خاطره اي از رحيم صارمي

کد خبر: ۱۱۸۷۹۴
تاریخ انتشار: ۱۸ مرداد ۱۳۸۷ - ۲۲:۳۵ - 08August 2008
خيلي توي خودش بود . انگار داشت زير لب چيزي مي‌گفت ، كه به من گفت نمي‌دانم . يا شايد چه مي‌دانم .
گفتم « پيغام مهمي براش دارم ، از آقا مهدي ، كه بايد بهش برسانم . »
خواستم بروم توي سنگر ، بروم از يكي ديگر بپرسم ، كه كسي آمد گفت « آقا حميد ! بي‌سيم با شما كار دارد . »
برگشتم نگاهش كردم . اصلاً به آن اندام لاغر و آن سكوت و آن در خود بودنش نمي‌آمد حميد باشد . آمده بودم حميد را ببينم ، با هيكل درشت و صداي رگه‌دار و نگاهي حتي خشن ، اما او … كه رفتم توي سنگر . پيغام را گفتم . گفتم نمي‌شد با بي‌سيم گفت ، چون عراقي‌ها شنود مي‌كردند . عراقي‌ها قرار بود از طرف سامواپا پاتك بزنند . پيغام اين بود كه فردا شب يكي از گروهان‌هاي صدوقي مي‌آيند سمت راست سامواپا ، كمك دست حميد . نمي‌توانستم بروم . برگشتم گفتم « حميد آقا ! ببخشيد اگر بي‌ادبي كردم نشناختمتان . »
تبسم كرد گفت « دَدَه بالام ، خوش گَلدي ! »
فردا شبش قرار بود يك گردان را ببرم خط . هوا باراني بود . نگو شام آن شب را براي بچه‌هاي خط نفرستاده بودند . چون جاده را آب برده بود . يكي از بچه‌ها كه رفته بود جلو ، فلش نشاني فلان خط را بر‌مي‌گرداند طرف خط خودمان و يك ايفاي عراقي با نشاني آن فلش مي‌آيد پيش . بچه‌ها طرفش تير مي‌اندازند و متوقفش مي‌كنند . بعد كه مي‌روند سراغش مي‌بينند ماشين پر از مرغ و چلوكباب‌ست . مرغ براي افراد و چلوكباب براي افسرها . همان شب بين بچه‌ها پخش‌شان كردند .
من توي سنگر بودم كه حميد آقا به آقاي كبيري ( مسئوول ستاد ) گفت « بابا شما خيلي كارتان درست‌ست . بچه‌هاي ما را امشب روشن كرديد .چرا هميشه از اين كارها نمي‌كنيد ؟ »
و خنديد . نگو حميد داشته شوخي مي‌كرده . ما هم خنديديم . با هم خنديديم .
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین