خاطره اي از حسين علايي

کد خبر: ۱۱۸۷۹۸
تاریخ انتشار: ۱۸ مرداد ۱۳۸۷ - ۲۲:۴۴ - 08August 2008
وقتي منطقه را گرفتيم يكي از اعضاي كميته‌ي مركزي حزب دمكرات ، به اسم اسماعيل جهانگير زاده ، نامه‌يي به مهدي نوشت ، كه مهدي آن را به من نشان داد . مهدي آن روزها مسئول عمليات سپاه اروميه بود و نقشي كليدي در اين حمله داشت . مضمون نامه اين بود :
« ما براي آزادي خلق كرد آمده‌ايم و هم پيمان با برادر تو علي بوده و هستيم . و تو كه از خون او هستي سزاوار نيست در جبهه‌ي مخالف ما باشي و ما را در اين موقعيت حساس تنها بگذاري . ما منتظر تو مي‌مانيم . و به پيمان خونين خودت و برادرت ايمان داريم . »
به مهدي گفتم « جوابش را … نمي‌خواهي بدهي ؟ »
گفت « به اين حرف‌ها و به اين آدم‌ها كه كسي جواب نمي‌دهد . »
گفت اگر كسي بود كه پيغامش را به آن‌ها مي‌رساند به همه‌شان مي‌گفت آن‌ها در مقابل مردم ايران اسلحه به دست گرفته‌اند و دست‌شان به خون بيگناهان آلوده‌ست .
مي‌گفت « به همه‌شان مي‌گفتم شما آمده‌ايد مردم ايران را بكشيد و راه‌ها را ناامن كنيد تا به هدف‌هاي خودتان برسيد . مي‌گفتم با اين حرف هاتان نمي‌توانيد گولم بزنيد ، حتي اگر روزي هزار بار مرا به علي قسم بدهيد . »
شايد به همين دليل بود كه پابند هيچ تعلقي نشد . هيچ غريبه‌يي نمي‌توانست تشخيص بدهد او فرمانده لشكرست . از بس در عادي بودن اصرار داشت . مثلاً راننده نمي‌گرفت . اغلب خودش رانندگي مي‌كرد . با تويوتا مي‌رفت و مي‌آمد . هر كي را هم در راه مي‌ديد ، بسيجي‌ها و هر غريبه‌يي را ، پشت ماشين سوار مي‌كرد و به مقصد مي‌رساند . حميد هم همين‌طور بود . مهدي علاقه‌ي عجيبي داشت به پوشيدن لباس بسيجي . و بي علاقگي عجيب‌تري داشت در حل مسايل اداري شخصي خودش . با اين كه فرمانده لشكر بود مدارك عضويتش در سپاه ناقص بود و لاينحل . حتي من چند بار پيگيري كردم گفتم شايد مشكل ساز شود . گفت زياد در قيدش نباشم . گفت اصلاً رهاش كنم . عادتش شده بود به خودش و به هر مسأله‌يي كه به خودش مربوط مي‌شود بي‌اعتنايي كند .
از علي و اعدامش هرگز حرف نزد ، مبادا من و ما فكر كنيم مي‌خواهد خودش را مطرح كند . در صورتي كه آن گروه بخصوص ، از بركت همين اعدام ، خودش را با افتخار مطرح كرد . بارها شد كه آمد تهران و من نفهميدم و وقتي فهميدم گله كردم و او گفت « مي‌روم خانه‌ي دايي . »
گفتم « با چه وسيله‌يي ؟ »
انتظار داشتم با ماشيني كه در اختيار فرمانده لشكرها مي‌گذارند آمده باشد ، منتها معلوم شد با تاكسي و اتوبوس آمده و حتي خوشحال هم هست كه ماشين لشكر را نياورده .
اگر مهدي مانده بود ، با آن هوش و ذكاوتش ، از مرحله‌ي مهندسي مكانيك مي‌گذشت مي‌رفت دكترا مي‌گرفت و حالا يكي از مديران يا وزيران برجسته‌ي مملكت شده بود . همان‌طور كه در دوران شهرداري‌اش در اروميه افتخار مردم بود . هنوز كه هنوزست به گواه مردم و تمام صاحبنظران يكي از برجسته‌ترين شهرداران اروميه‌ست . آن هم فقط به خاطر آن روحانيت دروني و آن حرف‌هاي پنهانش كه به هيچ كس بروزش نمي‌داد . بخصوص در جنگ . تمام سعي‌اش را مي‌كرد كه مثل نيروهاي عادي به نظر برسد . اگر بچه‌ها مرخصي نمي‌گرفتند ، خودش بيشتر از آن‌ها آن‌جا مي‌ماند . يا اگر روحيه‌ي نيروها تضعيف شده بود هيچ وقت تنهاشان نمي‌گذاشت . معمولاً كارهايي مي‌كرد كه به همه ثابت كند تمام نيروهاش براش اهميت دارند ، نه شخصي خاص ، و نه حتي نزديك‌ترين و عزيز‌ترين كسش ، حميد مثلاً .
فراموش نمي‌كنم وقتي خبر آوردند حميد شهيد شده و مي‌شود آوردش چي گفت . رفتم توي چادرش گفتم « چرا نمي‌فرستي بروند حميد را بياورند ؟ »
گفت « نمي‌توانم . »
گفتم « حميد كه فقط مال تو نيست . مال ما هم هست . بفرست بروند بياورندش . »
گفت « آن‌جا فقط حميد نيست . خيلي‌ها هستند . هر وقت توانستيم برويم همه‌شان را بياوريم ، مي‌رويم حميد را هم مي‌آوريم . »
نمي‌دانستم بايد چي بگويم يا بايد چي كار كنم . دستم بسته بود . گذاشتم كمي بگذرد . آوردن حميد ديگر محال بود . رفتم به مهدي گفتم « دست كم بلند شو برو به خانواده‌اش سر بزن ! اين را كه ديگر مي‌تواني . »
گفت « اين را هم نمي‌توانم . »
گفتم « چرا ؟ »
گفت « مفقودهامان زيادند . اگر من سالم برگردم بروم شهر ، چطور مي‌توانم كه … نه . نمي‌توانم . »
حق داشت . وقتي يك عده از خانواده‌هاي مفقودالاثر‌هاي اردبيل آمدند آن‌جا من احساس كردم نگاه‌شان و لحن‌شان طلبكارانه‌ست و حتي براي سؤال‌هاشان جواب‌هاي قانع كننده مي‌خواهند . منتها مهدي و سكوت و آرامشش را كه ديدند ، و از داغ برادرش كه شنيدند ، نگاه‌هاشان برگشت و لحن‌شان دوستانه شد و فقط آمدند سر سلامتي دادند و با ياد آرامش عجيب مهدي برگشتند به شهرشان تا شعله‌ي آن آرامش را در دل خودشان زنده نگه دارند .
اين علاقه‌هاي قلبي به همين سادگي و با همين سادگي مهدي شكل مي‌گرفت . از ذهنم هرگز پاك نمي‌شود آن‌بار را كه ماشينش خراب شده بود و مجبور شده بود برود تعميرگاه لشكر . تنها مكانيك آن‌جا گفته بود « نمي‌شود . نمي‌توانم . اصلاً تعطيل است . »
مهدي گفته بود « اين ماشين بايد برود برسد جبهه . كار دارم به خدا . »
راننده گفته بود « عجله هم حتماً داري ؟ »
مهدي گفته بود « خب آره . »
راننده گفته بود « ولي طبق قانون همين‌جا من الآن موظفم به كار شخصي خودم برسم . كارشخصي‌ام هم اين‌ست كه بنشينم لباس‌هام را بشويم . مفهوم است ؟ »
مهدي مانده بود چي كار كند و چي بگويد ، كه گفته بود « پس بيا تقسيم كار كنيم . من لباس تو را مي‌شويم ، تو هم ماشين مرا درست كن . »
راننده گفته بود « اين شد حرف حساب . زود دست به كار شو تا حاجيت هم بلند شود چراغ ماشينت را روشن كند . »
مهدي مي‌توانست به او دستور بدهد ، يا بگويد كي هست و از كجا آمده و چرا عجله دارد ، اما نشست با او شد و مثل او شد تا چيزي از خودش كم نشود . براي همين كارهاش بود كه در دل همه جا داشت .
تا كسي معرفي‌اش نمي‌كرد هيچ كس نمي‌توانست باور كند او فرمانده لشكرست و همين اوست كه دارد تمام عمليات را اداره مي‌كند . همين آدم كسي بود كه بعد از عمليات و هر بار كه قرار بود برويم جماران خدمت امام دوباره تجديد وضو مي‌كرد . يعني آداب احترام را به جا مي‌آورد . چون حضور خودش در جبهه را به عشق حضور امام در جماران مي‌دانست . نگراني‌اش زماني نمود پيدا مي‌كرد كه نمي‌دانست بايد چي كار كند تا رضايت امام جلب شود . اگر فقط يك اشاره مي‌شد كه فلان كار مورد نظر امام هست تمام كارهاش را كنار مي‌گذاشت تا به آن كار مورد نظر برسد .
من فكر مي‌كنم رابطه‌اش با حميد يكي از اين سختگيري‌هاي شخصي مشفقانه‌ي او بود . اگر در عملياتي خودش فرمانده گردان خط شكن بود و كار به مشكل بر مي‌خورد سريع حميد را خبر مي‌كرد و باقي كار را مي‌سپرد به او . مثل عمليات بيت‌المقدس ، كه حميد از عهده‌اش خيلي خوب
بر آمد .
مهدي و حميد از كشتن نفرت داشتند . هدف آن‌ها پيروزي بر عراقي‌ها بود نه بر افرادشان . من نديدم از كشته شدن كسي خوشحال بشوند . خوشحالي آن‌ها فقط وقتي بود كه جبهه‌يي در عملياتي فتح مي‌شد . ديدن كشته‌هاي عراقي ناراحت‌شان هم مي‌كرد . چيزي كه باعث شده بود اسلحه دست بگيرند ، فقط اسلحه‌ي دشمن بود . تمام طراحي‌هاي جنگي آن‌ها طوري بود كه دشمن دور زده شود يا بيفتد توي محاصره و مجبور به تسليم شود .
هميشه در همه جا به بچه‌ها سفارش مي‌كردند « تا علامت تسليم ديديد ديگر شليك نكنيد ! »
شايد به خاطر همين روحيه بود كه توي قرارگاه با اسيرهاي عراقي دوست شده بوديم . آن‌ها اصلاً با ما زندگي مي‌كردند . ما هم داشتيم از آن‌ها عربي ياد مي‌گرفتيم . اصلاً انگار يادمان رفته بود همين‌ها بودند كه تا آخرين گلوله را شليك كرده بودند . سعي مي‌كرديم با آن‌ها رفاقت كنيم . چون بيشترشان شيعه بودند و تحت فشار حزب مجبور مي‌شدند بجنگند . كار به جايي كشيد كه هم ما به آن‌ها عادت كرديم و هم آن‌ها به ما . نمازهامان را با هم مي‌خوانديم . وقتي قرار شد منتقل شوند عقب ، جدايي از آن‌ها واقعاً سخت بود . همين بود كه قشنگ بود . به همه و بخصوص به خود ما ثابت مي‌كرد كه ما با شخص مشكل نداريم . مشكل ما جنگ طلبي ديگران‌ست . نه كشتن و زياده خواهي‌ها .
مهدي همان‌قدر كه به دشمنش احترام مي‌گذاشت ، مراقب نيروهاي تحت امرش هم بود . بخصوص در بدر و روزهاي آخرش . توي سنگر كنار دجله‌اش ناظر زدن آن پل بود . زير آن آتش سنگين تمام تلاشش را مي‌كرد كه بچه‌ها جوري راه بروند و از جايي بروند كه عراقي‌ها نبينند ، يا جوري آتش كنند كه خودشان زخمي نشوند ، يا جوري استتار كنند كه كسي متوجه‌شان نشود ، يا جوري سنگر بگيرند كه از تير و تركش محفوظ بمانند . نيروهاش را مثل عزيز‌ترين كسانش دوست داشت . درست همان‌طور كه خانواده‌اش را دوست داشت .
با حميد نقشه كشيدند و خانواده‌هاشان را آوردند نزديك خودشان ، در اهواز . آن‌جا يك خانه اجاره كردند و گهگاه مي‌رفتند و مي‌آمدند . اين مهرشان به زن و بچه‌هاشان مرا هم وسوسه كرد بروم خانواده‌ام را بياورم ، كه نشد . يعني مهدي شهيد شد كه نشد .
از مهدي آن سكوت و آن آرامشش در نظرم هست . و اين كه هميشه بايد به حرف واردش مي‌كردي تا حرف بزند . اغلب هم از كسي حرف نمي‌زد . اگر هم ما مي‌زديم مخالفت مي‌كرد مي‌گفت « حرف خودتان را بزنيد ! »
اصلاً مشكلي كه ما با حميد داشتيم اين بود كه جاهايي كه بايد مي‌رفت حرف مي‌زد نمي‌زد . كنار مي‌كشيد . تا ديگران ازش نمي‌خواستند صحبت نمي‌كرد . هر بار هم كه نظرش را مي‌گفت نظرش صايب بود . به فرض در يكي از مناطق عملياتي راجع به شكستن خط بحث شد . وقتي او آمد نظر داد كه چطور مي‌خواهد خط را بشكند همه‌مان شگفت زده شديم و همان طرح او را قبول كرديم . ولي همين را هم بايد از او مي‌خواستيم . او كسي نبود كه بيايد خودش را بيندازد جلو و حرف بزند و خودي نشان بدهد يا اعتباري كسب كند .
قبل از عمليات فتح‌المبين بود كه مهدي تازه آمده بود توي تيپ نجف مسئوليت گرفته بود . قرار بود از تنگه‌ي رقابيه عمل كنند ، كه من رفتم به‌ش گفتم « تو چرا نمي‌آيي حرف بزني ، طرح بدهي ، نقشه بكشي ؟ مگر چه چيزت از آن‌هاي ديگر كم‌ترست ؟ تو كه ناسلامتي يك پا مهندس تشريف داري ؟ »
زير بار نمي‌رفت . اجتناب مي‌كرد از اين كه به عنوان يك فرد مهم مطرح باشد ، تا چه رسد به چاپلوسي كردن . هميشه سعي مي‌كرد مثل همه باشد ، كه كسي متوجه نشود او كيست . در رفتار عملياتي‌اش هم همين‌طور بود . از بچه‌هايي كه باش بودند بپرسيد . همه‌شان متفق‌القولند كه اگر مي‌گفتند آقا مهدي از اين‌جا عمل مي‌كند ، يعني لشكر عاشورا از آن‌جا عمل مي‌كند .
خرازي و همت هم همين‌طور بودند . لشكرشان به خاطر هويت شخصي‌شان موجوديت پيدا مي‌كرد . وقتي مي‌گفتند مهدي كنار فلان لشكر عمل مي‌كند ، آن فرمانده لشكر احساس اطمينان پيدا مي‌كرد از عملكرد جناح مهدي ، چون مي‌دانست جناحي كه مهدي عمل مي‌كند ، هر چند هم كه سخت‌ترين جناح باشد ، يا از او جلو خواهد زد ، يا پا‌به‌پاش خواهد آمد و هيچ نگراني وجود ندارد كه از پهلو ضربه بخورد . سيستم طراحي عمليات در سپاه به اين صورت بود كه فرمانده سپاه و همكارانش مي‌آمدند كل جبهه‌ها را مطالعه مي‌كردند و بعد روي كليات صحبت مي‌شد ، كه مثلاً اين منطقه با توان ما جورست و وضع عراق چطورست و اصلاً اگر در اين منطقه عمليات كنيم اثر دارد يا نه .
اثر نظامي‌اش اثر سياسي‌اش چه خواهد بود ؟ دستاوردهايي كه مي‌تواند داشته باشد از ابعاد مختلف چي خواهد بود ؟ يا اگر عمل كنيم موفق مي‌شويم.
مسايل آن‌قدر كلي بررسي مي‌شد تا اين كه بيايند برسند به راهكارهاي عملياتي . اين‌جا بود كه هر لشكري مي‌آمد در طراحي عملياتي منطقه‌ي خودش شركت مي‌كرد . حضور فرمانده لشكر خيلي مؤثر بود . بخصوص در كار لشكر خودش . چرا كه بايد چند لشكر ، با هم و كنار هم ، عمل مي‌كردند ، و هماهنگ ، تا موفقيت صورت بگيرد .
اين نظرها قبل از عمليات جمع مي‌شد و بررسي هم و بعد ديگر طراحي عمليات با آن‌ها بود ، كه بُعد تاكتيكي‌اش را در نظر مي‌گرفتند و روش‌هاي مختلف شكستن خط و خيلي چيزهاي ديگر را . مهدي در تمام اين موارد صاحبنظر بود . در عمليات بدر ، يكي از مسايل مهم چگونگي شكستن خط عراق بود . آن هم خطي سخت و پر از افت و خيزهاي منطقه‌يي . ما بايد از هور و از روي چولان‌ها عبور مي‌كرديم تا برويم برسيم به ساحل آن طرف . قبل از رسيدن به عراقي‌ها چولان‌ها تمام مي‌شد و مي‌رسيديم به منطقه‌يي باز و در ديد كامل . آب هم آن‌جا كم‌عمق مي‌شد نمي‌شد راحت با بلم يا قايق به خط‌آن‌ها رسيد . فقط تا يك فاصله‌يي را مي‌شد با بلم يا قايق رفت . براي بعدش فكري نداشتيم . بخصوص كه عراقي‌ها تاكتيك ما را از خيبر خبر داشتند و آرايش خودشان را متناسب با وضع ما عوض كرده بودند و آمده بودند ايستاده بودند روي سيل بند و با تيربارهاشان كامل روي ما مسلط بودند .
يكي از مسايل مهم عملياتي بدر اين بود كه هر كس مي‌خواست آن‌جا عمل كند بايد اين مشكل را حل مي‌كرد . مهدي اين كار را كرد . طرح داد ، نقشه كشيد ، گفت بايد از چه نوع بلمي استفاده كرد ، يا از چه آبخوري ، و در چه زماني ، كه عراقي‌ها هوشياري كم‌تري داشته باشند و با حداقل زمان برسيم به آن‌ها ، تيربارهاشان را خاموش كنيم ، در خط پخش شويم ، و فتحش كنيم .
اين‌ها همه ريزه‌كاري‌هايي بود كه مهدي و بقيه روي آن كار كردند . بخصوص روي خط دفاعي . مثلاً عراق جلو خط اولش سيم خاردار مي‌چيد و پشتش ميدان مين و بعد سپري و خورشيدي و بعد ميدان موانعي تا هفتصد هشتصد متر . در دل تمام اين‌ها سنگر كمين مي‌گذاشت براي حفظ موانع . در نهايت هم مي‌آمد مي‌رسيد به خط اول ، كه پر از سنگرهاي مستحكم و تجهيزات مدرن بود .
نكته‌ي مهم اين بود كه بايد شناسايي ما آن‌قدر دقيق انجام مي‌شد تا ريزترين راهكارها به دست بيايد ، تا روي نقطه ضعف‌ها برنامه ريزي كنند و از همان‌جا عمل كنند . و اين كار به نحو احسن انجام مي‌شد . حتي فرماندهان ما در عمليات‌ها همين خط‌هاي مستحكم را مي‌شكستند و ازش عبور مي‌كردند . پس مهم ادامه‌ي عمليات بود كه براي ما گاهي غير ممكن مي‌شد . چون تجهيزات نداشتيم . چون تجهيزات مناسب با آن جنگ را نداشتيم . آن طرف يك دشمن مجهز بود ، با تسليحات هوايي و زميني و بمب‌هاي خوشه‌يي و شيميايي و تانك‌ها و نفربرها و خمپاره‌اندازهاي مختلف و تحركات زرهي . اين طرف ما بوديم كه فقط بايد با اتكا به نفرات‌مان مي‌جنگيديم . آن‌چه كه باعث موفقيت‌مان مي‌شد برتري فكري‌مان بود . بايد فكر غلبه مي‌كرد بر تجهيزات مدرن .
با دست خالي و با نفرات كم برتري بر دشمن تا دندان مسلح كار ساده‌يي نيست . بخصوص كه همه مي‌دانند ما در تمام طول جنگ هرگز از نظر نفرات بر عراقي‌ها برتري پيدا نكرديم . اگر هم حرفي زده شده تبليغ بوده . چه مي‌دانم ؟ دروغ بوده . چيزي بوده . حربه‌يي بوده براي اين كه كار برجسته‌ي بچه‌ها را كم ارزش نشان بدهند . هيچ وقت اين‌طور نبود كه امواج انساني را بفرستيم بروند جلو . بعضي‌ها تبليغ مي‌كردند يا اصلاً تصورشان اين بود كه يك عده مي‌روند مي‌خوابند روي مين و بقيه از روي آن‌ها رد مي‌شوند . اين تصوير يك تصوير واقعي نبود . روي ميدان مين كار مي‌شد . معبر مي‌زدند . مسير را پاك مي‌كردند . معبر را علامت مي‌گذاشتند تا بچه‌ها بيايند رد شوند .
دشمن چون نمي‌توانست اين چيزها را هضم كند مي‌گفت « ايران از امواج انساني استفاده مي‌كند . »
يا « جان بسيجي‌ها براشان ارزشي ندارد . »
آن‌چه كه مهدي را در جنگ برجسته مي‌كرد اين بود كه براي تمام اين مشكلات راهكار ابداع مي‌كرد . البته انسان‌هاي شهادت طلب هم كنارش داشت . چون خودش نشان داده بود هيچ وابستگي به دنيا ندارد . همين‌ها بود كه او و عمليات‌هاش را موفق مي‌كرد .
در بدر نشسته بود توي سنگرش . زير آتش و بمباران شديد داشت پل زدن روي دجله را هدايت مي‌كرد . با آقاي بشر دوست رفتيم پيشش . سرش خيلي شلوغ بود . به ما اصرار مي‌كرد برويم . تا عصر آن‌جا مانديم . ديديم چطور بمباران مي‌شويم . ديديم تا پيش مهدي هستيم هيچ آسيبي نمي‌بينيم و اين خيلي برامان عجيب بود . تحرك عراقي‌ها را هم مي‌ديديم كه چطور نيروي جديد وارد مي‌كنند . در كنارش مهدي را هم مي‌ديديم كه چطور با برنامه ريزي‌اش آرايش آن‌ها را به هم مي‌ريزد و از آن‌ور دجله به آن‌ها حمله مي‌كند . ما اغلب در روز نه عمليات مي‌كرديم نه پل مي‌زديم . اما مهدي آن روز تشخيص داده بود كه پل بايد زده شود . پل را با كاميون‌هايي نصب مي‌كردند كه روشان جرثقيل داشت . كه البته در ديد و تير رس عراقي‌ها بود . مهدي يك آن بي‌كار نبود . با بي‌سيم تماس مي‌گرفت و نيروها را آرايش مي‌داد . خيلي اصرار مي‌كرد كه با كد حرف بزنند يا مواظب شنود عراقي‌ها باشند . مطمئن بود عراقي‌ها متوجه زدن پل شده‌اند و بايد محتاط عمل كرد . در سنگرش فقط خودش بود و بي‌سيم‌چي‌اش و ما . همه را فرستاده بود به جاهايي كه لازم بود . اصلاً دستپاچه نبود . فقط نگران ما بود كه چرا آمده‌ايم آن‌جا . مي‌گفت اگر كاري نداريم زود از آن‌جا برويم .
تا اين كه ما برگشتيم .
آن پل را البته زد ، ولي نتوانست در عمليات از آن استفاده كند . نيروها را با قايق‌ها و بلم‌ها عبور دادند . آن پل براي مرحله‌ي بعد به درد مي‌خورد ، براي بعد از تثبيت منطقه و عبور و مرور نيروها از آن . اين فرصت البته پيش نيامد . عراقي‌ها نيروي زيادي به آن‌جا وارد كردند . مهدي هم مجبور شد خودش برود آن طرف دجله و در شهرك نزديك آن‌جا با عراقي‌ها بجنگد .
عراق بيشترين نيروهاش را آورد به منطقه‌ي بدر . جنگ سختي درگرفت . مهدي و نيروهاش پشت‌شان به آب بود . عراقي‌ها پاشان روي زمين بود . اگر نبرد ادامه پيدا مي‌كرد و اگر مهمات و تجهيزات به آن‌ها نمي‌رسيد ، با آن حجم آتش و با آن سلاح‌هاي سبك ما كاري از پيش نمي‌رفت . ما آن‌جا نه امكانات زرهي داشتيم ، نه توپخانه ، نه تانك ، نه هيچ سلاح سنگين ديگري . اما عراق تانك داشت ، سلاح‌هاي سنگين داشت ، هواپيما داشت . ما حتي پوشش هوايي نداشتيم . امكان طراحي عمليات عظيم هم نداشتيم . به همين دليل بود كه اين وضع پيش آمد .
علت اين‌كه شهادت مهدي به حماسه تبديل شد اين بود كه او و نيروهاش با دست خالي با عراقي‌ها جنگيدند . يعني با تمام وجودشان . بدون اين كه يك لحظه به برگشتن فكر كنند . ايستادن آن‌ها و حتي شهادت‌شان باعث شد كه باقي طرح عملياتي آن‌جا موفق شود .
مهدي با تمام وجود در اين عمليات شركت كرد . مي دانست شهيد مي‌شود . حتي به من گفته بود . من به شوخي گرفتمش . منتها خودم هم مي‌دانستم كه او اين بار راست مي‌گويد . چون حالش حال هميشه نبود . حتي وقتي فرمانده كل باش تماس گرفت و دستور داد بيايد عقب نيامد و پيش نيروهاش ماند .
من آن‌جا نبودم . آمده بودم آن ور هور ، توي قرار گاه خودمان . قرار بود فرداش برويم قرارگاه خاتم ، براي برنامه‌يي كه داشتيم . وقتي وارد شدم ديدم هيچ كس حوصله ندارد و نگاه‌ها همه روي نقطه‌يي ثابت مانده .
پرسيدم « چي شده ؟ كشتي‌هاتان غرق شده ؟ »
يكي گفت « كشتي ما نه . فقط كشتي مهدي . »
با اين كه حدس مي‌زدم ولي پرسيدم « كدام مهدي ؟ »
و نفس را توي سينه حبس كردم .
ديگر نتوانست … الو ؟ … گوشي هنوز دستت‌ست ، كاظم ؟ »
نظر شما
captcha
پربیننده ها
پربحث ترین عناوین