خاطره اي از محمد باقر طريقت

کد خبر: ۱۱۸۸۰۰
تاریخ انتشار: ۱۸ مرداد ۱۳۸۷ - ۲۲:۴۷ - 08August 2008
رفتم پيش آقا مهدي گفتم « اجازه بده صبح بعد از نماز برويم . »
آقا مهدي ناراحت شد و گفت « نمي‌خواهد تو بيايي . خودم تنها مي‌روم . »
گفتم « آخر مي‌گويند جاده … »
گفت « كسي كه توكل به خدا دارد از هيچ جاده‌يي نمي‌ترسد . »
نتوانستم تنهاش بگذارم . من مي‌راندم و او در جاي خطرناكي از مسير نگران شد گفت « بزن كنار ! »
آمدم كنار نگه داشتم .
گفت « حالا بيا پايين بگذار من برانم ! »
گفتم « من و شما ندارد كه . »
گفت « اين جور وقت‌ها بايد گفت چشم . »
گفتم « چشم . »
آمدم نشستم كنار آقا مهدي . حس كردم آن‌جا همان محلي‌ست كه پاسداران را شهيد كرده‌اند . اين را از نارنجكي فهميدم كه دست آقا مهدي بود و حاضر آماده براي ضامن كشيدن ، تا اگر حمله‌يي شد غافلگير نشود . آن قدر رفت تا از آن قسمت خطرناك گذشتيم . گفت « حالا من مي‌زنم كنار . »
رفت نشست سرجاش . هنوز راه نيفتاده بودم كه ديدم آقا مهدي خوابش برده . انگار نه انگار همين يك دقيقه پيش به من گفته نگه دارم و خودش رانندگي كرده . انگار از همان اول آن‌جا خوابيده بوده . فكر كنم پدرشان هم در همين روزها بود كه … آن روز ما توي سپاه بوديم كه آمدند به آقا مهدي خبر دادند « پدرتان تصادف كرده در جاده‌ي سلماس . »
آقا مهدي سريع آمد به من گفت « محمد جان ! سريع برو ببين چه خبرست ، ببين چه كاري از دستت برمي‌آيد ! »
ماشين هنوز آن‌جا بود ، منتها سرنشين‌هاش را برده بودند بيمارستان شهيد مطهري . خواهرش هم آن‌جا بود . گريه زاري مي‌كرد . مطمئن شدم پدرش فوت كرده . آقا مهدي خودش را رساند . از گريه‌ي خواهرش عصباني شد گفت « گريه ندارد كه . خدا خودش داده ، خودش هم گرفته . توكل به خودش . »
بعد از قضاياي شهردار بودنش تصميم گرفت برود آبادان . من تداركاتش را انجام مي‌دادم . رابطش بودم با اروميه . اولين روزي كه آن‌جا ديدمش گفت « ما اين‌جا يك دستگاه آتش نشاني مي‌خواهيم . ببين مي‌تواني يكي از اروميه برامان بياوري آبادان ! »
بعد از مهدي كفيل شهرداري آقاي مير قدير ساداتي بود . از او اجازه گرفتيم رفتيم يك ماشين آتش نشاني را با صورتجلسه از شهرداري تحويل گرفتيم فرستاديم آبادان ، پيش آقا مهدي . آن ماشين تنها ماشين آتش نشاني بود كه در سطح شهر كارآيي داشت و به داد مردم مي‌رسيد . كه بعد گفتند مي‌خواهندش و ما هم صورتجلسه كرديم برديم لاشه‌اش را نشان‌شان داديم تا مشكلي پيش نيايد .
فكر كنم در عمليات فتح‌المبين بود كه جنازه‌هاي عراقي زياد بودند . دستور داده شد « سريع يك كانال بكنيد جنازه‌ها را دفن كنيد ! »
كانال كنده شد . مي‌خواستند جنازه‌هارا دفن كنند كه آمدند خبر دادند « جنازه‌هاي خودي هم بين آن‌ها هست . عجله نكنيد ! »
آقا مهدي آمد گفت « سريع بچه‌هاي خودمان را شناسايي كنيد ! آن‌ها چشم به راه دارند . وظيفه‌ي ماست كه به دست خانواده‌هاشان برسانيم‌شان . »
آقا مهدي اخلاقي داشت كه هم مواظب نيروهاش بود هم مواظب لوازم نيروهاش . مثلاً پتوهاي نويي كه مي‌آمد و يك بار استفاده مي‌شد نمي‌گذاشت كنارشان بگذاريم . مي‌گفت « ببريد بدهيد توي سد بشويندشان تا نو به نظر بيايند بشود باز ازشان استفاده كرد . »
يا يادم هست آن‌جا كارگاهي درست كرد كه كارشان ترميم پوسيدگي چادرهايي بود كه گوشه‌هاش را بايد در خاك فرو مي‌كردند . آن‌قدر كه به اين چيزها اهميت مي‌داد به خودش و دنياي خودش اهميت نمي‌داد .
اين را ديگر همه مي‌دانند كه او اصلاً در سپاه پرونده نداشت . به او دستور داده بودند كه « بايد بروي دوباره به صورت رسمي پرونده تشكيل بدهي . »
آقا مهدي با اكراه مي‌گفت « چون فرمانده كل قوا گفته اطاعت مي‌كنم ، ولي ته دلم دوست دارم بسيجي بمانم با بچه‌ها باشم . اين‌طوري راحت‌ترم . » بسيجي هم باقي ماند . هيچ كس نمي‌توانست او را از بچه‌ها فرق بگذارد . از بس كه ساده مي‌پوشيد و ساده مي‌خورد و حتي ساده نمازمي‌خواند . فكر كنم پادگان … بله پادگان اباذر بوديم و توي اتاقي كه شش ماهي با هم آن‌جا سر كرديم . آقاي كبيري مسئول محور بود . آقا حميد هم داشت نيروها را سازماندهي مي‌كرد . آقا مهدي عادتش بود كمي آب روي والور بگذارد ، بيايد ساعت دوازده بخوابد ، يك ساعت بعد بيدار شود برود با آب گرم مسواك بزند ، برود به مسجد پادگان ، تا شب را به صبح وصل كند ، با نماز و دعا و استغاثه و شب زنده داري مخصوص خودش . گمانم بعدش رفتيم پادگان صوفيان . آن‌جا نماز خانه‌يي داشت كه روي سالن غذاخوري بود . همان‌جا بود كه ديديم يك كشاورز دارد نماز مي‌خواند . آقا مهدي تا سادگي و صميميت نماز خواندن و پاهاي ترك خورده‌ي بي‌جورابش را ديد ، زانو زد ، چشم‌هاش پر از اشك شد گفت « خدايا ! يعني همان‌طور كه از اين بنده‌ي خاكي‌ات قبول مي‌كني ، از ما هم قبول خواهي كرد ؟ »
آقا مهدي كم زانو مي‌زد و كم مي‌شكست . حتي وقتي حميد شهيد شد كسي در جمع نديد او زانو بزند و گريه كند . يا نشنيد كه « برويد حميد را بياوريد ! »
در صورتي كه مي‌شد آوردش . گفت « يا همه يا هيچ كس . »
بعد هم كه پيكرش توي منطقه پيدا نشد . از منطقه‌ي جنوب به ما دستور دادند كه جنازه‌ها را جمع كنيم . خود آقا مهدي به من مأموريت داد برويم تمام معراج‌ها را سر بزنم ببينم مي‌توانم حميد را پيدا كنم يا نه .
زنگ زدم به منزل حميد و از خانمش مشخصات بدن حميد را گرفتم تا اگر … چي بگويم ؟ … اول رفتم معراج شهداي اهواز و بعد نجف آباد و اصفهان و تهران و تبريز . نبود . بدون جسد و بدون قبر براي حميد مراسم گرفتند . آقا مهدي راضي نشد بيايد . نامه‌يي به خانواده‌ي حميد نوشت كه « چون حميد هدفش آزادي كربلا بوده من هم تا راه كربلا باز نشود بر نمي‌گردم . »
كه برنگشت . عين اين نامه را براي خانم خودش هم نوشت كه « بايستي مرا ببخشي . من نتوانستم همسر خوبي براي تو باشم . ولي خودت مي‌داني من دنبال چه كاري بودم و وقت من براي چه كاري گذشت … سرنوشت ما دست خداست . فقط بايد در راهش بود . هر چه پيش بيايد براي اوست . اميدوارم در طلب رضايش باشي و خود را به او بسپاري و شكر گزارش باشي . التماس دعا دارم . مهدي . »
همين خلوص نيتش بود كه كريمِ ما را شيفته‌اش كرد . طوري كه در وصيتش نوشته بود « اگر شهيد شدم مرا پايين پاي آقا مهدي دفن كنيد . »
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین