خاطره اي از مصطفي اكبري

کد خبر: ۱۱۸۸۰۴
تاریخ انتشار: ۱۸ مرداد ۱۳۸۷ - ۲۲:۵۲ - 08August 2008
دو روز وقت بود و حميد شبانه روز توي آن چادر بود . به هر گرداني مي‌گفت از كجا بايد بروند و با چي و چطور . ماكت درست مثل جزاير مجنون بود . زمين را كنده بودند و توش آب ريخته بودند . حميد با پاچه‌هاي بالا زده و بيل به دست مي‌رفت توي آب و مي‌گفت هر جاي آن‌جا كجاست . مثلاً مي‌گفت « اين جا جزاير مجنون ‌است ، شمالي و جنوبي . اين جا دجله و فرات است . اين پل طلايه‌ست . اين جا هم راه كربلا . »
يادم ا‌ست مشهدي عبادي گفت « حميد آقا ! تو را خدا راه كربلا را نزديك‌ترش كن زودتر برسيم . اين جوري خيلي دورست . »
بچه‌ها رفتند كربلا را از روي ماكت برداشتند آوردند كنار جزاير مجنون و گفتند « اين جوري بهتر شد . »
و خنديديم .
ما با حميد ، همراه دو گردان ، يك روز قبل از عمليات رفتيم آن ور پل شيتات و مستقر شديم توي يك روستا . حميد با تأخير آمد و وقتي آمد ديگر نرفت . عراقي‌ها مثل سيل مي‌آمدند . نيروي كمكي هنوز نرسيده بود . هر كي هم كه مي‌آمد از باقيمانده‌ي همان چهار گرداني بود كه همان‌جا مستقر شده بودند .
حميد مثل پروانه دور بچه‌ها مي‌چرخيد . از اين ور خط مي‌رفت آن ور خط تا بچه‌ها احساس تنهايي نكنند . به من مي‌گفت « مصطفي ! طرف چپ را داشته باش ! »
و مي‌رفت طرف پل و جاده ، كه دست بچه‌هاي لشكر نجف بود . نقش حميد يك نقش كليدي بود توي خيبر . چون نوك پيكان اين عمليات او بود و نيروهايش و در حقيقت ما . كار به جايي رسيد كه ديگر نمي‌شد روي جاده تردد كرد . سطح جاده بالاتر از سطح زمين‌هاي اطرافش بود و در تير رس و مي‌رفت منتهي مي‌شد به پل و به شهرك و از طرف ما مي‌رفت طرف جزيره‌ي جنوبي .
چند ساعت جلوتر از اذان زخمي شدم . نيرو كم بود . حميد آمد گفت « اگر مي‌تواني بمان ، مصطفي ! »
سمت چپ‌مان ارتفاعي نداشت . يعني مانعي نبود كه جلو عراقي‌ها را سد كند . فقط تپه ماهورهايي بود كه منتهي مي‌شد به دشت صاف و مي‌رفت مي‌رسيد به طلايه . بچه‌هاي ما بعد از شب دوم و سوم رفتند و توانستند به جايي برسند . يا شهيد شدند يا اسير . بعدها گروه‌هاي تفحص شهدا را نزديكاي پانصد متري طلايه پيدا كردند . مي‌شود گفت عمليات خيبر توي همين منطقه گير كرد .
زخم دستم خيلي اذيتم مي‌كرد . مفصل آرنجم درب و داغون شده بود . دو سه ساعت ماندم . ديدم نمي‌توانم درد را بيشتر از اين تحمل كنم . خودم را كشيدم طرف جاده ، كه ديدم يك ماشين از توي تاريكي با چراغ روشن دارد مي‌آيد طرف ما . فكر كردم نيروي كمكي‌ست . خوشحال شدم . بعد يادم افتاد همين چند لحظه پيش بود كه يك ماشين مهمات را زدند . دعا كردم طوريش نشود . ماشين آمد نزديك . در كمال ناباوري ديدم آقا مهدي ازش پياده شد . هميشه خودش سفارش مي‌كرد با چراغ خاموش در شب حركت كنيم و اين بار ، آن هم زير آن آتش و در آن محاصره ، با چراغ روشن آمده بود .
گفتم « مي‌زنند ، آقا مهدي . خاموش كن آن چراغ را ! »
گفت « نه . بگذار بچه‌ها روحيه بگيرند بفهمند نيروهاي خودي مي‌توانند تا اين جاها بيايند . »
حق داشت . تاريكي سرعت عمل بچه‌ها را مي‌گرفت . حتي منورها هم كاري از دست‌شان بر نمي‌آمد . به من گفت « اين جا نمان با اين زخمت . سريع برگرد از بغل همين جاده برو عقب ! »
بچه‌هايي كه بعد از من آمدند ، شهداي گردان را مي‌گويم ، بغل همين جاده جا ماندند . برگشتم طرف حميد را نگاه كردم . جز تاريكي و گذر لحظه‌يي نور شعله‌پوش اسلحه‌ها چيزي نديدم .

 

 
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین