خاطره اي از رحيم صارمي 2

کد خبر: ۱۱۸۸۰۹
تاریخ انتشار: ۱۸ مرداد ۱۳۸۷ - ۲۳:۳۴ - 08August 2008
آن روز خيلي خسته و بي‌حوصله بودم . بعد از عمليات مسلم‌بن‌عقيل بود . نشسته بودم توي سنگرم . يك ماشين آمد ايستاد جلو سنگر . به حميد افشار گفتم « برو ببين كيه آمده مزاحم شده ! »
حميد رفت بيرون ، عقب‌عقب برگشت .
گفتم « « چي شده ، حميد ؟ كي را ديدي مگر … »
گفت « آقا مهدي … آقا مهدي آمده . »
گفتم « راست مي‌گويي ؟ »
رفتم تعارفش كردم گفتم بيايد به سنگر ما ، سرافرازمان كند . گفت كار دارد . گفت « موتور داري ؟ »
گفتم « حالا بياييد خستگي در كنيد ، بعد هر جا كه بخواهيد … »
گفت « كار واجب دارم . برو موتور را بردار بياور ! »
موتورم را آوردم گفتم آقا مهدي براند . چون ركاب براي نفر دوم نداشت و ممكن بود اذيت شود . او جلو نشست ، من عقب . كتاني پام بود . با سرعت مي‌رفتيم . بايد از جايي مي‌گذشتيم ، با سرعت ، كه عراق با تير مستقيم و از تپه‌ي سلمان كشته آن‌جا را مي‌زد . بعد بايد مي‌پيچيديم مي‌رفتيم طرف تپه‌ي 402 . آقا مهدي مي‌خواست به فرمانده خط بگويد احتمال دارد عراق پاتك بزند . با سرعت مي‌رفت . شايد هزار بار پام خورد به زمين و به بدنه و شاسي موتور و خون هم ول كن نبود . دلم نمي‌آمد به آقا مهدي حرفي بزنم بگويم دارد چه بلايي به سرم مي‌آيد . رفتيم بالاي تپه‌ي 402 . آقا مهدي رفت پيش ملا رسولي ( مسئول ادوات لشكر ) دستورهاي لازم را داد آمد مرا صدا زد .
گفتم « واي دده‌ام واي ! الآن باز مي‌گويد بيا بنشين پشت موتور ! »
يكي از بچه‌ها گفت « خب به‌ش بگو . بگو خودش برود ! »
گفتم « نه . تنهاش نمي‌گذارم . نمي‌خواهم رفيق نيمه راه بشوم . »
آقا مهدي آمد گفت « رحيم ! حالا تو بنشين پشت فرمان ! »
گفتم نه . اصرار كرد . گفتم نمي‌توانم . بيشتر اصرار كرد . سرم را انداختم پايين . پاهاي خونين مرا ديد . گفت « پات چرا زخم شده ؟ »
خودش حدس زد چي شده . گفت « چرا نگفتي يواش برانم ؟ »
برگشتنا آهسته‌تر راند و با احتياط . تازه آن‌جا بود كه فهميدم اگر رفته جلو نشسته خواسته اگر تيري آمد بيايد به او بخورد نه به من .
همين كارها را مي‌كرد كه تا صداش را از پشت بي‌سيم مي‌شنيديم بي‌اختيار مطمئن مي‌شديم مي‌توانيم جلو عراقي‌ها بايستيم . يك حالتي داشت صداش كه به آدم قوت مي‌داد . هميشه با ما بود ، با بچه‌هاي شناسايي يعني . مي‌آمد با ما ناهار مي‌خورد ، با ما حرف مي‌زد ، با ما شوخي مي‌كرد ، با ما مي‌آمد شناسايي . مي‌گفت « من شماها را خيلي دوست دارم . شماها چشم عمليات‌هاي ما هستيد . »
همين حرف‌ها را مي‌زد كه هر بار تصميم مي‌گرفتيم برويم از كمبود امكانات بگوييم ، يا از نبودن دوربين دو چشمي و ديد در شب و قطب نما و وسايل ديگر ، حرف‌مان يادمان مي‌رفت ، مي‌رفتيم مي‌نشستيم به چاي خوردن و گپ زدن و حتي خنديدن . بعد هم كه بچه‌ها اعتراض مي‌كردند « چرا نگفتي پس ؟ »
مي‌گفتم « والله نمي‌دانم . تا مي‌خواستم لب باز كنم بگويم دوربين نداريم به چشم‌هاش كه نگاه مي‌كردم لال مي‌شدم همه چيز يادم مي‌رفت . »
نمي‌دانم اين چه حالتي بود كه گرفتارش مي‌شدم . فقط هم من نبودم . بقيه هم همين‌طور بودند . حالا هر كس با توجه به شخصيت خودش .
يكي از بچه‌ها مي‌گفت « هر وقت احساس كنم كه مي‌خواهم بروم طرف گناه ، يواشكي مي‌روم از گوشه‌ي چادر يك نگاه به آقا مهدي مي‌اندازم ، يا به بهانه‌يي مي‌روم باش حرف مي‌زنم ،‌تا از فكر اين چيزها بيايم بيرون به خودم برسم . »
آقا مهدي به قلب بچه‌ها فرماندهي مي‌كرد نه به قدرت بدني يا تاكتيكي و رزمي آن‌ها . در شب سخت‌ترين عمليات‌مان ( والفجر مقدماتي ) به دستور آقا مهدي قرار شد من و رضا احمدي ( شهيد ) برويم جلو تا آخرين شناسايي‌مان را انجام بدهيم برگرديم . رفتيم و صبح برگشتيم آمديم پيش آقا مهدي .
گفت « نه خبر دي ، قارداش ؟ »
گفتم « اين يكي خيلي سخت‌ست . نمي‌شود ، آقا مهدي . »
آقا مهدي گفت « يعني چي كه نمي‌شود ؟ »
گفتم « فهميده‌اند مي‌خواهيم عمل كنيم . آمده‌اند سنگرهاشان را بيشتر كرده‌اند ، ديده‌باني‌شان را هم . يكي از محورها هم كه لو رفته . اصلاً نمي‌شود نمي‌توانيم . »
آقا مهدي آرام‌مان كرد . بيست دقيقه‌ي حرف زد . آن‌قدر حرف زد كه ما اصلاً يادمان رفت چه خطري آن‌جا در انتظارست . گفتيم هر كاري كه شما بگوييد همان را انجام مي‌دهيم .
بعد از عمليات مسلم‌بن‌عقيل بود كه من از مسئول تيم اطلاعات بودن شدم معاون اطلاعات . همين باعث شد كه ارتباطم با آقا مهدي نزديك‌تر شود . هفته‌يي دو سه بار جلسه داشتيم توي لشكر . لشكر 11 قدر هم كه مي‌رفتيم با هم مي‌رفتيم . و نه با پنج تا ماشين . با آمبولانس خود آقا مهدي . صميميت‌ها همين‌طوري بيشتر مي‌شد كه اگر مثلاً من مجروح مي‌شدم و يك ماهي نبودم و بعد مي‌آمدم ، آقا مهدي مي‌گفت « الله بنده‌سي ! نمي‌بينمت . كجايي كه دل‌مان برات يك ذره شده ! »
شايد به خاطر همين علاقه‌ي دو طرفه بود كه آقا مهدي تا قبل از عمليات خيبر اصرار داشت كه فرمانده گردان بشوم . من راضي نمي‌شدم .
مي‌گفتم « من اگر توي اطلاعات عمليات نيروي ساده هم باشم هيچ وقت راضي نمي‌شوم بروم فرمانده گردان بشوم . »
آقا مهدي مي‌گفت « چرا ؟ »
مي‌گفتم « آن‌جا شما را بيشتر مي‌بينم ، ولي وقتي بروم فرمانده گردان بشوم … »
آقا مهدي مي‌خنديد و دليل مي‌آورد ، دليل‌هاي زياد ، تا اين كه راضي‌ام كرد . بعد هم سفارش كرد قدر نيروهام را بدانم و اذيت‌شان نكنم . به من مي‌گفت « تا نيروهات غذا نخورده‌اند خودت نخور . اين جوري بيشتر به حرف‌هات اعتماد مي‌كنند . »
خودش هم نمي‌خورد . حتي اگر يك كمپوت نصفه مي‌آوردند مي‌گفت « تمام بچه‌هاي خط از اين كمپوت خورده‌اند ؟ »
تا مطمئن نمي‌شد ، از آن كمپوت نمي‌خورد . كم هم مي‌خورد . يكي دو تا از گيلاس‌هاش را و يك جرعه از آبش را و بقيه‌اش را هم مي‌داد به يكي ديگر .
بعد از شهيد شدن حميد آمد به همه‌ي فرمانده گردان‌ها گفت « بچه‌هاتان را ياد شب عاشورا بيندازيد . بيعت را از روي دوش‌شان برداريد . بگوييد هر كس نمي‌خواهد بيايد بماند توي چادرها . بگوييد هر كس هم كه مي‌خواهد بيايد نبايد فكر برگشتن بكند . »
شهادت در انتظار همه‌مان بود . حتي خود آقا مهدي . ولي آقا مهدي طوري رفتار مي‌كرد كه انگار نه كسي را از دست داده نه چيزي را .
حميد و مرتضي شهيد شده بودند ، دو تا از بازوهاي قدرتمند لشكرش ، و او خودش را محكم نشان مي‌داد تا ما هم محكم باشيم . ما بايد مي‌رفتيم جايي كه حميد و مرتضي رفته بودند . رفتم به سنگرش براي خداحافظي و حرف آخر . حاج همت و حاج احمد هم آن‌جا بودند .
آقا مهدي آمد گفت « رحيم جان ! دلم مي‌خواهد بچه‌هات را برداري مثل شير ببري جلو ، پدر صدام را دربياوري . مي‌تواني يعني ؟ »
مطمئنش كردم مي‌توانم . راهي‌مان كرد برويم . رفتيم رسيديم به خطي كه آقا مهدي خودش خاكريز عصايي‌اش را با لودر زده بود . سمت راست‌مان باتلاق بود و پشت سرمان آب و جلو و چپ‌مان عراقي‌ها . نه جاده‌يي بود و نه پل خيبري . بايد همان‌جا مي‌ايستاديم مي‌جنگيديم .
آقا مهدي مداوم با بي‌سيم در تماس بود و به ما قوت قلب مي‌داد . و ما بيشتر از همه از پشت و از سنگرهاي ته خاكريز عصايي تير مي‌خورديم .
آقا مهدي تماس گرفت گفت بچه‌ها را جمع كنم بكشم‌شان وسط تا از پشت نخورند . من هم مي‌دانستم سمت چپ عراقي‌ها هستند . سمت چپم طلايه بود و بايد دست خودمان مي‌بود و نبود . عراق پاتكش را از آن‌جا زد . تانك‌هاش را مثل مور و ملخ از پل نشوه رد كرد آمدند توي جزيره . مگر مي‌شد بشماري‌شان ؟ آن‌قدر زياد بودند كه …
با آقا مهدي تماس گرفتم گفتم چي شده .
گفت « الله بنده‌سي ! ترس به دلت راه نده ، رحيم ! هر كدام از شماها به صدتا از آن تانك‌ها مي‌ارزيد . بلند شويد برويد بزنيدشان ، از هيچي هم نترسيد تا توكل هست ! »
ما مي‌زديم . لشكر امام حسين و لشكر علي‌بن‌ابي‌طالب هم از سمت چپ و راست مي‌زدند . تا ظهر آن روز بيشتر از سي چهل خودروي آن‌ها را زديم . كشيدند عقب . عصر باز فشار آوردند . ديگر نتوانستم چيزي به آقا مهدي بگويم . فقط گفتم « مي‌خواهم بروم به موقعيت مشهدي عباد . »
مشهدي عبادي فرمانده‌گردان امام حسين‌مان بود . رفته بود جلو پل شهيد شده بود . حالا رمزي بود براي هر كسي كه مي‌خواست برود شهيد شود .
آقا مهدي گفت « صبر كن الآن خطيب‌ها را مي‌فرستم . »
هلي‌كوپترها آمدند و آتشي به پا كردند ديدني . پاتك آن روز با درايت آقا مهدي خاموش شد . روز چهارم به ما استراحت دادند . همان روز بود كه ديديم يك نفر با يك موتور سفيد ، زير آتش كاتيوشا ، دارد از جاده مي‌آيد طرف ما . خود آقا مهدي بود . بچه‌ها تا ديدند او آمده رفتند چرخ‌هاي موتور را و خود آقا مهدي را بوسيدند . گفتند « مگر ما مرده باشيم بگذاريم اين‌جا بماني . »
گفتند « تو را به خدا برگرد ! »
گفتند « پس بيا توي اين سنگر امن ! »
همان‌جا دستورهاي لازم را داد گفت « دارند تعويض نيرو مي‌كنند . به احتمال زياد مي‌خواهند فردا آخرين پاتك‌هاشان را با تمام قدرت بزنند . دلم مي‌خواهد مثل هميشه ثابت كنيد كه ايراني هيچ وقت جلو دشمنش كم نمي‌آورد . »
بچه‌ها بلند فرياد زدند « فرمانده‌ي آزاده ، آماده‌ايم آماده . »
فردا ، قبل از نماز صبح ، تانك‌ها باز آمدند توي جزيره و آرايش گرفتند . جلو ما يك شهرك بود و بعدش يك پل ، همان پل نشوه . تانك‌ها بايد از تنگه‌ي نشوه و از روي پل مي‌گذشتند مي‌آمدند داخل جزيره .
بچه‌ها را سريع بيدار كردم گفتم « بلند شويد كه آمدند … يا علي ! »
تانك‌ها اول رفتند سمت چپ ما ، طرف لشكر امام حسين . آن‌ها از قبل جلوشان مين گذاري كرده بودند . بيشتر تانك‌ها رفتند روي مين .
بعد از ناهار رفتند سمت راست ما ، طرف لشكر علي‌بن‌ابي‌طالب . آن‌ها هم گودال كنده بودند . آرپي‌جي زن‌هاشان را آن‌جا مخفي كرده بودند . از همان‌جا زدندشان . عصر عراق ديوانه شد . همه طرف را گرفت زير آتش . فهميد بين ما و لشكر علي‌بن‌ابي‌طالب يك فاصله‌ي پانصد متري وجود دارد كه از آن‌جا تحركي صورت نمي‌گيرد . تصميم گرفت آرايش نظامي‌اش را از آن‌جا شروع كند . كرد . با آتش آمد جلو .
بچه‌ها آمدند گفتند « چي كار كنيم ، رحيم ؟ اين تانك‌ها انگار ديوانه شده‌اند . »
مجبور شدم با آقا مهدي تماس بگيرم بگويم « منور بفرست ! »
گفت « طرف كورست نه شما . منور مي‌خواهيد براي چي ؟ »
تحمل كرديم . جلو آتش ايستاديم . نمي‌شد .
به بي‌سيم‌چي‌ام گفتم « اگر آقا مهدي تماس گرفت به‌ش بگو رحيم رفت پيش مشهدي عباد . »
آرپي‌جي ديگر تأثير نداشت . چند تا نارنجك برداشتم ، بلند شدم بروم تانك‌ها را از نزديك از كار بيندازم . غروب شده بود . نمي‌شد جلو را ديد . غرش تانك‌ها و دودشان هم تأثير داشتند . از زمين و آسمان خمپاره مي‌باريد . همه جا پر از گرد و غبار و دود بود كه ناگهان از سمت چپم آتشي بزرگ شعله كشيد رفت آسمان . پشت سرش فرياد شادي بلند شد . ديدم تانك‌ها ديگر نه تيراندازي مي‌كنند نه حركت . نگو همه‌شان پياده شده بودند زده بودند به چاك .
ديگر حال خودمان را نمي‌فهميديم . مي‌خنديديم ، گريه مي‌كرديم ، همديگر را به آغوش مي‌كشيديم و … اشك مي‌ريختيم .
بي‌سيم‌چي‌ام آمد گفت « آقا مهدي شما را مي‌خواهد . »
گوشي را گرفتم گفتم « آقا مهدي مژده ! رمز و اين چيزها را ولش . ديگر تمام شد . همه‌شان فرار كردند . »
باور نمي‌كرد . بعدها آقاي ميراب گفت « وقتي بي‌سيم‌چي‌ات گفت رفتي موقعيت مشهدي عباد ، آقا مهدي بلند شد اسلحه‌اش را برداشت گفت اگر قرارست بچه‌هام بروند ، من هم بايد بروم . اگر قرارست جزاير مجنون بروند ، من هم بايد بروم ، نه اين كه بنشينم توي سنگرم . »
باز هم باور نمي‌كرد عراقي‌ها فرار كرده باشند . مصطفي مولوي را با موتور فرستاد پيش ما . آمد ديد ، آمد نشست روي خاكريز ما ، با هم گريه كرديم .
گفتم « مي‌بيني چطور دارند فرار مي‌كنند ؟ »
گفت « چرا نشسته‌ايد ؟ بلند شويد برويد تانك‌هاشان را بياوريد ؟ »
گفتم « ما كه تانك بلد نيستيم . »
تانك‌ها را نتوانستيم بياوريم .
شب آقا مهدي مرا از پشت بي‌سيم خواست . خودم گوشي را برداشتم .
گفت « چرا خودت پشت خطي ؟ »
گفتم « بي‌سيم‌چي‌ام خسته بود . فرستادمش بخوابد . »
گفت « برادرت اصغر ( قصاب ) مي‌خواهد با تو دست بده ! »
گفتم « قدمش روي چشم . »
گردان امام حسين و اصغر هم آمد . خط را شبانه تحويلش دادم . حركت كرديم آمديم عقب . ساعت حدود دو سه صبح بود كه رسيديم . هفت روز جنگيده بوديم و همه خسته و از پا افتاده .
آقا مهدي آمد پيش ما ، همان‌طور خواب‌آلود و خسته گفت « الله بنده‌سي ! گَل بورا ! »
فكر كردم حتماً اشتباهي ازم سر زده كه اين‌طور صدام كرده . نگران شدم . رفتم نزديك گفتم « امرتان ؟ »
گفت « بيا جلو ، جلو‌جلو ! »
فكر كردم حتماً مي‌خواهد حرف محرمانه‌يي بزند . گوشم را بردم نزديك ، كه صورتم را با دو دستش گرفت ، پيشاني‌ام را چند بار بوسيد گفت « اين هم تشويق ويژه ، به خاطر ماندن چند روزه و برنگشتن به عقب . »
گفت « برو به بچه‌هات برس كه بعد باز به همه‌شان احتياج داريم . »
به بچه‌ها مرخصي دادم بروند براي عمليات بعدي آماده شوند . عراق آخرين پاتك‌هاش را هم زد و جزاير تا آخر جنگ دست ما ماند .
براي عمليات بدر پيش آقا مهدي نبودم . هر بار مي‌خواستم بروم جبهه مي‌گفتند « بايد با تيپ 9 بدر بروي . »
عجب گيري افتاده بوديم . هيچ كاري هم نمي‌توانستم بكنم .
وقتي شنيدم آقا مهدي شهيد شده تمام كارهاي بسيج عراق را ول كردم رفتم جبهه ، ديدم لشكر برگشته عقب ، به همه مرخصي داده‌اند . سريع رفتم تبريز و اعزام شدم و تا آخر جنگ توي جبهه ماندم .
حالا هم كه آمده‌ام توي تفحص براي پيدا كردن همين دوستاني‌ست كه آمدند جاي ما شهيد شدند . همين هفتاد نفر از گردان امام حسين هستند و از نيروهاي مشهدي عباد ، كه بعد از سيزده سال پيداشان كرديم .
شما بايد از اين‌ها بپرسيد آقا مهدي كي بود ، نه مني كه مانده‌ام

 

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین