شيخ حسني,محمد حسين

کد خبر: ۱۱۸۸۲۰
تاریخ انتشار: ۱۹ مرداد ۱۳۸۷ - ۱۵:۱۳ - 09August 2008
در سال 1333 ش. در شهر مقدس، قم متولد شد. در همان دوران کودکي به خاندان عصمت و طهارت عشق مي ورزيد و در مجالس عزاداري اهل بيت ـ عليهم السلام ـ شرکت مي نمود. او تحصيلات ابتدايي و متوسطه را در قم طي کرد.
در زمان اوج گيري انقلاب اسلامي همدوش امت حزب الله، فعالانه در تظاهرات شرکت مي کرد و پس از فعاليت گسترده و پخش اعلاميه هاي امام خميني (ره)، توسط سفاکان رژيم پهلوي دستگير مي شود و با پيروزي امت حزب الله، همراه با ديگر زندانيان سياسي آزاد مي گردد. او بعد از پيروزي انقلاب به عضويت سپاه درآمد. پس از شروع جنگ به جبهه اعزام گشت و در هجوم عراق به خرمشهر، بر اثر ترکش خمپاره از ناحيه صورت مجروح شد. بهبود جراحت ايشان مدت زيادي طول کشيد. در همان ايام که هنوز بهبود نيافته بود، به عنوان مسئول تامين لشکر علي بن ابيطالب (ع) سخت به فعاليت پرداخت. سرانجام محمد حسين پس از سالها تلاش و کوشش در تاريخ 7/12/1362 در جزيره مجنون به کاروان شهيدان پيوست.
منبع:پرونده شهيد دربنياد شهيد وامور ايثارگران قم ومصاحبه با خانواده ودوستان شهيد





خاطرات
مرتضي شيخ حسني، فرزند شهيد.
عمويم مي گفت: يک بار بابايم يک ماشين وانت، کنسرو بار زده بود. شما هرچه گريه کرديد که بابايت کنسرو به تو بدهد، او نداد و گفت مال جبهه و بيت المال است.

مهدي ناييني:
شهيد شيخ حسني به کسي اجازه نمي داد از بيت المال استفاده شخصي کند، مثلاً از ماشين هاي دولتي. اگر کسي مي گفت: اجازه مي دهيد مثلاً از خودکار شما استفاده شخصي بکنم، پولش را هم مي دهم، ايشان مي گفت: اين خودکارها مال جبهه است و من حق فروش آنها را ندارم. اگر خودکار مي خواهي برو از بيرون بخر.

طاهره ايبد:
بر اساس خاطرات شفاهي خانواده ودوستان شهيد
سرما از لاي شيشة اتوبوس مي خزيد تو و مثل ماري گزنده، به تن، نيش مي زد. جاده را برف، يکدست سفيد کرده بود.
زن نگران به کودکش نگاه کرد. صورتش قرمز شده بود. زن دست روي پيشاني اش گذاشت؛ داغ بود. تب هر لحظه بالاتر مي رفت. زن دلواپس به شوهرش گفت: «تب محمّد حسين بالاتر رفته، دلم شور مي زنه، تو اين برّ بيابون نه دکتري هست، نه دوا و درمون.»
مرد دست بر پيشاني کودک گذاشت و گفت: «داغه.»
کودک سرفه کرد؛ سرفه هاي شديد انگار که گلو را خراش مي داد. صورتش سياه شد. مرد گفت: «قنداقش رو باز کن».
- اين جا؟ ... مي ترسم بدتر شه، تو اين هوا .... خدايا خودت يک کاري کن.
کودک که تا مدتي قبل بي تابي مي کرد، گريه اش قطع شده بود، فقط صداي سرفه هايش بود که توي اتوبوس مي پيچيد. تب همة توانش را برده بود.
مرد دست به پشت صندلي جلو گرفت و بلند شد به سمت راننده رفت. زن طاقتش تمام شد، قطره اشکي از گوشة چشمش چکيد. با چادر آن را پاک کرد و موهاي نازک و نرم محمّد حسين را از روي پيشاني اش کنار زد و خم شد و گونه داغش را بوسيد و زمزمه کرد: «پسر گلم چه بلايي سرت اومده؟ ... خدايا بچه ام رو به تو مي سپارم.»
مرد برگشت و نگران نشست: چند ساعت ديگه مي رسيم قم.»
زن زمزمه کرد: «يا حسين، ما به پابوس تو اومديم، از زيارت تو برمي گرديم، تو رو به جان علي اصغر شش ماهه ات قسم، نگذار بلايي سر اين بچة شش ماهه بياد، يا امام حسين کمک کن.»
مرد تسبيح مي انداخت و زير لب ذکر مي گفت و گاهي دست به پيشاني پسرک مي زد. زن تلاش مي کرد به بچه شير بدهد. محمّد حسين به سختي شروع به مکيدن کرد. ضعيف تر از آن بود که ادامه دهد. با هر مُک بي حال مي شد و لب ور مي چيد. زن زير چانة کوچکش را گرفت و آن را بالا و پايين برد تا طفل بتواند چيزي بخورد.
مرد گفت: «گريه نکن، خوب نيست اين وري بهش شير بدي، توکّل کن به خدا.»
مرد زير لب لا اله الا الله گفت، به نظرش اتوبوس خيلي کند حرکت مي کرد. به قم که رسيدند، راننده با صداي بلند گفت: «بر محمّد و آل محمّد صلوات.» صداي صلوات جمعيت بلند شد. مرد دست به کار شد و وسايل را که دور و بر پخش بود، جمع کرد و توي مشمّا ريخت. خستگي از سر و رويشان مي باريد. زن نگران به کودک نگاه کرد و آهسته صدايش زد.
اتوبوس به گاراژ رسيد. زن گفت: «تند بريم ... اصلاً حالش خوب نيست.»
مرد ساک و کيسة نايلون و زنببيل را در دست گرفت و راه افتاد زن پشت سرش، بي اين که صبر کند مسافران جلويي پياده شوند، راه باز کرد و پياده شد.
به خانه که رسيدند، بار صفر را ريختند و راهي درمانگاه شدند. محمّد حسين در آتش تب مي سوخت و گاهي نالة ضعيفي مي کرد. دکتر معاينه اش که تمام شد، گفت: «سينه پهلو کرده، بدجوري دارو مي دهم ... اول بهش آمپول رو بزنين ... شربت هم مي دم. نبايد بگذاريد تبش بره بالا که خطرناکه. بايد پاشويه ش کنيم ... بلدين که؟
زن گفت: «چه جوري؟»
- دست و پا و صورتش رو با آب نيم گرم بشوييد تا تبش بايد پايين. خيلي مراقب باشين.
مرد گفت: «آقاي دکتر، خوب مي شه»
- توکّل به خدا ... سينه پهلوش شديده ... من هر کاري از دستم مي اومد کردم. راه افتادم. زن ديگر نمي توانست خودش را کنترل کند. تا خانه اشک ريخت و دعا کرد. خسته بود؛ اما مجال استراحت نداشت. قنداق محمّد حسين را باز کرد. مرد کتري را روي چراغ گذاشت. آب که گرم شد، لگن و کتري را توي اتاق آورد. زن پاهاي بچه را توي لگن گرفت و مرد آب ريخت و زن پا و دست و صورت محمّد حسين را شست، محمّد حسين گريه کرد.
زن داروهايش را به او خوراند و دست بر پيشاني اش گذاشت، تب کمي پايين آمده بود.زن روي بچه را پوشاند. زيارت عاشورا را دست گرفت و با گريه و زاري مشغول خواندن شد. دعا که تمام شد، صداي گريه اش بلند شد: « حسين جان، ما به خاطر تو به کربلا اومديم ... حسين جان، پسرم تو راه کربلا مريض شد ... من شفاي بچه ام را از تو مي خواهم يا امام حسين.»
مرد با چشمهاي خيس نگاهش کرد و زير لب، زيارت عاشورا را زمزمه مي کرد.
تب کودک قطع شده بود و محمّد حسين آرام خوابيده بود.

مشت و لگد که توي در مي آمد، انگار کسي مي خواست در را از چارچوب بکند. زن دويد طرف در.
- کيه؟ کيه؟ ... سر شير آوردي؟
محمّد حسين بود که تا در باز شد، نفس نفس زنان پريد تو و رفت طرف زيرزمين، زن نگاهي توي کوچه انداخت و دلواپس در را بست. گفت: «چي شده محمّد حسين؟ چي کار کردي؟
محمّد حسين گفت: «هيس س س ... نگو من کجام».
زن دم در زيرزمين ايستاد و گفت: «تو که منو کشتي، بگو ببينم چي شده؟»
محمِّد حسين گوشه زيرزمين نشست، قفسة سينه اش هنوز تند و تند بالا و پايين مي رفت.
- هيچي.
زن گفت: «هيچي؟ که هيچي؟ ... هيچ کاري نکردي، اون وقت اومدي اين جا قايم شدي و مي گي که من نگم کجايي ... با کسي دعوا کردي؟»
محمّد حسين عرق صورتش را پاک کرد و به زن نگاه کرد و جواب نداد. زن گفت: «جواب منو بده، محمّد حسين، دق مرگم کردي ها ... با کي دعوا کردي.»
لب هاي محمّد حسين تکان خورد اما صدايي از آن بيرون نيامد. انگار از حرف زدن پشيمان شد. زن نگران گفت: «د بگو ببينم.»
محمّد حسين آهسته گفت: «با اسمال»
زن يک قدم جلو آمد و گفت: «با کي؟»
محمّد حسين ساکت ماند. چشم هاي زن از ترس داشت بيرون مي زد: «با اسمال؟ ... اسمال عرق فروش؟»
محمّد حسين چيزي نگفت. زن گفت: «يا قمر بني هاشم ... بالاخره کار خودت را کردي پسر؟ ... سر چي؟»
محمّد حسين انگار که يکدفعه همه چيز يادش آمده باشد، با صداي بلند گفت: «سر چي؟ ... معلومه که سر چي؟ ... مغازه عرق فروشي راه انداخته تا لات و لوتا برن تو مغازه اش عرق بخورن و بيان بيرون، عربده بکشن و زن و بچه مردم رو اذيت کنن.»
زن محکم پشت دستش کوبيد و گفت: «حالا چه خاکي به سر بريزيم ... بچه آخه بتوچه، تو اين محل بزرگتر از تو نيست. اين همه مرد گنده داره اينجا زندگي مي کنه، اونوقت يک بچه سيزده، چهارده ساله مي خواد از ناموس مردم دفاع کنه ... خب، غيرت دارن خودشون برن.»
زن گوشه اي نشست و سرش را روي دستش گذاشت و روي پايش زد و گفت: «حالا چه خاکي به سرم بريزم، رفته با کي در افتاده ... اسماعيل عرق فروش هيچي ندار.»
چرخيد و نگاهي به محمّد حسين انداخت و گفت: «حالا چي کار کردي که دويدي اومدي اينجا؟»
محمّد حسين آهسته گفت: «زدمش!»
زن از جا پريد: «چي؟»
محمّد حسين ساکت نگاهش کرد. زن وحشت زده گفت: «چي کار کردي؟ ... خدا به فريادمون برسه ... اسمال عرق فروش را زدي؟»
محمّد حسين با دلشوره گفت: «فحش داد ... فحش ناموسي، سنگ برداشتم انداختم شيشه مغازه رو بشکنم، خورد بهش.»
مشت و لگد بود که به سينه در کوبيده مي شد و صداي فرياد و عربده مبهم از پشت در رعشه به جان زن و پسر انداخت. زن هراسان بيرون دويد و در زيرزمين را بست و چادر سر انداخت و دويد دم در:
- کيه؟ ... کيه؟ صدايي از پشت در گفت: «واکن ببينم ... خيال کردين شهر هرته ... پسرة نيم وجبي! ... حسابت رو مي رسم.
زن با دستهاي لرزان در را باز کرد. اسماعيل عرق فروش با سر شکسته، همراه پاسباني پشت در بود و مردم توي کوچه جمع شده بودند.
- سر کار تو خونه س، خودم ديدمش که دويد رفت تو خونه.
زن دم دماغش را گرفت و گفت: «چي شده؟ ... کي تو خونه س »
اسماعيل عرق فروش گفت: «که نمي دوني ... خودت رو به اون راه نزن ... برو کنار ببينم ... کجا اين پسرة لندهور رو قايم کردي؟»
و قدم توي خانه گذاشت. زن داد کشيد: «کجا؟ ... پاهاي نجست رو تو خونه من نگذار، تو اين خونه همه نماز مي خونن.»
پاسبان داد کشيد: «بگو اين پسره بياد بيرون، وگرنه مي آيم تو.»
زن خواست در را ببندد. اسماعيل عرق فروش تنه اش را گذاشت لاي در و در را هول داد. زن زورش نرسيد. يکدفعه در زيرزمين باز شد و محمّد حسين با چوب بيرون آمد. اسمال عرق فروش داد زد: «جناب سرکار خودشه، محمّد حسين شيخ حسني تو محل، آسايش واسه کسي نگذاشته.»
محمّد حسين جلو آمد و گفت: « از کي تا حالا، عرق خورها هم کسي شدن؟!»
اسمال گفت: «زبونت رو کوتاه مي کنم.»
زن به محمّد حسين اشاره کرد: «چيزي نگو.»
محمّد حسين گفت: «تا دکونت رو نبندم، ول کن نيستم.»
اسمال عرق فروش به طرف محمّد حسين حمله کرد، پاسبان او را گرفت. اسمال داد زد: «سگ کي باشي، جوجه، يک علف بچه واسه ما آدم شده.»
زن باز به محمّد حسين اشاره کرد. پاسبان يکدفعه هل خورد تو و مچ دست محمّد حسين را گرفت و گفت: «بايد بريم شهرباني باجک.»
زن جيغ زد. پاسبان دست محمّد حسين را کشيد. زن کليد برداشت و دنبالش دويد.

محمّد حسين شلوارش را پوشيد و چوبش را برداشت. زن، نگران بلند شد و گفت: «کجا؟ ... هنوز زير چشمت خوب نشده ها، باز مي خواي يک دردسر ديگه درست کني؟»
محمّد حسين چيزي نگفت: زن گفت: «دفعه اول کتکت زدن و تعهد گرفتن و ولت کردن، دفعة دوم مي اندازنت تو زندون ... مي فهمي؟ ... دو سه شبه که منو نصف عمر کردي؟»
محمّد حسين آمد طرف در، زن جلو در ايستاد: «مگه با تو نيستم ... بايد به بابات بگم. يک وقت ديدي اين اسمال عرق فروش بلايي سرت آورد.»
- کاري به اسمال ندارم ... اين جا محله ماست، زن و دختر مردم بايد آسايش داشته باشن، نمي گذارم هيچ عرق خوري، وايسه سر اين کوچه.
زن خواست مانعش شود، محمّد حسين کتش را پوشيد و چوبش را برداشت و راه افتاد. زن صدايش کرد. در، پشت سر محمّد حسين بسته شد. زن خيره به در ماند.
صبح، زن بلند شد؛ چادر و زنبيلش را برداشت تا برود سبزي بخرد، سر کوچه شلوغ بود، آن جا که رسيد، اسمال عرق فروش را ديد که وانتي گرفته بود و يخچال و شيشه هاي عرقش را بار آن مي کرد.
وقتي برگشت، مغازه خالي و بسته بود.



عروس چشم به در داشت تا داماد وارد شود. مادر عروس گفت: «يکي رو فرستاديم بره دنبالش.»
مهمان ها مشغول پذيرايي از خودشان بودند. ديس شيريني پر مي رفت و خالي برمي گشت. از توي آشپزخانه سر و صداي بشقاب و استکان و نعلبکي مي آمد. سيني چاي با استکان هاي کمر باريک و چاي خوش رنگ توي حياط مي گشت. پسر بچه ها گوشه، گوشه مشغول کش رفتن شيريني و بسته هاي نقل بودند و دختر بچه ها هم دور عروس جمع شده بودند و زل زده بودند به او برّوبر نگاهش مي کردند و دزدکي دستي به تور و لباس سفيدش مي کشيدند.
پسربچه اي که دنبال داماد رفته بود، در حالي که لپش پر بود، برگشت و گفت: «نبود، زندايي! نبود.»
مادر عروس گفت: «کي نبود؟»
- دوماد ديگه، آقا محمّد حسين نبود، گفتن با دوستانش رفته بيرون.
عروس به مادرش نگاه کرد، مادر گفت: «يعني چي؟ کجا رفته؟»
پسربچه شانه اش را بالا انداخت و رفت. عروس، دلواپس مادر را نگاه کرد.
مادر محمّد حسين جلو آمد و گفت: «چيزي نشده؟»
مادر عروس گفت:«محمّد آقا کجا رفته؟ ... مي گن با دوستاش رفته بيرون.»
مادر داماد گفت: «نگران نباشيد. برمي گرده، اون از بچگي آروم و قرار نداشت. من بزرگش کردم، مي شناسمش.»
عروس دلشوره داشت، شب ها، شهر خيلي امن نبود.
مادر داماد دست دم دهانش گذاشت و کل زد. همصدا با او بقيه زن ها هم شروع کردند به کل زدن دل توي دل عروس نبود. دلشوره کم کم داشت به بغض بدل مي شد و مي آمد توي گلويش. مي ترسيد بغض راهش را ادامه دهد بيايد توي چشم هايش و سرازير شود. آن وقت جلو آن همه مهمان ... نمي خواست کاري کند که همه متوجه حالش بشوند؛ اما نمي توانست بي خيال باشد.
جسته، گريخته از اين طرف و آن طرف خبرهاي تلخي مي رسيد. خودش چند بار صداي تيراندازي و صداي الله اکبر مردم، توي کوچه و بازار. همه جا شايع شده بود که مي خواهند حکومت نظامي اعلام کنند. اين فکرها خيالش را آشفته کرده بود، چقدر تلخ! شب عروسي و اين همه دلهره!
به مهمان ها نگاه کرد زن ها بي خيال از همه چيز گرم خوردن و دايره زدن و دست زدن بودند. انگار که هيچ غمي در عالم ندارند يا غم هايشان را توي خانه گذاشته اند و آمده اند شبي دور هم بنشينند و با خوشي ديگران خوش باشند.
وقت شام بود. کشيدن غذا را از مردانه شروع کردند. بشقاب به بشقاب پلو و کباب از دست آشپز، دست به دست مي گشت و روي ميزها چيده مي شد.
مردها را که غذا دادند، بشقاب ها به سمت زنانه روانه شد و يکي يکي روي ميزها و توي دست بچه ها جا گرفت. عروس اصلاً اشتها نداشت. با آن حال، يک دانه برنج هم نمي توانست توي دهان بگذارد.
زن ها که مشغول خوردن شدند. پسر بچه دويد توي زنانه و گفت: «اومدن، اومدن»
عروس نفس عميقي کشيد و بغضش پايين رفت. پرسيد: «همه شون؟»
پسربچه گفت: «آره دوماد هم اومد. مي خوان غذا بخورن.»
عروس بشقابش را از مادرش گرفت و قاشق را برداشت و آهسته، طوري که روي لباسش نريزد، شروع کرد به خوردن، شام که تمام شد، داماد دم در يا الله گفت: زن ها دويدند و چادرها را به سر کشيدند و مادر داماد دم در رفت و کل زنان، داماد را توي اتاق آورد، محمّد حسين سر به زير از بين زنان رد شد و کنار عروس آمد و روي صندلي نشست. عروس نگاهي به سر و وضع محمّد حسين انداخت و گفت: «چرا کتت اينجوري شده؟»
محمّد حسين خنديد و گفت: «چي جوري شده؟»
عروس با خجالت گفت: «کجا ... کجا رفته بودين؟»
محمّد حسين دستي به موهايش کشيد و گفت: «يک کار واجب داشتيم.»
عروس با دلخوري برگشت و نگاهش کرد. محمّد حسين خنديد و از توي جيبش اعلاميه اي درآورد و به او نشان داد و گفت: «رفتيم با بچه ها اينارو بچسبونيم»
عروس با تعجب و وحشت گفت: «چي؟ ... شب عروسي؟ اگه مي گرفتنتون؟»
محمّد حسين، زد زير خنده و گفت: «اتفاقاً گرفتنمون، کتک کاري هم کرديم ... بچه ها نگذاشتن من زياد کتک بخورم، هر کدوم از بچه ها يک باتوم از پاسبونا خوردن و بعد در رفتيم.»
عروس زل زده بود به محمّد حسين. از کارهايش سر در نمي آورد.
محمّد حسين خنديد و گفت: «اينجوري نگاه نکن، حالا که سر و مر و گنده اينجام ... بيچاره بچه ها امشب تا صبح ناله شون هواس.»
- کسي چيزي نشد؟
- نه بابا، اينا پوست کلفت تر از اين حرفان ... کتک خوردن و هر هر خنديدن.
مادر داماد آمد و رو به عروس گفت: «نگفتم دلتون شور نزنه، من پسرم رو مي شناسم. هيچ جا بند نمي شه.»
عروس به مادر و پسر نگاه کرد و فکر کرد شناختن جواني که حالا شوهرش بود، چقدر سخت است.


پنجره، نيمه باز بود، سوز سردي از درز آن تو زد و باد پرده و پنجره را به بازي گرفت. زن دويد پنجره را بست. و از پشت آن به آسمان نگاه کرد. هوا تاريک شده بود و نمي شد خوب چيزي را تشخيص داد، وقتي ستاره اي به چشم نمي خورد، يعني هوا ابري بود.
محمّد حسين دست کرد پشت رختخواب ها و مشمايي بيرون کشيد. از صداي خش خش، زن رو برگرداند و نگاهش کرد. محمّد حسين کاپشنش را برداشت و زيپش را بست و مشما را توي يقه اش انداخت و روي کاپشنش دست کشيد تا جلب توجه نکند.
زن گفت: «امشب هم مي ري؟»
محمّد حسين گفت: «آره»
زن گفت: «تا کي؟»
محمّد حسين گفت: «تا هر وقت که به نتيجه برسيم.»
زن گفت: «خطرناکه!»
محمّد حسين گفت: «بي خيال ما که خونمون از ديگران رنگي تر نيست.»
زن گفت: «دلم شور مي زنه ... حکومت نظامي يه ... »
محمّد حسين همان طور که کفش هايش را مي پوشيد، گفت: «توکل به خدا، زياد دلت شور نزنه، براي اون بچه خوب نيست، مي آم ... خداحافظ .»
و راه افتاد. زن با قدم هاي سنگين پشت سرش رفت. خيالش آشفته بود. از اتفاق هايي که لحظه به لحظه در شهر مي افتاد، بي خبر نبود، هر لحظه در گوشه اي براي کسي، حادثه اي رخ مي داد و او مي ترسيد روزي اين حادثه ها به سراغ مردش هم بيايد که آرام و قرار نداشت.
مرد در را بست. زن پشت پنجره رفت و از آن جا کوچه را پاييد و زير لب آيه الله کرسي خواند.
محمّد حسين برگشت و نگاهي به پنجره انداخت. مي دانست زن با نگاهش او را بدرقه مي کند.
از کنار پنجره رد شد، دلش نمي خواست او را دلواپس و نگران کند. کودکي که در راه بود مي بايست آسوده پرورش پيدا کند. سر کوچه يادش افتاد سه راهي ها را برنداشته با عجله برگشت. زن پشت پنجره نبود. آهسته در زد، به فاصله اي کوتاه صداي زن را شنيد: «کيه؟»
- منم، در رو باز کن.
صداي لخ لخ دنپايي زن مي آمد. در باز شد، مرد در را بي صدا بست. زن گفت: «ديگه نمي ري؟»
- يک چيزي يادم رفته بود.
با عجله توي زيرزمين رفت. زن حال پايين رفتن از پله ها را نداشت. دست به گوشه ديوار گرفت و روي پله اول ايستاد. محمّد حسين با مشمايي در دست بيرون آمد و پله ها را دو تا يکي بالا پريد.
زن گفت: «سه راهي مي بري؟»
- دلت شور نزند.
زن زير لب گفت: «مگه مي شه؟»
محمّد حسين در حياط را باز کرد، سرکي توي کوچه کشيد و آهسته گفت: «خداحافظ.»
در را بي صدا پشت سر بست. اشک، توي چشم زن حلقه زد و سرما توي تنش دويد.
راه افتاد به طرف اتاق. اگر بچه توي شکمش سرما مي خورد، کارش ساخته بود.
محمّد حسين سر کوچه که رسيد، دوستش را ديد. دست دادند و راه افتادند.
جلوتر دوست ديگرش منتظر ايستاده بود. با احتياط به طرف خيابان راه افتادند.
محمّد حسين گفت: «امشب بايد دخل اين تانک رو بياريم، وگرنه همين روزهاست که مردم رو به توپ ببنده»
دوستش گفت: «يواش تر حرف بزن. ديوار موش داره»
آن يکي گفت اعلاميه ها رو کي پخش کنيم؟»
محمّد حسين گفت: «دخل تانک رو که آورديم، مي ريم سراغ اعلاميه ها.»
هيبت مهيب تانک از دور پيدا بود. بايد احتياط مي کردند. کفش هاي کتاني شان صدا نمي کرد، اما نبايد ديده مي شدند. سربازها اين طرف و آن طرف خيابان مشغول گشت زني بودند.
محمّد حسين يک طرف کوچه، چسبان ديوار ايستاد و دوستانش طرف ديگر. يکي از سه راهي ها را از توي مشمّا در آورد. با صداي خش خش مشمّا يکي از مأمورها رو برگرداند. محمّد حسين بي تکان ماند. مأمور فرياد زد: «کي اونجاست؟»
و به طرف کوچه به راه افتاد. بچه ها پا به فرار گذاشتند، هر کدام از مسيري. محمّد حسين خيابان را تند دويد. دو مأمور مسلح پشت سرش بودند و فرياد «ايست ايست» شان وحشت به کوچه هاي خاموش ريخت. صداي پاي محمّد حسين و مأمورها توي کوچه پيچيد. دو مأمور نزديک شدند. فاصله خيلي کم بود، چيزي نمانده بود به او برسند و اگر او را به سه راهي ها مي گرفتند، کارش ساخته بود، بايد کاري مي کرد. محمّد حسين آن قدر صداي پاي مأمورها را نزديک حس مي کرد که تصور مي کرد اگر دست دراز کنند، مي توانند يقه اش را بگيرند. نفس نفس مي زد و قلبش توي قفسة سينه اين طرف و آن طرف کوبيده مي شد. پهلويش تير مي کشيد. ايستاد. مأمورها در چند قدمي اش بودند.
نبايد معطّل مي کرد، مشمّاي سه راهي را چرخاند و آن را روي پشت بام مسجد پرتاب کرد. مأمورها رسيدند. يکي از آنها دست او را گرفت و از پشت دستبند زد و آن يکي گفت: «با اجازة کي اومدي بيرون؟»
محمّد حسين گفت: «مرجع تقليدم.»
- مرجع تقليدت کيه؟
- امام خميني.
مأمور را هُل داد و لگد محکمي به پايش زد و گفت: «حالا نشونت مي دم مرجع تقليدم کيه.»
زن پشت پنجره چشم به راه مرد بود و نمي دانست تا انقلاب به نتيجه نرسد، مرد به خانه نخواهد آمد.


محمّد حسين توي اتاق نشسته بود و بدون اينکه متوجه باشد، دانه هاي تسبيح توي دستش مي چرخيد. زل زده بود به بچه ها. موهاي دخترش ريخته بود روي بالش و لاي پلک هايش کمي باز بود؛ به خواب خرگوشي رفته بود و با دهان باز نفس مي کشيد. پسرش با صداي بلند نفس مي کشيد. سرش از روي بالش افتاده بود. چشم هاي محمّد حسين لحظه اي از دخترش و لحظه اي بعد از پسرش تصوير مي گرفت. دل کندن برايش سخت بود. دوري بچه ها کار آساني نبود. لحظه هايي را که با بچه ها مي گذراند، برايش زنده مي شد.
محمّد حسين چهار دست و پا خم شد و بچه ها بر پشتش سوار شدند و او حرکت کرد. خسته که مي شد بچه ها را مي انداخت روي پشتي و بعد قهقهة کودکانه بچه ها تمام خانه را پر مي کرد.
در اتاق باز شد. زن آهسته گفت: «اينجايي محمّد حسين؟»
مرد تکاني خورد، به طرف بچه ها رفت و آهسته صورتشان را بوسيد و بلند شد و از اتاق بيرون آمد. چشم هاي زن خيس بود. مادر زنش قرآن و کاسة آب را توي سيني گذاشته بود و برگ سبزي توي کاسه آب. پيرزن گريه مي کرد. محمّد حسين چفيه اش را دور گردنش انداخت و ساکش را برداشت و قرآن را بوسيد و از زير آن رد شد. دوباره برگشت، سه بار قرآن را بوسيد و دم در رفت. ساک را زمين گذاشت و اورکتش را پوشيد و گفت: «خب ... من ديگه بايد برم ... ديگه سفارش نمي کنم ... نگران من نباشيد. نگذاريد بچه ها دلتنگي کنن ... ديگه بايد برم ... حلال کنيد ... بدي، خوبي ... خداحافظ.»
زن طاقت نياورد، اشک هايش سرازير شد. وقت درنگ نبود. مادرزن گفت: «خدا به همراهت، خدا پشت و پناهت باشد، ننه.»
مرد راه افتاد و دوباره گفت: «خاحافظ.»
زن گفت: «خداحافظ.»
محمّد حسين از در بيرون رفت. کاسة آب پشت سرش ريخته شد. زن و مادرش زير لب آيت الکرسي مي خواندند.
خبر را که آوردند، زن به ديوار چسبيد، بچه ها توي حياط گرم بازي بودند و صداي جيغ و خنده شان خانه را برداشته بود. پاهاي زن سست شد و روي زمين نشست. همه چيز توي سرش دَوَران برداشته بود. مماس ديوار نشست. سراپاي مادرش مي لرزيد. پدر گفت: «توکّل به خدا ... خدايا پناه مي بريم به تو ...»
زن مي خواست چيزي بگويد. زبانش سنگين شده بود. توي دل فرياد زد: «يا فاطمه زهرا ... نکند ...»
جمله را، حتي توي ذهنش هم نتوانست تمام کند. از فکر کردن به آن وحشت داشت. گفته بودند مجروح شده، ولي از کجا مي دانست که خبر همين بوده، از کجا معلوم که اين را گفته بودند تا هل نکنند. شايد پدرش مي دانست، به او نگاه کرد. او هم دلواپس بود. دلواپسي از چهره اش باريد پدر گفت: «پاشيد، ماشين بگيريم، بريم، معطّل نکنين.»
زن دست به ديوار گرفت. مادر خواست بيايد. پدر گفت: «تو پيش بچه ها بمون، تنهان، ما مي ريم.»
مادر بي ميل ماند. زن با صورت خيس از اشک، جوراب به پا کشيد، سعي کرد جلوي بچه ها خودش را کنترل کند، چادر به سر انداخت و همراه پدرش راه افتاد. بچه ها توي حياط دنبالشان دويدند. پسر گفت: «کجا؟ کجا؟»
دختر گفت: «ما هم مي آييم.»
زن چيزي نگفت. نمي توانست بگويد. بچه ها دنبالشان دويدند. مادر قدم تند کرد و دست آنان را گرفت. بچه ها جيغ کشيدند و خواستند دستشان را از دست مادربزرگ درآورند. زن در را پشت سر بست. پاهايش درست حرکت نمي کرد، هر لحظه سکندري مي خورد. مي خواست از پدرش بپرسد که خبر در همين حد است يا نه؟ مي ترسيد. از اين که جواب ديگري بشنود، از اين که خبر شهادت محمّد حسين را بشنود، وحشت داشت. نتوانست سؤال کند، نمي خواست چيزي را بشنود که تحمّلش را نداشت.
راه خانه تا بيمارستان طولاني شده بود. دم در بيمارستان پاهايش توان ايستادن نداشت. پدر بازوي دختر را گرفت. پيرمرد زير لب چيزي زمزمه مي کرد. «محمّد حسين شيخ حسني ... مجروح جنگي يه، گفتن آوردنش اينجا.»
پرستار به اتاقي اشاره کرد: «اون جاست.»
زن دويد. کمي خيالش آسوده شد. دم در اتاق لحظه اي مکث کرد و بعد تو رفت. دو تا تخت توي اتاق بود. زن نگاهي انداخت. مجروح اول صورتش باند پيچي شده بود و شناخته نمي شد، دومي آشنا نبود. زن مردّد ايستاد. پدر وارد شد و نگاهي کرد و قدمي جلو برداشت. هر دو را از نظر گذراند. و دوباره به مجروح اول نگاه کرد. آشنا بود. زن به طرف او رفت، آن چشم ها را که خواب بود، شناخت. پرستاري کنار تخت، سرُم را تنظيم مي کرد. زن و پدرش جلو رفتند. زن با ديدن محمّد حسين هق هق کرد و چادر را توي صورتش کشيد.
دست هاي پيرمرد لرزيد و دست محمّد حسين را گرفت. پيرمرد با صدايي که رعشه داشت، آهسته پرسيد: «چش شده؟»
پرستار گفت: «نمي تونه حرف بزنه، خمپاره فکش رو برده.»
پيرمرد نشست روي صندلي، «يا علي!»
زن مات ماند. پيرمرد ديگر نتوانست خودش را کنترل کند. صورتش قرمز، قرمز شده بود و اشک هايش ريخت و هق هق گريه اش بلند شد. محمّد حسين چشم هايش را باز کرد. زن از گريه به سکسکه افتاد. پيرمرد دست دامادش را گرفت و گفت: «به هدفت رسيدي؟»
محمّد حسين دست پيش برد و از روي ميز کاغذ و خودکار را برداشت و نوشت و دست پيرمرد داد.
- من تا حالا مقاومت کرده ام، از حالا به بعد هم مقاومت مي کنم.
پيرمرد بريده، بريده گفت: «بچه ها ... بچه ها چي مي شن؟»
محمّد حسين دوباره نوشت: «آنها را به خدا سپرده ام.»
بچه ها توي اتاق نشسته بودند و زل زده بودند به محمّد حسين. محمّد حسين نگاهشان مي کرد، نمي توانست حرف بزند و اگر مي خواست چيزي بگويد، بايد مي نوشت. وقتي بچه ها آن طور به او خيره مي شدند، عذاب مي کشيد، دلش نمي خواست او را با اين وضع ببيند، با فکي که نداشت و تکه اي استخوان لگنش را به آن پيوند زده بودند. نه مي توانست حرف بزند و نه چيزي بخورد.
هنوز رنگ به صورتش برنگشته بود. بچه ها به مادربرگشان چسبيده بودند. ن با کاسه اي که در دست داشت تو آمد. بچه ها ساکت نگاهش مي کردند. زن گوشة اتاق نشست و مشغول کوبيدن و له کردن غذاي توي کاسه شد. دختر پرسيد: «چيه مامان؟»
- «خرما و تخم مرغه.»
پسر گفت: «براي باباس؟»
زن نگاهي به مرد انداخت و سر تکان داد. پسر گفت: «چطوري مي خوره؟»
مادربزرگ گفت: «تو چي کار به اين کارها داري، يک جوري مي خوره.»
مردمک مرد از نگاه بچه ها مي گريخت. دختر گفت: «بابا که نمي تونه بجوه.»
زن گفت: «براي همينه که مي کوبم نرم بشه.»
پسر گفت: «چه جوري مي خواد بخوره.»
زن عصبي گفت: «چقدر سؤال مي کنين!»
بچه ها ساکت شدند. زن خرما و تخم مرغ را له له کرد و با قاشق کوچک کمي از آن را برداشت و به بچه هاگفت: «بريد بيرون بازي کنيد.»
پسر گفت: «من نمي رم، مي خوام اين جا باشم.»
دختر گفت: «منم نمي رم.»
مادربزرگ گفت: «بچه هاي بدي نشين، بريد ... يا الله.»
بچه ها شانه بالا انداختند، زن قاشق را لو برد. مرد به سخت دهانش را کمي باز کرد. زن قاشق را ته حلق مرد فرو برد و غذا را ريخت. مرد چشم هايش را روي هم فشار داد و غذا را به کندي قورت داد. بچه ها درد پدر را توي صورتش حس کردند. پيرزن با چشم هاي خيس دست بچه ها را گرفت و گفت: «بريم بيرون براتون قصه بگم.»
بچه ها دستهايشان را عقب کشيدند. پيرزن گفت: «اگه بياييد براتون قصّة کدو قلقله زن رو مي گم.»
بچه ها مردّد ماندند. زن گفت: «بريد بچه ها، آفرين.»
مادربزرگ بچه ها را بيرون برد. زن گفت: «وقت گرفتم، سه شنبهبايد بريم بيمارستان تا فکّت را عمل کنن ... خدا کنه خوب شه. بايد يک استخوان ديگه در بيارن، پيوند بزنن.»
زن دوباره قاشقي غذا توي حلق مرد ريخت و گفت: «اگه قبول مي کردي بري خارج عمل کني، خيلي مطمئن تر بود.»
محمّد حسين چيزي نگفت. زن گفت: «چرا قبول نمي کني؟»
محمّد حسين نوشت: «اگه تو ايران مداوا بشم، براي کشورم هزينة کمتري داره، در عين حال مي تونم تو اين مدت به کشورم هم خدمت کنم.»
زن فکر کرد: او هميشه، از بچگي، آدم عجيب و غريبي بوده است.


محمّد حسين ساکت شد و پتو را در دست گرفت و راه افتاد. زن صورت بچه ها را بوسيد.
- مامان بزرگ رو اذيت نکنين ها ... خب؟ ... بچه هاي خوبي باشين، بچه هاي خوبي باشين.
دختر گفت: «سوغاتي هم مي آرين؟»
زن گفت: «منطقة جنگي سوغاتي اش کجا بوده؟»
پسر گفت: «من فشنگ مي خوام، خيلي زياد.»
دختر چادر مادرش را گرفت و گفت: «منم مي خوام.»
زن گفت: «باشه براتون مي آرم.»
زن صورت مادر و پدر را هم بوسيد. مادر گفت: «خيلي مواظب باشين ها ... هفت تا قل هوااله بخونين ننه.»
زن سر تکان دادو دوباره بچه ها را بوسيد. پدر بلند گفت: «محمّد حسين! کاري دارين، بيام.»
محمّد حسين گفت: «نه، دست شا درد نکنه، همه رو بستم.»
و توي خانه آمد. دست گردن بچه ها انداخت و آهسته سر آنها را به هم کوبيد، صداي خندة بچه ها بلند شد. محمّد حسين آن ها را بوسيد. پسر گفت: «بابا دهنت خوب شد؟»
- اگر خوب نشده بود که نمي تونستم حرف بزنم، چيزي بخورم.»
دختر گفت: «نه، نشده، من مي دونم ... ديروز که دست من خورد بهش، دردت اومد.»
محمّد حسين دست توي موهاي دخترش کرد و آن را به هم ريخت و گفت: «خيال مي کردي من بچه ام؟! بچه ام که دردم بگيره! ... خب ديگه ما بايد بريم ... بچه هاي خوبي باشين، سوغاتي عم مي آريم.»
محمّد حسين بلند شد، قرآن را بوسيد و از زير آن رد شد. دختر گفت: «کاسة آب رو بده به من، مامان بزرگ، من مي خوام آب بريزم.»
پيرزن کاسه را دست دختر داد، محمّد حسين از پدر زنش هم خداحافظي کرد و راه افتاد. از در که بيرون رفتند؛ دختر کاسة آب را پشت سرشان ريخت، آب روي چادر زن و شلوار محمّد حسين ريخت. همه زدند زير خنده. محمّد حسين و زنش سوار شدند و براي بچه ها دست تکان دادند.
محمّد حسين ماشين را روشن کرد. بوق زد و راه افتاد. بچه ها و پدر بزرگ و مادربزرگشان آنان را تا سر کوچه دنبال کردند. باد بال چادر وانت را تکان مي داد و وانت راه خود را به طرف جبهه در پيش گرفت.

وانت سينة جادّه خاکي و پر سنگلاخ را زير چرخ هاي سنگينش مي فشرد و پيش مي رفت. لاية ضخيمي از گرد و خاک بر تن شيشه و بدنة ماشين بود. از دورترها صداي تيراندازي و انفجار به گوش مي رسيد. زن دست ها را روي گوش هايش گذاشته بود و چشم هايش، مضطرب سرتاسر دشت را مي کاويد تا محل انفجار را بابد. گاهي محل انفجار نزديک بود و زمين ير پايشان مي لرزيد و ماشين تکان شديدي مي خورد و زن احساس مي کرد که چيزي نمانده به همراه ماشين به گوشه اي پرتاب شوند.
محمّد حسين بي خيال فرمان را چسبيده بود و گاز مي داد. زن نگاهش کرد، چطور مي توانست اين قدر بي خيال باشد؟
- تو نمي ترسي؟
محمّد حسين گفت: «هوم م ... چي گفتي؟»
- گفتم نمي ترسي، از صداي انفجار و تيراندازي؟
- نه ... اينا که چيزي نيست، خيلي هم به ما نزديک نيست ... اگه آدم بترسه که اين طرفا نمي ياد.
هر چه بيشتر مي رفتند، صداي انفجار بيشتر و نزديکتر مي شد. زن را ترس برداشته بود. از دور بنايي ديده شد. محمّد حسين گفت: «پادگاني که گفتم اين جاست، امشب اينجا مي مونيم ... فردا مي ريم خرمشهر.»
زن گفت: «ون جا هم همين جوريه، بمب و خمپاره و موشک؟»
محمّد حسين گفت: «بدتر، اون جا که مرزه ... پشيمون شدي؟ مي خواي نريم؟»
زن نفسي کشيد و گفت: «نه».
محمّد حسين نگاهش کد و گفت: «ترسيدي؟»
زن گفت: «براي شما مي ترسم، براي اونايي که هميشه اين جان.»
صداي سوت بلند و کشيده اي شنيده شد. محمّد حسين داد زد: «گوشت روبگير، دهنت را باز کن.»
زن فوري دست ها را روي گوشش گذاشت، صداي انفجار مهيبي همراه لرزشي شديد، ماشين را نيم دور چرخاند. زن فرياد زد: «يا صاحب الزمان.»
محمّد حسين فرمان را چرخاند، گفت: «خمپاره بود.»
زن با ترس گفت: «ما رو ديدن؟»
محمّد حسين گفت: «به هواي پادگان مي زنن، لا مروّت ها.»
وانت به نزديکي پادگان رسيد. مأمور دم در، جلوشان را گرفت. محمّد حسين را که ديد، خنديد و اجازة ورود داد. بچه ها که خبر آمدنش را شنيدند، ريختند بيرون، به سلام و احوالپرسي. زن گوشه اي ايستاد. يکي گفت: «کاش بهت گفته بودم واسه من جوراب بياري.»
- منم اصلاً يادم نبود بگم که يک راديو جيبي برام بخري.»
- همه رو ول کن، من دفتر مي خواستم، دفتر خاطرات ... چه حيف شد.
محمّد حسين رفت عقب ماشين و چادر را بالا زد و گفت: «هر کي، هر چي مي خواد، اينجاست.»
بچه ها پريدند عقب ماشين. محمّد حسين گفت: «تو اون کيسه و ساکه.»
يکي از بچه ها گفت: «بابا اي والله ... تو باب الحوائجي ... از کجا مي دونستي ما اينارو لازم داريم؟»
زن لبخند زد. محمّد حسين گفت: «هر وقت مي گفتين که چي کم دارين، تو ذهنم يادداشت مي کردم، ان شاءالله که همه اش هست.»
زن با صداي هر انفجاري بالا مي پريد، بچه ها بي خيال، انگار نه انگار که صداي انفجار مي شنوند، گرم شوخي و حرف زدن بودند. محمّد حسين همراه زن راه افتاد. يکي از اتاق ها خالي بود، کليد آن را گرفت و گفت: «شام رو با بچه ها مي خوريم، امشب هم اينجاييم و فردا به اميد خدا راهي خرمشهر مي شيم.»
زن گفت: «چيزي ازش مونده؟»
محمّد حسين آرام در اتاق را بست و گفت: «مسجد جامع خرمشهر، بايد بريم اون جا، پر از خاطره س، خاطره هاي تلخ، اون جا آخرين سنگر بچه ها بود، اول جنگ، وقتي عراقي ها ريختن و اومدن و اون جا رو گرفتن، بچه هاي خرمشهر مع شدن تو مسجد، از اون جا مي جنگيدن ... خيلي هاشون شهيد شدن.»
زن چادرش را گوشه اي انداخت و روي موکت نشست. پاهايش ورم کرده بود، هر وقت مدت زيادي توي ماشين مي نشست، همين طور مي شد، پايش را دراز کرد و به در و ديوار گچي اتاق که تنها قاب عکسي از امام را بر سينه داشت، چشم دوخت. حال ديگري پيدا گرده بود. دل گرفته بود و افسرده فکر کرد روزهايي که او و بچه ها توي خانه در آرامش, روز را شب مي کنند و شب را روز, اين ها, اين جا در ميان خطر, نه روزي دارند و نه شبي. وقت حمله و رفتن که باشد, شب روز نمي شناسند. اين جا از صداي خنده و جيغ و فرياد بچه ها خبري نيست, فقط صداي انفجار است و انفجار.
زن چشم هايش را بست و سرش را به ديوار تکيه داد و به روزهايي فکر مي کرد که او بر مي گشت و مرد, و توفان بلا مي ماند.


نماز صبح را که خواندند, را افتادند. زن مي خاست خرمشهر را ببيند. آن شهر نديده, برايش پر خاطره بود, خاطرة روزي که آزاد شد, خوب در ذهنش مانده بود:
از خريد مي آمد به خيابان که رسيد, ديد ماشين ها چراغ هايشان را روش
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین