مربي فداكار
بي آنكه خود بدانم با سرعت به خيز مي روم به زمين مي چسبم و دستهايم را جلو سرم حايل مي كنم تا شايد سر و رويم را از تركش هاي نارنجك در امان دارم . فرصت تفكر نيست و همه اين كارها در يك لحظه با سرعتي باور نكردني انجام مي گيرد. قلبم به شدت مي تپد چشمهايم را مي بندم ...
مي گفتند : « در پادگاني مربي تخريب مشغول آموزش پرتاب نارنجك بوده است . او بعد از ارائه توضيحات كافي درباره عمل و مسلح كردن و پرتاب نارنجك آن را به يكي نيروهاي آموزشي مي دهد تا آموخته هايش را دوباره توضيح دهد. نيروي آموزشي نارنجك را دردست مي گيرد و ناگهان ضامن آن را مي كشد و درحالي از اضطراب و وحشت نارنجك جنگي از دستش رها مي شود و در حلقه نيروهاي حاضر بر زمين مي افتد و در پيش چشمان حيرت زده مربي و نيروهاي آموزشي لحظه هاي فرصت انفجار به سرعت طي مي شود; يك ثانيه دو ثانيه چهار ثانيه و...
انفجار حتمي است و انتشار مرگ و زخم با تركشهاي سوزان نارنجك حتمي تر تا چند لحظه ديگر بوي خون فضا را پر خواهد كرد. مگر اينكه معجزه اي رخ دهد و نارنجك عمل نكند.
پنج ثانيه ....
ناگهان مربي فداكار بي تامل و چالاك به طرف نارنجك خيز برمي دارد و محكم بر روي نارنجك مي خوابد. « يا حسين » . صدا در فضا مي پيچد. بزودي تمام تركش هاي نارنجك با سينه پاره پاره مربي گره خواهد خورد و تنها اوست كه شهيد خواهد شد. »
شايد من هم مي توانستم همين كار را انجام دهم ... اما ديگر فرصتي نمانده است و شايد تا بخواهم سرم را بلند كنم نارنجك منفجر خواهد شد و آن وقت نه تنها كاري انجام نخواهم داد بلكه كشته شدنم نيز حتمي خواهد بود. پس با تمام قدرت سر و بدنم را به خاك فشار مي دهم تا بلكه زير زاويه عبور تركشها قرار گيرم .
اشهدان لا اله الاالله ...
نه ... انفجاري در كار نيست ثانيه هاي فرصت بايد گذشته باشد. چنين مي پندارم اما سرم را بلند نمي كنم .
برخيزيد.
همه برمي خيزيم . نارنجك همچنان برزمين افتاده است و « علي رگبار » بالاي سرمان ايستاده است همراه با مصطفي مولوي و سفيدگري .
روزنامه جمهوري اسلامي
مي گفتند : « در پادگاني مربي تخريب مشغول آموزش پرتاب نارنجك بوده است . او بعد از ارائه توضيحات كافي درباره عمل و مسلح كردن و پرتاب نارنجك آن را به يكي نيروهاي آموزشي مي دهد تا آموخته هايش را دوباره توضيح دهد. نيروي آموزشي نارنجك را دردست مي گيرد و ناگهان ضامن آن را مي كشد و درحالي از اضطراب و وحشت نارنجك جنگي از دستش رها مي شود و در حلقه نيروهاي حاضر بر زمين مي افتد و در پيش چشمان حيرت زده مربي و نيروهاي آموزشي لحظه هاي فرصت انفجار به سرعت طي مي شود; يك ثانيه دو ثانيه چهار ثانيه و...
انفجار حتمي است و انتشار مرگ و زخم با تركشهاي سوزان نارنجك حتمي تر تا چند لحظه ديگر بوي خون فضا را پر خواهد كرد. مگر اينكه معجزه اي رخ دهد و نارنجك عمل نكند.
پنج ثانيه ....
ناگهان مربي فداكار بي تامل و چالاك به طرف نارنجك خيز برمي دارد و محكم بر روي نارنجك مي خوابد. « يا حسين » . صدا در فضا مي پيچد. بزودي تمام تركش هاي نارنجك با سينه پاره پاره مربي گره خواهد خورد و تنها اوست كه شهيد خواهد شد. »
شايد من هم مي توانستم همين كار را انجام دهم ... اما ديگر فرصتي نمانده است و شايد تا بخواهم سرم را بلند كنم نارنجك منفجر خواهد شد و آن وقت نه تنها كاري انجام نخواهم داد بلكه كشته شدنم نيز حتمي خواهد بود. پس با تمام قدرت سر و بدنم را به خاك فشار مي دهم تا بلكه زير زاويه عبور تركشها قرار گيرم .
اشهدان لا اله الاالله ...
نه ... انفجاري در كار نيست ثانيه هاي فرصت بايد گذشته باشد. چنين مي پندارم اما سرم را بلند نمي كنم .
برخيزيد.
همه برمي خيزيم . نارنجك همچنان برزمين افتاده است و « علي رگبار » بالاي سرمان ايستاده است همراه با مصطفي مولوي و سفيدگري .
روزنامه جمهوري اسلامي
لینک کپی شد
نظر شما
