خصوصيات شهيد - کوکب دوم
-علي آقا برام دعا کن .من نمي توانم دور از بسيجي هايي باشم که خودم به آن ها آموزش داده ام . من بايد کنار آن ها بمانم و بجنگم .
اين حالات و آنات ،براي من نو عي زندگي است . نوعي ارتباط با زندگي که با تمام آشنيي اش گنگ و نا شناخته است . شايد به خيال پردازي متهم شوم ،اشکالي ندارد ؛دريغ و صد افسوس و حسرت براي چند رديف داغ گلوله هاي رسام دوشکا ها و ضد هوايي ها که در اين شب هاي دجله زينت شده اند براي شهادت در دشت بلاخيزي که عاشورا در آن مستقر شده است . شايد به خيال پردازي متهم شوم ،اما به يک حقيقت اطمينان دارم .و مطمئنم تا زماني که سطر آخر کتاب وجودم را مرور نکنم ،حتي خودم از آن چه تقطيع تصاوير بي امان از برابر خرد تسليم شده ام به وجود خواهند آورد ،بي اطلاع خواهم ماند .
اين هم شايد نوعي درماندگي در مقابل آن بعدي زندگي است.نوعي درماندگي در مقابل نيروي لايزال و عظيم هستي که در کار خويش تسلط مطلق دارد و استادي اش را در نهايت حسن و تدبير ،به رخ مي کشد و تو هر کس باشي با هر تدبير و امکان و قدرت و . در مقابل اين نيروي لايزال چنان درمانده مي ماني که من .
در مانده ،
درمانده ،
درمانده .
اصلاً مگر بيکارم ؟به من چه مربوط آقا مهدي ؟تو که از اول کودکي و نوجواني تا وقتي که با هم به اين منطقة عجيب از کرة ارض آمده ايم ،جاذبه ات مرا بيچاره کرده است .من با همين وضعيت هم به حد کافي اسير تو بوده و هستم .حالا دنيا را باش که بايد اجباراً مأمور شوم و بگردم دنبال جناب عالي !بگردم دنبال پاره پارة جگر خودم آن هم در فرا سوي دجله . غريبي را بايد در غربت جست و جو کنم .اي خداي عزيز ،اي خداي بزرگ .
جنگ بيداد مي کند . بيداد جنگ افروزان با شعار امت عربي واحد تنها نقبي است زير زميني و مناسب براي موش هاي کور .به کاه دان زده اند بيچاره ها . شده اند نردبان صعود ستارگان زميني ؛مثل حميد آقاي باکري و ديگران . شده اند هيزم بيار آتش نمرود تا براي حضرت ابراهيم عليه السلام ،گلستاني بسازد خداي ابراهيم .
پس اين تن به چه کار مي آيد ؟در گرما گرم اين نبرد حقيقت و وهم ،تکليف کاملاً روشن است . آقا مهدي خودش به من گفت که از دجله عبور خواهد کرد . در کنار بسيجي هاي عاشورا خواهد جنگيد . دست کوتاه من کجا به او خواهد رسيد .اگر با آقا مهدي رو برو شوم و از او تقاضا کنم که به عقبه بر گردد ،چه پاسخي به من خواهد داد .تلخي پاسخ او يا شيريني اش را بايددر هنگامه شنيدن صداي آتش تجربه کرد .آه،آه
اکنون در اضطراب و بحبوحة آماده شدنم براي عبور از دجله ،پرده داران سبز پوشي را مي بينم که در باره شان هيچ توضيحي نمي توانم بدهم الا اين که بگويم پرده داران سبز پوش . شايد ديگر فرصتي نداشته باشم تا نماز بخوانم . آيا اين آخرين نمازي است که خواهم خواند ؟و اگر در اين آخرين نماز هم به ياد آقا مهدي باشم ،آن وقت حق دارم تا از خودم بپرسم : اين هم شد نماز ؟!
قايق ،کنار دجله ايستاده بود .سکاندار ،بي قرار حرکت ،بي قرار براي دل سپردن به تقدير .سوار قايق شدم . بادي سرد مي وزيد و هواي خنکي از آب بر مي خواست .
گفتم : برويم اخوي .
سکاندار ،بي آنکه در برابر سوار شدن من به قايق واکنشي نشان دهد ،استارت زد و حرکت کرد و لا به لاي صداي شليک سلاح ها و هيا هوي نا شناختة منطقه ، حرف هايي را با فرياد گفت .چيزي از گفته هايش متوجه نشدم . احساس مسئوليتي غريب در چهره و چشمانش موج مي زد . قايق سينة خروشان دجله را شکافت و پيش رفت . پشت قايق ،شکاف بزرگي در سطح آب به وجود آمد .هنوز تاريکي حاکم بود .
مأموريت من شايد از يک جهت ،امري بسيار منطقي و مطابق با تدبير قرار گاه بود ،اما از جهت ديگر مي توانست کاري کاملاًبي دنباله و بي نتيجه باشد .اگر آقا مهدي خودش تصميم گرفته بود تا از دجله عبور کند و در نزديک ترين نقطة نبرد با دشمن بجنگد ،اين چه کاري است که مي خواهم منصرفش کنم ؟چرا سعي دارم او را از رسيدن به آنچه آرزو دارد ،محروم کنم ؟دنياي عجيب ما انسان ها را مي بيني !مي خواهيم آقا مهدي را از خودش دريغ کنيم و براي رسيدن او به خودش ،خست به خرج مي دهيم .البته اين يک روي ماجراست و روي ديگر آن واقعيت جنگ و نياز قرار گاه ،به حفظ فرماندهان با تجربه اي مانند آقا مهدي باکري است .همين نياز ،قرار گاه را وادار کرده است تا به هر تقدير ،او را از آن سوي دجله بازگرداند .البته اشتباه نکنيد ،من هم اگر چه نه به اندازةقرارگاه ،اما تا اندازه اي مي دانم که وضعيت نبرد در آن سوي رودخانه مساعد نيست . آيا امکان دارد به دو – سه گردان صف شکن و خط شکن عا شورا که در حال در گيري تن به تن با عراقي ها هستند ،کمک فوق العاده اي برسد ؟
چرا لا طائل مي بافم ؟من که خوب مي دانم آقا مهدي خدا حافظي هايش را کرد و رفت .من که مي دانم منتظر اجازة رسمي قرار گاه نشد و همان اجازة تلويحي را که به طور شفاهي از قرار گاه گرفت ،حجت قرار داد براي عملش ؛کاري که دل آقا مهدي به صحت آن گواهي داده بود .خود او هم به هر حال فرمانده لشکر بود و براي خودش مرتبه اي در تصميم گيري ها داشت .
دل آقا مهدي را آن دو – سه گرداني با خود برده بودند که از دجله عبور کردند .راهزناني که قبل آنکه گردان ها در قايق و بلم بنشينند و يا از پل نفر رو دجله بروند آن طرف ،دل آقا مهدي را غارت کردند .دل و روح و قلب او ،قبل از جسمش در قايق هايي نشسته بود که سه گردان عاشورا در آن بودند .تنها جسم آقا مهدي مانده بود اين سوي دجله و همين بود که نمي توانست تاب بياورد آن فراق عظيم را ؛جدايي بين جسم و روحش را ؛جدايي بين گردان هاي بسيجي و خودش را . آقا مهدي در اين سوي آب ،پس از عبور رزمنده هاي عاشورا از دجله ،به جسمي بي روح تبديل شده بود و ما هنوز از او مي خواستيم که با همين وضع در قرار گاه بماند !اوديگر آقا مهدي عاشورايي ها نبود اگر اين طرف آب مي ماند .
از وقتي قايق بر گردة دجله لغزيد و حرکت کرد ،انواع و اقسام گلولة سلاح هاي دشمن ،روي آن باريد .بنازم رضا را که سريع و قبراق ،مشيت خداوندگار هستي را دريافت و قايق ،سالم به ساحل غريبي دجله رسيد و پهلو گرفت . به سرعت از قايق بيرون پريدم و گفتم : رضا !همين دور وبرها پناه بگير تا وقت بر گشتن منتظر قايق نمانيم .
رضا گفت : من هم با تو مي آم براي جست و جو .
- نه ،تو نبايد بيايي برادر !وجود تو و اين قايق خيلي لازمه .همين جا بمان .
- چشم !
- دويدم به طرف رزمنده هاي عاشورا ؛به طرف محل در گيري .مي دانستم آقا مهدي را بايد در نزديک ترين نقطة درگيري افراد عاشورا با دشمن پيدا کرد .از يک تک تير انداز که در حال پيشروي به طرف دشمن بود پرسيدم : آقا مهدي را نديدي اخوي ؟
- - همين ده دقيقه پيش به اتفاق مسئول پشتيباني اين جا بود ؛نگران کمبود اسلحه و مهمات .گمنام رفته جلو .
- گفتم : کدام طرف ؟
- با تعجب نگاهم کرد و گفت : خب ،جلو ديگه !سمت دشمن . به طرف روستايي حرکت کردم که درگيري حول وحوش آن جريان داشت .به حال خودم بودم که ناگهان دستي روي شانه ام خورد .بر گشتم ،حميد بود ؛حميد سيانکي .
- لبخندي زد و گفت : تو رفتي و نخواستي ما را ببري ،اما خداخواست و اومدم اين طرف . در حالي که از ديدنش خيلي خوشحال شده بودم ،از لحن او کمي ناراحت شدم . به پيشروي ادامه داديم .حال خودم را نمي فهميدم . هوا سرد بود ،البته شايد سرد بود !اصلاً نمي دانستم ممکن است دماي اين منطقه تا اين اندازه پايين بيايد . شايد هم اصلاً هوا سرد نبود و سوز و لرزش تن من ،حکايت از ترس يا چيز ديگري داشت .
- حميد گفت : داري مي لرزي ؟
- گفتم : پير مرد شده ام ،حميد جان !
- حميد خيلي جدي گفت : اما تو واقعاً سردت شده .
- پاسخي ندادم .به سرعت چار بندش را باز کرد .با عجله اور کتش را در آورد و انداخت روي شانة من . با خودم کلنجار رفتم ؛اين سرماي شديد از کجا پيدا شد !از کار حميد ،ياد آقا مهدي در دلم زنده شد ؛و مگر مي شود آفتاب را فراموش کرد ؟
- برف تازه گرفته بود و کم کم به ته پا مي چسبيد .سوز سرما بيداد مي کرد .در بعد از ظهري مغموم و گرفته ،معلم در کلاس درس مي داد .علي از پنجرة کلاس ،به دودي که از اجاق محقر خانةرو به روي مدرسه با لا مي رفت ،خيره شده بود .فکر کرد که آيا بهتر نبود به جاي نشستن در کلاس ،به خانه مي رفت و به مادرش کمک مي کرد ؟افکار مغشوش رهايش نمي کرد . چند لحظه بعد ،تأکيد ،عشق و علاقة مادرش به اين که درس بخواند ،او را وادار کرد تا به دقت به حرف هاي معلم گوش بدهد .کنار علي ،مهدي نشسته بود و خونسرد و آرام به حرف هاي معلم گوش مي کرد . معلم ،علائم نگارشي در انشاء و دستور زبان فارسي را درس مي داد .
- بخاري کلاس روشن بود ،اما سرما به حدي بود که شاگردان کلاس ،گرمايي احساس نمي کردند .زنگ خورد .بچه ها از کلاس بيرون ريختند .حالا مي شد تفاوت هواي بيرون را با هواي داخل کلاس ،بهتر فهميد .بچه ها با عجله و در هم بر هم حرکت مي کردند .علي و مهدي پس از حال و احوال مختصري با چند همکلاسي ،با هم به طرف منزل حرکت کردند .
- مهدي با خنده گفت : خوب سرد شده علي !
- علي که سرما فک هايش را به هم قفل کرده بود ،تنها توانست بگويد : آره
- فقط کت يک لايي چهار خانه پوشيده بود که با سرماي سخت آذر بايجان هيچ مناسبتي نداشت . وضع لباس مهدي هم چندان بهتر از او نبود .هر دو بي بالا پوشي درست و حسابي ،از سرما در عذاب بودند . سرعت قدم ها يشان را بيشتر کردند .عدة کمي در کوچه ها و خيا بان ها رفت و آمد مي کردند . دسته اي پرنده از روي شاخه هاي درختي که مهدي و علي از زير آن در حال عبور بودند ،پرواز کردند و برف نشسته بر شاخه ها ،روي سر مهدي ريخت .در مسير هميشگي خودشان از مدرسه تا خانه ،به قهوه خانه رسيدند . شيشه ها عرق کرده بود و بخار همچون پرده اي مات مانع از ديدن داخل قهوه خانه مي شد .نا گهان صدايي چون سوتي بلند و ممتد ،به گوش رسيد .توده اي از بخار سفيد ،در برابر آن ها ظاهر شد .علي خنديد .مهدي گفت : تازه باز شده .
- علي گفت : لباس هايت را بده اطو بزند.
- مهدي بلند خنديد . بايد از هم جدا مي شدند . خدا حافظي کردند و هر کدام به راه خودشان رفتند دانه هاي برف درشت تر شده بود . مهدي ،هر وقت که برف و باران از آسمان مي آمد ،بيش از آنکه به زمين نگاه کند ،به آسمان خيره مي شد .تلاش مي کرد تا از دورترين فاصله اي که مي شود دانه هاي برف را جداي از يکديگر ديد ،به آن ها چشم بدوزد . کلاهش ،پوشيده از برف بود .
وقتي وارد خانه شد ،کاملاًخيس بود و به شدت مي لرزيد . پدرش که از ديدن مهدي در آن وضع خيلي ناراحت شده بود ،تصميم گرفت هر طور شده براي مهدي لباس گرم تهيه کند . با اصرار پدر ،مهدي راضي شد همراه او به بازار برود . وارد مغازه اي شدند باراني قرمز رنگي نظر مهدي و پدرش را جلب کرد .
پدر گفت : اين باراني چطوره ؟
مهدي گفت : خيلي عاليه ،البته اگه اندازه ام باشه .
فروشنده باراني را با دقت تن مهدي کرد .گرماي لذت بخشي در سراسر تن مهدي دويد .
فروشنده گفت : مثل اين که براي ايشان دوخته شده ،حرف نداره .
با رضايت مهدي ،پدر باراني را خريد .صبح روز بعد ،مهدي با لباس نو و مرتب به مدرسه رفت .آستر داخل باراني ،مانع از نفوذ سرما مي شد . حالا ديگر از شر سرماي زمستان راحت شده بود . مي توانست بي دغدغة سرما ،در حياط مدرسه سر بخورد ،در شهر بگردد و خلاصه از داشتن باراني در فصل زمستان بهره مند باشد .
آن روز ،مهدي وقتي از مدرسه بر گشت ،همان مهدي صبح نبود . عصباني و غمگين ،باراني را بيرون آورد ،گوشه اي پرت کرد و سراغ کار هايش رفت .اهل خانه ،چيزي در بارة ماجراي باراني نمي دانستند . روز بعد ،مهدي براي رفتن به مدرسه آماده شد و از منزل بيرون رفت . حميد دنبال او دويد و گفت : مهدي باراني ،باراني ات را جا گذاشتي .
مهدي صبر کرد تا حميد به او برسد . بعد گفت : اين طوري راحت ترم داداش !
پدر که آمده بود دم در و صحبت هاي آن دو را مي شنيد ،گفت : چه حرف هايي مي زني مهدي !بيا بپوش سرما نخوري .
مهدي بار ديگر لرزيدن ديروز علي را به ياد آورد .
نگاه زير چشمي علي را به باراني اش ديد و احساس کرد که سينه اش سنگين شده است .
پدر گفت: مريض مي شي. نمي توني امتحان هايت را خوب بدي. من که از کار تو سر در نمي آرم پسر! لا اله الاالله
مهدي گفت : ديروز دوست من علي،از سرما تا زنگ آخر لرزيد. من خجالت مي کشم با اين باراني پيش او که لباس خوبي ندارد بنشينم . شما از من چه توقعي داريد؟»پدر فهميد که مهدي تصميم خود را گرفته و ديگر باراني را نخواهد پوشيد. اين بود که راه حلي به نظرش رسيد.
خب، هر دو تاي شما از باراني استفاده کنيد. يک هفته تو بپوش، يک هفته علي.
مهدي گفت:
علي اين پيشنهاد را قبول نمي کند. تازه ممکن است به شخصيتش هم بربخورد.
اين حالات و آنات ،براي من نو عي زندگي است . نوعي ارتباط با زندگي که با تمام آشنيي اش گنگ و نا شناخته است . شايد به خيال پردازي متهم شوم ،اشکالي ندارد ؛دريغ و صد افسوس و حسرت براي چند رديف داغ گلوله هاي رسام دوشکا ها و ضد هوايي ها که در اين شب هاي دجله زينت شده اند براي شهادت در دشت بلاخيزي که عاشورا در آن مستقر شده است . شايد به خيال پردازي متهم شوم ،اما به يک حقيقت اطمينان دارم .و مطمئنم تا زماني که سطر آخر کتاب وجودم را مرور نکنم ،حتي خودم از آن چه تقطيع تصاوير بي امان از برابر خرد تسليم شده ام به وجود خواهند آورد ،بي اطلاع خواهم ماند .
اين هم شايد نوعي درماندگي در مقابل آن بعدي زندگي است.نوعي درماندگي در مقابل نيروي لايزال و عظيم هستي که در کار خويش تسلط مطلق دارد و استادي اش را در نهايت حسن و تدبير ،به رخ مي کشد و تو هر کس باشي با هر تدبير و امکان و قدرت و . در مقابل اين نيروي لايزال چنان درمانده مي ماني که من .
در مانده ،
درمانده ،
درمانده .
اصلاً مگر بيکارم ؟به من چه مربوط آقا مهدي ؟تو که از اول کودکي و نوجواني تا وقتي که با هم به اين منطقة عجيب از کرة ارض آمده ايم ،جاذبه ات مرا بيچاره کرده است .من با همين وضعيت هم به حد کافي اسير تو بوده و هستم .حالا دنيا را باش که بايد اجباراً مأمور شوم و بگردم دنبال جناب عالي !بگردم دنبال پاره پارة جگر خودم آن هم در فرا سوي دجله . غريبي را بايد در غربت جست و جو کنم .اي خداي عزيز ،اي خداي بزرگ .
جنگ بيداد مي کند . بيداد جنگ افروزان با شعار امت عربي واحد تنها نقبي است زير زميني و مناسب براي موش هاي کور .به کاه دان زده اند بيچاره ها . شده اند نردبان صعود ستارگان زميني ؛مثل حميد آقاي باکري و ديگران . شده اند هيزم بيار آتش نمرود تا براي حضرت ابراهيم عليه السلام ،گلستاني بسازد خداي ابراهيم .
پس اين تن به چه کار مي آيد ؟در گرما گرم اين نبرد حقيقت و وهم ،تکليف کاملاً روشن است . آقا مهدي خودش به من گفت که از دجله عبور خواهد کرد . در کنار بسيجي هاي عاشورا خواهد جنگيد . دست کوتاه من کجا به او خواهد رسيد .اگر با آقا مهدي رو برو شوم و از او تقاضا کنم که به عقبه بر گردد ،چه پاسخي به من خواهد داد .تلخي پاسخ او يا شيريني اش را بايددر هنگامه شنيدن صداي آتش تجربه کرد .آه،آه
اکنون در اضطراب و بحبوحة آماده شدنم براي عبور از دجله ،پرده داران سبز پوشي را مي بينم که در باره شان هيچ توضيحي نمي توانم بدهم الا اين که بگويم پرده داران سبز پوش . شايد ديگر فرصتي نداشته باشم تا نماز بخوانم . آيا اين آخرين نمازي است که خواهم خواند ؟و اگر در اين آخرين نماز هم به ياد آقا مهدي باشم ،آن وقت حق دارم تا از خودم بپرسم : اين هم شد نماز ؟!
قايق ،کنار دجله ايستاده بود .سکاندار ،بي قرار حرکت ،بي قرار براي دل سپردن به تقدير .سوار قايق شدم . بادي سرد مي وزيد و هواي خنکي از آب بر مي خواست .
گفتم : برويم اخوي .
سکاندار ،بي آنکه در برابر سوار شدن من به قايق واکنشي نشان دهد ،استارت زد و حرکت کرد و لا به لاي صداي شليک سلاح ها و هيا هوي نا شناختة منطقه ، حرف هايي را با فرياد گفت .چيزي از گفته هايش متوجه نشدم . احساس مسئوليتي غريب در چهره و چشمانش موج مي زد . قايق سينة خروشان دجله را شکافت و پيش رفت . پشت قايق ،شکاف بزرگي در سطح آب به وجود آمد .هنوز تاريکي حاکم بود .
مأموريت من شايد از يک جهت ،امري بسيار منطقي و مطابق با تدبير قرار گاه بود ،اما از جهت ديگر مي توانست کاري کاملاًبي دنباله و بي نتيجه باشد .اگر آقا مهدي خودش تصميم گرفته بود تا از دجله عبور کند و در نزديک ترين نقطة نبرد با دشمن بجنگد ،اين چه کاري است که مي خواهم منصرفش کنم ؟چرا سعي دارم او را از رسيدن به آنچه آرزو دارد ،محروم کنم ؟دنياي عجيب ما انسان ها را مي بيني !مي خواهيم آقا مهدي را از خودش دريغ کنيم و براي رسيدن او به خودش ،خست به خرج مي دهيم .البته اين يک روي ماجراست و روي ديگر آن واقعيت جنگ و نياز قرار گاه ،به حفظ فرماندهان با تجربه اي مانند آقا مهدي باکري است .همين نياز ،قرار گاه را وادار کرده است تا به هر تقدير ،او را از آن سوي دجله بازگرداند .البته اشتباه نکنيد ،من هم اگر چه نه به اندازةقرارگاه ،اما تا اندازه اي مي دانم که وضعيت نبرد در آن سوي رودخانه مساعد نيست . آيا امکان دارد به دو – سه گردان صف شکن و خط شکن عا شورا که در حال در گيري تن به تن با عراقي ها هستند ،کمک فوق العاده اي برسد ؟
چرا لا طائل مي بافم ؟من که خوب مي دانم آقا مهدي خدا حافظي هايش را کرد و رفت .من که مي دانم منتظر اجازة رسمي قرار گاه نشد و همان اجازة تلويحي را که به طور شفاهي از قرار گاه گرفت ،حجت قرار داد براي عملش ؛کاري که دل آقا مهدي به صحت آن گواهي داده بود .خود او هم به هر حال فرمانده لشکر بود و براي خودش مرتبه اي در تصميم گيري ها داشت .
دل آقا مهدي را آن دو – سه گرداني با خود برده بودند که از دجله عبور کردند .راهزناني که قبل آنکه گردان ها در قايق و بلم بنشينند و يا از پل نفر رو دجله بروند آن طرف ،دل آقا مهدي را غارت کردند .دل و روح و قلب او ،قبل از جسمش در قايق هايي نشسته بود که سه گردان عاشورا در آن بودند .تنها جسم آقا مهدي مانده بود اين سوي دجله و همين بود که نمي توانست تاب بياورد آن فراق عظيم را ؛جدايي بين جسم و روحش را ؛جدايي بين گردان هاي بسيجي و خودش را . آقا مهدي در اين سوي آب ،پس از عبور رزمنده هاي عاشورا از دجله ،به جسمي بي روح تبديل شده بود و ما هنوز از او مي خواستيم که با همين وضع در قرار گاه بماند !اوديگر آقا مهدي عاشورايي ها نبود اگر اين طرف آب مي ماند .
از وقتي قايق بر گردة دجله لغزيد و حرکت کرد ،انواع و اقسام گلولة سلاح هاي دشمن ،روي آن باريد .بنازم رضا را که سريع و قبراق ،مشيت خداوندگار هستي را دريافت و قايق ،سالم به ساحل غريبي دجله رسيد و پهلو گرفت . به سرعت از قايق بيرون پريدم و گفتم : رضا !همين دور وبرها پناه بگير تا وقت بر گشتن منتظر قايق نمانيم .
رضا گفت : من هم با تو مي آم براي جست و جو .
- نه ،تو نبايد بيايي برادر !وجود تو و اين قايق خيلي لازمه .همين جا بمان .
- چشم !
- دويدم به طرف رزمنده هاي عاشورا ؛به طرف محل در گيري .مي دانستم آقا مهدي را بايد در نزديک ترين نقطة درگيري افراد عاشورا با دشمن پيدا کرد .از يک تک تير انداز که در حال پيشروي به طرف دشمن بود پرسيدم : آقا مهدي را نديدي اخوي ؟
- - همين ده دقيقه پيش به اتفاق مسئول پشتيباني اين جا بود ؛نگران کمبود اسلحه و مهمات .گمنام رفته جلو .
- گفتم : کدام طرف ؟
- با تعجب نگاهم کرد و گفت : خب ،جلو ديگه !سمت دشمن . به طرف روستايي حرکت کردم که درگيري حول وحوش آن جريان داشت .به حال خودم بودم که ناگهان دستي روي شانه ام خورد .بر گشتم ،حميد بود ؛حميد سيانکي .
- لبخندي زد و گفت : تو رفتي و نخواستي ما را ببري ،اما خداخواست و اومدم اين طرف . در حالي که از ديدنش خيلي خوشحال شده بودم ،از لحن او کمي ناراحت شدم . به پيشروي ادامه داديم .حال خودم را نمي فهميدم . هوا سرد بود ،البته شايد سرد بود !اصلاً نمي دانستم ممکن است دماي اين منطقه تا اين اندازه پايين بيايد . شايد هم اصلاً هوا سرد نبود و سوز و لرزش تن من ،حکايت از ترس يا چيز ديگري داشت .
- حميد گفت : داري مي لرزي ؟
- گفتم : پير مرد شده ام ،حميد جان !
- حميد خيلي جدي گفت : اما تو واقعاً سردت شده .
- پاسخي ندادم .به سرعت چار بندش را باز کرد .با عجله اور کتش را در آورد و انداخت روي شانة من . با خودم کلنجار رفتم ؛اين سرماي شديد از کجا پيدا شد !از کار حميد ،ياد آقا مهدي در دلم زنده شد ؛و مگر مي شود آفتاب را فراموش کرد ؟
- برف تازه گرفته بود و کم کم به ته پا مي چسبيد .سوز سرما بيداد مي کرد .در بعد از ظهري مغموم و گرفته ،معلم در کلاس درس مي داد .علي از پنجرة کلاس ،به دودي که از اجاق محقر خانةرو به روي مدرسه با لا مي رفت ،خيره شده بود .فکر کرد که آيا بهتر نبود به جاي نشستن در کلاس ،به خانه مي رفت و به مادرش کمک مي کرد ؟افکار مغشوش رهايش نمي کرد . چند لحظه بعد ،تأکيد ،عشق و علاقة مادرش به اين که درس بخواند ،او را وادار کرد تا به دقت به حرف هاي معلم گوش بدهد .کنار علي ،مهدي نشسته بود و خونسرد و آرام به حرف هاي معلم گوش مي کرد . معلم ،علائم نگارشي در انشاء و دستور زبان فارسي را درس مي داد .
- بخاري کلاس روشن بود ،اما سرما به حدي بود که شاگردان کلاس ،گرمايي احساس نمي کردند .زنگ خورد .بچه ها از کلاس بيرون ريختند .حالا مي شد تفاوت هواي بيرون را با هواي داخل کلاس ،بهتر فهميد .بچه ها با عجله و در هم بر هم حرکت مي کردند .علي و مهدي پس از حال و احوال مختصري با چند همکلاسي ،با هم به طرف منزل حرکت کردند .
- مهدي با خنده گفت : خوب سرد شده علي !
- علي که سرما فک هايش را به هم قفل کرده بود ،تنها توانست بگويد : آره
- فقط کت يک لايي چهار خانه پوشيده بود که با سرماي سخت آذر بايجان هيچ مناسبتي نداشت . وضع لباس مهدي هم چندان بهتر از او نبود .هر دو بي بالا پوشي درست و حسابي ،از سرما در عذاب بودند . سرعت قدم ها يشان را بيشتر کردند .عدة کمي در کوچه ها و خيا بان ها رفت و آمد مي کردند . دسته اي پرنده از روي شاخه هاي درختي که مهدي و علي از زير آن در حال عبور بودند ،پرواز کردند و برف نشسته بر شاخه ها ،روي سر مهدي ريخت .در مسير هميشگي خودشان از مدرسه تا خانه ،به قهوه خانه رسيدند . شيشه ها عرق کرده بود و بخار همچون پرده اي مات مانع از ديدن داخل قهوه خانه مي شد .نا گهان صدايي چون سوتي بلند و ممتد ،به گوش رسيد .توده اي از بخار سفيد ،در برابر آن ها ظاهر شد .علي خنديد .مهدي گفت : تازه باز شده .
- علي گفت : لباس هايت را بده اطو بزند.
- مهدي بلند خنديد . بايد از هم جدا مي شدند . خدا حافظي کردند و هر کدام به راه خودشان رفتند دانه هاي برف درشت تر شده بود . مهدي ،هر وقت که برف و باران از آسمان مي آمد ،بيش از آنکه به زمين نگاه کند ،به آسمان خيره مي شد .تلاش مي کرد تا از دورترين فاصله اي که مي شود دانه هاي برف را جداي از يکديگر ديد ،به آن ها چشم بدوزد . کلاهش ،پوشيده از برف بود .
وقتي وارد خانه شد ،کاملاًخيس بود و به شدت مي لرزيد . پدرش که از ديدن مهدي در آن وضع خيلي ناراحت شده بود ،تصميم گرفت هر طور شده براي مهدي لباس گرم تهيه کند . با اصرار پدر ،مهدي راضي شد همراه او به بازار برود . وارد مغازه اي شدند باراني قرمز رنگي نظر مهدي و پدرش را جلب کرد .
پدر گفت : اين باراني چطوره ؟
مهدي گفت : خيلي عاليه ،البته اگه اندازه ام باشه .
فروشنده باراني را با دقت تن مهدي کرد .گرماي لذت بخشي در سراسر تن مهدي دويد .
فروشنده گفت : مثل اين که براي ايشان دوخته شده ،حرف نداره .
با رضايت مهدي ،پدر باراني را خريد .صبح روز بعد ،مهدي با لباس نو و مرتب به مدرسه رفت .آستر داخل باراني ،مانع از نفوذ سرما مي شد . حالا ديگر از شر سرماي زمستان راحت شده بود . مي توانست بي دغدغة سرما ،در حياط مدرسه سر بخورد ،در شهر بگردد و خلاصه از داشتن باراني در فصل زمستان بهره مند باشد .
آن روز ،مهدي وقتي از مدرسه بر گشت ،همان مهدي صبح نبود . عصباني و غمگين ،باراني را بيرون آورد ،گوشه اي پرت کرد و سراغ کار هايش رفت .اهل خانه ،چيزي در بارة ماجراي باراني نمي دانستند . روز بعد ،مهدي براي رفتن به مدرسه آماده شد و از منزل بيرون رفت . حميد دنبال او دويد و گفت : مهدي باراني ،باراني ات را جا گذاشتي .
مهدي صبر کرد تا حميد به او برسد . بعد گفت : اين طوري راحت ترم داداش !
پدر که آمده بود دم در و صحبت هاي آن دو را مي شنيد ،گفت : چه حرف هايي مي زني مهدي !بيا بپوش سرما نخوري .
مهدي بار ديگر لرزيدن ديروز علي را به ياد آورد .
نگاه زير چشمي علي را به باراني اش ديد و احساس کرد که سينه اش سنگين شده است .
پدر گفت: مريض مي شي. نمي توني امتحان هايت را خوب بدي. من که از کار تو سر در نمي آرم پسر! لا اله الاالله
مهدي گفت : ديروز دوست من علي،از سرما تا زنگ آخر لرزيد. من خجالت مي کشم با اين باراني پيش او که لباس خوبي ندارد بنشينم . شما از من چه توقعي داريد؟»پدر فهميد که مهدي تصميم خود را گرفته و ديگر باراني را نخواهد پوشيد. اين بود که راه حلي به نظرش رسيد.
خب، هر دو تاي شما از باراني استفاده کنيد. يک هفته تو بپوش، يک هفته علي.
مهدي گفت:
علي اين پيشنهاد را قبول نمي کند. تازه ممکن است به شخصيتش هم بربخورد.
لینک کپی شد
نظر شما
