خصوصيات شهيد - کوکب سوم

کد خبر: ۱۱۸۹۲۷
تاریخ انتشار: ۲۰ مرداد ۱۳۸۷ - ۱۱:۵۱ - 10August 2008
حميد گفت: شايد آقا مهدي تک تيرانداز شده . حتما قاطي رزمندهاي عاشورا است.
گفتم: ازش اين قسم کارها بعيد نيست.
به ذهنم رسيد که فرصت زيادي نداريم. اگر آقا مهدي در صف مقدم نبرد، با عراقي ها درگير شده باشد، هر آن احتمال دارد که مأموريت من خود به خود پايان يافته اعلام شود. با خودم گفتم:بايد هر طوري شده آقا مهدي را پيدا کنم
با خود کلنجار رفتم و متقاعد شدم که انگيزة پيدا کردن آقا مهدي، نه براي دستور قرار گاه که براي يافتن پاسخي به نيازي دروني است؛ پاسخي به يک دلتنگي. حالا ديگر کاملاً حس مي کردم که دلم براي آقا مهدي تنگ شده است. حجم آتش دشمن ، درست روي منطقه حريبه متمرکز شده بود؛ جايي که محل استقرار عاشورا بود. آقا مهدي در مثلث آتش عراقي ها، در حال نبرد بود؟حس باطني به من گفت: آقامهدي حتماً ميان رزمندگان مستقر در روستاست.
چند نفر را ديدم که از طرف مقابل، به سوي ما مي آمدند. صبر کردم تا نزديک تر شدند. زودتر از من، حميد گفت:علي! فکر مي کنم آقا مهدي را پيدا کرديم.
در اطرافمان صداي وزوز پيچيد، درست مثل اين بود که انبوهي پشه، ناگهان با سرعت از کنار گوش مان رد شد.
حميد گفت:دارن اين جارو مي زنن.
راست مي گفت. زير آتش دشمن قرار داشتيم. کنار پل شکسته اي که روي نهري زده شده بود، پناه گرفتيم و حدود ده دقيقه نتوانستيم از جايمان حرکت کنيم. چند لحظه بعد، با عبور دسته اي رزمنده که از حريبه مي آمدند، فهميديم آقا مهدي در ميان آن ها نيست.
قدري فکر کردم. ترکش بزرگ سبز رنگي روي علف هاي کنار نهر افتاده بود و آن ها را مي سوزاند. صداي جز و جز برگ ها و دودي که بلند مي شد، توجهم را جلب کرد ترکش را با سر نيزه به درون آب نهر انداختم و دوباره غرق در فکر شدم. به خودم و به مأموريتي که بر عهده ام بود فکر کردم. احساس کردم به هر دليلي، انجام مأموريتم با تأخير روبه رو شده است. از اين واقعه سخت دلگير شدم. بغض راه گلويم را بسته بود.
راستش را بگويم، خيلي هم دلم نمي خواست با آقا مهدي روبه رو شوم. يعني جرئت آن را نداشتم. درست است که در طول آشنايي و دوستي مان، هميشه سخن گفتن با آقا مهدي برايم راحت ترين شکل حرف زدن بود، اما اين بار به راستي جرئت رويارويي با او را نداشتم. جرئتش را نداشتم که به او بگويم:فرمانده عزيز من!بايد ميدان رزم را ترک کني و به قرارگاه برگردي.مي دانستم آقا مهدي جواب هايي تحويل من خواهد داد که باعث شرمساري من خواهد شد. حتماً بعد از رساندن پيام، لبخندي خواهد زد، شايد هم بگويد:اگر به آن طرف دجله برگردم، باعث تضعيف روحية همة رزمندگاني مي شوم که در حال مقاومت جانانه در برابر دشمن هستند.
شايد هم بگويد:دير آمدي قاصد!
شايد هم بگويد:صبر کن تا شر اين تانک ها را کم کنم. خط را تثبيت کنم. حتماً بر مي گردم.
شايد هم بگويد:سلام منو به قرارگاه برسون و بگو ما براي حفظ سر پل اين طرف آب،به نيروي کمکي احتياج داريم.
شايد هم بگويد:قاصد خوش خبر!اگه مي توني کمي چسب بريز کف پوتين هاي من تا به اين باتلاق ها بچسبن..يه کاري بکن که دنيا نذاره از دروازة ملک بگذرم.
شايد هم بگويد:منتظرت بودم علي جان!با آمدن تو، خيلي از مشکلاتم براي برگشتن به قرارگاه حل شد.
شايد هم بگويد:با آمدن تو مجال خدمت بيشتري برايم باقي مي ماند.
شايد هم بگويد:عجب!پس معلومه خيلي به فکر من هستن که مرتب با بي سيم و پيک، برام پيغام و پسغام مي فرستن.
شايد هم بگويد..
شايد هم بگويد:
شايد هم بگويد:
بر شيطان لعنت!
تمام احتمال هايي را که ظرف کم تر از چند ثانيه از ذهنم گذشت،فعلاً به کناري مي گذارم.(بعداً شايد فرصت کنم تا آن ها را برايتان بگويم)من و حميد برخاستيم و دويديم. در مدتي کوتاه، به سنگري نسبتاً بزرگ رسيديم که پشت جادة روستا قرار داشت.داخل سنگر به شهيدي برخورديم و به مرتضي.
گفتم:سلام مرتضي!
مرتضي گفت:سلام! شنيدم دنبال آقا مهدي مي گردين.
-کجاست؟ مي دوني آقا مهدي کجاست؟
-کمي جلوتر ، درست چسبيده به برادران مزدور عراقي!
گفتم:يا علي!
دوباره با حميد حرکت کرديم به طرف روستاي محل درگيري. همين مرتضي که در سنگر کنار رزمندة شهيد نشسته بود، شاهد است که آقا مهدي باکري را در صحنه اي به ياد ماندني ديده ايم. همه مي دانستند که آقا مهدي نوربالا زده و از خيلي وقت پيش از جانش گذشته است. انگار زمان معيني که بايد فرا برسد تا از شر اين دنيا آسوده شود، هنوز فرا نرسيده. آقا مهدي تا آن زمان، همراه ما زمينيان مي گويد، مي شنود، مي نشيند، مي خورد، مي آشامد، حتي مي جنگد. آيا مي توان عظمت ارتفاعات و حقيقت آن را در زمين، ناچيز انگاشت؟
در کمرکش کوهي بلند. باد نسبتاً شديدي مي وزيد و همراه خود،سوزوسرماي عجيبي مي آورد. مرتضي سفتي زير پايش را امتحان کرد و گفت:عجب ارتفاع بلندي!
آقا مهدي در حالي که منطقه را زير نظر داشت، گفت:خيلي ماهه!
مرتضي گفت:از بلندي نمي ترسي آقا مهدي؟ منو که هول برمي داره.
آقا مهدي گفت:من روي ارتفاعات حيران مي شم. مثل اين که گم شدة خودم را فقط روي ارتفاعات پيدا مي کنم. اين ها ظاهر اوج هستند. کاش مي شد باطن آن ها را بفهميم.
عملياتي که از شب گذشته آغاز شده بود با موفقيت ادامه داشت. يکي از علل مؤثر در موفقيت اين عمليات، سرعت عمل رزمنده هاي عاشورا بود. اکنون پس از آن شب پرحادثه، روزي آغاز شده بود که طبق معمول مي توانست آکنده از پاتک هاي دشمن باشد.
جاده اي که از دشت به طرف دامنة کوه کشيده شده بود، تا نزديکي قله ادامه داشت و از آن جا به طرف پشت قله مي رفت. اين جاده، تنها راه زميني تدارکاتي نيروهاي تکا ور بود.. تدارک از هر نظر:مهمات، غذا، نيرو و.جاده در بالاترين نقطه، دور بريدگي صخره اي پيچ مي خورد. يک طرف آن را بلندي صخره احاطه کرده بود و طرف ديگر آن، بعد از شيبي نسبتاً تند. کمي مسطح شده بود. در انتهاي اين منطقه مسطح که از بقيه نقاط امن تر بود، يک خودرو فرماندهي توقف کرده بود و چند نفر کنار آن مشغول گفت و گو بودند.
مرتضي گفت:اگه مهمات به موقع نيايد؟
آقا مهدي گفت:حتماً به موقع مي آد.
ناگهان رحيم فرياد کشيد:هواپيما، هواپيما!
علي نگاهش را به طرفي که صدا از آن سمت شنيده مي شد، دوخت و گفت:عراقيه
آقا مهدي پرسيد:چند تا چهار لول جلو هست؟
علي پاسخ داد، اما هيچ کدام حرف او را نشنيدند. صداي غرشي نفس گير، فضا را پر کرد. جسمي سياه رنگ که از فرط سرعت به حجم بي شکلي شبيه بود، به سرعت برق از روي سر آن ها گذشت. به نظر مي رسيد که هر آن با قله برخورد کند. چند لحظه بعد ، گويي همه چيز آرامش خود را باز يافت. از پس غرش صداي هواپيما که هر لحظه کم و کم تر مي شد، صداي سلاح هاي مختلفي که در حال شليک بودند، دوباره شنيده شد. يکي از بهترين کارهايي که آقا مهدي فوق العاده آن را دوست داشت، دويدن در ارتفاعات بود و اين بار نگاهش افق ارتفاعات مقابل را مي ديد. مرتضي به طرف خودرو فرماندهي دويد و گفت: آقا مهدي!بي سيم، بي سيم.
آقا مهدي به طرف خودرو فرماندهي حرکت کرد. حالاآتش دشمن، تمرکز بيشتري يافته بود و خطوط اول نبردرا مي داد. چند کلمه اي با قرارگاه حرف زد. رحيم و علي، به دوردست ها خيره شده بودند. مرتضي با دوربين به زاويه اي خاص خيره مانده بود. آقا مهدي همه را صدا زد و گفت:بياين سوارشين
رحيم گفت(بفرما، اين هم مهمات!داره مي آد. و ايفايي را که کمر کش ارتفاع را پشت سرگذاشته بود، نشان داد.
آقا مهدي گفت:ياالله، سوار شين. زودتر بايد بريم.
صداي هواپيما صحبت هاي آن ها را در خود محو کرد. صدايي که شنيده مي شد، سوتي کر کننده و بلند بود. بعد صداي انفجار بلند شد؛دور، نزديک، نزديک تر، دور و دورترها. مرتضي خبري را اعلام کرد که همه موضوعش را با چشم خودشان ديده بودند.
-ايفا را زدند، ايفا را زدند!
علي در حالي که از صحنة خطر دور مي شد، گفت:خيلي نزديک هستيم. خطرناکه!
رحيم پشت تخته سنگي مخفي شد،گفت:ممکنه منفجر بشه همه زمين گير شدند. ايفا از قسمت موتور آتش گرفته بود. زمان به سرعت از دست مي رفت. در صورت انفجار کاميون مهمات، از عده اي که در آن محل بودند، چيزي جز خاطره اي براي اهل دنيا باقي نمي ماند. ايفا درست در بلندترين نقطة جاده قرار داشت؛ هم سطح با خودرو فرماندهي. علي سرش را از پشت بوته اي وحشي بالا آورد و به اطراف نگاهي کرد و گفت: آقا مهدي کو؟
همة نگاه ها به جست و جوي آقا مهدي مشغول کاوش اطراف شد. ناگهان فريادي آشنا آنان را به کمک طلبيد.
مرتضي، علي، رحيم. بياين اين جا.
علي که صداي آقا مهدي را بهتر از بقيه شنيده بود، گفت:نکنه زخمي شده باشه؟))
رحيم گفت: جلو رفتن کار خطرنا کيه!
چند لحظه گذشت. حالا گرد و غبار کم تر شده بود و افراد از ميان دود و آتش، صحنه اي را ديدند که همه را در جا ميخکوب کرد. آقامهدي پيراهنش را از تن بيرون آورده بود. از اطراف خود خاک جمع مي کرد و روي پيراهن مي ريخت. بعد پيراهن پر از خاک را برمي داشت و روي آتش مي پاشيد. علي خيلي ترسيد. يکباره لشکر و مسائلي که به آقا مهدي مربوط مي شد، به يادش آمد. با خود فکر کرد:مگه نه اين که جان آقا مهدي فرمانده لشکر در خطره؟)) و با سرعت به طرف آقا مهدي دويد و گفت:آقا مهدي، مواظب باش! داري چي کار مي کني؟
صورت مرتضي از اضطراب و نگراني مي لرزيد. علي و رحيم، نگران از تأخير درکمک، دل به تقدير سپردند
مرتضي فرياد مي زد:((آقا مهدي، مواظب باش کاميون داره منفجر مي شه!
صداي انفجار مهيب از دور دست ها به گوش رسيد. آقا مهدي بدون اين که دست از کار بکشد گفت:((عوض ترسيدن يه مقدار..
ناگهان نفسش بند آمد. سرفه هاي پي در پي و شديد، امانش را بريد. دانه اي شن، زير دندانش رفت. بدنش لرزيد. خوني از کنار دهانش بيرون زد. با زحمت گفت:عوض ترسيدن يه مقدار به فکر رزمنده هاي خط باشين. اين مهمات رگ حيات رزمنده هاست. اول ببينين چه اتفاقي افتاده، بعد تصميم بگيرين که چه کار بايد بکنين و در حالي که نوبتي ديگر خاک بر آتش موتور مي پاشيد ادامه داد:اگه همت کنين ، نه تنها مهمات داخل کاميون که خود کاميون هم سالم مي ماند. دبيا يين جلو مسلمان ها! پس توکل مان کجاست؟
علي تا به خوش آمد، مشت هايش پر از خاک بود. عرق از سر وصورتش مي ريخت. نمي دانست از گرما عرق مي ريزد يا از شرم. مرتضي و رحيم هم جلو آمدند. نفس آتش به شماره افتاد و طولي نکشيد که به کلي خاموش شد. آقا مهدي وقتي از خاموش شدن آتش مطمئن شد، به سمت خودرو فرماندهي حرکت کرد و به مرتضي گفت:مرتضي جان! با محسن تماس بگير بگو ايفا بفرستن تا زودتر اين مهمات برسه به خط.
چند لحظه بعد، خودرو فرماندهي حرکت کرد و در پيچ و خم جادة کوهستاني از نظر ناپديد شد.
نظر شما
captcha
پربیننده ها
پربحث ترین عناوین