خصوصيات شهيد - کوکب هفتم
حميد را در آغوش گرفتم و گفتم: تو کجا رفته بودي همسفر عزيز؟
حميد گفت: شدت بمباران خيلي زياد بود. به خودم که اومدم تو رو نديدم.
-معلوم شد خيلي آدم بي معرفتي هستم که برام اهميت نداشت کجا رفته اي. حالا صد هزار مرتبه شکر که دوباره پيدايت کردم. اصلاً مهم نيست که آقا مهدي جواب بي سيم را داده يا نه. من وظيفه دارم که پيام قرارگاه روبهش برسونم.
حميد گفت: اگر نتونيم آقا مهدي ر ا پيدا کنيم چي؟
گفتم: چرا، مي تونيم ان شاءالله. نيت کرده ام يا آقا مهدي را به اون طرف دجله برگردونم يا جوابشو براي قرارگاه ببرم.
حميد گفت: اگه .
نگذاشتم حرفش تمام شود، گفتم: اگه تو دلت مي خواد برگردي، حرفي ندارم. خوشحال هم مي شم که بري، شايد يه طرف ديگه آقا مهدي رو پيدا کني،
حميد، زهر حرفم را چشيد، به گريه افتاد و گفت: من که از خدا مي خوام دنبال تو باشم علي آقا!
گفتم: پس يا علي!
مقداري از راه در سکوت طي شد. تا سنگر پشتيباني فاصله اي نمانده بود. من و حميد با مشورت هم تصميم گرفتيم به سنگر پشتيباني برويم. در آن جا مي توانستيم آخرين اطلاعات را دربارة محل آقا مهدي پيدا کنيم، تجديد قوايي کرديم و روي زخم پايم مرهمي گذاشتند.
-علي آقاّ دلت براي آقا مهدي تنگ شده؟
-بسم الله الرحمن الرحيم! حالت خوبه آقا حميد!
حميد گفت:
-نه علي آقا! جدي مي گم. دلت براي آقا مهدي تنگ شده؟
-خيلي بهش علاقه دارم. حالا چه طور شده که به اين فکر افتاده اي؟
-راستش من هم خيلي دلم
گفتم بقية حرفتو خوردي؟
حميد گفت: يه اشتباه بود. بايد ازش گذشت
گفتم: حتماً موج بمباران روي کله ات اثر گذاشته
حميد گفت: علي آقا! تو غير از همة صداهاي منطقه، صداي خاصي رو نمي شنوي؟
اين حرف راهم به حساب همان حالات غير طبيعي گذاشتم که انسان گاهي در شدت عمليات و بعد از بمباران سنگين در خط به آن ها دچار مي شود. گفتم: نه!
-يه کم دقت کن علي آقا! صداي قشنگيه،نه؟
گوش هايم را تيز کردم. فقط صداي تک تير و رگبار و انواع و اقسام اسلحه و غرش انفجارهاي پياپي به گوش مي رسيد.
گفتم: صداي جنگه، البته چون تکليفه براي مردان خدا قشنگه
حميد به طرف رودخانه حرکت کرد و ايستاد. با دقت خاصي گوش داد.
لابه لاي علف هارانگاه کرد، نشست وگفت : علي آقا!بيين جاکه پيداش کردم
به طرف حميد رفتم.نشستم، و با شگفتي پرنده اي زيبا را ديدم که از يک بال با ترکش زخمي شده بود. خون پرهاي سبزش را خيس کرده بود. پرنده هنوز سرحال بود و با چنان صدايي مي خواند که هر شنونده و بيننده اي را متأثر مي کرد. وزن پرنده زياد بود. باندش پوشيده از پرهاي سبز رنگ بود. دور گردنش را خطي قرمز از پرهاي لطيف پوشانده بود. از دقت حميد در شگفت ماندم که چه طوري در آن صحراي محشر، به صداي زيباي اين پرنده توجه کرده است! خوني که از پاي راستم مي آمد، قطره قطره روي زمين مي ريخت. لنگة راست پوتينم پر شده بود از آب و خون.
حميد گفت: اين پرنده را بايد ببرم طرف رودخانه. اگه توي آب باشه شايد حالش بهتر بشه.
گفتم: روي يکي ازهمين نهرهي فرعي ولش کن.
حميدگفت: بله، اين ها هم به رودخانه راه دارن
پرنده را برداشت و بلند شد. در همين حال چند رگبار به طرفي که نشسته بوديم شليک شد. مالاي علف ها استتار شده بوديم. صداي سوتي آمد. حميد نشست. من نيم خيز شدم که صداي انفجار آمد. پوتين هايم پر از آب شده بود.
-حميد! بدو طرف سنگر. اين جا زير ديد عراقي هاست.
حميد بلند نشد. خم شد. گفتم: حميد جان! اين جا براي استراحت جاي امني نيست. تک تيراندازاي دشمن ما رو مي بينند.
حميد با دست به طرف من اشاره کرد که بنشينم. پهلويش را ترکش برده بود. در حال خواندن ياتي از سورة حشر بود.
تلاوت،
تلاوت،
تلاوت.
حميد همچنان مي خواند: هو الله الذي لا اله الا هو عالم الغيب و الشهاده هو الرحمن الرحيم. هو الله الذي لا اله الا هو الملک القدوس السلام
به سلام که رسيد روح از بدنش پرواز کرد. نگاهش ثابت ماند روي پرنده ا ي که حتي نامش را نمي دانم. خون زيادي از من رفته بود. دچار سرگيجه و تشنگي شده بودم. خودم را آهسته آهسته کشاندم به طرف سنگر پشتيباني. تمام منطقه دور سرم مي چرخيد. خير الله..خير الله را ديدم و آهسته، بي خبر از عالم و آدم بيهوش شدم. آيا مي توان به نسبت معين موجود بين رفتار آدمي و اتفاقاتي که دقايقي بعد برايش روي مي دهد، شک کرد؟
خير الله مسئول انبار اسلحه در سوله اي بزرگ بودکه ديوارهاي بلندي داشت و ستون هاي آهني بزرگ در ميان آن برپا شده بود. دري بزرگ و کشويي که از ورق هاي پرس خوردة پروفيل ساخته شده بود، کاملاً از آن محافظت مي کرد. داخل انبار ، رسول، عليرضا، و خيرالله، روي نشسته و مشغول پاک کردن اسلحه ها و تطبيق شمارة آن ها بو دند. اين کار، در حکم تمهيد و آماده سازي اسلحه ها براي عمليات بود.
عليرضا اسلحه را از جعبه بر مي داشت و شماره را مي خواند. خير الله هر شماره را در ورقه اي مخصوص ثبت مي کرد. رسول اسلحه را به گروه بعدي که سيد ماشاء الله و آقا ضياء بودند تحويل مي داد. آن ها هر اسلحه را يک بار گلنگدن کشيده و مي چکاندند . بعد، نوبت باز کردن اسلحه مي رسيد. آن ها قطعه ها را يکي يکي بازديد مي کردند و در صورت اطمينان از سلامتي قطعات، دوباره اسلحه را جمع مي کردند.
با صداي زنگ، خير الله با قدري تأمل در را باز کرد. خبر آمدن آقا مهدي براي سرکشي و رسيدگي به مسائل پادگان، به گوش همه رسيده بود. بيرون انبار، فوق العاده گرم بود. از زمين آتش برمي خاست و از آسمان عطش مي باريد.
گرما و تابش خورشيد، به خير الله اجازة نگاه کردن به دور دست ها را نداد. آقا مهدي خودش به طرف خيرالله آمد. چشم خيرالله را بوسيد. يکديگر را در آغوش گرفتند. سابقة دوستي خيرالله ، با آقا مهدي اگر چه در دوران جنگ محکم تر شده بود، اما به گذشته اي دور بر مي گشت. به دوران کودکي و روستايي که هر دو در کوچه باغ هايش بازي کرده بودند
آقا مهدي گقت: سلام آقا خيرالله! حالت چه طوره؟
خيرالله که هميشه خندة زيبايي روي صورتش بود( اتفاق ظاهري که روي چشمش اثر گذاشته بود، در باطنش تأثير سوء نگذاشته بود)گفت: عليکم السلام، به مرحت شما بد نيستم، خوش آمديد
چشمت چطوره؟
-الحمدلله! از وقتي عمل کرده ام، خيلي بهتر شده. . قرار شده هر وقت وضعش روبه راه شد ، برم براي يه دونه مصنوعي اش نوبت بگيرم.
-ترکش ريز جا مانده؟
-نه، دکتر ها مي گن همه را در آورده اند.
آقا مهدي به گوشه اي از انبار رفت و همپاي افراد لشکر عاشورا، مشغول تميز کردن اسلحه ها شد. خير الله حتي نتوانست به آقا مهدي بگويد: شما فرمانده لشکر هستيد. چرا اسلحه پاک مي کنيد و .
بين افراد لشکر و آقا مهدي، اصلاً جايي براي اين حرف ها نبود. حضور و رفتارش، ماية دلگرمي و اميد براي همه بود و روحية همه را شاد نگه مي داشت. آقا مهدي به سيد ماشاءالله گفت: خدا تو فيق بزرگي به شما داده آقا سيد! شما جزء تجهيز کنندگان رزمنده ها براي جهاد هستيد.
افراد انبار اسلحه، اتاقي داشتند که اوقات استراحت خودشان را آن جا مي گذراندند. آقا مهدي هم به دليل اهميت بازرسي از پادگان و طول کشيدن کار، شب ها را در کنار افراد واحد تسليحات مي گذراند. از امتيازهاي اين اتاق، وجود کولر گازي بود. آقا مهدي ديروقت از سرکشي و بازرسي واحدها فارغ شد و به اتاق اسلحه خانه برگشت. چند نفر، خوابيده بودند. خير الله هنوز بيدار بود. برنامة تلويزيون، روايت فتح رزمندگان بود. آقا مهدي در اتاق را باز کرد. سردي مطبوعي از داخل اتاق بيرون زد و صورتش را نوازش داد. خير الله تلويزيون را خاموش کرد و گفت: بفرماآقا مهدي، بفرما!
آقا مهدي از وارد شدن به اتاق خود داري کرد و گفت خيلي ممنون.
-مگه جايي مي خواهيد بريد؟
-نه، امشب رو پيش شما مي مانم.
خير الله خوشحال شد و گفت: پس يا علي! بفرما داخل. آدم تو هواي گرم و دم کردة بيرون خفه مي شه.
آقا مهدي گفت: من مي رم پشت بام مي خوابم.ين طوري راحت ترم.
سيدماشاءالله نيم خيزشدوگفت: پشت بام که گرم تره مومن! قير آب مي شه و از ناودون مي آد پايين. يه دقيقه هم نمي شه اون جا دوام آورد. بيا داخل، بيا!
آقا مهدي که يک لحظه از فکر رزمنده ها ي عاشورا در خط مقدم غافل نبود، با لبخند از همه خداحافظي کرد، در اتاق را بست و براي استراحت به پشت بام رفت. در پشت بام، گو شه اي را انتخاب کرد. نشست و تکيه داد به ديوار کوتاه حفاظ. زانوهايش را در بغل گرفت و به آسمان خيره شد. ماه تمام بود و در تلاقي با ابرها، حرکتي نرم و با شکوه داشت. خير الله دو پتو و يک متکا برايش به پشت بام آورد و فوري خداحافظي کرد. بهتر ديد که آقا مهدي را با حال خوشي که دارد، تنها بگذارد.
وقتي آقا مهدي به پشت بام رفت، خواب را با خودش از چشم افراد تسليحات برد. بنا به تقاضاي همه، خيرالله دربارة آقا مهدي حرف زد. از زماني که در روستايي کوچک همبازي بودند، تا آمدن خانوادة آن ها به شهر، از دوران تحصيلات تا ورود به دانشگاه، تا فرستادن حميد آقا به خارج از کشور. خيرالله براي همکارانش در انبار اسلحه خانه توضيح داد که غرض اصلي آقا مهدي از فرستادن حميد آقا به يک کشور اروپايي، ارتباط با مسلمانان و مبارزان خارج از کشور و تهية اسلحه بود. اين نيت به قدري از ديگران پوشيده و مخفي مانده بود که حتي خانوادة آن ها نيز در جريان نبودندو تصور مي کردند که حميد آقا براي ادامة تحصيل به خارج از کشور رفته است.
حرف هاي خير الله اگر چه طولاني شد، اما رسول، عليرضا، آقا ضياءو سيد چنان شيفتة شنيدن خاطرات مربوط به آقا مهدي بودند که به گذشت زمان اعتنايي نداشتند. خير الله سفر حميد را از اروپا به سوريه به منظور تهيه اسلحه برايشان گفت. گويا بنا شده بود که اسلحه ها از طريق مرز ترکيه به آقا مهدي تحويل شود.
شب گذشته بود و خيرالله هم چنان به گفتن از ويژگي هاي ممتاز و تلاش بي وقفة اين دو باکري ادامه داد. از فارغ التحصيل شدن آقا مهدي و فرار او از سربازي به فتواي امام؛ از نقش او در پيروزي انقلاب اسلامي؛ از نقش او در تأسيس نهادهاي انقلابي در منطقة آذربايجان؛ از تلاش او در خنثي کردن توطئه هاي ضد انقلاب؛ از ورود او به سپاه؛ از شهردار شدن او در اروميه، از تلاش او در دادستاني و از حرف هازد، اما وقتي خواست از آقا مهدي و جنگ بگويد، چهره اش حالت ديگري پيدا کرد. دليل اين تغيير حالت، به درونيات خيرالله و درک او از روحيات آقا مهدي بر مي گشت. روحيه اي که خيرالله درجنگ از آقا مهدي شناخته بود.
-اوائل جنگ، آقا مهدي طاقت نياورد که دور از جبهه بماند. راه افتاد آمد منطقه. با تجربه هايي که در سرکوبي ضد انقلاب داشت. از آن زمان تا حالا يکسره توي جبهه مانده، بعد از عمليات فتح المبين، معاون تيپ نجف شد. در عمليات بيت المقدس مجروح شد. چند روز در بيمارستان بستري بود. بعد با سرعت آمد منطقه و شد فرمانده تيپ عاشورا. وقتي اين تيپ به لشکر تبديل شد، آقا مهدي هم شد فرمانده لشکر عاشورا. خب، ديگه بسه، دعا بفرماييد.
خير الله ديگر حرف نزد، اما هنوز هم براي افراد انبار و اسلحه خانه،دربارة آقامهدي، حرف هاي ناگفتة بسياري داشت. هنوز تا اذان صبح، ساعتي باقي مانده بود که چشمان خستة آقا مهدي به ستاره ها افتاد. لحظاتي به آن نگاه کرد. سپس از جا برخاست، از پله ها پايين آمد، در محوطة جلوي انبار کنار شير آب نشست. مدتي صبرکرد،بعد، پوتين هايش را بيرون آورد؛ پوتين هاي کهنه اي که ساقشان را بريده بود و حالا ديگر نيم پوتين بودند. در حالي که وضو مي گرفت، به گريه افتاد. به پشت بام برگشت و به نماز ايستاد. پس از نماز، تنها با زيارت عاشورا مي توانست دوام بياورد.
..لقد عظمت الزّريّه و جلّت و عظمت المصيبه
حميد گفت: شدت بمباران خيلي زياد بود. به خودم که اومدم تو رو نديدم.
-معلوم شد خيلي آدم بي معرفتي هستم که برام اهميت نداشت کجا رفته اي. حالا صد هزار مرتبه شکر که دوباره پيدايت کردم. اصلاً مهم نيست که آقا مهدي جواب بي سيم را داده يا نه. من وظيفه دارم که پيام قرارگاه روبهش برسونم.
حميد گفت: اگر نتونيم آقا مهدي ر ا پيدا کنيم چي؟
گفتم: چرا، مي تونيم ان شاءالله. نيت کرده ام يا آقا مهدي را به اون طرف دجله برگردونم يا جوابشو براي قرارگاه ببرم.
حميد گفت: اگه .
نگذاشتم حرفش تمام شود، گفتم: اگه تو دلت مي خواد برگردي، حرفي ندارم. خوشحال هم مي شم که بري، شايد يه طرف ديگه آقا مهدي رو پيدا کني،
حميد، زهر حرفم را چشيد، به گريه افتاد و گفت: من که از خدا مي خوام دنبال تو باشم علي آقا!
گفتم: پس يا علي!
مقداري از راه در سکوت طي شد. تا سنگر پشتيباني فاصله اي نمانده بود. من و حميد با مشورت هم تصميم گرفتيم به سنگر پشتيباني برويم. در آن جا مي توانستيم آخرين اطلاعات را دربارة محل آقا مهدي پيدا کنيم، تجديد قوايي کرديم و روي زخم پايم مرهمي گذاشتند.
-علي آقاّ دلت براي آقا مهدي تنگ شده؟
-بسم الله الرحمن الرحيم! حالت خوبه آقا حميد!
حميد گفت:
-نه علي آقا! جدي مي گم. دلت براي آقا مهدي تنگ شده؟
-خيلي بهش علاقه دارم. حالا چه طور شده که به اين فکر افتاده اي؟
-راستش من هم خيلي دلم
گفتم بقية حرفتو خوردي؟
حميد گفت: يه اشتباه بود. بايد ازش گذشت
گفتم: حتماً موج بمباران روي کله ات اثر گذاشته
حميد گفت: علي آقا! تو غير از همة صداهاي منطقه، صداي خاصي رو نمي شنوي؟
اين حرف راهم به حساب همان حالات غير طبيعي گذاشتم که انسان گاهي در شدت عمليات و بعد از بمباران سنگين در خط به آن ها دچار مي شود. گفتم: نه!
-يه کم دقت کن علي آقا! صداي قشنگيه،نه؟
گوش هايم را تيز کردم. فقط صداي تک تير و رگبار و انواع و اقسام اسلحه و غرش انفجارهاي پياپي به گوش مي رسيد.
گفتم: صداي جنگه، البته چون تکليفه براي مردان خدا قشنگه
حميد به طرف رودخانه حرکت کرد و ايستاد. با دقت خاصي گوش داد.
لابه لاي علف هارانگاه کرد، نشست وگفت : علي آقا!بيين جاکه پيداش کردم
به طرف حميد رفتم.نشستم، و با شگفتي پرنده اي زيبا را ديدم که از يک بال با ترکش زخمي شده بود. خون پرهاي سبزش را خيس کرده بود. پرنده هنوز سرحال بود و با چنان صدايي مي خواند که هر شنونده و بيننده اي را متأثر مي کرد. وزن پرنده زياد بود. باندش پوشيده از پرهاي سبز رنگ بود. دور گردنش را خطي قرمز از پرهاي لطيف پوشانده بود. از دقت حميد در شگفت ماندم که چه طوري در آن صحراي محشر، به صداي زيباي اين پرنده توجه کرده است! خوني که از پاي راستم مي آمد، قطره قطره روي زمين مي ريخت. لنگة راست پوتينم پر شده بود از آب و خون.
حميد گفت: اين پرنده را بايد ببرم طرف رودخانه. اگه توي آب باشه شايد حالش بهتر بشه.
گفتم: روي يکي ازهمين نهرهي فرعي ولش کن.
حميدگفت: بله، اين ها هم به رودخانه راه دارن
پرنده را برداشت و بلند شد. در همين حال چند رگبار به طرفي که نشسته بوديم شليک شد. مالاي علف ها استتار شده بوديم. صداي سوتي آمد. حميد نشست. من نيم خيز شدم که صداي انفجار آمد. پوتين هايم پر از آب شده بود.
-حميد! بدو طرف سنگر. اين جا زير ديد عراقي هاست.
حميد بلند نشد. خم شد. گفتم: حميد جان! اين جا براي استراحت جاي امني نيست. تک تيراندازاي دشمن ما رو مي بينند.
حميد با دست به طرف من اشاره کرد که بنشينم. پهلويش را ترکش برده بود. در حال خواندن ياتي از سورة حشر بود.
تلاوت،
تلاوت،
تلاوت.
حميد همچنان مي خواند: هو الله الذي لا اله الا هو عالم الغيب و الشهاده هو الرحمن الرحيم. هو الله الذي لا اله الا هو الملک القدوس السلام
به سلام که رسيد روح از بدنش پرواز کرد. نگاهش ثابت ماند روي پرنده ا ي که حتي نامش را نمي دانم. خون زيادي از من رفته بود. دچار سرگيجه و تشنگي شده بودم. خودم را آهسته آهسته کشاندم به طرف سنگر پشتيباني. تمام منطقه دور سرم مي چرخيد. خير الله..خير الله را ديدم و آهسته، بي خبر از عالم و آدم بيهوش شدم. آيا مي توان به نسبت معين موجود بين رفتار آدمي و اتفاقاتي که دقايقي بعد برايش روي مي دهد، شک کرد؟
خير الله مسئول انبار اسلحه در سوله اي بزرگ بودکه ديوارهاي بلندي داشت و ستون هاي آهني بزرگ در ميان آن برپا شده بود. دري بزرگ و کشويي که از ورق هاي پرس خوردة پروفيل ساخته شده بود، کاملاً از آن محافظت مي کرد. داخل انبار ، رسول، عليرضا، و خيرالله، روي نشسته و مشغول پاک کردن اسلحه ها و تطبيق شمارة آن ها بو دند. اين کار، در حکم تمهيد و آماده سازي اسلحه ها براي عمليات بود.
عليرضا اسلحه را از جعبه بر مي داشت و شماره را مي خواند. خير الله هر شماره را در ورقه اي مخصوص ثبت مي کرد. رسول اسلحه را به گروه بعدي که سيد ماشاء الله و آقا ضياء بودند تحويل مي داد. آن ها هر اسلحه را يک بار گلنگدن کشيده و مي چکاندند . بعد، نوبت باز کردن اسلحه مي رسيد. آن ها قطعه ها را يکي يکي بازديد مي کردند و در صورت اطمينان از سلامتي قطعات، دوباره اسلحه را جمع مي کردند.
با صداي زنگ، خير الله با قدري تأمل در را باز کرد. خبر آمدن آقا مهدي براي سرکشي و رسيدگي به مسائل پادگان، به گوش همه رسيده بود. بيرون انبار، فوق العاده گرم بود. از زمين آتش برمي خاست و از آسمان عطش مي باريد.
گرما و تابش خورشيد، به خير الله اجازة نگاه کردن به دور دست ها را نداد. آقا مهدي خودش به طرف خيرالله آمد. چشم خيرالله را بوسيد. يکديگر را در آغوش گرفتند. سابقة دوستي خيرالله ، با آقا مهدي اگر چه در دوران جنگ محکم تر شده بود، اما به گذشته اي دور بر مي گشت. به دوران کودکي و روستايي که هر دو در کوچه باغ هايش بازي کرده بودند
آقا مهدي گقت: سلام آقا خيرالله! حالت چه طوره؟
خيرالله که هميشه خندة زيبايي روي صورتش بود( اتفاق ظاهري که روي چشمش اثر گذاشته بود، در باطنش تأثير سوء نگذاشته بود)گفت: عليکم السلام، به مرحت شما بد نيستم، خوش آمديد
چشمت چطوره؟
-الحمدلله! از وقتي عمل کرده ام، خيلي بهتر شده. . قرار شده هر وقت وضعش روبه راه شد ، برم براي يه دونه مصنوعي اش نوبت بگيرم.
-ترکش ريز جا مانده؟
-نه، دکتر ها مي گن همه را در آورده اند.
آقا مهدي به گوشه اي از انبار رفت و همپاي افراد لشکر عاشورا، مشغول تميز کردن اسلحه ها شد. خير الله حتي نتوانست به آقا مهدي بگويد: شما فرمانده لشکر هستيد. چرا اسلحه پاک مي کنيد و .
بين افراد لشکر و آقا مهدي، اصلاً جايي براي اين حرف ها نبود. حضور و رفتارش، ماية دلگرمي و اميد براي همه بود و روحية همه را شاد نگه مي داشت. آقا مهدي به سيد ماشاءالله گفت: خدا تو فيق بزرگي به شما داده آقا سيد! شما جزء تجهيز کنندگان رزمنده ها براي جهاد هستيد.
افراد انبار اسلحه، اتاقي داشتند که اوقات استراحت خودشان را آن جا مي گذراندند. آقا مهدي هم به دليل اهميت بازرسي از پادگان و طول کشيدن کار، شب ها را در کنار افراد واحد تسليحات مي گذراند. از امتيازهاي اين اتاق، وجود کولر گازي بود. آقا مهدي ديروقت از سرکشي و بازرسي واحدها فارغ شد و به اتاق اسلحه خانه برگشت. چند نفر، خوابيده بودند. خير الله هنوز بيدار بود. برنامة تلويزيون، روايت فتح رزمندگان بود. آقا مهدي در اتاق را باز کرد. سردي مطبوعي از داخل اتاق بيرون زد و صورتش را نوازش داد. خير الله تلويزيون را خاموش کرد و گفت: بفرماآقا مهدي، بفرما!
آقا مهدي از وارد شدن به اتاق خود داري کرد و گفت خيلي ممنون.
-مگه جايي مي خواهيد بريد؟
-نه، امشب رو پيش شما مي مانم.
خير الله خوشحال شد و گفت: پس يا علي! بفرما داخل. آدم تو هواي گرم و دم کردة بيرون خفه مي شه.
آقا مهدي گفت: من مي رم پشت بام مي خوابم.ين طوري راحت ترم.
سيدماشاءالله نيم خيزشدوگفت: پشت بام که گرم تره مومن! قير آب مي شه و از ناودون مي آد پايين. يه دقيقه هم نمي شه اون جا دوام آورد. بيا داخل، بيا!
آقا مهدي که يک لحظه از فکر رزمنده ها ي عاشورا در خط مقدم غافل نبود، با لبخند از همه خداحافظي کرد، در اتاق را بست و براي استراحت به پشت بام رفت. در پشت بام، گو شه اي را انتخاب کرد. نشست و تکيه داد به ديوار کوتاه حفاظ. زانوهايش را در بغل گرفت و به آسمان خيره شد. ماه تمام بود و در تلاقي با ابرها، حرکتي نرم و با شکوه داشت. خير الله دو پتو و يک متکا برايش به پشت بام آورد و فوري خداحافظي کرد. بهتر ديد که آقا مهدي را با حال خوشي که دارد، تنها بگذارد.
وقتي آقا مهدي به پشت بام رفت، خواب را با خودش از چشم افراد تسليحات برد. بنا به تقاضاي همه، خيرالله دربارة آقا مهدي حرف زد. از زماني که در روستايي کوچک همبازي بودند، تا آمدن خانوادة آن ها به شهر، از دوران تحصيلات تا ورود به دانشگاه، تا فرستادن حميد آقا به خارج از کشور. خيرالله براي همکارانش در انبار اسلحه خانه توضيح داد که غرض اصلي آقا مهدي از فرستادن حميد آقا به يک کشور اروپايي، ارتباط با مسلمانان و مبارزان خارج از کشور و تهية اسلحه بود. اين نيت به قدري از ديگران پوشيده و مخفي مانده بود که حتي خانوادة آن ها نيز در جريان نبودندو تصور مي کردند که حميد آقا براي ادامة تحصيل به خارج از کشور رفته است.
حرف هاي خير الله اگر چه طولاني شد، اما رسول، عليرضا، آقا ضياءو سيد چنان شيفتة شنيدن خاطرات مربوط به آقا مهدي بودند که به گذشت زمان اعتنايي نداشتند. خير الله سفر حميد را از اروپا به سوريه به منظور تهيه اسلحه برايشان گفت. گويا بنا شده بود که اسلحه ها از طريق مرز ترکيه به آقا مهدي تحويل شود.
شب گذشته بود و خيرالله هم چنان به گفتن از ويژگي هاي ممتاز و تلاش بي وقفة اين دو باکري ادامه داد. از فارغ التحصيل شدن آقا مهدي و فرار او از سربازي به فتواي امام؛ از نقش او در پيروزي انقلاب اسلامي؛ از نقش او در تأسيس نهادهاي انقلابي در منطقة آذربايجان؛ از تلاش او در خنثي کردن توطئه هاي ضد انقلاب؛ از ورود او به سپاه؛ از شهردار شدن او در اروميه، از تلاش او در دادستاني و از حرف هازد، اما وقتي خواست از آقا مهدي و جنگ بگويد، چهره اش حالت ديگري پيدا کرد. دليل اين تغيير حالت، به درونيات خيرالله و درک او از روحيات آقا مهدي بر مي گشت. روحيه اي که خيرالله درجنگ از آقا مهدي شناخته بود.
-اوائل جنگ، آقا مهدي طاقت نياورد که دور از جبهه بماند. راه افتاد آمد منطقه. با تجربه هايي که در سرکوبي ضد انقلاب داشت. از آن زمان تا حالا يکسره توي جبهه مانده، بعد از عمليات فتح المبين، معاون تيپ نجف شد. در عمليات بيت المقدس مجروح شد. چند روز در بيمارستان بستري بود. بعد با سرعت آمد منطقه و شد فرمانده تيپ عاشورا. وقتي اين تيپ به لشکر تبديل شد، آقا مهدي هم شد فرمانده لشکر عاشورا. خب، ديگه بسه، دعا بفرماييد.
خير الله ديگر حرف نزد، اما هنوز هم براي افراد انبار و اسلحه خانه،دربارة آقامهدي، حرف هاي ناگفتة بسياري داشت. هنوز تا اذان صبح، ساعتي باقي مانده بود که چشمان خستة آقا مهدي به ستاره ها افتاد. لحظاتي به آن نگاه کرد. سپس از جا برخاست، از پله ها پايين آمد، در محوطة جلوي انبار کنار شير آب نشست. مدتي صبرکرد،بعد، پوتين هايش را بيرون آورد؛ پوتين هاي کهنه اي که ساقشان را بريده بود و حالا ديگر نيم پوتين بودند. در حالي که وضو مي گرفت، به گريه افتاد. به پشت بام برگشت و به نماز ايستاد. پس از نماز، تنها با زيارت عاشورا مي توانست دوام بياورد.
..لقد عظمت الزّريّه و جلّت و عظمت المصيبه
لینک کپی شد
نظر شما
