خصوصيات شهيد - کوکب هشتم
با اين که منطقه را چند بار گشته بودم: اما گويي بخت با من يار نبود.
به خيرالله گفتم: شايد کوتاهي کرده ام؟
-تو کوتاهي نکردي علي! آقا مهدي يه جا بند نمي شه.
از سنگر پشتيباني بيرون آمدم، چند دقيقه بعد، کنار رزمنده ها در خط درگيري بودم. شهادت حميد سيانکي، در ياد و خاطرة من شهادت حميد آقا باکري را زنده کرد. بي صدا گريه کردم. دو رزمنده در حال بردن مهمات به طرف سنگر دوشکا بودند. يک رزمنده، آر پي جي اش را مسلح مي کرد. رزمنده اي بالاي يک نخل، در حال ديده باني بود. يک رزمنده، آر پي جي زد.يک نفردرحال دويدن به طرف نخلستان از کنارمن ردشد.چهره اش برايم آشنا بود. او را نشناختم، اما ايستاد و با شگفتي خاصي به من نگاه کرد و دوباره دوان دوان رفت.
به تنهايي جست و جو را ادامه مي دادم. امدادگرها زخم پاي راستم را مرهم گذاشته و رويش را بسته بودند. کوره راهي به طرف روستا امتداد داشت و در کنار آن، ديوار کوتاهي جان پناه رزمنده ها بود. بعد از ديوار، خاکريز طبيعي کوتاهي قرار داشت. نيم خيز به طرف روستا حرکت کردم. از دسته هايي که بر مي گشتند ، سراغ آقا مهدي را گرفتم. همه از سلامتي او خبر دادند و گفتند که در حاشية روستا و نخلستان، مشغول کاري کارستان است.
در همين احوال، يک گله هواپيماي دشمن سر رسيد. لاشخورها بمب هايشان را ريختند و رفتند. به غير از پدافند ضد هوايي، رزمنده ها هم با کلاش، به طرف ميگ و سوخو و شليک مي کردند. اين هم از عجايب اين جنگ است. يکي از فرماندهان عاشورا، به افرادش دستور مي داد که ناگهان متوجه من شد. در حالي که به طرف من مي آمد، دستوراتش را کامل کرد. بعد پرسيد: چه طوري علي آقا؟
-دنبال آقا مهدي باکري مي گردم. راستي اوضاع به نفع کدوم طرفه؟
-خوشم نيومد . مؤمن چرا داري اين طوري مقايسه مي کني؟
گفتم: حرف بدي زدم؟
فرمانده گفت: اگر تصور صحرايي را بکنيم که مولا حسين بن علي عليه السلام در آن با دشمن جنگيد و ياران باوفايش با چه روحيه اي تا آخرين قطرة خون جنگ کردند، باز هم بايد نگران وضع جنگ باشيم؟
گفتم: اين که حرف آقا مهدي باکريه. اگر خودت حرفي داري بزن. بگو وضع جنگ چه طوره؟
فرمانده گفت: آقا مهدي همين يک ربع-ده دقيقه پيش، شبيه همين جمله ها رو برام گفت علي آقا! اما اگر نظر منو مي خواي وضع جنگ فوق العاده خوبه.
گفتم: از آقا مهدي چه خبر؟
-ديگه چيزي نمونده که بهش برسي.
گفتم: الحمدلله.
خواستم حرکت کنم که فرمانده گفت : راستي اگه مي خواي آقا مهدي رو برگردوني آن طرف دجله، بهتره از همين جا عقب گرد کني اخوي!
-چرا؟
فرمانده گفت: خداوند تأييدش کرده حالا هم به اراده و خواست الهي در حال نبرده؛ با هر شليک يا جون يکي از بعثي ها رو ميگيره يا يه تانکشونو منفجر مي کنه.
گفتم: آقا مهدي، روحية شهادت طلبي فوق العاده اي داره. از طرفي، وجودش براي حفظ قدرت سپاه اسلام لازمه. بايد از خط مقدم دورش کرد.
-من و تو در اشتباهيم اخوي! اگه حق دعوتش کرده باشه، آرزويش اينه که شهيد بشه. تلاش ماها هم براي برگردونش فايده اي نداره.
-تو که باز هم داري حرف هاي آقا مهدي رو مي زني. راست مي گي بيا بريم پيداش کنيم برگردونيمش قرارگاه.
فرمانده خنديد و گفت: آقا مهدي گم نشده که پيداش کنيم مؤمن! همين چند دقيقه پيش از اين، به من مأموريتي داده که بايد انجامش بدم.
گفتم: همين!
فرمانده گفت: شرمنده. خودت برو طرف نخلستان. آقا مهدي در فاصله اي بين روستا و نخلستانه. ان شاءالله بتوني برش گردوني.
فرمانده رفت. به طرف انتهاي روستا حرکت کردم تا به محلي که او گفت برسم. همين طور که نيم خيز و به سرعت حرکت مي کردم، صدايي شنيدم که گفت: علي آقا! خسته نباشي؟
دلم ريخت، برگشتم، محسن بود.
گفتم: درمانده نباشي برادر!
-چه مي کني مؤمن خدا؟
گفتم: اين رئيس شما هم ما را اسير خودش کرده.
محسن گفت: آقا مهدي؟
گفتم: بله، همين آقا مهدي. خبري ازش نداري؟
محسن خنديد و گفت: اون که رئيس هر دو تا مونه. همين الآن از پيش اش مي آم.
محسن، محسن باشکوه، با دريايي از خاطرات عاشورايي مثل شهادت حميد آقا باکري و .
وارستگي کليد گنج عاشوراست.
وارستگي،
وارستگي،
وارستگي.
هر لحظه که او و عاشورا بر صفحة خاطرم نقش ببندد، شکوهمندي بزرگوارانة انسان وارسته اي را که در جست و جويش هستم، بيشتر درک مي کنم. آيا مي توان بدون رسيدن به وارستگي و درک حقيقت جاودانة هستي، گوهر آدمي را باز شناخت؟
سکوتي که براي چند لحظه بر اتاق حاکم بود، با زنگ تلفن شکست، مسئول دفتر فرماندهي گوشي را برداشت و گفت: بله، بفرماييد
صدايي خفيف از آن سوي خط گفت: من از اسلام آباد غرب زنگ مي زنم. با حميد آقا باکري کار دارم. مسئول دفتر گفت: لطفاً گوشي خدمتتان باشد. قطع نکنيد تا صدايشان کنم.
چند لحظه بعد، در اتاقي که جلسه بود، صداي ملايمي از بلند گو پخش شد.
-تلفني با حميد آقا باکري کار دارند. از اسلام آباد غرب.
حميد آقا خودش را رساند، گوشي را برداشت و گفت: بفرماييد. من حميد هستم.
صداي آشنايي در گوش حميد طنين انداخت.
-حميد آقا، حميد آقا خودتان هستيد؟
صداي کربلايي را شناخت. گفت: بله ، کربلايي ! بفرماييد.
کربلايي گفت: بنده را فرستادند تلفن کنم بگم احسان و آسيه هر دو مريض شده اند. بيمارستان بستري هستند. به من گفتند خدمت شما بگويم هرچه زودتر بيايد. حال بچه ها خوب نيست.
تمام خاطرات حميد آقا از اسلام آباد زنده شد. به يادش آمد که به همسرش گفت: لشکر فعلاً مدت زيادي در غرب مي ماند. ما هم اين جا راحتيم. پيش دايي و ..
در اين حال، صداي کربلايي را شنيد که مي گفت: حميد آقا، حميد آقا!
-دايي جان! از طرف من از خانواده ام عذرخواهي کن. بگو فعلاً نمي تونم بيام. بگو دوباره حال آن ها را مي پرسم انشاءالله.
کربلايي گفت: حميد آقا! احسان و آسيه تب شديد .
صداي کربلايي قطع شد و حميد آقا بوق اشغال را شنيد که مدام تکرار مي شد. يک ساعت بعد، همه چيز براي شروع حرکت آماده بود. فرمان حرکت صادر شد. قايق ها يکي يکي کنار پل شناور پهلو گرفتند، پر از نيروهاي رزمنده شدند و حرکت کردند. هر کس در آخرين لحظاتي که هنوز قايقي ساحل را ترک نکرده بود ، با آنان که مي ماندند چيزي مي گفت.
حميد آقا باکري همراه يکي از رزمنده ها، منتظر قايق بود. طولي نکشيد که قايقي سفيد، کنار پل شناور توقف کرد و حميد آقا همراه وحيد، سوار آن شد. آن ها بايد خيلي سريع، با حضور در محل قراري که با ديگر فرماندهان داشتند، مقدمات شروع يورش را فراهم مي کردند. قايق، بي معطلي حرکت کرد. حميد، بادوربيني به اطراف نگاه مي کرد. وحيد با سکاندار گرم صحبت و مزاح بود. سکاندار، عکس فرزندش را به وحيد داد. وحيد عکس را با دقت نگاه کرد و به سکاندار چيزي گفت که حميد آقا آن را نشنيد، اما توانست براي چند لحظه عکس را ببيند. کمي به پسرش احسان شبيه بود. ياد احسان و آسيه قلب حميد آقا را فشرد. زير لب با خودش زمزمه کرد: اي خدا!فرصتي نشد که لااقل احوالي از بچه ها بگيرم.
اندکي بعد، به انتهاي آبراهي که از ميان نيزار مي گذشت، نگاه کرد. قايق هاي مملو از رزمنده را ديد که به طور منظم در حرکت بودند . چهره هاي شاد و خندان رزمنده ها را ديد و ناگهان از اين که به خاطر فرزندانش مکدر شده بود، بر خود لرزيد و آهسته زمزمه کرد: لااله الا الله و به مطالب جلسه انديشيد. به سخناني که فرمانده قرارگاه دربارة مأموريت او و رزمنده هاي تحت امرش گفته بود.
-پل مجنون که مسئوليت تصرف آن بر عهدة حميد آقا واگذار شده، در واقع عقبة دشمن و شايد تنها راه اصلي و تدارکاتي دشمن است. تصرف اين پل، کليد آغاز عمليات اصلي و موفقيت ماست. دشمن با وجود اين پل مي تواند به راحتي افرادش را فراري بدهد. مي تواند براي انجام پاتک ، افراد تازه نفس بياورد و خلاصه در اختيار داشتن اين پل برايش نوعي قوت قلب است .
ساعت يازده شب چهار شنبه سوم اسفند هزارو سيصد و شصت و دو، حميد آقا باکري به وسيلة بي سيم خبر تصرف پل مجنون، واقع در شصت کيلومتري عمق خاک عراق را به اطلاع قرارگاه رساند و عمليات خيبر، پس از اعلام اين خبر آغاز شد. اکنون چند ساعت از شروع عمليات مي گذشت . نيروهاي دشمن در محاصرة کامل لشکرهاي مختلف اسلام درآمده بودند و دشمن که حيات خويش را در گرو باز پس گيري پل مي ديد، فشار شديدي را به رزمندگاني وارد مي کرد که حميد آقا، فرماندهي آنان را بر عهده داشت. حميد آقا، تلاش خود را متوجه تثبيت موقعيت يگان هاي پدافند از پل کرده بود . او در حالي که به سمت جلو به طرف پل مي دويد ، فرياد زد : هر چه مي تونيد موشک آرپي جي و نارنجک از اطراف بياوريد .
مرتضي که از موقعيت خطر ناک حميد آقا نگران بود ،گفت : حميد آقا مواظب باش !نبايد اين قدر جلو بري .
حميد آقا که ديد يک تانک عراقي در حال پيشروي است و خطر سقوط ، پل را تهديد مي کند، در حالي که آرپي جي بر شانه گرفته بود در نزديکي تانک از جا بلند شد و گفت: بيا جلو، بيا!
از شکاف درجة آرپي جي ، تانک را ديد. فاصله اي نيز براي سرعت تانک مهلت گذاشت و ماشه را چکاند. حرکت موشک، خط قرمزي در هوا رسم کرد. کلاهک تانک از جا کنده شد و فرياد الله اکبر فضاي اطراف را پر کرد. اين اولين تانکي نبود که در اين محور به آتش کشيده مي شد. تنور آوردگاه حميد آقا و همرزمانش، با اسلحه هاي سبکي مثل کلاش، آرپي جي و نارنجک، در جنگ با پيشرفته ترين جنگ افزارها داغ شده بود. سنگر تک تيراندازان دشمن، در دوردست ها، رفته رفته، سازمان مي گرفت.
حميد آقا گويي در ميدان رزم بال درآورده و در همه جا حاضر بود؛ با چهره اي شاد و خندان و گل انداخته. خوشحال بود از اين که وظايف محوله اش را انجام مي داد و همراهانش در کارها کوتاهي نمي کردند. دو روز از تصرف پل مي گذشت. حميد و افراد عاشورا، هم چنان قهرمانانه به جنگ و پدافند از پل مشغول بودند. خودش همواره در کنار جلوترين افراد به دشمن، به سازمان دهي افراد خويش در لحظه لحظة جنگ بي امان با بعثي ها سرگرم بود.
آتش دشمن ، بعد از يکي-دو روز متمرکز شده و کم کم براي رزمنده هاي مدافع پل دردسرايجاد مي کرد. تانک ها ديگر نزديک نبودند. زمين تير تراش مي شد و گاه و بي گاه تير مستقيم تانک، جان پناهي را مي کوبيد. در ميان گرد و خاک جنگ، حميد آقا از کنار سنگري به سنگر ديگر مي شتافت.
مسائل را به دقت مي ديد و مي شنيد و آن به آن، وضعيت را به فرماندهي جنگ، گزارش مي کرد. وضع منطقه، بحراني و آتش دشمن، فوق العاده شديد بود. بي سيم چي گفت: حميد آقا! قرارگاه
حميد آقا گوشي گرفت. گفت: سلام!بفرماييد
فرمانده قرارگاه گفت: حميد آقا! وضعيت؟
حميدآقا گفت : سبز، سبز، بنفش.
در سنگر مخابرات قرارگاه فرماندهان به يکديگر نگاه کردند. نگاهي حاکي از تعجب و سؤال. يکي از فرماندهان گفت: با آقا مهدي تماس بگير.
چند دقيقه بعد، آقا مهدي پشت خط بود.
فرمانده گفت: آقا مهدي! اين حميد آقا عجيب و غريب حرف مي زنه
آقا مهدي گفت: حميد آقا!مگه چي ميگه؟
فرمانده گفت: با اين که وضعيت پل، صفر بيست و شش گزارش شده، حميد آقا وضعيت را سبز اعلام کرده.
آقا مهدي بي اختيار اشک ريخت و گفت: حميد آقا هميشه همين بوده. در سخت ترين شرايط همين طور بوده. من از بازي دراز تا الآن، يک کلمه که بوي وخامت اوضاع بدهد، از زبان اين مؤمن خدا نشنيده ام.
فرمانده با آقا مهدي خداحافظي کرد و گفت: با حميد آقا تماس بگير
بي سيم چي حميد آقا گفت: حميد آقا!قرارگاه.
حميد آقا ديگر فرصتي براي جوابگويي به قرارگاه نداشت. به طرف مرتضي رفت، او را در آغوش گرفت و گفت: مرتضي جان! حفظ پل با تو.
مرتضي با تعجب به حميد آقا نگاه کرد و چيزي از حرف او نفهميد. حميد آقا گفت: پشت رزمنده ها در جزيره، به حفظ اين پل گرمه. مبادا کوتاهي کنيد
مرتضي گفت:: حميد آقا! حرفت رو واضح تر بگو.
حميد آقا از کنار مرتضي بلند شد و به سرعت دويد. او از اول احتمال ضعيفي مي داد که رزمنده هاي آن طرف پل، توسط دشمن محاصره شوند و اکنون به نظرش رسيد که بايد وضع آنان را بررسي کند. او به طرف پل رفت تا با گذشتن از آن به انجام وظيفه اي که داشت، بپردازد. کلاش را دردست راست گرفت. بدنش تا نيمه خميد و به سرعت از روي پل دويد. پل را به سلامت گذراند. بعد از پل، ديگر حميد آقا ديده نشد. يکي از رزمنده ها فرياد زد:
-يه نفر از افراد ما اون طرف پل تير خورد!
(حميد آقاي عزيزم. سلام! تو بايد بروي به يک کشور اروپايي؛ به اسم درس. بعد از اين که در کالج جاگير شدي؛وقتي حساسيت ساواک روي تو کم شد. ما به تو خبر مي دهيم. بلافاصله به سوريه بيا. اسلحه ها تحويل بيژن و مصطفي مهندس است. اسلحه ها را به ترتيبي که برايت خواهند گفت، تا مرز ترکيه بياور. محسن در ترکيه گوش به زنگ آمدن توست. اسلحه ها را به محسن تحويل بده. ديگر مأموريت تو در اين مرحله تمام است. سلام همگي ما را به امام برسان.
آقا مهدي و حميد آقا، از ابتدا تا هميشه، با هم بودند. عالم کودکي آنان گرچه کودکانه بود، اما با بچه هاي هم سن و سالشان تفاوت داشت. حميد آقا در تمام مراحل و عقبه ها و عمليات ها، در مواقع حساس و خطير، دوست و ياور و پشتيبان صادق برادرش آقا مهدي بود تا اين که زمان جدايي فرا رسيد و معاون آقا مهدي در سختي ها، بار سفر بست.)
مرتضي تمام قد از جا بلند شد و دويد. گويي جان مرتضي به پيکري تعلق داشت که آن سوي پل افتاده بود. پيکر باجاذبه اي عجيب و بي مانند او را به طرف خودش مي کشيد. مرتضي پر کشيد و تا نزديک آن پيکر خونين رفت. حميد آقا بر زمين افتاده بود و باريکه اي از خون او، کنارة پل به درون شط عظيمي روان بود که از آن نزديکي مي گذشت. مرتضي صورت حميد آقا را از روي خاک بلند کرد. لبخندي ثابت بر چهرة حميد نشسته بود و بر صورتش از خستگي چند روز عمليات اخير و سال هايي که بي وقفه تلاش کرده بود، نشاني ديده نمي شد: سال هايي که بي خبر از سروپاي خويش، همة دشواري ها را در راه خدا تحمل کرده بود؛تا امروز.
وقتي خبر به جزيره رسيد، جمعي از رزمنده ها با غم و اندوه در گوشه اي من، گفت و گو مي کردند. دغدغة اصلي آن ها اين بود که چگونه خبر را به آقا مهدي بدهند. دغدغة ديگر عکس العمل آقا مهدي در برابر اين خبر بود. وحيد که بسيار بيتاب بود، گفت: جنازه همان جا ماند.
محد رضا او را دلداري داد و گفت: هر طور شده مي آريمش.
وحيد گفت: آقا مهدي اگه بشنوه چي مي شه؟
علي در خيالش صحنه اي را ديد و با ترس گفت: تا آن جا که مي شود نبايد به آقا مهدي اطلاع بديم.
در ديدگاه وحيد، آسمان تيره و تار بود.
-هوا خيلي تنگه.
محمد رضا گفت: آدم خفه مي شه
وحيد گفت: قورباغه ها يک روند وق مي زنند
مرتضي خارج از حال و هواي جمع، ناگهان تصميمش را اعلام کرد و گفت: مي ريم جنازة حميد آقا رو مي آوريم
محمد رضا گفت: بايد اجازه بدن
مرتضي گفت اجازه لازم نيست
علي گفت: آقا مهدي!
مرتضي غافلگير شد و گفت: سلام آقا مهدي!
آقا مهدي گفت: سلام! چرا ماتم گرفته ايد؟
جمعي که در حال خودشان بودند، دست و پايشان را جمع کردند.
محمد رضا گفت: چيزي نيست آقا مهدي!
مرتضي گفت: بله آقا مهدي! واقعاً چيزي نيست
وحيد گفت: شما يک سري نمي رويد قرارگاه؟
آقا مهدي گفت: قرارگاه ما اين جاست، کجا برم؟ شما ها اين جا دارين بهشت تقسيم مي کنين، آن وقت من برم قرارگاه که دست آخر شايد توش حلوا خير کنن. حالا راستي کاري هست که بايد برم قرارگاه يا همين طوري گفتي؟
وحيد گفت: نه آقا مهدي! همين طوري گفتم.
محمد رضا گفت: نه آقا مهدي! اصلاً مهم نيست، نرو
آقا مهدي گفت: حميد آقا شهيد شده. حتماً خبر داريد؟
آقا مهدي به قدري راحت اين جمله را گفت که بعضي متوجه نشدند.
علي با خود انديشيد: پس مي دونه که برادرش، قائم مقام لشکر، شهيد شده! و در حالي خاص، غرق شد. وقتي به خود آمد، همه گريه مي کردند. همه غير از آقا مهدي که دو چيزذهنش را مشغول کرده بود. اول اين که، مرتضي را جايگزين خوبي براي حميد آقا مي دانست. دوم اينکه که تک تير انداز هاي دشمن از دور، افراد عاشورا را هدف قرار مي دادند و اين به واسطة ضعف آتش سنگين خودي بود.
-مرتضي! با قرارگاه تماس بگير و از طرف من بگو تا دو ساعت ديگر حجم آتش دو برابر مي شود و گرنه خودتان بايد فرداي قيامت جوابگو باشيد.
مرتضي بلافاصله پيام را به قرارگاه رساند. روحية آقا مهدي، باعث دلگرمي رزمندگان مستقر در جزيره شد و جنب و جوشي در آنان پديد آورد.
محمد رضا گفت: مرتضي بگو! يا الله.
مرتضي مطلب را گرفت و گفت: آقا مهدي! يک فکري به خاطرمون رسيده. مي خواهيم با شما مشورت کنيم.
آقا مهدي گفت: بفرماييد، فقط سريع چون کار دارم.
مرتضي با احتياط گفت: مي خواهيم شبانه بريم جنازة حميد آقا رو بياريم
آقا مهدي گفت: غير از حميد، شهيد ديگه اي هم آن جا هست؟
مرتضي گفت: بله هست
-اونها رو هم بياوريد.
مرتضي گفت: غير ممکنه آقا مهدي! نمي شه بايد کم تعداد بريم تا سريع از منطقه خارج شيم
-مگه جنازة حميد آقا با شهداي ديگه فرقي داره؟ چرا بايد براي حميد استثنا قائل شد؟
هيچ کدام از افرادي که دور آقا مهدي جمع شده بودند، براي اين سؤا ل ها پاسخي نداشتند، اما بيشترشان در باطن با اين نوع برخورد آقا مهدي مخالف بودند.
آقا مهدي گفت: اگر ممکن نيست جنازة همة شهدا رو بياريد، پس بهتره که حميد آقاهم پيش اونها بمونه. اين طوري، روح خودش هم خشنود تره
خبر شهادت حميد آقا، مثل بوي عطر، هواي لشکر را پر کرد. خبر سنگين بود و براي بعضي ها غير قابل باور. بيش از همه ممکن بود محسن از شنيدن خبر جا بخورد. چند نفر با هم يک رأي بودند که اگر محسن خبر شهادت حميد آقا را بشنود، معلوم نيست برايش چه اتفاقي بيفتد و بعضي مي گفتند شايد محسن از شنيدن خبر، ديوانه شود. حميد آقا و محسن وقتي با هم بودند، زمان اعتبار کمي خودش را از دست مي داد. حکم دوستي آنان را قلب سليم صادر کرده بود و صد البته حکمش براي هر دو مطاع بود. سرانجام با نسيم مصاحبت، خبر شهادت حميد آقا، از مشام تيز محسن نيز گذشت. در حال رانندگي بود که خبر را شنيد. لرزشي در وجودش و سپس در خودرو ايجاد شد. لرزش رفته رفته بيشتر شد، نزديک بود فرمان از دستش خارج شود.
غلام که همراه محسن بود،گفت: خل شده اي با اين ماشين که فرمونش مي زنه مي آيي خط؟
جواب محسن نامفهوم بود. خودرو توقف کرد.
غلام گفت: محسن، محسن! چي به سرت اومد پسر؟
در چادر همه به عيادت محسن آمدند. حالش خوب نبود. فقط نگاه مي کرد؛ به نقطه اي دور و نامعلوم. مرتضي سريع آمد تا خبر به آقا مهدي بدهد، اما قبل از اين که حرفي بزند، آقا مهدي گفت: مرتضي جان! از امروز مسئوليت حميد آقا روي دوش شماست. تو جاي برادر من بودي و هستي. حالا اين پيغام را ببر و به محسن بگو کاري براش در نظر گرفته ام که بايد انجام بده
مرتضي گفت: آقا مهدي ! مي گن حال محسن اصلاً خوب نيست.
آقا مهدي که آن قدرها هم از قضيه بي اطلاع نبود، گفت: به محسن بگو حالا چه وقت مريض شدنه؟ وقت براي مريض شدن زياده. حالا خيلي کار داريم مؤمن!
مرتضي گفت:
آقا مهدي !مطمئني که محسن با اين حال زاري که داره از پس اون کار بر بر مي آد ؟
آقا مهدي گفت : فقط کار خودشه .
مرتضي نامه رابه دست محسن داد .محسن گفت : آقا مهدي ؟!
مرتضي گفت : بله نامةآقا مهديه .
محسن نامه را باز کرد .خط و امضاي آقا مهدي عيناًشبيه خط و امضاي حميد آقا بود .نامه خيلي کوتاه و صميمي بود .سلام مي رساند و مأموريت را محول مي کرد و تمام . محسن فوق العاده ناراحت و غمگين بود . نگاهي به مرتضي کرد و گفت : مرتضي من ! حوصلة کار ندارم .حميد آقا شهيد شده کسي حميد را مثل من نمي شناخت .
مرتضي گفت : حميد آقا قبل از اين که دوست تو باشه ، برادر آقا مهديه .ما بايد بريم به او تسلاي خا طر بديم . آقا مهدي به تو کار ارجاع داده .
محسن گفت : کلام آخر . برو به آقا مهدي سلام بنده رو برسان و بگو به علت شهادت حميد آقا دست و د لم پي کار نمي ره . بهتره اين مأموريت رو به ديگري محول کنيد والسلام .
يک ساعت بعد ،قا صدي نا شناس پيغام ديگري براي محسن آورد .
- برادر محسن شما هستيد ؟
محسن جا خورد و گفت : بله !
قاصد ناشناس گفت : اين پاکت حاوي پيغام آقا مهديه .براي شما .
قاصد نامه را به دست محسن داد و بدون اين که لحظه اي معطل جواب بماند ،رفت .نامه کوتاه بود و با اين جملات آغاز شده بود :
بسمه تعالي
برادر محسن !
کار براي خدا دلسرد ي ندارد .
خود دار باش و به جاي دلسرد شدن ،به ا نتقام خون شهيدي که مورد علاقه ات بوده، با همت و پشتکار تمام به انجام وظيفه بپردازد و راه او و کار او را پيگيري کن.
مهدي باکري
محسن ، بعد از خواندن نامة آقا مهدي ،دو باره روحش آرامش يافت و تلاش خويش را در لشکر از نو شروع کرد. شب بر همه جا سايه افکنده بود. در کنار خاکريز، در منطقه اي خلوت که قبلاً خط پدافندي بود و اکنون خالي مانده، صداي ناله اي سوزناک به گوش مي رسيد. جثة به ظاهر نحيف آقا مهدي، ايستاده در برابر خداوند، با خدا سخن مي گفت و اشک مي ريخت. بعد از شهادت حميد آقا،آقا مهدي کارهايش زيادتر شده بود و تحمل فراق ياوري مهربان و برادري رشيد، بر شانه هايش سنگيني مي کرد.
دلداري دادن به افراد لشکر يکي از کارهاي روزمره آقا مهدي بود. امشب نيز به دلجويي از خانواده اش مي پرداخت؛ با نوشتن اولين نامه بعد از شهادت حميد آقا که آغازي چنين داشت:
بسم الله الرحمن الرحيم
سلام بر خانواده اي که سربازي متقي و رشيد و شجاع،شهادت طلب، متواضع، جسور، با توکل، هميشه حاضر در سخت ترين صحنه هاي نبرد با کفار،مقلد خالص روح الله، بريده از دنيا، منتظر با شوق و صبر به آخرت، عاشق امام حسين عليه السلام و گريان مظلوميتش،زاهد شب و شير خروشنده در صحنة نبرد را در دامن پاکش پرورد و تقديم به پيشگاه رب العالمين نمود.
مي بخشيدم از اين که نتوانستم براي مراسم حميد آقا بيايم. زيرا خود حميد به من اين اجازه را نمي دهد.
در حال حاضر در حين عمليات هستيم و فرصتي براي آمدن ندارم و به منظور انجام خواست و وصيت حميد،در جبهه مي مانم و به راه شهدا ادامه مي دهم تا اسلام پيروز شود.
مهدي باکري.
به خيرالله گفتم: شايد کوتاهي کرده ام؟
-تو کوتاهي نکردي علي! آقا مهدي يه جا بند نمي شه.
از سنگر پشتيباني بيرون آمدم، چند دقيقه بعد، کنار رزمنده ها در خط درگيري بودم. شهادت حميد سيانکي، در ياد و خاطرة من شهادت حميد آقا باکري را زنده کرد. بي صدا گريه کردم. دو رزمنده در حال بردن مهمات به طرف سنگر دوشکا بودند. يک رزمنده، آر پي جي اش را مسلح مي کرد. رزمنده اي بالاي يک نخل، در حال ديده باني بود. يک رزمنده، آر پي جي زد.يک نفردرحال دويدن به طرف نخلستان از کنارمن ردشد.چهره اش برايم آشنا بود. او را نشناختم، اما ايستاد و با شگفتي خاصي به من نگاه کرد و دوباره دوان دوان رفت.
به تنهايي جست و جو را ادامه مي دادم. امدادگرها زخم پاي راستم را مرهم گذاشته و رويش را بسته بودند. کوره راهي به طرف روستا امتداد داشت و در کنار آن، ديوار کوتاهي جان پناه رزمنده ها بود. بعد از ديوار، خاکريز طبيعي کوتاهي قرار داشت. نيم خيز به طرف روستا حرکت کردم. از دسته هايي که بر مي گشتند ، سراغ آقا مهدي را گرفتم. همه از سلامتي او خبر دادند و گفتند که در حاشية روستا و نخلستان، مشغول کاري کارستان است.
در همين احوال، يک گله هواپيماي دشمن سر رسيد. لاشخورها بمب هايشان را ريختند و رفتند. به غير از پدافند ضد هوايي، رزمنده ها هم با کلاش، به طرف ميگ و سوخو و شليک مي کردند. اين هم از عجايب اين جنگ است. يکي از فرماندهان عاشورا، به افرادش دستور مي داد که ناگهان متوجه من شد. در حالي که به طرف من مي آمد، دستوراتش را کامل کرد. بعد پرسيد: چه طوري علي آقا؟
-دنبال آقا مهدي باکري مي گردم. راستي اوضاع به نفع کدوم طرفه؟
-خوشم نيومد . مؤمن چرا داري اين طوري مقايسه مي کني؟
گفتم: حرف بدي زدم؟
فرمانده گفت: اگر تصور صحرايي را بکنيم که مولا حسين بن علي عليه السلام در آن با دشمن جنگيد و ياران باوفايش با چه روحيه اي تا آخرين قطرة خون جنگ کردند، باز هم بايد نگران وضع جنگ باشيم؟
گفتم: اين که حرف آقا مهدي باکريه. اگر خودت حرفي داري بزن. بگو وضع جنگ چه طوره؟
فرمانده گفت: آقا مهدي همين يک ربع-ده دقيقه پيش، شبيه همين جمله ها رو برام گفت علي آقا! اما اگر نظر منو مي خواي وضع جنگ فوق العاده خوبه.
گفتم: از آقا مهدي چه خبر؟
-ديگه چيزي نمونده که بهش برسي.
گفتم: الحمدلله.
خواستم حرکت کنم که فرمانده گفت : راستي اگه مي خواي آقا مهدي رو برگردوني آن طرف دجله، بهتره از همين جا عقب گرد کني اخوي!
-چرا؟
فرمانده گفت: خداوند تأييدش کرده حالا هم به اراده و خواست الهي در حال نبرده؛ با هر شليک يا جون يکي از بعثي ها رو ميگيره يا يه تانکشونو منفجر مي کنه.
گفتم: آقا مهدي، روحية شهادت طلبي فوق العاده اي داره. از طرفي، وجودش براي حفظ قدرت سپاه اسلام لازمه. بايد از خط مقدم دورش کرد.
-من و تو در اشتباهيم اخوي! اگه حق دعوتش کرده باشه، آرزويش اينه که شهيد بشه. تلاش ماها هم براي برگردونش فايده اي نداره.
-تو که باز هم داري حرف هاي آقا مهدي رو مي زني. راست مي گي بيا بريم پيداش کنيم برگردونيمش قرارگاه.
فرمانده خنديد و گفت: آقا مهدي گم نشده که پيداش کنيم مؤمن! همين چند دقيقه پيش از اين، به من مأموريتي داده که بايد انجامش بدم.
گفتم: همين!
فرمانده گفت: شرمنده. خودت برو طرف نخلستان. آقا مهدي در فاصله اي بين روستا و نخلستانه. ان شاءالله بتوني برش گردوني.
فرمانده رفت. به طرف انتهاي روستا حرکت کردم تا به محلي که او گفت برسم. همين طور که نيم خيز و به سرعت حرکت مي کردم، صدايي شنيدم که گفت: علي آقا! خسته نباشي؟
دلم ريخت، برگشتم، محسن بود.
گفتم: درمانده نباشي برادر!
-چه مي کني مؤمن خدا؟
گفتم: اين رئيس شما هم ما را اسير خودش کرده.
محسن گفت: آقا مهدي؟
گفتم: بله، همين آقا مهدي. خبري ازش نداري؟
محسن خنديد و گفت: اون که رئيس هر دو تا مونه. همين الآن از پيش اش مي آم.
محسن، محسن باشکوه، با دريايي از خاطرات عاشورايي مثل شهادت حميد آقا باکري و .
وارستگي کليد گنج عاشوراست.
وارستگي،
وارستگي،
وارستگي.
هر لحظه که او و عاشورا بر صفحة خاطرم نقش ببندد، شکوهمندي بزرگوارانة انسان وارسته اي را که در جست و جويش هستم، بيشتر درک مي کنم. آيا مي توان بدون رسيدن به وارستگي و درک حقيقت جاودانة هستي، گوهر آدمي را باز شناخت؟
سکوتي که براي چند لحظه بر اتاق حاکم بود، با زنگ تلفن شکست، مسئول دفتر فرماندهي گوشي را برداشت و گفت: بله، بفرماييد
صدايي خفيف از آن سوي خط گفت: من از اسلام آباد غرب زنگ مي زنم. با حميد آقا باکري کار دارم. مسئول دفتر گفت: لطفاً گوشي خدمتتان باشد. قطع نکنيد تا صدايشان کنم.
چند لحظه بعد، در اتاقي که جلسه بود، صداي ملايمي از بلند گو پخش شد.
-تلفني با حميد آقا باکري کار دارند. از اسلام آباد غرب.
حميد آقا خودش را رساند، گوشي را برداشت و گفت: بفرماييد. من حميد هستم.
صداي آشنايي در گوش حميد طنين انداخت.
-حميد آقا، حميد آقا خودتان هستيد؟
صداي کربلايي را شناخت. گفت: بله ، کربلايي ! بفرماييد.
کربلايي گفت: بنده را فرستادند تلفن کنم بگم احسان و آسيه هر دو مريض شده اند. بيمارستان بستري هستند. به من گفتند خدمت شما بگويم هرچه زودتر بيايد. حال بچه ها خوب نيست.
تمام خاطرات حميد آقا از اسلام آباد زنده شد. به يادش آمد که به همسرش گفت: لشکر فعلاً مدت زيادي در غرب مي ماند. ما هم اين جا راحتيم. پيش دايي و ..
در اين حال، صداي کربلايي را شنيد که مي گفت: حميد آقا، حميد آقا!
-دايي جان! از طرف من از خانواده ام عذرخواهي کن. بگو فعلاً نمي تونم بيام. بگو دوباره حال آن ها را مي پرسم انشاءالله.
کربلايي گفت: حميد آقا! احسان و آسيه تب شديد .
صداي کربلايي قطع شد و حميد آقا بوق اشغال را شنيد که مدام تکرار مي شد. يک ساعت بعد، همه چيز براي شروع حرکت آماده بود. فرمان حرکت صادر شد. قايق ها يکي يکي کنار پل شناور پهلو گرفتند، پر از نيروهاي رزمنده شدند و حرکت کردند. هر کس در آخرين لحظاتي که هنوز قايقي ساحل را ترک نکرده بود ، با آنان که مي ماندند چيزي مي گفت.
حميد آقا باکري همراه يکي از رزمنده ها، منتظر قايق بود. طولي نکشيد که قايقي سفيد، کنار پل شناور توقف کرد و حميد آقا همراه وحيد، سوار آن شد. آن ها بايد خيلي سريع، با حضور در محل قراري که با ديگر فرماندهان داشتند، مقدمات شروع يورش را فراهم مي کردند. قايق، بي معطلي حرکت کرد. حميد، بادوربيني به اطراف نگاه مي کرد. وحيد با سکاندار گرم صحبت و مزاح بود. سکاندار، عکس فرزندش را به وحيد داد. وحيد عکس را با دقت نگاه کرد و به سکاندار چيزي گفت که حميد آقا آن را نشنيد، اما توانست براي چند لحظه عکس را ببيند. کمي به پسرش احسان شبيه بود. ياد احسان و آسيه قلب حميد آقا را فشرد. زير لب با خودش زمزمه کرد: اي خدا!فرصتي نشد که لااقل احوالي از بچه ها بگيرم.
اندکي بعد، به انتهاي آبراهي که از ميان نيزار مي گذشت، نگاه کرد. قايق هاي مملو از رزمنده را ديد که به طور منظم در حرکت بودند . چهره هاي شاد و خندان رزمنده ها را ديد و ناگهان از اين که به خاطر فرزندانش مکدر شده بود، بر خود لرزيد و آهسته زمزمه کرد: لااله الا الله و به مطالب جلسه انديشيد. به سخناني که فرمانده قرارگاه دربارة مأموريت او و رزمنده هاي تحت امرش گفته بود.
-پل مجنون که مسئوليت تصرف آن بر عهدة حميد آقا واگذار شده، در واقع عقبة دشمن و شايد تنها راه اصلي و تدارکاتي دشمن است. تصرف اين پل، کليد آغاز عمليات اصلي و موفقيت ماست. دشمن با وجود اين پل مي تواند به راحتي افرادش را فراري بدهد. مي تواند براي انجام پاتک ، افراد تازه نفس بياورد و خلاصه در اختيار داشتن اين پل برايش نوعي قوت قلب است .
ساعت يازده شب چهار شنبه سوم اسفند هزارو سيصد و شصت و دو، حميد آقا باکري به وسيلة بي سيم خبر تصرف پل مجنون، واقع در شصت کيلومتري عمق خاک عراق را به اطلاع قرارگاه رساند و عمليات خيبر، پس از اعلام اين خبر آغاز شد. اکنون چند ساعت از شروع عمليات مي گذشت . نيروهاي دشمن در محاصرة کامل لشکرهاي مختلف اسلام درآمده بودند و دشمن که حيات خويش را در گرو باز پس گيري پل مي ديد، فشار شديدي را به رزمندگاني وارد مي کرد که حميد آقا، فرماندهي آنان را بر عهده داشت. حميد آقا، تلاش خود را متوجه تثبيت موقعيت يگان هاي پدافند از پل کرده بود . او در حالي که به سمت جلو به طرف پل مي دويد ، فرياد زد : هر چه مي تونيد موشک آرپي جي و نارنجک از اطراف بياوريد .
مرتضي که از موقعيت خطر ناک حميد آقا نگران بود ،گفت : حميد آقا مواظب باش !نبايد اين قدر جلو بري .
حميد آقا که ديد يک تانک عراقي در حال پيشروي است و خطر سقوط ، پل را تهديد مي کند، در حالي که آرپي جي بر شانه گرفته بود در نزديکي تانک از جا بلند شد و گفت: بيا جلو، بيا!
از شکاف درجة آرپي جي ، تانک را ديد. فاصله اي نيز براي سرعت تانک مهلت گذاشت و ماشه را چکاند. حرکت موشک، خط قرمزي در هوا رسم کرد. کلاهک تانک از جا کنده شد و فرياد الله اکبر فضاي اطراف را پر کرد. اين اولين تانکي نبود که در اين محور به آتش کشيده مي شد. تنور آوردگاه حميد آقا و همرزمانش، با اسلحه هاي سبکي مثل کلاش، آرپي جي و نارنجک، در جنگ با پيشرفته ترين جنگ افزارها داغ شده بود. سنگر تک تيراندازان دشمن، در دوردست ها، رفته رفته، سازمان مي گرفت.
حميد آقا گويي در ميدان رزم بال درآورده و در همه جا حاضر بود؛ با چهره اي شاد و خندان و گل انداخته. خوشحال بود از اين که وظايف محوله اش را انجام مي داد و همراهانش در کارها کوتاهي نمي کردند. دو روز از تصرف پل مي گذشت. حميد و افراد عاشورا، هم چنان قهرمانانه به جنگ و پدافند از پل مشغول بودند. خودش همواره در کنار جلوترين افراد به دشمن، به سازمان دهي افراد خويش در لحظه لحظة جنگ بي امان با بعثي ها سرگرم بود.
آتش دشمن ، بعد از يکي-دو روز متمرکز شده و کم کم براي رزمنده هاي مدافع پل دردسرايجاد مي کرد. تانک ها ديگر نزديک نبودند. زمين تير تراش مي شد و گاه و بي گاه تير مستقيم تانک، جان پناهي را مي کوبيد. در ميان گرد و خاک جنگ، حميد آقا از کنار سنگري به سنگر ديگر مي شتافت.
مسائل را به دقت مي ديد و مي شنيد و آن به آن، وضعيت را به فرماندهي جنگ، گزارش مي کرد. وضع منطقه، بحراني و آتش دشمن، فوق العاده شديد بود. بي سيم چي گفت: حميد آقا! قرارگاه
حميد آقا گوشي گرفت. گفت: سلام!بفرماييد
فرمانده قرارگاه گفت: حميد آقا! وضعيت؟
حميدآقا گفت : سبز، سبز، بنفش.
در سنگر مخابرات قرارگاه فرماندهان به يکديگر نگاه کردند. نگاهي حاکي از تعجب و سؤال. يکي از فرماندهان گفت: با آقا مهدي تماس بگير.
چند دقيقه بعد، آقا مهدي پشت خط بود.
فرمانده گفت: آقا مهدي! اين حميد آقا عجيب و غريب حرف مي زنه
آقا مهدي گفت: حميد آقا!مگه چي ميگه؟
فرمانده گفت: با اين که وضعيت پل، صفر بيست و شش گزارش شده، حميد آقا وضعيت را سبز اعلام کرده.
آقا مهدي بي اختيار اشک ريخت و گفت: حميد آقا هميشه همين بوده. در سخت ترين شرايط همين طور بوده. من از بازي دراز تا الآن، يک کلمه که بوي وخامت اوضاع بدهد، از زبان اين مؤمن خدا نشنيده ام.
فرمانده با آقا مهدي خداحافظي کرد و گفت: با حميد آقا تماس بگير
بي سيم چي حميد آقا گفت: حميد آقا!قرارگاه.
حميد آقا ديگر فرصتي براي جوابگويي به قرارگاه نداشت. به طرف مرتضي رفت، او را در آغوش گرفت و گفت: مرتضي جان! حفظ پل با تو.
مرتضي با تعجب به حميد آقا نگاه کرد و چيزي از حرف او نفهميد. حميد آقا گفت: پشت رزمنده ها در جزيره، به حفظ اين پل گرمه. مبادا کوتاهي کنيد
مرتضي گفت:: حميد آقا! حرفت رو واضح تر بگو.
حميد آقا از کنار مرتضي بلند شد و به سرعت دويد. او از اول احتمال ضعيفي مي داد که رزمنده هاي آن طرف پل، توسط دشمن محاصره شوند و اکنون به نظرش رسيد که بايد وضع آنان را بررسي کند. او به طرف پل رفت تا با گذشتن از آن به انجام وظيفه اي که داشت، بپردازد. کلاش را دردست راست گرفت. بدنش تا نيمه خميد و به سرعت از روي پل دويد. پل را به سلامت گذراند. بعد از پل، ديگر حميد آقا ديده نشد. يکي از رزمنده ها فرياد زد:
-يه نفر از افراد ما اون طرف پل تير خورد!
(حميد آقاي عزيزم. سلام! تو بايد بروي به يک کشور اروپايي؛ به اسم درس. بعد از اين که در کالج جاگير شدي؛وقتي حساسيت ساواک روي تو کم شد. ما به تو خبر مي دهيم. بلافاصله به سوريه بيا. اسلحه ها تحويل بيژن و مصطفي مهندس است. اسلحه ها را به ترتيبي که برايت خواهند گفت، تا مرز ترکيه بياور. محسن در ترکيه گوش به زنگ آمدن توست. اسلحه ها را به محسن تحويل بده. ديگر مأموريت تو در اين مرحله تمام است. سلام همگي ما را به امام برسان.
آقا مهدي و حميد آقا، از ابتدا تا هميشه، با هم بودند. عالم کودکي آنان گرچه کودکانه بود، اما با بچه هاي هم سن و سالشان تفاوت داشت. حميد آقا در تمام مراحل و عقبه ها و عمليات ها، در مواقع حساس و خطير، دوست و ياور و پشتيبان صادق برادرش آقا مهدي بود تا اين که زمان جدايي فرا رسيد و معاون آقا مهدي در سختي ها، بار سفر بست.)
مرتضي تمام قد از جا بلند شد و دويد. گويي جان مرتضي به پيکري تعلق داشت که آن سوي پل افتاده بود. پيکر باجاذبه اي عجيب و بي مانند او را به طرف خودش مي کشيد. مرتضي پر کشيد و تا نزديک آن پيکر خونين رفت. حميد آقا بر زمين افتاده بود و باريکه اي از خون او، کنارة پل به درون شط عظيمي روان بود که از آن نزديکي مي گذشت. مرتضي صورت حميد آقا را از روي خاک بلند کرد. لبخندي ثابت بر چهرة حميد نشسته بود و بر صورتش از خستگي چند روز عمليات اخير و سال هايي که بي وقفه تلاش کرده بود، نشاني ديده نمي شد: سال هايي که بي خبر از سروپاي خويش، همة دشواري ها را در راه خدا تحمل کرده بود؛تا امروز.
وقتي خبر به جزيره رسيد، جمعي از رزمنده ها با غم و اندوه در گوشه اي من، گفت و گو مي کردند. دغدغة اصلي آن ها اين بود که چگونه خبر را به آقا مهدي بدهند. دغدغة ديگر عکس العمل آقا مهدي در برابر اين خبر بود. وحيد که بسيار بيتاب بود، گفت: جنازه همان جا ماند.
محد رضا او را دلداري داد و گفت: هر طور شده مي آريمش.
وحيد گفت: آقا مهدي اگه بشنوه چي مي شه؟
علي در خيالش صحنه اي را ديد و با ترس گفت: تا آن جا که مي شود نبايد به آقا مهدي اطلاع بديم.
در ديدگاه وحيد، آسمان تيره و تار بود.
-هوا خيلي تنگه.
محمد رضا گفت: آدم خفه مي شه
وحيد گفت: قورباغه ها يک روند وق مي زنند
مرتضي خارج از حال و هواي جمع، ناگهان تصميمش را اعلام کرد و گفت: مي ريم جنازة حميد آقا رو مي آوريم
محمد رضا گفت: بايد اجازه بدن
مرتضي گفت اجازه لازم نيست
علي گفت: آقا مهدي!
مرتضي غافلگير شد و گفت: سلام آقا مهدي!
آقا مهدي گفت: سلام! چرا ماتم گرفته ايد؟
جمعي که در حال خودشان بودند، دست و پايشان را جمع کردند.
محمد رضا گفت: چيزي نيست آقا مهدي!
مرتضي گفت: بله آقا مهدي! واقعاً چيزي نيست
وحيد گفت: شما يک سري نمي رويد قرارگاه؟
آقا مهدي گفت: قرارگاه ما اين جاست، کجا برم؟ شما ها اين جا دارين بهشت تقسيم مي کنين، آن وقت من برم قرارگاه که دست آخر شايد توش حلوا خير کنن. حالا راستي کاري هست که بايد برم قرارگاه يا همين طوري گفتي؟
وحيد گفت: نه آقا مهدي! همين طوري گفتم.
محمد رضا گفت: نه آقا مهدي! اصلاً مهم نيست، نرو
آقا مهدي گفت: حميد آقا شهيد شده. حتماً خبر داريد؟
آقا مهدي به قدري راحت اين جمله را گفت که بعضي متوجه نشدند.
علي با خود انديشيد: پس مي دونه که برادرش، قائم مقام لشکر، شهيد شده! و در حالي خاص، غرق شد. وقتي به خود آمد، همه گريه مي کردند. همه غير از آقا مهدي که دو چيزذهنش را مشغول کرده بود. اول اين که، مرتضي را جايگزين خوبي براي حميد آقا مي دانست. دوم اينکه که تک تير انداز هاي دشمن از دور، افراد عاشورا را هدف قرار مي دادند و اين به واسطة ضعف آتش سنگين خودي بود.
-مرتضي! با قرارگاه تماس بگير و از طرف من بگو تا دو ساعت ديگر حجم آتش دو برابر مي شود و گرنه خودتان بايد فرداي قيامت جوابگو باشيد.
مرتضي بلافاصله پيام را به قرارگاه رساند. روحية آقا مهدي، باعث دلگرمي رزمندگان مستقر در جزيره شد و جنب و جوشي در آنان پديد آورد.
محمد رضا گفت: مرتضي بگو! يا الله.
مرتضي مطلب را گرفت و گفت: آقا مهدي! يک فکري به خاطرمون رسيده. مي خواهيم با شما مشورت کنيم.
آقا مهدي گفت: بفرماييد، فقط سريع چون کار دارم.
مرتضي با احتياط گفت: مي خواهيم شبانه بريم جنازة حميد آقا رو بياريم
آقا مهدي گفت: غير از حميد، شهيد ديگه اي هم آن جا هست؟
مرتضي گفت: بله هست
-اونها رو هم بياوريد.
مرتضي گفت: غير ممکنه آقا مهدي! نمي شه بايد کم تعداد بريم تا سريع از منطقه خارج شيم
-مگه جنازة حميد آقا با شهداي ديگه فرقي داره؟ چرا بايد براي حميد استثنا قائل شد؟
هيچ کدام از افرادي که دور آقا مهدي جمع شده بودند، براي اين سؤا ل ها پاسخي نداشتند، اما بيشترشان در باطن با اين نوع برخورد آقا مهدي مخالف بودند.
آقا مهدي گفت: اگر ممکن نيست جنازة همة شهدا رو بياريد، پس بهتره که حميد آقاهم پيش اونها بمونه. اين طوري، روح خودش هم خشنود تره
خبر شهادت حميد آقا، مثل بوي عطر، هواي لشکر را پر کرد. خبر سنگين بود و براي بعضي ها غير قابل باور. بيش از همه ممکن بود محسن از شنيدن خبر جا بخورد. چند نفر با هم يک رأي بودند که اگر محسن خبر شهادت حميد آقا را بشنود، معلوم نيست برايش چه اتفاقي بيفتد و بعضي مي گفتند شايد محسن از شنيدن خبر، ديوانه شود. حميد آقا و محسن وقتي با هم بودند، زمان اعتبار کمي خودش را از دست مي داد. حکم دوستي آنان را قلب سليم صادر کرده بود و صد البته حکمش براي هر دو مطاع بود. سرانجام با نسيم مصاحبت، خبر شهادت حميد آقا، از مشام تيز محسن نيز گذشت. در حال رانندگي بود که خبر را شنيد. لرزشي در وجودش و سپس در خودرو ايجاد شد. لرزش رفته رفته بيشتر شد، نزديک بود فرمان از دستش خارج شود.
غلام که همراه محسن بود،گفت: خل شده اي با اين ماشين که فرمونش مي زنه مي آيي خط؟
جواب محسن نامفهوم بود. خودرو توقف کرد.
غلام گفت: محسن، محسن! چي به سرت اومد پسر؟
در چادر همه به عيادت محسن آمدند. حالش خوب نبود. فقط نگاه مي کرد؛ به نقطه اي دور و نامعلوم. مرتضي سريع آمد تا خبر به آقا مهدي بدهد، اما قبل از اين که حرفي بزند، آقا مهدي گفت: مرتضي جان! از امروز مسئوليت حميد آقا روي دوش شماست. تو جاي برادر من بودي و هستي. حالا اين پيغام را ببر و به محسن بگو کاري براش در نظر گرفته ام که بايد انجام بده
مرتضي گفت: آقا مهدي ! مي گن حال محسن اصلاً خوب نيست.
آقا مهدي که آن قدرها هم از قضيه بي اطلاع نبود، گفت: به محسن بگو حالا چه وقت مريض شدنه؟ وقت براي مريض شدن زياده. حالا خيلي کار داريم مؤمن!
مرتضي گفت:
آقا مهدي !مطمئني که محسن با اين حال زاري که داره از پس اون کار بر بر مي آد ؟
آقا مهدي گفت : فقط کار خودشه .
مرتضي نامه رابه دست محسن داد .محسن گفت : آقا مهدي ؟!
مرتضي گفت : بله نامةآقا مهديه .
محسن نامه را باز کرد .خط و امضاي آقا مهدي عيناًشبيه خط و امضاي حميد آقا بود .نامه خيلي کوتاه و صميمي بود .سلام مي رساند و مأموريت را محول مي کرد و تمام . محسن فوق العاده ناراحت و غمگين بود . نگاهي به مرتضي کرد و گفت : مرتضي من ! حوصلة کار ندارم .حميد آقا شهيد شده کسي حميد را مثل من نمي شناخت .
مرتضي گفت : حميد آقا قبل از اين که دوست تو باشه ، برادر آقا مهديه .ما بايد بريم به او تسلاي خا طر بديم . آقا مهدي به تو کار ارجاع داده .
محسن گفت : کلام آخر . برو به آقا مهدي سلام بنده رو برسان و بگو به علت شهادت حميد آقا دست و د لم پي کار نمي ره . بهتره اين مأموريت رو به ديگري محول کنيد والسلام .
يک ساعت بعد ،قا صدي نا شناس پيغام ديگري براي محسن آورد .
- برادر محسن شما هستيد ؟
محسن جا خورد و گفت : بله !
قاصد ناشناس گفت : اين پاکت حاوي پيغام آقا مهديه .براي شما .
قاصد نامه را به دست محسن داد و بدون اين که لحظه اي معطل جواب بماند ،رفت .نامه کوتاه بود و با اين جملات آغاز شده بود :
بسمه تعالي
برادر محسن !
کار براي خدا دلسرد ي ندارد .
خود دار باش و به جاي دلسرد شدن ،به ا نتقام خون شهيدي که مورد علاقه ات بوده، با همت و پشتکار تمام به انجام وظيفه بپردازد و راه او و کار او را پيگيري کن.
مهدي باکري
محسن ، بعد از خواندن نامة آقا مهدي ،دو باره روحش آرامش يافت و تلاش خويش را در لشکر از نو شروع کرد. شب بر همه جا سايه افکنده بود. در کنار خاکريز، در منطقه اي خلوت که قبلاً خط پدافندي بود و اکنون خالي مانده، صداي ناله اي سوزناک به گوش مي رسيد. جثة به ظاهر نحيف آقا مهدي، ايستاده در برابر خداوند، با خدا سخن مي گفت و اشک مي ريخت. بعد از شهادت حميد آقا،آقا مهدي کارهايش زيادتر شده بود و تحمل فراق ياوري مهربان و برادري رشيد، بر شانه هايش سنگيني مي کرد.
دلداري دادن به افراد لشکر يکي از کارهاي روزمره آقا مهدي بود. امشب نيز به دلجويي از خانواده اش مي پرداخت؛ با نوشتن اولين نامه بعد از شهادت حميد آقا که آغازي چنين داشت:
بسم الله الرحمن الرحيم
سلام بر خانواده اي که سربازي متقي و رشيد و شجاع،شهادت طلب، متواضع، جسور، با توکل، هميشه حاضر در سخت ترين صحنه هاي نبرد با کفار،مقلد خالص روح الله، بريده از دنيا، منتظر با شوق و صبر به آخرت، عاشق امام حسين عليه السلام و گريان مظلوميتش،زاهد شب و شير خروشنده در صحنة نبرد را در دامن پاکش پرورد و تقديم به پيشگاه رب العالمين نمود.
مي بخشيدم از اين که نتوانستم براي مراسم حميد آقا بيايم. زيرا خود حميد به من اين اجازه را نمي دهد.
در حال حاضر در حين عمليات هستيم و فرصتي براي آمدن ندارم و به منظور انجام خواست و وصيت حميد،در جبهه مي مانم و به راه شهدا ادامه مي دهم تا اسلام پيروز شود.
مهدي باکري.
لینک کپی شد
نظر شما
