خصوصيات شهيد - کوکب نهم

کد خبر: ۱۱۸۹۳۳
تاریخ انتشار: ۲۰ مرداد ۱۳۸۷ - ۱۱:۵۸ - 10August 2008
محلي که از هر کس دربارة آقا مهدي پرسيدم، اين جا را نشاني داد. با نشاني هايي که داده اند ، ‌اکنون بايد جايي باشم که آقا مهدي در همين حوالي مشغول جنگيدن با عراقي هاست.
در فرصتي کوتاه، خشاب اسلحه ام را عوض کردم. پريدم پشت يک نخل و ديدم که تانک هاي عراقي در ابتداي نخلستان ايستاده اند. شايد منتظر دستور هستند براي شروع پاتک. در يک لحظه به خودم آمدم و فهميدم که دشمن در حال گلوله باران نخلستان است، آن چنان که گويي تمام سلاح هايش را در زاويه اي معين نشانه رفته است. اطرافم را بررسي کردم. پنج موضع از عاشورا برايم شناخته شد که در حال مقاومت بودند. حتماً آقا مهدي هم در يکي از پنج موضع بود، اما کدام يک؟ به هر حال، ادامة کار من لااقل براي خودم روشن بود. بايد ضمن درگيري و جنگ و گريز با دشمن که حالا ديگر کاملاً به مواضع عاشورا نزديک شده بود،‌به تمام پنج موضع سر مي زدم و آقا مهدي را مي ديدم.
يک تانک ، ‌يک نخل را له کرد. با کلاش شليک کردم. يک عراقي افتاد. در پناه نخل نشستم. به طرف کربلا نگاه کردم و سلام فرستادم: و لا جعله الله اخر العهد مني لزيارتکم.
صداي پايي به گوشم خورد. رگباري زمين مقابلم را شخم زد. گل و لاي و شکستة سعف نخل،‌بر سر و صورتم پاشيد. نارنجک را از فانسقه ام جدا کردم، ضامن آن را کشيدم، کمي از جان پناهي که داشتم به طرف راست رفتم. به اولين موضع عاشورا نزديک شدم. با تمام قدرت ، ‌نارنجک را به طرف دشمن پرتاب کردم و با يک خيز و دو غلت،‌در مو ضعي مناسب ، ‌شمردم:
. چهار، پنج.
نارنجک منفجر شد. منتظر نماندم و شليک کردم؛ نسبتاً هم سطح با زمين. برخاستم. مارپيچ به طرف افراد خودي دويدم. طولي نکشيد که در ميان اولين سنگر مقاومت عاشورا بودم. الحمد الله.
به چهره يکايک افراد نگاه کردم، آقا مهدي در ميانشان نبود. چهره هايي آسماني که به خاک و گل زينت شده بود و خستگي کامل از چهره اشان پيدا بود و نبود. يکي از عاشورايي ها که پشت بي سيم درون سنگر با عقبه حرف مي زد،‌چهره اش باز و گشاده شد و گفت: نيروي کمکي، نيروي کمکي!
چشمانم را بستم . رمق نداشتم بازشان کنم؟ نمي دانم آقا مهدي بازويم را گرفت و به محل زخمي که خودم متوجه آن نبودم،نگاه کرد.
گفتم: آقا مهدي، آقا مهدي!
يکي از عاشورايي ها گفت: علي آقا، آقا مهدي توي سنگر سومه. اگر باهاش کار مهمي داري حاضرم پيغام تو رو برسونم.
پس آنچه ديدم حقيقي نبود! انصاف است فرمانده ! ‌انصاف است که براي ديدنت ديگر خودي برايم باقي نماند؟ شايد همه جااين قاعده جاري است. ما غفلت زدگان، از کار عالم بي خبريم، شايد. يکي معجوني شيرين به حلقم ريخت چشمانم باز شد. از جا بلند شدم . از طرف رودخانه ، ‌نيروهاي کمکي مي آمدند. هميشه به داغ و درد و حزن و گريه بايد بود؟ شادي و فرح و سرور نبايد در دل هاي ما جايي داشته باشد؟ خوشحال شدم. قواي از دست رفته ام تجديد شد. دوباره با دقت به رزمندگان داخل سنگر نگاه کردم. يادم آمد که انگار آن ها مرا به اسم صدا زدند. و از ارتباط من و آقا مهدي گفتند. خدايا شايد صداي آقا مهدي را هم شنيدم. من و او، تقريباً به يک جثه بوديم از جهت لاغري. من و او به يک سال بوديم از جهت سن. من و او همبازي دوران کودکي بوديم. تا حالاکه او قايم شده بود و من چشم بسته بودم. پيدا کردن او قدري طول کشيده بود و صداي او را که بگويد: بيا. نشنيده بودم يا خودم در دويدن سستي کردم. حالا آقا مهدي جايي درست و حسابي قايم شده بود. اين همبازي دوران کودکي ام ، اين آقا مهدي. پرسيدم: مي شه تا سنگر دوم رفت؟
همان صدايي که قبلاً مرا به اسم خوانده بود، گفت:علي آقا! برايت يه خط آتش درست مي کنيم تا مثل عروس که مي ره به حجله،‌بري سنگر دوم. چه غم و غصه اي داري مؤمن؟
شک نداشتم. صداي آشنا بود؛ برادر آشنا. عجب واقعة غريبي گفتم:آشنا، تويي !
همان صدا گفت:‌تا اسم شب رو نگي،‌آشنا بي آشنا.
خودش بود. بلند شدم و به طرفش رفتم سينه اش را چسبانده بود به تنة‌يک نخل و داشت تير مي انداخت به طرف پياده هاي دشمن.
گفتم:جماران
گفت:چهارده
گفت:آشن
چشمانش پر از اشک شد و گفت:علي آقا! ياد ما کردي؟
گفتم: با آقا مهدي کار دارم. براش از قرار گاه پيغام دارم. تو نمي توني کاري برام بکني . بالا غيرتاً آقامهدي رو پيدا کن، من که ديگه درمانده شده ام آشنا!
آشنا گفت: چند لحظه پيش دستور داد بي سيم اش را خاموش کردند. ارتباط با قرار گاه، از طريق سنگر ما برقراره.
شايد زيباترين حالت آقا مهدي،‌حالتي بود که من و آشنا شاهد آن بوديم. در مکاني که عشق آقا مهدي در آن جا بود. در مکاني که ما نمي دانستيم آقا مهدي وقتي مسير را طي مي کرد، چه مي گفت، فقط شاهد جنبيدن لبانش بوديم. من و برادر آشنا ‌، شايد قادر به درک حقيقتي نبوديم که در برابر آن قرار گرفته بوديم. شايد ما همانند کودکاني که هنوز قوة تميزشان به حدي رشد نيافته تا بتوانند برخي از ابعاد وجود آدمي را باز شناسند، در مرتبه اي نبوديم که بتوانيم از مائده اي که پروردگارمان به ما ارزاني داشته استفاده کنيم، اما آقا مهدي چه طور؟ او در کدام عالم سير ميکرد که اين چنين با سنگ هاي راه و با در و ديوار کوي معشوقش گرم گفتن راز نهان بود.
گر چه برادر آشنا، آشناي آقا مهدي بود، آشنايي که اکنون در ساحل غربي رود دجله در فاصلة کوتاهي از ارتش متجاوز بعث مشغول جنگ بود و در وجودش هنوز همان لطف و خلوص بود که در کلامش؛ وقتي با آقا مهدي به طرف مقصدي واحد حرکت کرديم. آشناي حقيقي ما سه تن و هزاران عاشورايي ديگر، ديگري بود. ديگري از جنس حسين عليه السلام و عاشورا.
عاشورا،
عاشورا،
عاشورا،
آيا مي توان به سادگي وسعت وجودي مرداني را دريافت که در اوج قدرت، تغييرات روزانة يک غنچة گل محمدي آنان را تحت تأثير قرار مي دهد ‌؟
دامنة کوه را انگار شسته بودند. بالاتر، سنگ هاي مرتفع تميز تميز، چنان که رگه هاي سنگ واضح و زيبا ديده مي شد.
پاي آقا مهدي که از خودرو به زمين رسيد، زمزمه کرد:‌الحمد الله
علي وآشنا همراه او، بودند. اول راه ، ‌نگهبان با احترام پرسيد: کجا تشريف مي بريد؟
آشنا پاسخ داد: لطفاً با شماره چهارده تماس بگيريد.
نگهبان با شمارة چهارده تماس گرفت. اسم هر سه نفر را از روي کارت شناسايي شان، پشت تلفن خواند. هويت شان در تماس با شمارةچهارده، تأييد شد. نگهبان با احترام گفت:‌بفرماييد، التماس دعا!
برگ درختان با وزش نسيم صبحگاهي مي لرزيد. انوار طلايي خورشيد صبح،‌بر قسمت هايي از کوه نشسته بود. آقا مهدي با دو همراهش آرام آرام، به سوي ارتفاع گام بر مي داشت. احساس کرد نفسش به سختي بالا مي آيد . ايستاد. روي ديوار مقابل، اطلاعيه نصب شده بود و بر آن تصويري از يک شهيد، ديده مي شد. برادر آشنا ، ‌به سمت چپ پيچيد . آقا مهدي را نديد. برگشت و او را ديد که رو به روي عکس شهيد ايستاده بود.
آشنا گفت:آقا مهدي! دير شد.
آقا مهدي اشک چشمانش را پاک کرد و گفت:بريم
چند لحظه اي در اتاق کوچک ماندند. تماس مجدد توسط نگهبان برقرار شد. دوباره تأييد انجام شد. حرکت کردند. به قفسه هاي کفش حسينيه رسيدند. کوچه را با موکت فرش کرده بودند: براي زماني که درون حسينيه ظرفيت پذيرش عاشقان را نداشت؛ براي زماني که گنجايش نداشت تا خيل عظيم مشتاقان را پذيرا باشد آقا مهدي به در بلند و عظيم حسينيه نگاه کرد.
دري کوچک ميان کوچه را بسته بود. آشنا، چند بار زنگ در را فشار داد. در باز شد،‌به کوچه اي يک متري. هر سه نفر ، ‌از چارچوب در عبور کردند. از حياط گذشتند . از پلکان کنار حياط بالا رفتند. ميان پله ها ،‌برق خورشيد و چشمان آقا مهدي براي يک لحظه تلاقي کرد و آقا مهدي امام را ديد. چند لحظه بعد ، ‌آقا مهدي کنار امام بود و سرش در دامن او. لحظاتي به بيخودي و خلسة حضور گذشت. آقا مهدي چند جملة بريده بريده را به سختي ادا کرد و گفت:‌دعا کنيد شهيد شوم.
امام فرمود: دعا مي کنم پيروز باشيد.
بعد از اين جمله، نگاه مهربان امام و تبسم معني دار او به فرياد همه رسيد. اشک به کمک آقا مهدي آمد تا راز جثة‌نحيف او را بهتر بر ملا کند که اين جا به راستي جاي برملا شدن بود؛ محلي براي انکشاف حقيقي باطن آدم هايي که مي آمدند و مي رفتند.
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین