خصوصيات شهيد - کوکب دوازدهم
خودم، اما دلم براي آقا مهدي تنگ شده بود و راستش براي خودم هم که بود، بايد او را مي ديدم. شايد با ديدن او، گره از کار فرو بستة روح من نيز گشوده مي شد و با امر و نهي او، راهم را مي يافتم. حالا ديگر آقا مهدي براي من حياتي بود. مي توانست مرا زنده کند. مي توانست در اين دم آخر، عاقبت به خيري را برايم به ارمغان بياورد. راستي! از کجا مي دانم که دم آخر است؟
يک رزمندة عاشورايي ، با عجله به طرف پل دجله دويد. نگاهمان در يک لحظه به هم افتاد. مرا شناخت. حيران و شگفت زده ايستاد.
گفتم:« آقا مهدي رو نديدي؟ مي خوام ببينمش
رزمنده با تعجب گفت:«گوش کن! مرعوب ظاهر با عظمت دشمن که در ساحل غربي دجله خودش را به رخ مي کشد، نشو. ظاهري که حتي تصور آن هول آور است و اگر جاي رخنه اي در دل مانده باشد، به سرعت ترديد را به جانت خواهد ريخت . وضع اين است؛ تانک ها با آرايش دقيق و حساب شده؛ نيروهاي پياده در حال حرکت در پناه تانک ها ؛ شليک مداوم انواع و اقسام سلاح؛ تدارک پاتک هاي متعدد از طرف دشمن و هربار با افرادي تازه نفس؛ پرواز پر حجم هواپيماها و هلي کوپترهاي دشمن؛ بمباران، موشک باران و گلوله باران منطقة کوچک محل درگيري؛ همه و همه امان بر است . باطن اين ظاهر اما بر مدار آقا مهدي مي چرخد و آقا مهدي بر محور حب روح الله..آقا مهدي خودش آر پي جي مي زند، به طرف تانک ها مي رود و شجاعانه شليک مي کند. به طرف دستة هاي پيادة عراقي نارنجک مي اندازد. با کلاش، نفرات دشمن را از پا در مي آورد. وجود اين محور مقاومت، باعث روحيه و مقاومت باقي ماندة رزمنده هاي عاشوراست.
تو، علي آقا! مي خواهي اين محور را جا کن کني؟ تو مي خواهي دشمن خوشحال شود؟ تو مي خواهي آقا مهدي ناراحت شود؟ حالا که خدا به تو اين توفيق را داده که اين جا باشي، به سرعت برو. وارد درگيري شو. حتي اگر سنگي را به طرف دشمن پرتاب کني
رزمندة عاشورا، حرفهايش را گفت و به سرعت از آن جا دور شد. من ماندم و حرف هايي که تأثير آن چون سوهان مي خراشيد. تاکنون تجربة گرية ناخواسته و بي صدا را نداشتم، اما اشک آمد؛ داغ و سوزنده.
گفتم:« چرا قرارگاه مرا به اين آوارگي کشاند؟ چرا با اين جست و جو، انگشت نماي خاص و عام شدم؟ چرا به عنوان کسي آمده ام که در گيرو دار نبردي نفس گيرو حساس، بدون توجه به شرايط، تنها مي خواهد آقا مهدي را بيابد آن هم به اسم قرارگاه، به رسم دوستي هاي گذشته؛ سوء استفاده از سابقه. چرا بايد من آقا مهدي را پيدا کنم و احياناً او را وادار سازم تا فرماندهي عاشورا در ساحل غربي دجله را رها کند و به اردوگاه برگردد؟
پاک کلافه بودم. گفتم:« با قرارگاه تماس مي گيرم و ناتواني خودم را در ادامةجست و جو و يافتن آقا مهدي به آن ها اعلام مي کنم و تمام؛ خلاص
اصلاً مگر من چيزي جز اين مي خواهم که يک رزمندة عادي عاشورا باشم و در نبرد عاشورا شرکت داشته باشم؛ وضعيت اسلحه و مهماتم را بررسي کردم. چهار خشاب پر، چهار نارنجک، يک کلاش تا شو با دو خشاب بزرگ دارم. به طرف محلي حرکت کردم که معلوم بود چند نفر از عاشورايي ها مشغول نبرد بودند. خودم را پشت مانعي شبيه به خاکريز انداختم. گوشه اي را انتخاب کردم که به نظر مي آمد پوشش خوبي نداشت و دشمن مي توانست از آن زاويه به افراد ما نزديک شود. تصميم گرفتم و يا حق. شليک به طرف دشمن را آغاز کردم. با تمام دقت و توان؛ زخمي ها ، شهدا، چهره هاي نوراني و خسته اي که تمام وجودشان مقاومت بود، بمباران ، آتش، تيراندازي دقيق با حوصله اي که شروع کردم؛هذيان. با خودم حرف زدم:«اين گونه مأموريت قرارگاه را سرسري گرفتم ، اين گونه
فرياد زدم:«کسي نمي داند آقا مهدي کجاست؟
فرياد زدم :« کسي مي داند آقا مهدي کجاست ؟
احدي پاسخم را نداد. فرياد زدم:« اگر کسي بداند و نگويد، به همة عاشورايي ها خيانت کرده است
صدايم در هياهو گم شد. ظلم بعثي ها روي بخت النصر را سفيد کرد، اين گونه، در معرض هجوم افکار پراکنده و سربازاني از سپاه وسوسه قرار گرفتم.
هذيان ها،
هذيان ها،
هذيان ها.
از پشت خاکريز که عراقي ها احتمالاً براي جلوگيري از طغيان دجله ايجاد کرده بودند، برخاستم. بايد به طرف شهرک مي رفتم. بايد وجب به وجب منطقه را مي گشتم تا سرانجام آقا مهدي را پيدا کنم. دويدم. ضعف بر وجودم مستولي شد. سرم به دوران آمد. به زخم پايم نگاه کردم. خون بند آمده بود. گلوله باران سبک و سنگين دشمن، چند برابر افزايش يافت و ناگهان زمين اطرافم را به جهنمي سوزان تبديل کرد. آتش بي امان و پر حجم بعثي ها مي ريخت. به حالت دراز کش روي زمين خوابيدم. با دست هايم گوش ها و سرم را پنهان کردم. چند انفجار پياپي، زمين را لرزاند. سرم را بالا آوردم. در چند قدمي ام چالة بزرگي زاده شده بود. خودم را سينه خيز به طرف چاله کشاندم. چاله در اثر اصابت گلولة توپ ايجاد شده بود. درون چاله مي توانست کمي امن تر از زمين صاف باشد ، شايد. يک بوته مزاحم را با سر نيزه کندم. خش خش بي سيم؟ صداي خش خش بي سيم، به گوشم ، خورد. احساس کردم دچار توهم شده ام . صدا تکرار شد. کنار چاله، رو به سمت دشمن، يک نفر را ديدم که روي زمين دراز کش خوابيده است. گوشي بي سيم درست کنار گوش او روي زمين افتاده بود. آهسته به طرف او خزيدم. در حال گزارش وضعيت منطقه بود. به فارسي و با رمز. به او مشکوک شدم. نمي دانم به چه دليل. آرام و بي آنکه بفهمد، مدتي طولاني به حرف هايش گوش کردم. احساس کردم مي خواهد جابه جا شود. دستم را روي شانه اش زدم. برگشت. وحشت زده و نگران.
گفتم:«خسته نباشي اخوي!
گفت:« سلامت باشي برادر!
بلند شد خودش را جمع وجور کرد.
گفتم«کجا؟
گفت:« بايد برم پيش حاجي
گفتم:« با هم بريم. من هم همون جا ميرم
او مي خواست پيش کدام حاجي برود؟ راه افتاد به طرف عراقي ها . گفتم:«يک لحظه تحمل کن اخوي!
رنگش تغيير کرد. اسلحه ام آماده شليک و دستم روي ماشه بود.
گفتم:« قرار شد باهم بريم. راستي مي خواي پيش کي بري؟
در يک لحظه کد و رمزهايش را از دستش گرفتم و عقب عقب به طرف جاده باريکي رفتم که به سمت ساحل رود امتداد مي يافت. يک موتور سوار آمد. با دست علامت دادم. ايستاد و پرسيد:«چي شده اخوي؟
آن قدر صدايش را دوست داشتم و برايم آشنا بود که تمام خستگي ام در رفت.
گفتم:«اين برادر داشت وضعيت منطقه را گزارش مي کرد. ببين براي کجا زحمت مي کشيد!
موتور سوار گفت:«اخوي ! بيا سوار شو باهم بريم. دير شده چه قدر معطل کردي؟
برادري که بي سيم به دست داشت به طرف من آمد. صورتم را بوسيد. رمزهايش را از دستم گرفت. به طرف موتور سوار رفت سوار شد. خواستند حرکت کنند که گفتم:« آقا رحيم اين بندة خدا را فرستادي زير آتش که چه بشود؟
آقا رحيم به موتور گاز داد و گفت:« اين جاست که آدم با راز وجود آشنا مي شه علي آقا!
از حرف هايش چيزي نفهميدم. فقط حظ کردم. ايستادم تا آن ها حرکت کردند. برادري که بي سيم به دست داشت. با خنده اي صميمي پاک شرمنده ام کرد. ياد آينه افتادم. آينه اي که بي غبار، خورشيد را به مغاکي سرد و تاريک بتاباند. رحيم پيش قراول افرادي بود که با فرمان آقا مهدي از دجله عبور کردند. مثل کوه در هنگامة تشخيص گوهر مردي از نامردي. آيا تا جان به شيدايي نرسد و به وسعت وجود انبساط نيايد، راز وجود برايش معنايي فراتر از لفظ خواهد داشت؟
هواي گرم تابستان جنوب، توان را مي بريد. عرق از لابه لاي موهاي سر، به شيارهاي صورت راه مي جست، با گردو خاک در مي آميخت و پايين مي آمد. اين چندمين باري بود که آقا مهدي، هر روز صبح تا نزديک ظهر، روي اين منطقه کار مي کرد. پشت لباس خاکي علي، خيس از عرق بود و کم کم نفس کشيدن برايش دشوار مي شد. آقا مهدي يک بار ديگر با دوربين به منطقه نگاه کرد. از پشت خاکريز، تا عوارض بعدي زمين، چيزي جز دشتي وسيع ديده نمي شد. علي به سنگر خالي، خيره ماند، و گفت:« شايد خالي کرده و رفته اند؟
آقا مهدي به منطقه اي دقيق شد و گفت:« دو احتمال هست علي آقا !طبق بر رسي روي احتمال قوي تر عمل مي کنيم ؟
علي آقا گفت :«داري چه کار مي کني آقا مهدي ؟
آقا مهدي نقشه را جمع کرد و گفت :«کار ما اين جا تمام شد .امشب بايد يک گروه شنا سايي از جنوب و سمت غرب تا جادة آسفالته ،جلو بروند؛ خيلي با احتياط و مجهز .
علي گفت :«به اميد خدا ،برويم .
آب تانکر داغ بود ،اما به هر حال ،گرد و خاک راه را مي شست .آقا مهدي و علي ،سر و صورتشان را شستند .رحيم در حال تنظيم گزارش براي ارائه در جلسه بود که آقا مهدي وارد سنگر شد .رحيم از جا بر خاست و جلو آمد .با آقا مهدي و علي دست داد و با يکديگر مصافحه کردند .علي از شدت خستگي در گوشه اي از سنگر دراز کشيد .آقا مهدي با چفيه گوشة دهانش را پاک کرد و روي جعبة مهمات که وسايل شخصي رزمنده ها درون آن بود ،نشست .ديوار سنگر که رو به روي آقا مهدي قرار داشت ،با عکس يک شهيد زينت يافته بود . آقا مهدي به عکس شهيد خيره ماند .
رحيم حال آقا مهدي را در يافت .عطشان و در آستانة گرما زدگي .به سراغ يخچال کائوچوئي رفت .در آن را باز کرد .هواي خنک به صورت رحيم خورد .چند کمپوت لا به لاي يخ ها قرار داشت . رحيم با خود انديشيد :«خيلي گرمش شده .ممکنه گرما زده بشه .
آقا مهدي گفت :«آب خوردن داري ؟
رحيم مکثي کرد و با خودش گفت:«گيلاس بهتره
آقا مهدي از جا بلند شد. رحيم کمپوت را باز کرد. آب صورتي رنگي از قوطي بيرون زد. آقا مهدي سرش گيج رفت و نشست. چشمانش از خستگي و بي حسي و گرما بسته شد. رحيم آهسته به آقا مهدي نزديک شد و گفت:«آقا مهدي!
آقا مهدي چشمانش را باز کرد. گفت؛«بله آقا رحيم!
رحيم در قوطي را بالا زد و گفت :« براي شما خوبه . جلوي گرمازدگي رو مي گيره
آقا مهدي دستش را جلو آورد. قوطي را از دست رحيم گرفت. سرماي مطبوع قوطي ، دستش را نوازش داد. احساس کرد مي خواهد قوطي را در دستانش نگه دارد. همين برايش کافي بود. آقا مهدي قوطي را نزديک لب هايش برد. ناگهان حالت چهره اش تغيير کرد و گفت:« امروز به همه کمپوت داده اند ؟
آقا رحيم خيلي عادي گفت :« نه، امروز جزو جيره نبود
آقا مهدي گفت:« پس چرا کمپوت برام بازکردي؟
رحيم گفت:« شما حسابي خسته ايد . گرمتان شده. ما هم براي همين موارد چند کمپوت اضافه نگه مي داريم. گفتم يکي براي شما باز کنم، يکي براي علي آقا! چه کسي از شما بهتر؟
چهره آقا مهدي درهم رفت و گفت:« بچه هاي بسيجي چي؟آن ها که خيلي از من بهترند. آن ها بايد استفاده کنند. چرا وقتي رزمنده ها کمپوت نخورده اند، من يکي بايد کمپوت بخورم؟
رحيم خشکش زد. آقا مهدي خونسرد و آرام ، کمپوت را روي ميز کوچکي گذاشت که در انتهاي سنگر قرار داشت؛ رو به روي رحيم. رحيم سرخ شد. او آقا مهدي را بي نهايت دوست داشت و اکنون نمي دانست در مقابل اين اتفاق چه عکس العملي نشان دهد و چه بگويد. چند لحظه به سکوت گذشت.
رحيم گفت: حالا ديگه بازش کرده ام. اين قدر سخت نگير آقا مهدي!بخور
آقا مهدي پاسخ داد:« خودت بخور رحيم جان! بخور تا آن دنيا هم خودت جوابگو باشي
رحيم، سرش را پايين انداخت. چشمان آقا مهدي به منظري دوخته شد که گرچه براي علي و رحيم هنوز ناشناخته بود، اما تمام همت آن دو صرف دستيابي به آن شد.
يک رزمندة عاشورايي ، با عجله به طرف پل دجله دويد. نگاهمان در يک لحظه به هم افتاد. مرا شناخت. حيران و شگفت زده ايستاد.
گفتم:« آقا مهدي رو نديدي؟ مي خوام ببينمش
رزمنده با تعجب گفت:«گوش کن! مرعوب ظاهر با عظمت دشمن که در ساحل غربي دجله خودش را به رخ مي کشد، نشو. ظاهري که حتي تصور آن هول آور است و اگر جاي رخنه اي در دل مانده باشد، به سرعت ترديد را به جانت خواهد ريخت . وضع اين است؛ تانک ها با آرايش دقيق و حساب شده؛ نيروهاي پياده در حال حرکت در پناه تانک ها ؛ شليک مداوم انواع و اقسام سلاح؛ تدارک پاتک هاي متعدد از طرف دشمن و هربار با افرادي تازه نفس؛ پرواز پر حجم هواپيماها و هلي کوپترهاي دشمن؛ بمباران، موشک باران و گلوله باران منطقة کوچک محل درگيري؛ همه و همه امان بر است . باطن اين ظاهر اما بر مدار آقا مهدي مي چرخد و آقا مهدي بر محور حب روح الله..آقا مهدي خودش آر پي جي مي زند، به طرف تانک ها مي رود و شجاعانه شليک مي کند. به طرف دستة هاي پيادة عراقي نارنجک مي اندازد. با کلاش، نفرات دشمن را از پا در مي آورد. وجود اين محور مقاومت، باعث روحيه و مقاومت باقي ماندة رزمنده هاي عاشوراست.
تو، علي آقا! مي خواهي اين محور را جا کن کني؟ تو مي خواهي دشمن خوشحال شود؟ تو مي خواهي آقا مهدي ناراحت شود؟ حالا که خدا به تو اين توفيق را داده که اين جا باشي، به سرعت برو. وارد درگيري شو. حتي اگر سنگي را به طرف دشمن پرتاب کني
رزمندة عاشورا، حرفهايش را گفت و به سرعت از آن جا دور شد. من ماندم و حرف هايي که تأثير آن چون سوهان مي خراشيد. تاکنون تجربة گرية ناخواسته و بي صدا را نداشتم، اما اشک آمد؛ داغ و سوزنده.
گفتم:« چرا قرارگاه مرا به اين آوارگي کشاند؟ چرا با اين جست و جو، انگشت نماي خاص و عام شدم؟ چرا به عنوان کسي آمده ام که در گيرو دار نبردي نفس گيرو حساس، بدون توجه به شرايط، تنها مي خواهد آقا مهدي را بيابد آن هم به اسم قرارگاه، به رسم دوستي هاي گذشته؛ سوء استفاده از سابقه. چرا بايد من آقا مهدي را پيدا کنم و احياناً او را وادار سازم تا فرماندهي عاشورا در ساحل غربي دجله را رها کند و به اردوگاه برگردد؟
پاک کلافه بودم. گفتم:« با قرارگاه تماس مي گيرم و ناتواني خودم را در ادامةجست و جو و يافتن آقا مهدي به آن ها اعلام مي کنم و تمام؛ خلاص
اصلاً مگر من چيزي جز اين مي خواهم که يک رزمندة عادي عاشورا باشم و در نبرد عاشورا شرکت داشته باشم؛ وضعيت اسلحه و مهماتم را بررسي کردم. چهار خشاب پر، چهار نارنجک، يک کلاش تا شو با دو خشاب بزرگ دارم. به طرف محلي حرکت کردم که معلوم بود چند نفر از عاشورايي ها مشغول نبرد بودند. خودم را پشت مانعي شبيه به خاکريز انداختم. گوشه اي را انتخاب کردم که به نظر مي آمد پوشش خوبي نداشت و دشمن مي توانست از آن زاويه به افراد ما نزديک شود. تصميم گرفتم و يا حق. شليک به طرف دشمن را آغاز کردم. با تمام دقت و توان؛ زخمي ها ، شهدا، چهره هاي نوراني و خسته اي که تمام وجودشان مقاومت بود، بمباران ، آتش، تيراندازي دقيق با حوصله اي که شروع کردم؛هذيان. با خودم حرف زدم:«اين گونه مأموريت قرارگاه را سرسري گرفتم ، اين گونه
فرياد زدم:«کسي نمي داند آقا مهدي کجاست؟
فرياد زدم :« کسي مي داند آقا مهدي کجاست ؟
احدي پاسخم را نداد. فرياد زدم:« اگر کسي بداند و نگويد، به همة عاشورايي ها خيانت کرده است
صدايم در هياهو گم شد. ظلم بعثي ها روي بخت النصر را سفيد کرد، اين گونه، در معرض هجوم افکار پراکنده و سربازاني از سپاه وسوسه قرار گرفتم.
هذيان ها،
هذيان ها،
هذيان ها.
از پشت خاکريز که عراقي ها احتمالاً براي جلوگيري از طغيان دجله ايجاد کرده بودند، برخاستم. بايد به طرف شهرک مي رفتم. بايد وجب به وجب منطقه را مي گشتم تا سرانجام آقا مهدي را پيدا کنم. دويدم. ضعف بر وجودم مستولي شد. سرم به دوران آمد. به زخم پايم نگاه کردم. خون بند آمده بود. گلوله باران سبک و سنگين دشمن، چند برابر افزايش يافت و ناگهان زمين اطرافم را به جهنمي سوزان تبديل کرد. آتش بي امان و پر حجم بعثي ها مي ريخت. به حالت دراز کش روي زمين خوابيدم. با دست هايم گوش ها و سرم را پنهان کردم. چند انفجار پياپي، زمين را لرزاند. سرم را بالا آوردم. در چند قدمي ام چالة بزرگي زاده شده بود. خودم را سينه خيز به طرف چاله کشاندم. چاله در اثر اصابت گلولة توپ ايجاد شده بود. درون چاله مي توانست کمي امن تر از زمين صاف باشد ، شايد. يک بوته مزاحم را با سر نيزه کندم. خش خش بي سيم؟ صداي خش خش بي سيم، به گوشم ، خورد. احساس کردم دچار توهم شده ام . صدا تکرار شد. کنار چاله، رو به سمت دشمن، يک نفر را ديدم که روي زمين دراز کش خوابيده است. گوشي بي سيم درست کنار گوش او روي زمين افتاده بود. آهسته به طرف او خزيدم. در حال گزارش وضعيت منطقه بود. به فارسي و با رمز. به او مشکوک شدم. نمي دانم به چه دليل. آرام و بي آنکه بفهمد، مدتي طولاني به حرف هايش گوش کردم. احساس کردم مي خواهد جابه جا شود. دستم را روي شانه اش زدم. برگشت. وحشت زده و نگران.
گفتم:«خسته نباشي اخوي!
گفت:« سلامت باشي برادر!
بلند شد خودش را جمع وجور کرد.
گفتم«کجا؟
گفت:« بايد برم پيش حاجي
گفتم:« با هم بريم. من هم همون جا ميرم
او مي خواست پيش کدام حاجي برود؟ راه افتاد به طرف عراقي ها . گفتم:«يک لحظه تحمل کن اخوي!
رنگش تغيير کرد. اسلحه ام آماده شليک و دستم روي ماشه بود.
گفتم:« قرار شد باهم بريم. راستي مي خواي پيش کي بري؟
در يک لحظه کد و رمزهايش را از دستش گرفتم و عقب عقب به طرف جاده باريکي رفتم که به سمت ساحل رود امتداد مي يافت. يک موتور سوار آمد. با دست علامت دادم. ايستاد و پرسيد:«چي شده اخوي؟
آن قدر صدايش را دوست داشتم و برايم آشنا بود که تمام خستگي ام در رفت.
گفتم:«اين برادر داشت وضعيت منطقه را گزارش مي کرد. ببين براي کجا زحمت مي کشيد!
موتور سوار گفت:«اخوي ! بيا سوار شو باهم بريم. دير شده چه قدر معطل کردي؟
برادري که بي سيم به دست داشت به طرف من آمد. صورتم را بوسيد. رمزهايش را از دستم گرفت. به طرف موتور سوار رفت سوار شد. خواستند حرکت کنند که گفتم:« آقا رحيم اين بندة خدا را فرستادي زير آتش که چه بشود؟
آقا رحيم به موتور گاز داد و گفت:« اين جاست که آدم با راز وجود آشنا مي شه علي آقا!
از حرف هايش چيزي نفهميدم. فقط حظ کردم. ايستادم تا آن ها حرکت کردند. برادري که بي سيم به دست داشت. با خنده اي صميمي پاک شرمنده ام کرد. ياد آينه افتادم. آينه اي که بي غبار، خورشيد را به مغاکي سرد و تاريک بتاباند. رحيم پيش قراول افرادي بود که با فرمان آقا مهدي از دجله عبور کردند. مثل کوه در هنگامة تشخيص گوهر مردي از نامردي. آيا تا جان به شيدايي نرسد و به وسعت وجود انبساط نيايد، راز وجود برايش معنايي فراتر از لفظ خواهد داشت؟
هواي گرم تابستان جنوب، توان را مي بريد. عرق از لابه لاي موهاي سر، به شيارهاي صورت راه مي جست، با گردو خاک در مي آميخت و پايين مي آمد. اين چندمين باري بود که آقا مهدي، هر روز صبح تا نزديک ظهر، روي اين منطقه کار مي کرد. پشت لباس خاکي علي، خيس از عرق بود و کم کم نفس کشيدن برايش دشوار مي شد. آقا مهدي يک بار ديگر با دوربين به منطقه نگاه کرد. از پشت خاکريز، تا عوارض بعدي زمين، چيزي جز دشتي وسيع ديده نمي شد. علي به سنگر خالي، خيره ماند، و گفت:« شايد خالي کرده و رفته اند؟
آقا مهدي به منطقه اي دقيق شد و گفت:« دو احتمال هست علي آقا !طبق بر رسي روي احتمال قوي تر عمل مي کنيم ؟
علي آقا گفت :«داري چه کار مي کني آقا مهدي ؟
آقا مهدي نقشه را جمع کرد و گفت :«کار ما اين جا تمام شد .امشب بايد يک گروه شنا سايي از جنوب و سمت غرب تا جادة آسفالته ،جلو بروند؛ خيلي با احتياط و مجهز .
علي گفت :«به اميد خدا ،برويم .
آب تانکر داغ بود ،اما به هر حال ،گرد و خاک راه را مي شست .آقا مهدي و علي ،سر و صورتشان را شستند .رحيم در حال تنظيم گزارش براي ارائه در جلسه بود که آقا مهدي وارد سنگر شد .رحيم از جا بر خاست و جلو آمد .با آقا مهدي و علي دست داد و با يکديگر مصافحه کردند .علي از شدت خستگي در گوشه اي از سنگر دراز کشيد .آقا مهدي با چفيه گوشة دهانش را پاک کرد و روي جعبة مهمات که وسايل شخصي رزمنده ها درون آن بود ،نشست .ديوار سنگر که رو به روي آقا مهدي قرار داشت ،با عکس يک شهيد زينت يافته بود . آقا مهدي به عکس شهيد خيره ماند .
رحيم حال آقا مهدي را در يافت .عطشان و در آستانة گرما زدگي .به سراغ يخچال کائوچوئي رفت .در آن را باز کرد .هواي خنک به صورت رحيم خورد .چند کمپوت لا به لاي يخ ها قرار داشت . رحيم با خود انديشيد :«خيلي گرمش شده .ممکنه گرما زده بشه .
آقا مهدي گفت :«آب خوردن داري ؟
رحيم مکثي کرد و با خودش گفت:«گيلاس بهتره
آقا مهدي از جا بلند شد. رحيم کمپوت را باز کرد. آب صورتي رنگي از قوطي بيرون زد. آقا مهدي سرش گيج رفت و نشست. چشمانش از خستگي و بي حسي و گرما بسته شد. رحيم آهسته به آقا مهدي نزديک شد و گفت:«آقا مهدي!
آقا مهدي چشمانش را باز کرد. گفت؛«بله آقا رحيم!
رحيم در قوطي را بالا زد و گفت :« براي شما خوبه . جلوي گرمازدگي رو مي گيره
آقا مهدي دستش را جلو آورد. قوطي را از دست رحيم گرفت. سرماي مطبوع قوطي ، دستش را نوازش داد. احساس کرد مي خواهد قوطي را در دستانش نگه دارد. همين برايش کافي بود. آقا مهدي قوطي را نزديک لب هايش برد. ناگهان حالت چهره اش تغيير کرد و گفت:« امروز به همه کمپوت داده اند ؟
آقا رحيم خيلي عادي گفت :« نه، امروز جزو جيره نبود
آقا مهدي گفت:« پس چرا کمپوت برام بازکردي؟
رحيم گفت:« شما حسابي خسته ايد . گرمتان شده. ما هم براي همين موارد چند کمپوت اضافه نگه مي داريم. گفتم يکي براي شما باز کنم، يکي براي علي آقا! چه کسي از شما بهتر؟
چهره آقا مهدي درهم رفت و گفت:« بچه هاي بسيجي چي؟آن ها که خيلي از من بهترند. آن ها بايد استفاده کنند. چرا وقتي رزمنده ها کمپوت نخورده اند، من يکي بايد کمپوت بخورم؟
رحيم خشکش زد. آقا مهدي خونسرد و آرام ، کمپوت را روي ميز کوچکي گذاشت که در انتهاي سنگر قرار داشت؛ رو به روي رحيم. رحيم سرخ شد. او آقا مهدي را بي نهايت دوست داشت و اکنون نمي دانست در مقابل اين اتفاق چه عکس العملي نشان دهد و چه بگويد. چند لحظه به سکوت گذشت.
رحيم گفت: حالا ديگه بازش کرده ام. اين قدر سخت نگير آقا مهدي!بخور
آقا مهدي پاسخ داد:« خودت بخور رحيم جان! بخور تا آن دنيا هم خودت جوابگو باشي
رحيم، سرش را پايين انداخت. چشمان آقا مهدي به منظري دوخته شد که گرچه براي علي و رحيم هنوز ناشناخته بود، اما تمام همت آن دو صرف دستيابي به آن شد.
لینک کپی شد
نظر شما
