يك جبهه از حمله

کد خبر: ۱۱۹۱۰۹
تاریخ انتشار: ۳۱ مرداد ۱۳۸۷ - ۱۶:۳۵ - 21August 2008
سال 1333 ه ش ، در بیرجند مرکز استان خراسان جنوبی به دنیا آمد . پدرش شیخ محمد حسین شهاب ، در لباس روحانیت به دین خدا خدمت می کرد . به همین دلیل ، مذهب در تعلیم و تربیت محمد نقش اساسی داشت و در شکل یابی شخصیت او ، اولین جایگاه را به خود اختصاص داد .
سالهای ابتدایی درس و مدرسه را تا سال هشتم ، با نمرات خوب و با موفقیت گذراند . در پایان همان دوره بود که در کنار تحصیلات رسمی ؛ در بعضی از کلاس های مدرسه ی علمیه ی بیرجند شرکت کرد . در این کلاس ها ، دوره های اولیه . پایه ی زبان عربی را در کنار دیگر طلاب مدرسه گذراند و بعضی از کتب مذهبی را که علمای دینی نوشته بودند ، آموخت . در همین سال ها به هیات فاطمیه – که در مقابل مدرسه ی علمیه قرار داشت – راه پیدا کرد . او جزو نوجوانان این هیات بود . اما چون صدای خوب و استعداد مداحی داشت ، در آن جا نوحه خوانی هم می کرد .
محمد ، دوره ی دبیرستان را در رشته ی ریاضی شروع کرد و به عنوان شاگردی درسخوان و ممتاز ، کلاس ها را یکی پس از دیگری گذراند . اما او یک نیروی پر شور مذهبی نیز بود . دوستان و همکلاسی هایش را از طریق مقالاتی که می نوشت و جلساتی که تشکیل می داد ، با معارف دینی آشنا می کرد .
با گرفتن دیپلم ، او در مقابل یک دوراهی قرار گرفت تا آینده ی خودش را رقم بزند . از یک سو دانش آموزی ممتاز بود و به احتمال زیاد می توانست در یک رشته ی آینده دار دانشگاهی ، قبول شود . از سوی دیگر؛ علاقه زیادی به تحصیل علوم دینی داشت و پدرش نیز مشوق او در این زمینه بود . با توجه به پس زمینه ای که او در آن رشد کرده بود ، توانست تصمیم خود را بگیرد وبرای ادامه ی تحصیل ، روانه ی قم شود تا در حوزه ی علمیه بزرگ آن شهر ، وجود تشنه ی خود را سیراب کند . به کمک پدر و دیگر آشناهایش ، به یکی از مدارس جدید آن زمان حوزه که شیوه ای خاص برای تربیت طلاب علوم دینی داشت ، معرفی شد «مدرسه ی حقانی » در آن زمان با مدیریت ارشد « دکتر بهشتی» و مدیریت اجرایی شهید «قدوسی» و با همکاری جمعی از اساتید بزرگ اداره می شد . حدود سال 1352 هجری شمسی .
حضور در قم ، دوره ای جدید را در زندگی اوشکل داد . مدرسه ی حقانی ، تحولی جدید در افکار نظراتش به وجود آورد . با شرکت در کلاس های اساتید مهم آن جا بود که با اسلام و دید گاه های آن – چه در زمینه های سیاسی و چه در زمینه های اجتماعی و عرفانی و ... از دریچه ی دیگر ی آشنا شد .
در این دوره او جلساتی را نیز در سطح شهر و مسجد خضر – که پدرش امام جماعت آن جا بود – بر پا می کرد و تا جایی که برایش مقدور بود ، معارف دینی را به گوش اهلش می رساند .
همچنین ، اطلاعیه ها و نوارهای امام خمینی و کتاب های ایشان را، در کنار آثار دیگر مبارزان مسلمان ، به دست مردم شهر می رساند .
و جوانان را ترغیب می کرد با تکثیر و پخش آنها ، به مبارزه با رژیم شاهنشاهی بپردازند . کم کم حضور او در شهر ، از طرف ساواک بیرجند ، نا امنی به حساب آمد . رفت و آمدهای او را در هنگام حضور در شهر زیر نظر گرفتند و چند بار او را احضار کرده و تحت بازجویی قرار دادند .
در دی ماه سال 1356 انقلاب مردم ایران بر علیه حکومت سر سپرده پهلوی وارد مرحله حساسی شد. . آن زمان محمد در قم بود . این ایام ، برای محمد و امثال او ، دیگر زمان درس و بحث نبود . او مدام میان قم و بیرجند در رفت و آمد بود و به عنوان یک نیروی محوری ، تلاش می کرد مردم زادگاهش را با مسائل انقلاب آشنا و آن ها را به تحرک بیش تر ، برای مبارزه با رژیم تشویق کند .
سال 1357 برای محمد از نظر شخصی هم سال ویژه ای بود . او در این سال با دختر یکی از فامیل خود ازدواج کرد . جشن ازدواج او که در ایام نیمه ی شعبان آن سال برگزار شد که بسیار ساده بود .
با پیروزی انقلاب ، محمد بار دیگر در بیرجند ماندگار شد و در نهادهای انقلابی شروع به فعالیت کرد . چند روز بعد از پیروزی بود که کمیته های انقلاب به عنوان اولین نهاد انقلابی شکل گرفتند ، او در این نهاد فعال بود. با تشکیل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در بهار سال 1358 او و دوستانش برای تشکیل سپاه در بیرجند فعالیت کردند و بعد از چند ماه ؛در تابستان همان سال این نهاد در شهر تشکیل شد و محمد به عنوان مسئول آموزش سپاه بیرجند تعیین گردید .
در تابستان سال 1358 در سفری که به تهران داشت ، برای چندمین بار از طرف شهید قدوسی – دادستان کل انقلاب آن زمان ، - درخواست همکار با او شد . پیشنهاد دادستانی انقلاب چند شهر بزرگ ، بخشی از این درخواست بود که در نهایت ، او فقط همکاری در شهر زادگاهش – که خود را به نوعی مدیون مردم آن جا می دانست – را پذیرفت . شهید قدوسی که او را راضی کرده بود ، حکم او را صادر کرد و محمد شهاب ، داد ستان انقلاب بیرجند شد .
در سال 1358 ، اولین فرزندش به دنیا آمد و او که عاشق امام و انقلاب بود ، نامش را روح الله گذاشت. سفر حج و توفیق زیارت خانه ی خدا هم برایش فرصتی شد تا روح و جان خود را در آن فضای روحانی شست و شو دهد و با توشه ای پر بار تر ، در مسیری که برای انقلاب انتخاب کرده بود قدم بردارد . همچنین ، در سال 1360 دومین فرزندش متولد شد که او را به عشق امام عصر مهدی نامید .
پس از جو سازی های فراوان علیه او – که بار ها خودش گفته بود سرشار از خیر و برکت بود – به قم بر گشت و به کمک پدر و قرض از دوستانش ، خانه ای کوچک و ساده ای در محلاه ای مستضعف نشین خرید و با خانواده اش در آن مستقر شد . بار دیگر به درس و بحث طلبگی پرداخت و تحصیلات دینی اش را پی گرفت . اما هنوز هم از هر فرصتی استفاده می کرد و با حضور در شهر خود ؛ کارهای فرهنگی اش را کم و بیش ، ادامه می داد.
در همین دوره ، درقم با بعضی از دوستان طلبه ای اش قرا گذاشتند که حضور در جبهه و فعالیت در آن جا را در اولویت اول همه ی کارها و زندگی خود قرار دهند و تا پایان جنگ ، خود را وقف آن کنند . پس از آن بارها و بارها به جبهه اعزام شد و به عهدش وفا کرد .
تا این زمان او هنوز لباس روحانیت به تن نکرده بود ، چرا که خود را برای این مهم آماده نمی دید و دغدغه هایش (عدم لیاقت برای پوشیدن این لباس مسئولیت سنگین آن ) کم و بیش هنوز رهایش نگرده بودند . شاید دیدن تاثیر بی اندازه ی این لباس در میان رزمندگان و تقویت روحیه ی آنان ( که بارها در جبهه دیده بود ) اورا از این دغدغه رها کرد و فقط موقعیتی لازم بود تا آخرین گام را هم بردارد . پوشیدن لباس خدمت به امام زمان (عج) یک اتفاق ساده و فرصتی نبود که نصیب هر کسی بشود و او این را خوب می دانست .
سر نوشت داشت آخرین سال های زندگی او را ورق می زد .
سالهایی که با تولد آخرین فرزندش نیز همراه بود ؛ دختری که به نام مرضیه را برای او انتخاب کرد تا خانه اش با یاد حضرت زهرا (س) ، بیش از پیش عطر آگین باشد .
در بهمن ماه سال 1364 آخرین صفحه ی کتاب زندگی او نیز ورق خورد . عملیات پیروز والفجر هشت در منطقه ی فاو در خاک عراق ، شروع شد و او معاون فرماندهی گردان را به دست گرفت و با شور و هیجانی که در میان نیروهای رزمنده به وجود آورد ، ایستادگی جانانه ای را در مقابل نیروهای بعثی صدام ، شکل داد . او در این لحظات یک فرمانده بود ، یک روحانی ، یک سرباز امام زمان (عج) ، یک بسیجی امام ، و یک شاهد شهید که آسمان برایش آغوش گشود .
جراحت از ناحیه ی گردن ، آخرین کلمات زرین نامه ی اعمال او بودند . اویی که شهادت برایش یک آرزو بود . آرزویی که با لبخند نیز به استقبالش رفت . و بیرجند ، مزار شهدا ، آخرین خانه ی زمینی پیکر او شد .
منبع:افلاکیان،نوشته ی خدیجه ابول اولا،نشر ستار ه ها،مشهد-1386





خاطرات
محمد حسن دعا گو :
قبل از سال 1350 در پادگان سالن بزرگي بود که سقفي کوتاه داشت . وقتي هيات هاي عزاداري وارد سالن مي شدند ، سنج ها و شيپورها غوغايي به پا مي کردند . هر هياتي هم در آنجا اجازه مداحي نداشت ، به جز نوحه خوانهاي قابل ، رسم بر اين بود که هر نوحه خوان پس از رفتن به منبر ، در پايان مداحي براي سلامتي شاه دعا کند . آن روز محمد آقا هم به منبر رفت . با صدايي دلنشين مجلس را گرم کرد.آخر مجلس هر چه بقيه اصرار کردند که به شاه دعا کند گفت : نه چرا به شاه دعا کنم ؟ اين همه بنده خدا.بعد شروع کرد به دعا کردن براي واقفين و خيرين و جاروکشهاي هيات و از منبر پايين آمد.

پدر شهيدان نوربخش:
قبل از انقلاب شبي در مسجد آيتي بيرجند مراسم احيا داشتيم ، پس از تمام شدن برنامه،بعضي همچنان درحال خواندن نمار بودند . وقتي جمعيت تا حدودي متفرق شدند آقاي شهاب گفت: « بچه ها بياييد با هم به شوکت آباد برويم. نماز در بيابان صفاي ديگر دارد.» جوانهاي مجلس با اشتياق از اين پيشنهاد استقبال کردند و با ماشين من به بيابان رفتند.
از حال و هواي آن شب به ياد ماندني چنين تعريف مي کردند :
« آقاي شهاب در بيابان با سوز دعا مي خواند . بچه ها به شدت اشک مي ريختند . دلمان نمي خواست سحر از راه برسد . » اگر احتمال نگراني خانواده يمان را نمي داديم ، دوست داشتيم باز هم آنجا بمانيم.به ناچار تصميم به بازگشت گرفتيم.
داشتيم از جوي آب رد مي شديم که ماشين گير کرد . هر چقدر هل داديم فايده نداشت. سحر داشت نزديک مي شد به ناچار با همان کناره نان هايي که به همراه داشتيم سحري خورديم و با يک تراکتور به طرف شهر حرکت کرديم.

علي دوستي:
بعد از مدتي که از خدمت سربازي ام در تهران مي گذشت براي مرخصي به بيرجند رفتم، در روستاي ما عموي آقاي شهاب به کربلايي عباس شهرت داشت. مردي مومن و متعهد.
روزي در منزلش آدرسي به دستم داد و گفت : «اگر به قم رفتي حتماً احوالي از محمد بپرس . » قبل از اينکه خود را به محل خدمت معرفي کنم به قم رفتم.
سراغ حجره ي محمد آقا را از مدرسه حقاني گرفتم. وقتي نشانم دادند به خدمتشان رسيدم. پس از پايان مباحثه خودم را معرفي کردم.
محمد آقا با گشاده رويي مرا در کنارش نشاند و پرسيد : « کجا خدمت مي کني ؟» با شنيدن اين سووال ياد سفارش مسوولين مان افتادم که مي گفتند: « محل کارتان را حتي به اقوام نزديک نگوييد. » محمد آقا با ديدن ترديد در نگاهم بحث را تغيير داد . اما بعد از صحبتهاي صادقانه و تکان دهنده اش گفتم که در دادرسي سربازي را مي گذرانم . گرماگرم صحبت بوديم که محمد آقا از جا بلند شد . گوشه ي حجره دستش را لا به لاي کتابي برد و با چند عکس برگشت. عکسها را مقابل صورتم گرفت و گفت : شما اين افراد را در کجا ديده ايد؟ به چهره ها دقيق شدن . نگاهم روي يک عکس ثابت ماند . اشک در چشمانم حلقه زده بود . خوب مي شناختمش . او شهيد بهشتي بود . تصوير چهره هاي ديگر را در ذهنم مرور کردم . آنها را هم در دادرسي ديده بودم . اما اسمشان را نمي دانستم . بعد ها فهميدم که آن چهره هاي درخشان ، باهنر و مطهري هستند . سکوت را شکستم و گفتنم : محمد آقا در آنجا به ما مي گويند اينها خائنين به مملکت هستند . اين سيد خدا بهشتي را چرا گرفته اند؟ تا اين حرف را شنيد اشک از چشمانش سرازير شد . با صدايي بغض آلود گفت:بلند شو با هم به حرم حضرت معصومه (س) برويم.
پس از زيارت از مسير ديگري حرکت کرد . با خود فکر کردم حتماً مي خواهد قدم بزند . با عبور از اولين خيابان ، جلو منزلي قديمي توقف کرد. به اطراف نگاهي انداخت و زنگ را به صدا درآورد. مردي روحاني از لاي در ظاهر شد . با اصرارش محمد آقا به داخل رفت و پس از مختصري صحبت برگشت . رو به من کرد و گفت : ايشان استاد من آقاي قدوسي هستند . بيا در محضرشان چاي بخوريم و صحبتي بکنيم.
آن شب شهيد قدوسي ما را به اتاقي هدايت کرد و از آن بالاتر مرا با کلام موثرش از خواب غفلت بيدار نمود. من که از شنيدن آن همه ظلم کاسه ي صبرم لبريز شده بود با هيجان گفتم : آقا اگر چه به افراد درجه يک دسترسي ندارم اما اگر اجازه دهيد مي توانم افراد رده دوم امنيتي را به درک واصل کنم . بگذاريد ما هم قرباني اسلام شويم.
آقاي قدوسي با طمانينه گفت : در حال حاضر هيچ اقدامي نکنيد . به محل خدمت برگرديد و مانند گذشته رفتار کنيد تا به شما مشکوک نشوند . صحبتش را به ديده منت پذيرفتم و بدون معطلي به محل خدمتم برگشتم . اما با خروج از منزلش با محمد آقا عهد کردم که در خدمت اين جمع مخلص باشم . دومين باري که به خدمت آقاي قدوسي رسيدم آقاي شهاب مقداري اعلاميه و دست خط حضرت امام را به من دادند تا در محل خدمت توزيع کنم. در همان جلسه از راهنمايي هاي آيت الله مشکيني هم بهره بردم.
روزي پس از برگشت به محل خدمت و توزيع اعلاميه ها به محل کار تيمسار زماني در دادرسي رفتم . اعلاميه اي را به او نشان دادم و گفتم : « قربان من اين را پيدا کرده ام .» تيمسار از دست من گرفت و با خشونت گفت : اين را از کجا آورده اي ؟ گفتم : پيدايش کردم . مرا در بازداشتگاه انفرادي زنداني کرد تا اعتراف کنم . اما لب باز نکردم . پس از اينکه اطمينان کردند از جريان بي اطلاعم آزادم کردند . بعد از رهايي به حجره آقاي شهاب و ديدن آقاي قدوسي رفتم . جريان را گفتم . اما متوجه شدم آنها کاملاً از قضيه من اطلاع دارند . وقتي ماجرا را پرسيدم گفتند : سپبهد قرني و تيمسار زماني از خوديها هستند . براي هر اقدامي با اين دو نفر هماهنگ کنيد . آنها در جريان بازداشت شما بودند.
تازه فهميدم چه سربازان گمنامي براي پيروزي انقلاب و سربلندي اسلام زحمت مي کشند .

شهيد صمديان:
ارديبهشت پنجاه و شش آقاي شهاب يک بسته اعلاميه و يک نوار به منزل ما آورده بود . روي بسته نوشته شده بود (م ـ ش) . بعداً که با دوستم به منزل ايشان رفتيم نحوه توزيع آنها را در شهر برايمان توضيح داد و با صحبتهايش روحيه شهامت را در ما زنده کرد.

ولي الله سالاي:
قلبي رئوف و مهربان داشت . به کارکنان عيالوار دادسرا سر مي زد. از گرفتاريمان سئوال مي کرد . نمونه اش خودم . يک بار براي سرکشي به منزلمان آمد و گفت : « راهت تا محل کار دور است ، حواله اي يک دوچرخه تعاوني را ميدهم تا رفت و آمدت آسانتر شود.» بعد از چند ماه بار ديگر براي ديدنمان آمد. ديد راديو و تلويزيون نداريم . همان جا دستور داد حواله يک ضبط را به من بدهند تا بچه هايم استفاده کنند . همه اينها در حالي بود که خودش نه محافظ داشت و نه از وسيله نقليه دادسرا استفاده مي کرد.

محمد موهبتي:
خصوصيات ايشان بسيار به روحيات شهيد مظلوم بهشتي نزديک بود . شايد ذکر نمونه اي ما را به اين واقعيت نزديک کند . در دادسراي انقلاب بيرجند مشغول خدمت بودم . روزي تعدادي پرونده را روي ميز کارم قرار داد. بعد از نگاهي مختصر به آنها متوجه شدم که پرونده ها مربوط به مسايل افراد خاصي در شهر است . هنگامي که علت اين کار را پرسيدم در نهايت اخلاص گفت :
چون شما را شخص بي طرفي ميدانم اين پرونده ها را به شما واگذار کردم. پس خدا را در نظر داشته باش و بدون هيچگونه حب و بغضي به آنها رسيدگي کن . نمي خواهم شخصاً روي اين افراد نظرداده باشم.

علي رئوفي فرد:
در عمليات رمضان بر اثر موج انفجار فلج شده بودم و اطباء جوابم کرده بودند. حدود دو ماه از شنيدن محروم بودم و قدرت تکلم هم نداشتم و بعد از مدتي که از ناحيه گوش و زبان بهبودي نسبي پيدا کردم ، بار ديگرشهاب و رحيمي به ملاقاتم آمدند.
بي اختيار چيزي به ذهنم خطور کرد و گفتم : آقاي شهاب مي ترسم بميرم ولي امامم را زيارت نکنم. او با لبخندي گفت : مشکلي نيست کارتان را راه مي اندازيم.
دو روز پس از آن ديدار مطلع شدم که مي خواهند مرا با آمبولانس به جماران ببرند. با اينکه باور اين مطلب برايم سخت بود لحظه ها سپري شد و خود را در جماران ديدم. فرزند امام مرا مورد لطف قرار داد و گفت : الان وقت نماز است . امام بعد از ظهر با شما ديدار خواهند داشت. بعد ظرف غذايي به همراه يک سيب به من داد و گفت : اين را امام از غذاي خودشان براي شما فرستادند.
مسرور از عنايت امام ، براي ديدار با ايشان لحظه شماري مي کردم. بعد از ظهر به همراه عده اي مرا با برانکارد به اتاق حضرت امام بردند . به محض ديدن چهره ملکوتيشان پاهايم جان گرفت و براي اولين بار پس از فلج شدنم چند قدم راه رفتم . حضرت امام (ره) با لبخند دستشان را بر سرم کشيدند . چند ماه پس از آن ديدار بي مثال شفا يافتم و همه اين لحظات شيرين را مديون شهيد شهاب هستم.

محمد ديمه ور:
وقتي پا به مسجد خضر مي گذاشتيم بچه هاي پايگاه ، جوانهايي صادق و بي پيرايه دورش حلقه مي زدند و از شمع وجودش نور معرفت مي گرفتند. براي بچه ها دوره کتاب خواني گذاشته بوشد . از کتابهاي شهيد مطهري در صحبتهايش استفاده مي کرد و خلاصه کتابها را در اختيار جوانها قرار مي داد. حتي به توصيه ايشان دفترچه هايي تهيه شده بود که در هر کدام جدولهايي براي ثبت گناهان مثل غيبت ، تهمت ، دروغ و ... رسم شده بود . ايشان مکرر سفارش مي کرد که هر شب اعمال روزانه اي خود را محاسبه کنيد و در دفترچه به ثبت برسانيد تا در صدد جبران خطاها برآييد.

هر وقت از قم به بيرجند مي آمد براي ديدار خانواده شهدا برنامه ريزي مي کرد . يک روز به منزل شهيد هنرمند رفتيم . خانواده اي که تنها نان آورشان شهيد شده و فقط يک فرزند از آنها باقي مانده بود . آن روز مادر شهيد در کمال صميمت از خصوصيات اخلاقي فرزندش صحبت کرد و مشکلات خود را مطرح کرد . آقاي شهاب تمام حرفهايش را با حوصله گوش داد بعد گويا پيرزن از همه مشکلاتش رهايي پيدا کرده بود . در حالي که عکس شهيد را در دست گرفته بود تا جلوي در با شوق و شعف خاصي ما را بدرقه کرد . بعد از عمليات والفجر 4 موفق به ديدن آقاي شهاب شدم . از هر دري صحبت کرديم . خوب به ياد دارم سومين سوالي که از من پرسيد در مورد خانواده شهيد هنرمند بود. وقتي خبر مرحوم شدن مادر شهيد را به او دادم به شدت متاثر شد . انگار که يکي از نزديکانش به رحمت خدا رفته باشد.

قبل از عمليات بدون حضور آقاي شهاب جلسه اي در سنگر فرماندهي داشتيم . همان جا تصميم گرفته شد با ايشان مانند يک رزمنده عادي برخورد شود، اما از حضورش در عمليات جلوگيري به عمل آوريم. او هم اسلحه اي تحويل گرفته بود و همپاي نيروها در تمرينات نظامي و رزمهاي شبانه شرکت مي کرد . نيمه شب جلسه فرماندهي گردان تشکيل شد . آقاي شهاب هم در جلسه حاضر بود . فرمانده گردان با نام خدا صحبتش را آغاز کرد و گفت : برادران انشاءالله فرداشب ، عمليات انجام مي شود . گردان ابوذر خط شکن خواهد بود.» در ادامه به تشريح مواضع دشمن پرداخت و در پايان اسامي چند نفر از جمله آقاي شهاب را اعلام کرد که اين افراد حق شرکت در عمليات را ندارند. آقاي شهاب که انتظار شنيدن چنين حرفي را نداشت معترضانه به فرمانده گفت : اين چه حرفي است که مي زنيد ؟ من به عشق حضور در عمليات به جبهه آمده ام . با شما عهد کرده بودم که با من مثل يک بسيجي رزمنده رفتار کنيد . شما نمي توانيد عهده شکني کنيد.
شهيد آهني گفت : من فرمانده گردان هستم و الان وقت بحث کردن ندارم و اگر هم اعتراضي داريد به فرمانده تيپ نامه بنويسيد. با رد و بدل شدن اين صحبتها جلسه به پايان رسيد. هيچ وقت آثار ترديد در چهره اش ديده نمي شد . اما آن شب حال عجيبي داشت . بدون معطلي نامه اي به فرمانده تيپ نوشت و شهيد چراغچي نامه اي را با اين عبارت زير نويسي کرد : « تيپ به شما و سخنان گرم شما نياز دارد. متاسفم که نمي توانم به شما اجازه شرکت در عمليات را بدهم. »
با گرفتن جواب نامه آشوبي در وجودش بر پا بود . به اميد يافتن آرامش يا او را در حال نماز مي ديديم و يا در حال خواندن قرآن . اما پس از مخالفت فرمانده تيپ ديگر هيچ کس از او خبري نداشت . همه جا را به دنبالش جستجو کرديم تا اينکه يکي از برادران گفت : او را در بين درختان ، کنار نهر آب در حال شکوه و راز و نياز با خدا ديده ام . نزديک صبح به دنبالش رفتيم و او را به گردان برگردانديم. بعد از ظهر نيروها آماده حرکت به طرف محورهاي عملياتي مي شدند . از ايشان خواستيم براي بچه ها سخنراني کند . او در ابتدا مخالفت کرد اما با اصرارمان پذيرفت . نيروها با شوق وصف ناپذيري آماده مي شدند . آقاي شهاب محور صحبتهايش را شهادت قرار داده بود. از خصوصيات کساني که توفيق شهادت پيدا مي کنند سخن مي گفت . همان جا لب به شکايت باز کرد و گفت : من فکر مي کنم گناه از شما عزيزان نيست که مانع از حضورم در عمليات شديد بلکه شايد من هنوز به اين مرحله نرسيدم که لياقت حضور در خط مقدم را پيدا کنم. در پايان جمع را قسم داد و گفت تعدادي از شما در اين عمليات به شهادت خواهيد رسيد . از شما مي خواهم که ما را شفاعت کنيد و از خدا بخواهيد که ما را بطلبد.
فرمانده گردان کنارم آمد و گفت : اسلحه آقاي شهاب را ضبط کنيد . ايشان با شما باشد تا جايي که براي شام و نماز توقف مي کنيم . بعد بايد برگردد.
نزديک غروب آفتاب، گردان کنار جاده در حال حرکت بود . بچه ها در حال خواندن نوحه بودند. پرچمهاي رنگي غروب خورشيد را به رنگين کماني ديدني تبديل کرده بود. در وسط گردان با آقاي شهاب حرکت مي کردم . ايشان در طول مسير مدام از من مي خواست تا بدون اطلاع فرمانده گردان در عمليات حاضر شود . طبق برنامه در محل مقرر به نماز ايستاديم. قرار شد افرادي که ممنوع المصاحبه شده اند از همانجا برگردند. آقاي شهاب ملتمسانه از من خواست تا پشت خط همراهمان باشد . شرايط دشواري بود . از طرفي ارادت خاصي به اين بزرگوار داشتم از طرف ديگر نمي دانستم جواب فرمانده گردان را چطور بدهم.
تسليم شدم و گفتم : تا پشت خط بياييد ولي از آنجا بايد برگرديد. در طول مسير شهيد آهني با بي سيم اطلاع داد که بچه هاي گردان سمت عراقيها پيچيده اند. چون هنوز دستور عمليات نرسيده بقيه ي بچه ها را به حالت آماده باش نگهداريد. در همان موقعيت از آقاي شهاب خواستم تا برگردد.
بي اختيار اشکش سرازير شد . التماس مي کرد : اجازه بده من بمانم. درمانده گفتم : اولاً دستور فرمانده گردان است که شما نياييد. ثانياً فرمانده تيپ مخالف است. من تا همين جا هم خلاف کرده ام . ثالثاً شما اسلحه براي جنگيدن نداريد.
در حالي اشک پهناي صورتش را پوشانده بود با تضرع گفت : شما به اسلحه من کار نداشته باشيد من از عراقي هاي مي گيرم. ديگر توان مقابله با او را نداشتم . مجبور شدم با بي سيم به فرمانده گردان اطلاع دهم.
آهني در آن گير و دار با عجله خود را از جلوي گردان به عقب رسانيد . ابروهايش را در هم کشيد و رو به من گفت : تو به چه حقي اجازه دادي ايشان تا اينجا بيايد.
شرمگينانه عذرخواهي کردم . بدون اينکه به آقاي شهاب نگاه کند با تحکم گفت : به عنوان فرمانده گردان شما را موظف مي کنم از همين جا برگرديد.
آقاي شهاب که مي دانست نمي تواند نظر او را عوض کند تسليم شد و ديگر اطاعت از فرمانده گردان را بر خود تکليف دانست. از همان جا در يکي از سنگرهاي پشت خطر مستقر شد . همراهانش تعريف مي کردند : تا صبح در آن سنگر دعاي توسل مي خوانديم و اشک
مي ريختيم. آقاي شهاب از تک تک افراد گردان نام مي برد و به ازاي هر گلوله که به سنگر مي خورد براي بچه ها دعا مي کرد.

محمدعلي كريم زاده :
يادم هست كه اواخر زندگي شوم پهلوي بود كه اين بزرگوار در ميدان شهدا بعد از اينكه مردم تظاهرات بپا كرده بودند و به ميدان شهدا منتهي شده بود، بر روي يك سكوي جرثقيل قرار گرفت و در آنجا يك سخنراني بسيار آتشين و تندي را عليه رژيم ايراد كرد كه، بعد از آن به علت تندي سخن هاي اين شهيد و گيرندگي مردم از سخنان آن عزيز و روشن شدن مردم، به تعقيب شهيد پرداختند كه، او بعد از آن تاريخ متواري گشت و بعد از مدتي به قم رسيد و براي اينكه بتواند از چنگال مأموران ساواكي رژيم منحوس پهلوي خلاصي يابد، هر شب را در منزل و خانه يكي از دوستان و آشنايان به سر مي برد تا به قول معروف آبها از آسياب بيفتد وبا كمال شجاعت به مأموريت هاي بعدي خود ادامه مي داد .

قبل از پيروزي انقلاب مي خواستيم از قم به مشهد بياييم . با چند نفر از دوستانشان كتابهاي حضرت امام (ره) و اعلاميه ها را آورده بودند . ايشان اعلاميه ها را به خانمشان داده بودند كه داخل كيف دستي شان بگذارند . مي گفتند : خانمها را ديرتر مي گردند ، چون سفر اوّلم بود كه، مي رفتم و بعد مي خواستم به مشهد بيايم ، يك مقداري سوغاتي براي اقوام گرفته بوديم ، آنها را در ساك گذاشته بودند . زيرا آنها را پر از كتاب و نوار كرده بودند . گفتند : اگر در اين راه اينها را گرفتند ، نمي گوييم مربوط به ماست ، اگر نگرفتند و به مشهد رسيديم كه به هدف خود رسيده ايم . در اين ماشين ، طلبه ها بودند ، چون قبل از محرّم بود ، وقتيكه ما از قوم حركت كرديم ، خواهران مكتب كه خودشان در مكتب الزهراء (س) تدريس مي كردند ، داخل ماشين نوار گذاشته بودند . اين نوار خيلي نظر ايشان (شهيد شهاب) را جلب كرده بود ، نوار خيلي خوب بود . به من گفتند : شما برو ،اين نوار را از ايشان امانت بگير ، چون نمي دانستند كه شاگردان خودشان هستند .

محمدعلي موهبتي :
شهيد شهاب با وجود اينكه به انجمن حجّتيّه تعهّد كتبي داده بود كه در امور سياسي دخالت نكند ، امّا به علّت اينكه عقيده اش بر اين بود كه بايد ريشه ای مبارزه كرد و اين امر جز با كار سياسي ميسّر نبود لذا از انجمن اخراج گرديد .

علي دوستي:
بعد از مدتي كه از خدمت سربازي من مي گذشت به مرخصي آمدم. در روستاي ما عموي آقاي شهاب ،به كربلايي عباس ( مرد بسيار مؤمن و روحاني ) معروف بود. ايشان احوال محمد آقا را از من كه در تهران خدمت مي كردم پرسيدند: گفتم: چون آدرسشان را نداشتم پيش حاج محمد آقا نرفتم. ايشان تأكيد كردند كه اگر اين دفعه فرصت كردي، يك خبري از او بگير. وقتي براي زيارت حضرت معصومه (س) به قم رفتي احوالي هم از محمد بپرس، چون غريب است و خوشحال مي شود. گفتم: چشم، حتما مي روم. قبل از اينكه خودم را به محل خدمت معرفي كنم به قم رفتم. در مدرسه حقاني سراغ حجره حاج محمد را گرفتم. با چند نفر ديگر سراغ ايشان رفتم. ايشان داخل حجره بودند. وقتي خدمتشان رسيدم مشغول مباحثه بودند. ايشان آخرهاي شب از من سئوال كرد كجا خدمت مي كني؟ در آن زمان مغز مرا شستشو داده بودند كه محل خدمتتان را به اقوام هم نگوييد ، ابتدا من از اينكه محل خدمتم را به محمدآقا بگويم، خودداري مي كردم. گفتند: آيا ما را، نامحرم رازت مي داني كه نمي گويي؟ خجالت كشيدم و گفتم: نه بدين صورت موقعيت خدمتي ام ( محل خدمت من در زمان طاغوت دادرسي بود ) را به محمد آقا گفتم. از آن جا مي آمدند و شخصيت هاي مبارز را مي بردند. ما هم بزرگواران را مي ديديم. طاغوتي ها آنها را به عنوان مبارزين معرفي نمي كردند. به ما مي گفتند: اينها خائنين مملكت هستند. قبل از انجام خدمت سربازيم در سن 14 يا 15 سالگي مدتي در خدمت شهيد بهشتي بودم و آشنايي كامل با شهيد بهشتي داشتم چون در منزل ایشان بودم و مدتي كنار اين شهيد پرورش يافتم. محمد آقا يك تعدادي عكس را آورد به من نشان داد و گفت: آيا صاحبان اين عكسها را آنجا ديده اي؟ تعدادي از شهداي بزرگواري كه در رأس شهدا هستند مانند: شهيد بهشتي، شهيد باهنر و شهيد مطهري با توجه به اينكه لباس زندان تنشان بود ولي چهره درخشاني داشتند كه همان موقع نمايان بود، و من حدس مي زدم كه اين ها بايد شخصيت هاي برجسته اي باشند. اينها را آنجا مي آوردند. بقيه را نمي شناسم ولي شهيد بهشتي را مي شناسم. ايشان را آنجا ديدم. يك دفعه متوجه شدم اشك محمد سرازير شد و گفت: مي داني اينها چه كساني هستند؟ گفتم: نه، نمي دانم. يك مقداري با من صحبت كرد و گويا آنجا صلاح نديد كه كاملا مطالب را برايم تفهيم كند. حالت گرفتگي و غم شهيد را احاطه كرده بود. يعني طوري شد كه من هم اشك از چشمانم جاري شد. به محمد آقا گفتم: يك چيزي بگو، درست، از برنامه هاي اينجا بگو. گفت: بلند شو برويم باهم يك قدمي بزنيم. بلند شديم باهم به حرم حضرت معصومه (س) رفتيم. از حرم كه بيرون آمديم، با خودم گفتم كه احتمالا براي استراحت به مدرسه مي رويم. بعد متوجه شدم كه از مسيرهاي ديگري دارد مي رود، گفتم: شايد دلش گرفته و مي خواهد قدم بزند تا دلش باز شود. رفت، درب منزل آقاي قدوسي را زد. يك نوجواني آمد درب را باز كرد. بعد از چند دقيقه آقاي قدوسي به درب منزل آمدند و تعارف كردند. محمد گفت: تنها نيستم يك نفر ديگر هم با من هست قبل از اينكه آنجا برويم مطلب را بيان كرده بود. خدمت آقاي قدوسي رفتم. محمد آقا فرمودند: حاج آقا آيت ا... قدوسي استاد ما هستند ومن شاگرد ايشان هستم و از امر ايشان نبايد سر، باز زنیم. بيا برويم يك چايي بخوريم، بعد مي رويم. من به اتفاق محمد آقا چند لحظه اي در خدمتشان بوديم. آقاي قدوسي صحبت كردند و مطلب آنجا باز شد و من هم آن مسائلي را كه قبلا خدمت محمد آقا گفته بودم ( از محل و وضعيت خدمتي ام ) مطرح كردم و آقاي قدوسي وضعيت آن زمان را برايم توضيح داد و كاملا توجيه شدم كه ما در چه مرحله اي قرار داريم و آن افرادي را كه آن زمان ساواك آنها را مي گرفتند و مي بردند و در گوشه و كنار شكنجه مي كردند و اذيت و آزار مي دادند . در واقع توضيحات آقاي قدوسي باعث شد كه من از خواب غفلت بيدار شوم، پي بردم كه سردمداران و حكام آن زمان در چه وضعيتي هستند و چه كار مي كنند و حالت امام را كاملا براي بنده روشن كردند كه، امام در چه موقعيتي حركت مي كند و به هر حال ما بايد سعي خودمان را بكنيم كه عقب نمانيم. سخنان آقاي قدوسي بر روي من تأثير گذاشت و به محمد گفتم: از همين جا كه رفتم مي توانم كارهايي انجام دهم كه به هر حال در وضعيتي قرار مي گيرم كه اگر به افراد درجه يك دسترسي پيدا نكنم به افراد درجه دوم دسترسي پيدا كنم و مي توانم تعدادي از آنها را به درك واصل كنم. آن بزرگوار گفت: نه شما بدون اجازه حق نداريد كه اين كار را بكنيد. براي دفعه دوم كه به خدمت آقاي قدوسي رفتم داشتم خودم را براي يك سري درگيريهاي علني آماده كردم. با خودم گفتم كه اسلام اين همه قرباني داده است ما هم يكي از آنها .مگر من با ديگران چه فرقي دارم. شهيد گفتند: نه، شما هيچ كاري را بدون اجازه نمي توانيد انجام دهيد. ما بدون اجازه هيچ كاري را قادر نيستيم كه انجام دهيم مگر اينكه دستور باشد. محمد آقا دستم را گرفت و به دفتر مدرسه اي كه درس مي خواند رفتيم. داخل دفتر آقاي قدوسي و آيت ا... مشكيني بودند. محمد آقا مطالب را عنوان كرد. آقاي قدوسي فرمودند : خير. الان شما حق نداريد كه اين كار را بكنید. هر دستوري را كه به ما دادند به بچه ها خواهيم داد. شما سعي كنيد رفتارتان در محل خدمت نسبت به گذشته تغيير نكند تا كسي به شما شك نكند و شما به هيچ عنوان از خود واكنشي نشان ندهيد. تعدادي دست خط، از امام (ره) بود كه فتوكپي گرفته بودند و تعدادي از اين فتوكپي ها توسط خود آقاي شهاب به من داده شد. من يكي از دست خطهاي امام را خدمت تيمسار زماني ، جانشين دادرسي كه توسط اطرافيانش كشته شد بردم و گفتم يك كاغذي پيدا كردم. گفتند: بياوريد ببينم. كاغذ را دادم وقتي نگاه كرد با خشونت به من گفت: اين را از كجا آوردي؟ گفتم: پيدا كردم. من را تحت فشار قرار داد و مدت 24 ساعت به بازداشتگاه انفرادي بردند و تهديد كردند. من نيز در جواب جز كلمه پيدا كردم چيز ديگري نمي گفتم. روز بعد به اين نتيجه رسيدند كه چيزي دستگيرشان نمي شود و مرا رها كردند و گفتند: او اطلاعي ندارد. بعد از چند روز به قم خدمت آقاي شهاب رسيدم. جريان را به آقاي شهاب گفتم. آقاي شهاب خنديد و گفت: جريان را به حاج آقا (شهيد قدوسي) خبر دادند! گفتم: مگر حاج آقا با آن ها در ارتباط است! غروب كه شد بلند شديم و براي خواندن نماز به مسجد رفتيم. در مسجد حاج آقا (شهيد قدوسي) و جمعي از علما درآنجا حضور داشتند. با آنها آشنا شدم. خدمت حاج آقا رفتيم و موضوع را عنوان كرديم. حاج آقا گفتند: اين مطلب به من هم خبر داده شده مرحبا بر تو! آن كسي كه مطلب را عنوان كرده از بچه هاي خود ماست. از جمله شهيد سرلشكر قرني و موحوم زماني، از بچه هاي خود ما هستند. اگر مطلبي را با اينها مطرح كرديد هيچ اشكالي به وجود نمي آيد. ما بنا به امر آقاي قدوسي از آن به بعد هر مسئله اي را كه مي خواستيم عنوان كنيم اولين جايي كه مي رفتيم و در جريان مي گذاشتيم شهيد قرني ( ايشان در آن موقع در وزارت جنگ، كار مي كردند ) و مرحوم زماني بود.

حسن سپهري :
شب 22 بهمن ماه سال 1357 شهيد شهاب در خانة ما بود و ايشان مرتّب مي گفت: امشب شب حسّاسي است و اصلاً خواب نداشت.
حاج حسن سپهري :
شهيد شهاب و فرزندم مجيد در سال 56 به بيرجند آمدند و گفتند : ما يك كارهايي در بيرجند مي خواهيم انجام بدهيم، شما به ما كمك مي كنيد ؟ گفتم : با شناختي كه از شما دارم و علاقه اي كه نسبت به شما دارم ، حاضرم به هر طريقي كه بتوانم با شما همكاري نمايم . ايشان اطّلاعيه هاي امام و نوارهاي سخنراني ضدّ رژيم ،آيت ا... خلخالي ، هادي خامنه اي و ساير آقاياني كه سخنراني مي كردند را به من مي دادند و بنده هم آنها را در شهر تكثير كرده و در بين افراد شناخته شده توزيع مي نمودم .

شهيد شهاب در مسجد مرحوم آيتي نمايشگاهي گذاشتند كه در آن عدّة زيادي از بچّه هاي اتّحادية انجمن اسلامي كه اكثراً شهيد شده اند شركت داشتند و حدود 15 روز وسايل آن را در خانه داشتند تا اينكه روز تاسوعا ايشان سخنراني می کنند ، شب همان روز با وسيله اي كه داشتم بدور از چشم مأمورين ايشان را از شهر خارج كردم . مأمورين شهرباني مرا دستگير كردند . البتّه موقعي که مرا دستگير نمودند ما خانه را از نوار و اطّلاعيه ها تخليه نموده بوديم . بعد از بازجويي مرا شكنجه نمودند ، بطوريكه 40 روز در خانه افتاده بودم و شهيد شهاب بطور محرمانه به بيرجند آمده و مرا دلداري مي دادند كه شما از اين جريان نهراسيد .

محمدهادي شهاب :
يك بار شب عاشوراي 1355 به هنگام بازگشت از كلاس توسّط پليس دستگير شد و در سال 57 ايشان اوّلين كسي بود كه ، سخنراني پي در پي شاه را به هم زد و با شجاعت بر روي جرثقيل رفت و سخنراني كرد و بلافاصله با ژيان آقاي شكيبي از شهر مخفيانه بيرون برده شد و در حالي كه عقب ماشين دراز كشيده بود تا مشهد رفت .

محمدعلي موهبتي :
وقتي كه دو نفر از طرف فرماندهي كل سپاه، مأموريت تشكيل سپاه در بيرجند را بر عهده داشتند، صحبتي برای آقايان علما از جمله مرحوم آقاي آيتي ، رباني ، عبادي، عندليب ، دياني و عموي بنده آقاي شيخ زين العابدين در باره معرفي شوراي فرمانده اي داشتند که، آقايان علما پيشنهادشان اين بود كه آقاي ايزدي به عنوان فرمانده سپاه، آقاي شهاب به عنوان مسئول آموزش، آقاي شهيد به عنوان مسئول واحد اطلاعات ، آقاي شكيبي بعنوان مسئول تداركات ، غلامرضا بازاري به عنوان مسئول مالي و بنده به عنوان مسئول عمليات انتخاب شويم و بدين وسيله سپاه بيرجند را تشكيل داديم .

حسن رمضاني :
در اوايل جنگ كه هنوز رفتن به جبهه به عنوان واجب مطرح نشده بود ايشان با تمام گرفتاريهايي كه داشت ، حضور در جنگ را واجب مطرح نمود . شهيد شهاب در مسجد خضر سخنراني كرد مي گفت : اگر مي خواهيد گرية حسيني كنيد ، امروز حسين در جنوب و غرب كشور حضور دارد و من حضور در جبهه را به هر جاي ديگر ترجيح مي دهم .

حسن رمضاني :
شهيد شهاب مي گفت : بعد از مسائلي كه در بيرجند و دادسرا بوجود آمد ، من در تهران خدمت رئيس ديوان عالي كشور آيت ا... موسوي اردبيلي رفتم و گفتم : من آمده ام كه به عنوان مجرم محاكمه بشوم . آيت ا... موسوي اردبيلي به من گفت : در مسير خدمت اين مشكلات هست و من قبول دارم كه مسئله اي نبوده است . شما كه براي خدمت آمده اي به شيراز برو . گفتم : امروز ديگر نياز، جنگ است و نپذيرفتم .

حسن سپهري :
شركت در جنگ را، شهيد شهاب يك وظيفة الهي مي دانست و بقدري بر اين امر تأكيد داشت كه حتّي بنده و مرحوم رئوفي و سه چهار نفر از افرادي كه 60 سال به بالا سن داشتيم، به تشويق ايشان به جبهه رفتيم و در چادرهاي صلواتي خدمت مي كرديم . وقتي هم كه ايشان در خطّ مقدّم بودند به ما سر مي زدند و ما را تشويق مي نمودند .

جواد خامسان:
وقتي كه ايشان دادستان انقلاب اسلامي بيرجند بودند و ما مي خواستيم به جبهه اعزام شويم، به بدرقه ما آمده بودند و گريه هايي كه هيچ وقت از يادم نميرود، سر راه ما داشتند و به ما مي گفتند: التماس دعا. كه حاكي از دلتنگي ايشان براي جبهه بود.

حسين چمني :
من يادم هست در جبهه، در گردان ابوذر كه فرماندهي آن به عهده شهيد بزرگوار آهني بود، مشغول خدمت بودم كه خبر ورود شهيد بزرگوار در اهواز به گوش شهيد آهني رسيد. ما آن زمان در اطراف سوسنگرد مستقر بوديم و داشتيم براي عمليات آزاد سازي خرمشهر آماده مي شديم ، شهيد آهني بلافاصله به اهواز رفت تا به هر نحوي شده ،شهيد شهاب را جهت خدمت به گردان بياورد. شهيد آهني نقل مي كرد كه: من وقتي به مقر لشگر 92 زرهي رفتم ديدم شهيد شهاب به خاطر اينكه زودتر خود را به خط مقدم برساند، در گروه آرپي جي زن ها رفته است . بعد از اصرار شهيد آهني، شهيد شهاب با اين شرط كه روحاني گردان آقاي صائب از ايشان نخواهند كه در جمع نيروهاي گردان صحبت كنند و صرفاً به عنوان يك نيرو، انجام وظيفه كنند، پذيرفته بودند كه به گردان شهيد آهني بيايند. يادم است موقع ظهر بود و ما در چادر استراحت بوديم كه، مطلع شديم آقاي شهاب وارد سنگر فرماندهان گردان شده است. وقتي خبر ورود شهاب در بين نيروهاي گردان پيچيد، از تمام چادرها صداي صلوات و تكبير بلند شد و نيروها همه ب
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین