ناگفتههايي از تأسيس حزبالله
به گزارش خبرگزاري فارس ، محتشمي پور پارهاي از گفتنيهاي ناگفته حزبالله و پيشينه و شخصيت رهبران آن، به ويژه سيد حسن نصرالله را باز گفت:
*حدود 25 سال پيش، حضرتعالي به عنوان سفير جمهوري اسلامي ايران در سوريه نقش به سزايي در سازماندهي حزبالله داشتيد. با توجه به اينكه حزبالله به چنين جايگاهي دست يافته و به اين قدرت رسيده است، چه احساسي داريد؟
-من هم مثل همي مردم، اعم از ملتهاي مسلمان و به ويژه مردم لبنان و ساير جريانهاي انقلابي كه در جاي جاي دنيا هستند، احساس غرور ميكنم. خيلي خوشوقت هستم كه حزبالله توانسته است چنين دستاورد بزرگي را نه تنها براي لبنان، بلكه براي تمام ملتهاي آزاده دنيا كسب كند. شكست اسرائيل و سياستهاي آمريكا در منطقه خاورميانه، دستاورد كمي نيست، به ويژه آن كه در مقابل آمريكا و اسرائيل و دنياي استكباري، يك دولت قرار نگرفته، بلكه يك حزب و جريان مقاومت است. حزبالله 25 سال پيش با الهام از انقلاب اسلامي ايران و رهنمودهاي حضرت امام خميني(ره) شكل گرفت و امروز توانسته است به قلههاي عظمت برسد. اين براي ما كمال افتخار است.
*هنگامي كه حضرت امام(ره) در نجف بودند و جنابعالي هم در معيت ايشان بوديد، بعضي از طلاب لبناني، از جمله شهيد سيدعباس موسوي هم در نجف و در حوزه شهيد سيد محمد باقر صدر مشغول تحصيل بودند. آيا آن روز بين شما و شهيد سيد عباس موسوي، دومين دبير كل حزبالله ارتباطي وجود داشت؟
-در نجف اشرف، از همه كشورهاي اسلامي و عربي و از كشورهاي مختلف مثل عراق، لبنان، ايران، افغانستان، هندوستان و پاكستان وحتي برخي از كشورهاي آفريقايي و كشورهاي جنوب خليج فارس مثل كويت، بحرين و عربستان سعودي و ساير كشورها، طلاب زيادي مشغول تحصيل بودند و با امام رفت وآمد داشتند، منتها در ميان طلاب و دانشجويان علوم اسلامي، لبنانيها خيلي برجستهتر و شاخصتر از ديگران بودند. آنها داراي فرهنگي غني و پويا و خوشفكر بودند و مسائل روز را خوب درك ميكردند.
*آيا با سيد عباس موسوي ارتباط داشتيد يا در لبنان با ايشان آشنا شديد؟
در آن زمان مرحوم شهيد سيد عباس موسوي در نجف اشرف تحصيل ميكرد. البته شيخ راغب حرب هم كه شيخ مقاومت اسلامي ناميده ميشد و به شهادت رسيد، در نجف بود و برخي ديگر از چهرهها و شخصيتها و طلاب لبناني كه در نجف اشرف زياد بودند. آنها كه شاخص بودند و روحيه و فضاي فكري خاص و نزديك به حضرت امام(ره) و نهضت امام(ره) داشتند، همانهايي بودند كه نام بردم و رفت و آمدهايي با امام داشتند، منتها براساس تفكر و انديشه حضرت امام در درس ساير مراجع از جمله شهيد سيد محمد باقر صدر هم شركت ميكردند. با توجه به اين كه در آن زمان امام موسي صدر در لبنان بود و طبيعتاً جنبش امل، جنبش فراگير شيعه در لبنان به حساب ميآمد، ارتباط دوستان ما كه به لبنان ميرفتند با سيستم رهبري جنبش محرومين (جنبش امل) بيشتر از طريق مرحوم شهيد چمران شكل ميگرفت. ولي بعد از پيروزي انقلاب، ارتباط شيعيان و ساير طوايف لبنان از جمله اهل سنت و ساير جريانات سياسي با امام و انقلاب اسلامي به صورت مستقيم بود.
*درباري نحوي شكلگيري حزبالله توضيحاتي را بيان كنيد.
-چيزي كه در شكلگيري حزبالله دخالت مستقيم داشت، حمله اسرائيل به لبنان و اشغال اين كشور بود و بعد از آزادي خرمشهر بود كه از نظر دنيا بزرگترين پيروزي ايران به حساب مي آمد، رژيم بعث عراق حصارهاي محكمي دور خرمشهر كشيده بود و دفاعي كه از خرمشهر ميكرد به نحوي بود كه خرمشهر براي هميشه در دست عراق بماند. رژيم عراق اسم خرمشهر را هم عوض كرد و محمره گذاشت و اصولاً بيشتر اسامي شهرهاي خوزستان را تغيير داد. هيچ كس باور نمي كرد خرمشهر آزاد شود، اما وقتي آزاد شد، با توجه به پيش فرضي كه اسرائيلي ها داشتند و ايران اعلام كرده بود كه مسئله فلسطين براي انقلاب اسلامي ايران به عنوان يك اصل مطرح است و در رسانههاي گروهي هم شعار "امروز ايران، فردا فلسطين." مطرح ميشد كه عبارت كوتاه، ولي پر معنايي است، اسرائيل به اين تحليل رسيده بود كه وقتي ايران توانست اين جنگ را با پيروزي پشت سر بگذارد و رژيم عراق را شكست دهد، راه ايران براي رفتن به فلسطين باز خواهد شد كه از طريق عراق نيروهايش را به مرزهاي فلسطين ميرساند و اين، خطر بزرگي براي موجوديت اسرائيل است. كشور اردن از نظر سياسي همگام با سياستهاي آمريكا و اسرائيل بود و با آنها مشكلي نداشت. سوريه هم حكومتي داشت كه هرچند در دست حافظ اسد بود، اما سياستهاي دولت مركزي اعمال ميشد و اين گونه نبود كه حافظ اسد به ايران اجازه دهد از مرزهاي آن كشور با فلسطين اشغالي با اسرائيل بجنگد. بنابراين تنها جايي كه حكومت قوي و مركزي نداشت، ولي شيعيان و مسلمانان آنجا قوي بودند و فلسطيني ها در آنجا حضور داشتند، لبنان بود كه ايران ميتوانست به كمك فلسطينيها و لبنانيها بيايد.
در تاريخ پنجم و يا ششم خرداد سال 1361، يعني دو يا سه روز بعد از فتح خرمشهر، به بهانه بيرون راندن فلسطينيها از لبنان و دور كردن نيروهاي لبناني از مرز جنوب لبنان، حمله اسرائيل به جنوب لبنان آغاز شد. در روز پانزدهم خرداد سال 61، يعني درست پس از گذشت يك هفته از اشغال جنوب لبنان توسط اسرائيل، ايران نيروهايش را براي كمك به لبنانيها و سوريها به منطقه فرستاد. در مدت يك هفته رايزنيهاي وسيعي صورت گرفتند و هيئتهاي بلند پايه سياسي و نظامي، از ارتش و سپاه، به رياست آقاي دكتر ولايتي و سردار سليمي، وزير دفاع وقت به سوريه آمدند و با حافظ اسد و مقامات سياسي و نظامي سوريه ملاقاتهاي مفصلي داشتند و در نهايت به اين نتيجه رسيدند كه ايران 11 لشگر از نيروهاي سپاه و ارتش را به لبنان بياورد. در لبنان، اتاق عمليات مشترك، از فرماندهان نظامي ايران و سوريه تشكيل شد و خط مشخصي را در جبهه در اختيار نيروهاي ايراني گذاردند تا ايران بتواند از آن منطقه وارد عمليات و در دفاع از سوريه و لبنان با اسرائيل وارد جنگ شود.
*فرماندهي اين نيروها را چه كسي به عهده داشت؟
-اتاق جنگ مشترك كه فرماندهان آنجا مينشستند و تصميم ميگرفتند. قاعدتاً فرماندهي اصلي با سوريه بود، زيرا وقتي سوريه در خط مقدم بود، ميبايست هماهنگي با ارتش سوريه صورت گيرد، ولي اصلاً كار به آنجا نكشيد.
*علت چه بود؟
- چون در همان روزهاي اول كه نيروهاي ايران وارد لبنان شدند، اعلام آتشبس شد. اسرائيل به اهداف خود رسيد و بخش وسيعي از لبنان تا قلب بيروت و دري بقاع سراسر جنوب را اشغال كرد و همه نيروهاي فلسطيني عقبنشيني كردند. بر اين اساس همه در انتظار آتشبس بودند. وقتي از طرف اسرائيل آتشبس اعلام شد، سوريه و لبنان قبول كردند و ديگر جنگي وجود نداشت.
*هدف اسرائيل از حمله به لبنان فقط از بين بردن مقاومت فلسطيني بود يا اهداف ديگري از جمله تحميل سازش را هم دنبال ميكرد؟
-هدف اصلي به نظر من اين بود كه در لبنان چيزي در چهارچوب انديشه هاي حضرت امام(ره) شكل نگيرد. در جنگ با عراق كه جنگ با دنياي استكبار بود. (پشت سرعراق، شوروي، آمريكا و كشورهاي ديگر، هواپيماهاي سوپراتاندار فرانسه، آلمان و انگليس ايستاده بودند و اعراب هم با پول خود كمك ميكردند، وقتي كه ايران پيروز شد و انديشههاي انقلاب اسلامي، ديگر در چهارچوب جغرافيايي ايران محصور نماند و وقتي كه مسلمانان كشورهاي مختلف، به خصوص لبنان تشني آب زلال انقلاب شدند و همان انديشه را ميخواستند پياده كنند و طبيعتاً ايران هم اعلام كرد كه از منافع مسلمانان در اقصي نقاط عالم دفاع و حمايت ميكند، طبيعي است كه اين انديشه به لبنان منتقل ميشد. اگر اين روند، شكل ميگرفت، با روشي كه جمهوري اسلامي ايران در جنگ داشت، طبيعتاً خطر بزرگي براي اسرائيل در لبنان بود و لذا براي جلوگيري از اين حادثه آمدند و لبنان را اشغال كردند.
اولاً فلسطيني ها پذيراي كمك هاي ايران در لبنان بودند. سي هزار فدايي و چريك فلسطيني بودند كه اگر نيروهاي انقلاب اسلامي به آنها اضافه ميشدند، به راحتي ميتوانستند اسرائيل را شكست دهند. از آن طرف جنبش امل و شيعيان لبنان هم پذيراي تفكر و انديشه انقلابي ايران بودند. روي اين حساب، اسرائيل قدرتي را كه بالفعل در لبنان وجود داشت متلاشي كرد، يعني فلسطينيها را كاملاً از بين برد و كاري كرد كه از لبنان عقبنشيني كنند و همه چريكهاي فلسطيني به مصر و تونس و جاهاي ديگر رفتند. در جنوب لبنان هم آمدند و همه نيروها و احزاب لبناني، اعم از امل و سايرين را از بين بردند و مخازن اسلحه لبنانيها و فلسطينيها را تسخير و سلاحها را به اسرائيل منتقل كردند.
در چنين شرايطي، نيروهاي ما به سوريه و لبنان آمدند. بنا بود كه ايران در دفاع از سوريه و لبنان وارد جنگ شود، ولي امام(ره) وسط كار وارد شدند و معادله را تغيير دادند. امام فرمودند چنين كاري به هيچوجه نبايد انجام شود، بلكه ما بايد با يك مقدمه وارد شويم. مقدمهاش اين بود كه وقتي وارد عمليات و جبهي رو در رو با دشمن ميشويد، نيروي خودي بايد عقبي مطمئني داشته باشد و ما در سوريه و لبنان چنين عقبي مطمئني نداشتيم. امام ميفرمود كه خط امدادرساني سلاح، مهمات و مواد غذايي و دارو و درمان بايد به ايران متصل باشد. از كجا مي خواهيد اينها را به سوريه و لبنان منتقل كنيد؟ در عراق كه صدام در رأس كار است و با او در حال جنگ هستيم. تركيه هم كه يكي از مهرههاي آمريكا و عامل ناتوست. اگر اينها اجازه ندادند كه امدادرساني كنيد، نيروهايتان را و عملاً به قتلگاه بردهايد. تنها چيزي كه درباري آن به توافق رسيديم، اين بود كه نيروهاي ما بايد جوانان لبناني را آموزش دهند تا آنها خودشان وارد ميدان شوند و در اين زمينه آنها را كمك كنيم و آنچه را كه ميخواهند در اختيارشان قرار دهيم، لذا امام معادله را كاملاً تغيير دادند و عملاً طراح شكلگيري حزبالله، شخص امام(ره) بودند.
از نظر محتوا، بنده و بعضي از شخصيتهايي كه در شكلگيري حزبالله دخالتهايي داشتيم، از لبنانيها دعوت كرديم تا بيايند و شوراي تشكيلاتي و رهبري حركت جديد را به عهده گيرند. در رأس آن شورا آقاي سيد عباس موسوي بود. اعضاي اين شورا هم آقاي سيد حسين موسوي (ابو هشام)، شيخ صبحي طفيلي و يكي دو نفر ديگر بودند. تصميمگيريها براي شكلگيري حزبالله و به كارگيري اين نيروها در اين شورا انجام ميشدند. سعي و تلاش هم در اين بود كه خود لبنانيها به تصميم نهايي برسند، نه اينكه از جاي ديگري تصميمگيريها برآنها تحميل بشود.
*سوريه تا چه اندازه با اين طرح موافق بود؟
-سوريه اجازه داده بود كه نيروهاي ايران بيايند و در آنجا حضور داشته باشند و در لبنان رفت و آمد كنند و يك مركز آموزش نظامي نيروهاي سپاه در نزديكي شهر نبي شيت در ارتفاعات جنتا ايجاد كنند، اما در محتواي حزبالله، هيچ نقشي نداشتند. اصولاً سوريه خبر نداشت كه حزبالله ميخواهد تشكيل بشود و اينها كه هستند.
اما در مورد موضوع و محتواي اين تشكيلات، براي آغاز عمليات مقاومت دو نظريه وجود داشت: نظريه نخست كه خود لبنانيها و فرماندهان سپاه و برخي از آقايان در وزارت خارجه داشتند، اين بود كه ما در لبنان هواداران و افراد احزاب و نيروهاي موجود اسلامي همچون جنبش امل يا تجمع علماي مسلمين يا حركت توحيدي به رهبري مرحوم شيخ سعيد شعبان و حزب الدعوه را آموزش و يك جبهي اسلامي تشكيل دهيم كه هر كدام نيروهاي خود را بياورند و آموزش دهند و از آن پس، اين جبهه بر ضد اسرائيل وارد عمليات شود و در اين جبهه اسلامي هر يك از گروهها سهم داشته باشند و بر اساس سهمي كه دارند، جمهوري اسلامي به آنها از نظر سلاح و مهمات و كمكهاي مادي و معنوي كمك كند و اينها وارد فاز مقاومت شوند.
بنده با اين تفكر شديداً مخالف بودم، زيرا در لبنان چنين طرحي جوابگو نبود و همان اختلافاتي كه در ميان ساير گروهها، از جمله فلسطينيها و سازمانهاي مختلف وجود داشتند، در اينجا هم به وجود ميآمدند. در شركت سهامي هر كسي سهم دارد و در نهايت با هم اختلاف پيدا ميكنند و باعث جدايي و انشعاب و درگيري ميشود. ما بايد يك سازمان و تشكيلاتي را تدارك ميديديم و شكل ميداديم كه كاملاً يكپارچه و متحد باشد. درست است كه در لبنان كسي را پيدا نميكنيد كه فعاليتهايش در چهارچوب احزاب نباشد و همه به نحوي عضو يا وابسته به يكي از گروههاي سياسي هستند، اما اينها با حفظ وابستگي به احزاب به هيچ دردي نميخورند، چون در نهايت تابع سياستها و برنامههاي احزاب لبناني هستند. بايد يك تشكيلات پاك و سالم و بدون وابستگي به احزاب سياسي به وجود ميآمد و هركس ميخواست در چهارچوب تفكر امام(ره) و صرفاً براي اين كه با اسرائيل و نيروهاي بيگانه درلبنان بجنگد و لبنان و فلسطين را آزاد كند و پذيرفته بود كه رژيم اسرائيل رژيم نامشروعي است و بايد از بين برود، در اين چهارچوب سالم و زير رهبري حضرت امام(ره) حركت كند. اگر احزاب ميخواستند، بيايند، بايد حزبشان را كاملاً منحل ميكردند تا اعضاي آن بيايند و در مراكز آموزشي آموزش ببينند و عضو اين تشكيلات جديد شوند. افراد بايد رسماً از حزبشان جدا ميشدند و استعفا ميدادند و به عنوان يك عضو در خدمت اين تشكيلات قرار مي گرفتند. اينها چيزهايي بودند كه بنده طرح كردم و البته برخي از شركتكنندگان با برخي از آنها مخالفت كردند، اما به هرحال برنامه و اساس حزبالله را در اين چهارچوب بستيم.
موضوع دوم، اسم اين تشكيلات بود. نظرهاي متعددي مطرح شدند. بنده گفتم، براساس همان تفكري كه تشكيلات روي آن بنا شده، بهترين نام "حزب الله" است كه فارغ از وابستگيهاي گروهي و تشكيلاتي و سازماني است. اين نام چهارچوب امت اسلامي يا امت حزبالله است كه همه را از سُني، شيعه و گروههاي ديگر ميتواند پوشش دهد.
*اسامي ديگري مانند گروه مستضعفين يا سازمان جهاد مطرح شد؟
-بله اسامي ديگري مطرح شدند كه من مخالفت و استدلال خود را راجع به اين كه نام تشكيلات بايد حزبالله باشد، بيان كردم وخوشبختانه اين كه زيباترين نام هم بود و الان هم همه از بركاتش بهره ميبرند، تصويب شد.
*آموزش هم داده ميشد؟
-هر دوره آموزشي سه ماه بود. در هر دوره 300 نفر ثبت نام ميكردند و آموزش ميديدند و در پايان دوره، آنهايي كه آمادگي داشتند كه تمام وقت در خدمت تشكيلات حزبالله باشند، ميماندند و آنهايي كه آمادگي نداشتند، يعني مشغول كسب و كار و زندگي بودند، به صورت پاره وقت در خدمت حزبالله قرار داشتند. اين تشكيلات به مرور زمان توانمند شد و عملياتهاي خود را رفته رفته آغاز كرد و ما از همان سال 82 شاهد پيروزيهاي حزبالله بوديم. دوره اول آموزشي حزبالله را همين رهبران فعلي حزب گذراندند. مثلاً در دوره اول شخصيتهايي مثل شهيد سيد عباس موسوي، شيخ صبحي طفيلي و آقاي سيد حسن نصرالله شركت كردند. ساير شخصيتهاي روحاني و غير روحاني هم آموزش نظامي ديدند. البته آموزش صرفاً نظامي نبود، بلكه آموزش سياسي و آموزشهاي مكتبي و عقيدتي و همين طور آموزشهاي امنيتي هم در حاشيه ارائه ميشد.
*تشكيلاتي كه در سال 1982 به وجود آمد، فقط رنگ شيعي داشت يا از طوايف ديگري هم در آن حضور داشتند؟
-ما اصلاً حزبالله را عنوان كرديم كه نماد امت حزبالله باشد. "ان هذه امتكم امة واحدة" شامل همي طوايف اسلامي ميشود و رنگ آن صرفاً شيعي نيست. به ويژه در لبنان كه جامعهاي است كه به همزيستي مسالمتآميز شهرت دارد و همه اعم از سني، شيعه، دروزي، مسيحي و... همزيستي دارند. در اين دورههاي آموزشي اهل سنت هم آموزش ميديدند و نه فقط لبنانيها كه از ساير كشورها هم آموزش مي ديدند.
*حضرتعالي از چه سالي با آقاي سيد حسن نصرالله آشنا شديد؟
-از سال 1982.
*چه تمايزي بين سيد حسن نصرالله وساير اعضاي شوراي مركزي حزبالله احساس مي كنيد؟
-بسيار وارسته و خوبي بودند. شيخ راغب حرب، شيخ مقاومت، خود را وقف مقاومت كرده بود و تفكر و انديشههاي حضرت امام(ره) را تبليغ ميكرد. سيد عباس موسوي يك انسان وارسته، شريف، پاك و شجاع بود.
يكي از ويژگيهاي سيد حسن نصرالله اين بود كه دروس حوزوي و مقدمات را نزد آقاي سيد عباس موسوي تلمذ ميكرد و سيد عباس موسوي يكي، دو دوره دبير كل حزبالله بود. امتيازي كه سيد حسن نصرالله دارد، اين است كه او از ميان ردههاي پايين حزبالله رشد كرده و بالا آمده است. سيد عباس موسوي و شيخ صبحي طفيلي از همان اول وارد شوراي رهبري حزبالله شدند و ميدان ديده نبودند و مبارزه عملياتي نكرده بودند و فقط جنبه سياسي حزبالله را برعهده داشتند، در حالي كه سيد حسن از همان دوره اول كه وارد حزبالله شد، وارد عرصه مبارزه شد و خود به عنوان يك مبارز و جنگجو در مقابل نيروهاي دشمن، اعم از نيروهاي اسرائيل و نيروهاي چند مليتي و مزدوران اسرائيل در لبنان، ميجنگيد. او از همان سال 1982 اين مبارزه را آغاز كرد و وقتي كه قابليتها و ظرفيتها و شايستگيهاي خود را نشان داد، شوراي مركزي، مسئوليتها را به وي سپرد. در اواخر سال 1982 با توجه به قابليتهاي رزمي و مبارزاتي و انديشه خوبي كه سيد حسن نصرالله ارائه كرد، فرماندهي نظامي بيروت به عهده ايشان گذاشته شد. در پي آن، سيد حسن به فرمانده قدرتمندي تبديل شد كه اسرائيل را به عقبنشيني از منطقه غربي بيروت و سپس از سراسر بيروت واداشت كه تا شهر صيدا عقب نشيني كرد و آنجا سنگر گرفت. اين نشاندهنده قابليت و امتياز سيد حسن نصرالله است. لذا او مدارج را از ابتدا آغاز كرد. از همان روزهاي اول، خود را در ميدان مبارزه و جنگ نشان داد و به دنبال آن از طرف رهبري حزبالله، مسئوليتهاي سنگينتر و مهمتري به عهده او گذاشته شد و روزي رسيد كه او به فرماندهي نظامي حزبالله در بيروت و مناطق جنوب لبنان برگزيده شد كه اهميت فوقالعادهاي داشت. ازانتصاب آقاي نصرالله به اين سمت ها، 2يا 3 سال نگذشته بود كه عقبنشيني نيروهاي چند مليتي از لبنان آغاز شد. نيروهاي آمريكايي لبنان را ترك كردند و فرانسويها و ايتالياييها هم رفتند. در پي فرار نيروهاي چند مليتي از لبنان، نظاميان رژيم صهيونيستي نيز تا نزديكي مرز فلسطين اشغالي عقبنشيني كردند.
*آقاي نصرالله گفته است كه به ادامه تحصيل علوم ديني عشق ميورزد. چه شد كه او به قم آمد و چرا زمان اقامتش درقم طولاني نبود؟
-آقاي سيد حسن نصرالله در اواخر مأموريت من در سفارت جمهوري اسلامي ايران در دمشق با من مشورت كرد كه چه كند؟ آنجا بماند يا به كار ديگري مشغول شود؟ با توجه به عمليات كيفي كه آن زمان به وقوع پيوست و با توجه به عمليات استشهادي كه رزمندگان حزبالله انجام ميدادند و قابليتها و شايستگيهايي كه در اين مرد و سيماي او ميديدم، حيفم آمد كه در همين محدوده قرار بگيرد و حداكثر در آن موقع عضو شوراي مركزي حزبالله بشود، در حالي كه او ميتوانست مدارج بالاتر از اين را به عهده بگيرد. به ايشان پيشنهاد كردم كه چند سالي در حوزه علميه قم دروس پيشين خود را تكميل و مباني علمي خود را تقويت كند. استدلال خود را براي ايشان گفتم كه اگر با اين استعدادي كه دارد، پنج يا شش سال در قم باشد، قطعاً به مدارج بالاي علمي ميرسد، و از موضعي بسيار فراتر از حالا در لبنان نقشآفريني ميكند.
آقاي سيد حسن نصرالله پذيرفت و به ايران آمد و تصور ميكنم كه دو سال بيشتر طول نكشيد كه شوراي مركزي حزب ايشان را به بيروت فراخواند. در آن موقع من وزير كشور جمهوري اسلامي بودم. آقاي سيد عباس موسوي به ايران آمد و با من ملاقات كرد و گفت، "شما به ما كمك كنيد تا سيد حسن نصرالله به لبنان برگردد، زيرا به شدت به او احتياج داريم." بنده به شهيد سيد عباس گفتم اجازه دهد، ايشان مدت بيشتري در قم باشند و حيف است كه سيد حسن نصرالله با استعدادي كه دارد به لبنان برگردد و او ميتواند دو يا سه سال ديگر، اما با تفاوت و امتيازات بيشتري برگردد. در دو يا سه مرحله آقاي سيد عباس موسوي به ايران آمد و اصرار داشت كه نصرالله برگردد. در مرحلي دوم يا سوم بود كه ايشان گفت، "اگر سيد حسن نصرالله نيايد، ما نميتوانيم نيروهايمان را اداره كنيم و تنها كسي كه قدرت جذب اين نيروها و مديريت نظامي و رهبري آنها را دارد، سيد حسن است." پيشنهاد ايشان اين بود كه سيد حسن بيايد و فرماندهي نظامي حزبالله در سراسر لبنان را به عهده گيرد. آقاي سيد عباس موسوي چون ميدانست كه سيد حسن گوش به حرف او نميدهد و تنها يك نفر است كه اگر دستور دهد، سيد حسن ميپذيرد و او مقام معظم رهبري است، خدمت ايشان رسيد و اين موضوع را مطرح كرد كه حزبالله شديداً به وجود سيد حسن نصرالله احتياج دارد و ايشان را قانع كرد كه از وي بخواهند به لبنان برگردد و سيد سرانجام به لبنان برگشت.
اتفاقاً مدت كوتاهي نگذشته بود كه سيد عباس موسوي، دبير كل وقت حزبالله براي شركت و سخنراني در مراسم سالگرد شهادت شيخ راغب حرب به زادگاه او در شهرك جبشيت رفت و سخنراني كرد، اما هنگام بازگشت مورد حمله موشكي هليكوپترهاي اسرائيل قرار گرفت و به شهادت رسيد. آن روز سيد حسن نصرالله آنقدر محبوبيت داشت كه كادرهاي حزبالله براي انتخاب وي هيچ درنگي نكردند. بلافاصله پس از شهادت سيد عباس، اعضاي شوراي مركزي يكپارچه به سيد حسن نصرالله رأي دادند و او را به عنوان دبير كل حزبالله انتخاب كردند. انتخاب ايشان نه نتها با استقبال كادرهاي رسمي حزبالله كه با استقبال همه طوايف و شيعيان و اهل سنت و حتي مسيحيان و احزاب مواجه شد و اين به خاطر ويژگيهاي اين شخصيت بود كه عبارتند از:
اولاً: جاذبههاي سيد حسن نصرالله جاذبههايي بسيار بالاتر از هر رهبري دارد. تواضع و فروتني بينظير او در مقابل جوانان، نوجوانان و بزرگسالان، از او شخصيتي جهاني ساخته است.
دوم: شجاعت اين مرد مثال زدني است. ميتوان رفتار و عملكرد او و امام امت را مقايسه كرد. وقتي كه امام از زندان آزاد شدند، فرمودند، "والله من نترسيدم، آنها مي ترسيدند." ساواكيها وقتي آمده بودند تا امام را دستگير كنند، از عظمت امام ميلرزيدند. ترس در وجود امام اصلاً معنا نداشت. تمام وجود امام را خدا فرا گرفته بود و نميترسيد. سيد حسن نصرالله هم پرتوي از شجاعت امام را دارد. در اين سالهاي طولاني مشاهده كرديم كه او انسان بسيار شجاعي است. در كنار شجاعت، حسن تدبير و رهبري خردمندانه دارد. بعضي از رهبران شجاعند، اما اهل فكر نيستند، يعني اگر راهي را به آنان نشان دهيد، با شجاعت جلو مي روند، اما از انديشه، تفكر بالا و تدبير و حكمت در تصميمگيري برخوردار نيستند. اين آدم، تجسم فرهنگ و الفباي حكمت، حسن تدبير، تفكر و انديشه بالا در عرصههاي گوناگون علمي، سياسي، اجتماعي، فرهنگي و نظامي است. سيد حسن نصرالله يك معلم بسيار قوي براي نسل جوان است، در حالي كه يك نظامي نميتواند معلم نسل جوان، به ويژه افراد تحصيلكرده و دانشگاهي باشد. سيد حسن به عنوان يك معلم، استاد و مدرس در ميان حزبالله و ساير اقشار مردم لبنان نقشآفريني ميكند. شخصيت والا و جذابي دارد كه همه اقشار مردم را به خود جذب ميكند. حالت پيامبرگونه در چهره سيد حسن نمايان است كه مردم بياختيار فريفته او و جذب اخلاق، رفتار، كردار و متانت او ميشوند. اينها امتيازهايي هستند كه هركسي ندارد و سيد حسن نصرالله از آنها برخوردار است.
*بحث صداقت ايشان هم در همه محافل لبنان و جوامع كشورهاي عربي مطرح است. اسرائيليها ميگويند كه سيد حسن راستگوتر از مسئولان رژيم صهيونيستي است، زيرا هركاري كه بگويد انجام ميدهد. اين خصيصه را چگونه ارزيابي ميكنيد؟
-يكي از ويژگيهاي آقاي نصرالله كه اين را هم از انبيا و مرسلين و اولياي خدا به ارث برده، راستگويي و درستكاري است. چنين انسانهايي از هرگونه ظلم و ستمي بيزاري ميجويند و از مظلومان طرفداري ميكنند، لذا ردههاي پائين جامعه و مستضعفين كاملاً به آنها عشق ميورزند و علاقه دارند. دشمن به او احترام ميگذارد، زيرا در رفتارش صداقت دارد و درستي در كردار او موج ميزند. اگر بگويد كه اين كار را ميكنم، ميكند و اگر بگويد كه نميكنم، واقعاً نميكند. او فريب نميدهد، در حالي كه مبناي كار دشمن و نيروهاي اهريمني، هميشه بر دروغ، افترا، بهتان و نادرستي است.
اين ويژگيها به شخصيت سيد حسن و حزبالله برتري داده است و لذا احزاب، گروهها و شخصيتهاي سياسي برجسته، راحت ميتوانند با اين حزب كار كنند. ميشل عون شخصيت و رهبر يكي از احزاب سياسي لبنان است كه روزي دشمن خونين حزب الله و سيد حسن نصرالله بود. او از رهبران مسيحي است كه در چهارچوب "القوات اللبنانيه" با حزبالله و برخي از گروههاي لبناني ميجنگيد، ولي بر اثر صداقت سيد حسن نصرالله، اكنون با حزبالله همكاري ميكند. او امروز يكي از همپيمانان سيد حسن و حزبالله است، زيرا خوب ميداند كه سيد حسن با او به عنوان ابزار برخورد نميكند، به شخصيت او ارزش ميگذارد و كرامت انساني او را ارجمند ميداند. ميشل عون با بعضي از هم مسلكها و همدينان خود نميتواند همكاري كند، براي اين كه به او دروغ ميگويند، اما با سيد حسن نصرالله همكاري ميكند، زيرا ميداند كه او راستگوست. سيد حسن نصرالله مردانگي و شجاعت دارد و فردي ملي است.
نكته مهم در شخصيت سيد حسن نصرالله اين است كه از اول اعلام كرده است كه براي لبنان و نه هيچ كشور ديگري كار ميكند. مردم لبنان هم اين را پذيرفتهاند و لذا احزاب خيلي راحت با سيد حسن نصرالله كار ميكنند، براي اين كه ميدانند كه او براي لبنان و مردم آن كار مي كند، در حالي كه ديگر احزاب براي آمريكا و اسرائيل كار ميكنند، بنابراين صداقت سيد حسن نصرالله حرف آخر را در لبنان ميزند. همانطور كه كفار قريش به پيامبر عظيم الشأن اسلام محمد امين ميگفتند، اكنون صداقت سيد حسن نصرالله در لبنان زبانزد همه شده است. سيد حسن، صادق و راستگو و درستكار است و دشمن صهيونيستي هم به اين امر اعتراف ميكند، لذا يهوديها ميگويند كه به حرفهاي نخست وزير اسرائيل اطمينان ندارند و اگر ميگويد كه جنگ تمام شده است، دروغ ميگويد و فقط وقتي كه سيد حسن نصرالله اعلام كرد جنگ تمام شده است به او اعتماد كردند، زيرا او هميشه راست گفته است. اين ويژگي از سيد حسن يك چهره برتر و جامع ساخته است.
*در تحولات اخير، آقاي نصرالله جايگاه مهمي در جهان عرب و اسلام كسب كردند. مردم عكسهاي ايشان را در دست گرفتند و نوزادان خود را به نام نصرالله نام گذاري كردند. چگونه ميتوان از اين موقعيتي كه نصرالله كسب كرد، براي آزادي فلسطين و بسيج ملتهاي مسلمان بهرهبرداري كرد؟
-اين به خود حزبالله و سيد حسن نصرالله مربوط ميشود. كسي نميتواند به جاي آنها كار كند. آقاي سيد حسن نصرالله الآن در دنياي اسلام و عرب محبوبيت فوقالعادهاي دارد. شايد هيچ رهبري درگذشته و حال، اين محبوبيت و ارزش را در ميان نسل جوان، در كشورهاي مختلف دنيا نداشته است. بر اين اساس، آقاي سيد حسن نصرالله ميتواند رهبري نسل موجود را به عهده گيرد. اگر ايشان كلاسهاي آموزش ديني، سياسي، اخلاقي، فرهنگي و اجتماعي بگذارد، من معتقدم كه يك درس او در تلويزيون المنار يا يك سخنراني او، صدها ميليون جوان در كشورهاي دنيا را به خود جذب ميكند، اين درس را ميشنوند و آويزي گوششان ميكنند. اگر اين درسها و سخنرانيها مرتب و منظم باشند، حزبالله شعبههاي متعددي در دنيا خواهد داشت و در هر شهري، جوانان از اين كلاسها استفاده ميكنند و آموزش ميبينند. بعد از مدتي ثمري اين كار را ميتوان به اين شكل برداشت كرد كه شبكه جهاني حزبالله تأسيس ميشود و اعلام موجوديت ميكند.
*حدود 25 سال پيش، حضرتعالي به عنوان سفير جمهوري اسلامي ايران در سوريه نقش به سزايي در سازماندهي حزبالله داشتيد. با توجه به اينكه حزبالله به چنين جايگاهي دست يافته و به اين قدرت رسيده است، چه احساسي داريد؟
-من هم مثل همي مردم، اعم از ملتهاي مسلمان و به ويژه مردم لبنان و ساير جريانهاي انقلابي كه در جاي جاي دنيا هستند، احساس غرور ميكنم. خيلي خوشوقت هستم كه حزبالله توانسته است چنين دستاورد بزرگي را نه تنها براي لبنان، بلكه براي تمام ملتهاي آزاده دنيا كسب كند. شكست اسرائيل و سياستهاي آمريكا در منطقه خاورميانه، دستاورد كمي نيست، به ويژه آن كه در مقابل آمريكا و اسرائيل و دنياي استكباري، يك دولت قرار نگرفته، بلكه يك حزب و جريان مقاومت است. حزبالله 25 سال پيش با الهام از انقلاب اسلامي ايران و رهنمودهاي حضرت امام خميني(ره) شكل گرفت و امروز توانسته است به قلههاي عظمت برسد. اين براي ما كمال افتخار است.
*هنگامي كه حضرت امام(ره) در نجف بودند و جنابعالي هم در معيت ايشان بوديد، بعضي از طلاب لبناني، از جمله شهيد سيدعباس موسوي هم در نجف و در حوزه شهيد سيد محمد باقر صدر مشغول تحصيل بودند. آيا آن روز بين شما و شهيد سيد عباس موسوي، دومين دبير كل حزبالله ارتباطي وجود داشت؟
-در نجف اشرف، از همه كشورهاي اسلامي و عربي و از كشورهاي مختلف مثل عراق، لبنان، ايران، افغانستان، هندوستان و پاكستان وحتي برخي از كشورهاي آفريقايي و كشورهاي جنوب خليج فارس مثل كويت، بحرين و عربستان سعودي و ساير كشورها، طلاب زيادي مشغول تحصيل بودند و با امام رفت وآمد داشتند، منتها در ميان طلاب و دانشجويان علوم اسلامي، لبنانيها خيلي برجستهتر و شاخصتر از ديگران بودند. آنها داراي فرهنگي غني و پويا و خوشفكر بودند و مسائل روز را خوب درك ميكردند.
*آيا با سيد عباس موسوي ارتباط داشتيد يا در لبنان با ايشان آشنا شديد؟
در آن زمان مرحوم شهيد سيد عباس موسوي در نجف اشرف تحصيل ميكرد. البته شيخ راغب حرب هم كه شيخ مقاومت اسلامي ناميده ميشد و به شهادت رسيد، در نجف بود و برخي ديگر از چهرهها و شخصيتها و طلاب لبناني كه در نجف اشرف زياد بودند. آنها كه شاخص بودند و روحيه و فضاي فكري خاص و نزديك به حضرت امام(ره) و نهضت امام(ره) داشتند، همانهايي بودند كه نام بردم و رفت و آمدهايي با امام داشتند، منتها براساس تفكر و انديشه حضرت امام در درس ساير مراجع از جمله شهيد سيد محمد باقر صدر هم شركت ميكردند. با توجه به اين كه در آن زمان امام موسي صدر در لبنان بود و طبيعتاً جنبش امل، جنبش فراگير شيعه در لبنان به حساب ميآمد، ارتباط دوستان ما كه به لبنان ميرفتند با سيستم رهبري جنبش محرومين (جنبش امل) بيشتر از طريق مرحوم شهيد چمران شكل ميگرفت. ولي بعد از پيروزي انقلاب، ارتباط شيعيان و ساير طوايف لبنان از جمله اهل سنت و ساير جريانات سياسي با امام و انقلاب اسلامي به صورت مستقيم بود.
*درباري نحوي شكلگيري حزبالله توضيحاتي را بيان كنيد.
-چيزي كه در شكلگيري حزبالله دخالت مستقيم داشت، حمله اسرائيل به لبنان و اشغال اين كشور بود و بعد از آزادي خرمشهر بود كه از نظر دنيا بزرگترين پيروزي ايران به حساب مي آمد، رژيم بعث عراق حصارهاي محكمي دور خرمشهر كشيده بود و دفاعي كه از خرمشهر ميكرد به نحوي بود كه خرمشهر براي هميشه در دست عراق بماند. رژيم عراق اسم خرمشهر را هم عوض كرد و محمره گذاشت و اصولاً بيشتر اسامي شهرهاي خوزستان را تغيير داد. هيچ كس باور نمي كرد خرمشهر آزاد شود، اما وقتي آزاد شد، با توجه به پيش فرضي كه اسرائيلي ها داشتند و ايران اعلام كرده بود كه مسئله فلسطين براي انقلاب اسلامي ايران به عنوان يك اصل مطرح است و در رسانههاي گروهي هم شعار "امروز ايران، فردا فلسطين." مطرح ميشد كه عبارت كوتاه، ولي پر معنايي است، اسرائيل به اين تحليل رسيده بود كه وقتي ايران توانست اين جنگ را با پيروزي پشت سر بگذارد و رژيم عراق را شكست دهد، راه ايران براي رفتن به فلسطين باز خواهد شد كه از طريق عراق نيروهايش را به مرزهاي فلسطين ميرساند و اين، خطر بزرگي براي موجوديت اسرائيل است. كشور اردن از نظر سياسي همگام با سياستهاي آمريكا و اسرائيل بود و با آنها مشكلي نداشت. سوريه هم حكومتي داشت كه هرچند در دست حافظ اسد بود، اما سياستهاي دولت مركزي اعمال ميشد و اين گونه نبود كه حافظ اسد به ايران اجازه دهد از مرزهاي آن كشور با فلسطين اشغالي با اسرائيل بجنگد. بنابراين تنها جايي كه حكومت قوي و مركزي نداشت، ولي شيعيان و مسلمانان آنجا قوي بودند و فلسطيني ها در آنجا حضور داشتند، لبنان بود كه ايران ميتوانست به كمك فلسطينيها و لبنانيها بيايد.
در تاريخ پنجم و يا ششم خرداد سال 1361، يعني دو يا سه روز بعد از فتح خرمشهر، به بهانه بيرون راندن فلسطينيها از لبنان و دور كردن نيروهاي لبناني از مرز جنوب لبنان، حمله اسرائيل به جنوب لبنان آغاز شد. در روز پانزدهم خرداد سال 61، يعني درست پس از گذشت يك هفته از اشغال جنوب لبنان توسط اسرائيل، ايران نيروهايش را براي كمك به لبنانيها و سوريها به منطقه فرستاد. در مدت يك هفته رايزنيهاي وسيعي صورت گرفتند و هيئتهاي بلند پايه سياسي و نظامي، از ارتش و سپاه، به رياست آقاي دكتر ولايتي و سردار سليمي، وزير دفاع وقت به سوريه آمدند و با حافظ اسد و مقامات سياسي و نظامي سوريه ملاقاتهاي مفصلي داشتند و در نهايت به اين نتيجه رسيدند كه ايران 11 لشگر از نيروهاي سپاه و ارتش را به لبنان بياورد. در لبنان، اتاق عمليات مشترك، از فرماندهان نظامي ايران و سوريه تشكيل شد و خط مشخصي را در جبهه در اختيار نيروهاي ايراني گذاردند تا ايران بتواند از آن منطقه وارد عمليات و در دفاع از سوريه و لبنان با اسرائيل وارد جنگ شود.
*فرماندهي اين نيروها را چه كسي به عهده داشت؟
-اتاق جنگ مشترك كه فرماندهان آنجا مينشستند و تصميم ميگرفتند. قاعدتاً فرماندهي اصلي با سوريه بود، زيرا وقتي سوريه در خط مقدم بود، ميبايست هماهنگي با ارتش سوريه صورت گيرد، ولي اصلاً كار به آنجا نكشيد.
*علت چه بود؟
- چون در همان روزهاي اول كه نيروهاي ايران وارد لبنان شدند، اعلام آتشبس شد. اسرائيل به اهداف خود رسيد و بخش وسيعي از لبنان تا قلب بيروت و دري بقاع سراسر جنوب را اشغال كرد و همه نيروهاي فلسطيني عقبنشيني كردند. بر اين اساس همه در انتظار آتشبس بودند. وقتي از طرف اسرائيل آتشبس اعلام شد، سوريه و لبنان قبول كردند و ديگر جنگي وجود نداشت.
*هدف اسرائيل از حمله به لبنان فقط از بين بردن مقاومت فلسطيني بود يا اهداف ديگري از جمله تحميل سازش را هم دنبال ميكرد؟
-هدف اصلي به نظر من اين بود كه در لبنان چيزي در چهارچوب انديشه هاي حضرت امام(ره) شكل نگيرد. در جنگ با عراق كه جنگ با دنياي استكبار بود. (پشت سرعراق، شوروي، آمريكا و كشورهاي ديگر، هواپيماهاي سوپراتاندار فرانسه، آلمان و انگليس ايستاده بودند و اعراب هم با پول خود كمك ميكردند، وقتي كه ايران پيروز شد و انديشههاي انقلاب اسلامي، ديگر در چهارچوب جغرافيايي ايران محصور نماند و وقتي كه مسلمانان كشورهاي مختلف، به خصوص لبنان تشني آب زلال انقلاب شدند و همان انديشه را ميخواستند پياده كنند و طبيعتاً ايران هم اعلام كرد كه از منافع مسلمانان در اقصي نقاط عالم دفاع و حمايت ميكند، طبيعي است كه اين انديشه به لبنان منتقل ميشد. اگر اين روند، شكل ميگرفت، با روشي كه جمهوري اسلامي ايران در جنگ داشت، طبيعتاً خطر بزرگي براي اسرائيل در لبنان بود و لذا براي جلوگيري از اين حادثه آمدند و لبنان را اشغال كردند.
اولاً فلسطيني ها پذيراي كمك هاي ايران در لبنان بودند. سي هزار فدايي و چريك فلسطيني بودند كه اگر نيروهاي انقلاب اسلامي به آنها اضافه ميشدند، به راحتي ميتوانستند اسرائيل را شكست دهند. از آن طرف جنبش امل و شيعيان لبنان هم پذيراي تفكر و انديشه انقلابي ايران بودند. روي اين حساب، اسرائيل قدرتي را كه بالفعل در لبنان وجود داشت متلاشي كرد، يعني فلسطينيها را كاملاً از بين برد و كاري كرد كه از لبنان عقبنشيني كنند و همه چريكهاي فلسطيني به مصر و تونس و جاهاي ديگر رفتند. در جنوب لبنان هم آمدند و همه نيروها و احزاب لبناني، اعم از امل و سايرين را از بين بردند و مخازن اسلحه لبنانيها و فلسطينيها را تسخير و سلاحها را به اسرائيل منتقل كردند.
در چنين شرايطي، نيروهاي ما به سوريه و لبنان آمدند. بنا بود كه ايران در دفاع از سوريه و لبنان وارد جنگ شود، ولي امام(ره) وسط كار وارد شدند و معادله را تغيير دادند. امام فرمودند چنين كاري به هيچوجه نبايد انجام شود، بلكه ما بايد با يك مقدمه وارد شويم. مقدمهاش اين بود كه وقتي وارد عمليات و جبهي رو در رو با دشمن ميشويد، نيروي خودي بايد عقبي مطمئني داشته باشد و ما در سوريه و لبنان چنين عقبي مطمئني نداشتيم. امام ميفرمود كه خط امدادرساني سلاح، مهمات و مواد غذايي و دارو و درمان بايد به ايران متصل باشد. از كجا مي خواهيد اينها را به سوريه و لبنان منتقل كنيد؟ در عراق كه صدام در رأس كار است و با او در حال جنگ هستيم. تركيه هم كه يكي از مهرههاي آمريكا و عامل ناتوست. اگر اينها اجازه ندادند كه امدادرساني كنيد، نيروهايتان را و عملاً به قتلگاه بردهايد. تنها چيزي كه درباري آن به توافق رسيديم، اين بود كه نيروهاي ما بايد جوانان لبناني را آموزش دهند تا آنها خودشان وارد ميدان شوند و در اين زمينه آنها را كمك كنيم و آنچه را كه ميخواهند در اختيارشان قرار دهيم، لذا امام معادله را كاملاً تغيير دادند و عملاً طراح شكلگيري حزبالله، شخص امام(ره) بودند.
از نظر محتوا، بنده و بعضي از شخصيتهايي كه در شكلگيري حزبالله دخالتهايي داشتيم، از لبنانيها دعوت كرديم تا بيايند و شوراي تشكيلاتي و رهبري حركت جديد را به عهده گيرند. در رأس آن شورا آقاي سيد عباس موسوي بود. اعضاي اين شورا هم آقاي سيد حسين موسوي (ابو هشام)، شيخ صبحي طفيلي و يكي دو نفر ديگر بودند. تصميمگيريها براي شكلگيري حزبالله و به كارگيري اين نيروها در اين شورا انجام ميشدند. سعي و تلاش هم در اين بود كه خود لبنانيها به تصميم نهايي برسند، نه اينكه از جاي ديگري تصميمگيريها برآنها تحميل بشود.
*سوريه تا چه اندازه با اين طرح موافق بود؟
-سوريه اجازه داده بود كه نيروهاي ايران بيايند و در آنجا حضور داشته باشند و در لبنان رفت و آمد كنند و يك مركز آموزش نظامي نيروهاي سپاه در نزديكي شهر نبي شيت در ارتفاعات جنتا ايجاد كنند، اما در محتواي حزبالله، هيچ نقشي نداشتند. اصولاً سوريه خبر نداشت كه حزبالله ميخواهد تشكيل بشود و اينها كه هستند.
اما در مورد موضوع و محتواي اين تشكيلات، براي آغاز عمليات مقاومت دو نظريه وجود داشت: نظريه نخست كه خود لبنانيها و فرماندهان سپاه و برخي از آقايان در وزارت خارجه داشتند، اين بود كه ما در لبنان هواداران و افراد احزاب و نيروهاي موجود اسلامي همچون جنبش امل يا تجمع علماي مسلمين يا حركت توحيدي به رهبري مرحوم شيخ سعيد شعبان و حزب الدعوه را آموزش و يك جبهي اسلامي تشكيل دهيم كه هر كدام نيروهاي خود را بياورند و آموزش دهند و از آن پس، اين جبهه بر ضد اسرائيل وارد عمليات شود و در اين جبهه اسلامي هر يك از گروهها سهم داشته باشند و بر اساس سهمي كه دارند، جمهوري اسلامي به آنها از نظر سلاح و مهمات و كمكهاي مادي و معنوي كمك كند و اينها وارد فاز مقاومت شوند.
بنده با اين تفكر شديداً مخالف بودم، زيرا در لبنان چنين طرحي جوابگو نبود و همان اختلافاتي كه در ميان ساير گروهها، از جمله فلسطينيها و سازمانهاي مختلف وجود داشتند، در اينجا هم به وجود ميآمدند. در شركت سهامي هر كسي سهم دارد و در نهايت با هم اختلاف پيدا ميكنند و باعث جدايي و انشعاب و درگيري ميشود. ما بايد يك سازمان و تشكيلاتي را تدارك ميديديم و شكل ميداديم كه كاملاً يكپارچه و متحد باشد. درست است كه در لبنان كسي را پيدا نميكنيد كه فعاليتهايش در چهارچوب احزاب نباشد و همه به نحوي عضو يا وابسته به يكي از گروههاي سياسي هستند، اما اينها با حفظ وابستگي به احزاب به هيچ دردي نميخورند، چون در نهايت تابع سياستها و برنامههاي احزاب لبناني هستند. بايد يك تشكيلات پاك و سالم و بدون وابستگي به احزاب سياسي به وجود ميآمد و هركس ميخواست در چهارچوب تفكر امام(ره) و صرفاً براي اين كه با اسرائيل و نيروهاي بيگانه درلبنان بجنگد و لبنان و فلسطين را آزاد كند و پذيرفته بود كه رژيم اسرائيل رژيم نامشروعي است و بايد از بين برود، در اين چهارچوب سالم و زير رهبري حضرت امام(ره) حركت كند. اگر احزاب ميخواستند، بيايند، بايد حزبشان را كاملاً منحل ميكردند تا اعضاي آن بيايند و در مراكز آموزشي آموزش ببينند و عضو اين تشكيلات جديد شوند. افراد بايد رسماً از حزبشان جدا ميشدند و استعفا ميدادند و به عنوان يك عضو در خدمت اين تشكيلات قرار مي گرفتند. اينها چيزهايي بودند كه بنده طرح كردم و البته برخي از شركتكنندگان با برخي از آنها مخالفت كردند، اما به هرحال برنامه و اساس حزبالله را در اين چهارچوب بستيم.
موضوع دوم، اسم اين تشكيلات بود. نظرهاي متعددي مطرح شدند. بنده گفتم، براساس همان تفكري كه تشكيلات روي آن بنا شده، بهترين نام "حزب الله" است كه فارغ از وابستگيهاي گروهي و تشكيلاتي و سازماني است. اين نام چهارچوب امت اسلامي يا امت حزبالله است كه همه را از سُني، شيعه و گروههاي ديگر ميتواند پوشش دهد.
*اسامي ديگري مانند گروه مستضعفين يا سازمان جهاد مطرح شد؟
-بله اسامي ديگري مطرح شدند كه من مخالفت و استدلال خود را راجع به اين كه نام تشكيلات بايد حزبالله باشد، بيان كردم وخوشبختانه اين كه زيباترين نام هم بود و الان هم همه از بركاتش بهره ميبرند، تصويب شد.
*آموزش هم داده ميشد؟
-هر دوره آموزشي سه ماه بود. در هر دوره 300 نفر ثبت نام ميكردند و آموزش ميديدند و در پايان دوره، آنهايي كه آمادگي داشتند كه تمام وقت در خدمت تشكيلات حزبالله باشند، ميماندند و آنهايي كه آمادگي نداشتند، يعني مشغول كسب و كار و زندگي بودند، به صورت پاره وقت در خدمت حزبالله قرار داشتند. اين تشكيلات به مرور زمان توانمند شد و عملياتهاي خود را رفته رفته آغاز كرد و ما از همان سال 82 شاهد پيروزيهاي حزبالله بوديم. دوره اول آموزشي حزبالله را همين رهبران فعلي حزب گذراندند. مثلاً در دوره اول شخصيتهايي مثل شهيد سيد عباس موسوي، شيخ صبحي طفيلي و آقاي سيد حسن نصرالله شركت كردند. ساير شخصيتهاي روحاني و غير روحاني هم آموزش نظامي ديدند. البته آموزش صرفاً نظامي نبود، بلكه آموزش سياسي و آموزشهاي مكتبي و عقيدتي و همين طور آموزشهاي امنيتي هم در حاشيه ارائه ميشد.
*تشكيلاتي كه در سال 1982 به وجود آمد، فقط رنگ شيعي داشت يا از طوايف ديگري هم در آن حضور داشتند؟
-ما اصلاً حزبالله را عنوان كرديم كه نماد امت حزبالله باشد. "ان هذه امتكم امة واحدة" شامل همي طوايف اسلامي ميشود و رنگ آن صرفاً شيعي نيست. به ويژه در لبنان كه جامعهاي است كه به همزيستي مسالمتآميز شهرت دارد و همه اعم از سني، شيعه، دروزي، مسيحي و... همزيستي دارند. در اين دورههاي آموزشي اهل سنت هم آموزش ميديدند و نه فقط لبنانيها كه از ساير كشورها هم آموزش مي ديدند.
*حضرتعالي از چه سالي با آقاي سيد حسن نصرالله آشنا شديد؟
-از سال 1982.
*چه تمايزي بين سيد حسن نصرالله وساير اعضاي شوراي مركزي حزبالله احساس مي كنيد؟
-بسيار وارسته و خوبي بودند. شيخ راغب حرب، شيخ مقاومت، خود را وقف مقاومت كرده بود و تفكر و انديشههاي حضرت امام(ره) را تبليغ ميكرد. سيد عباس موسوي يك انسان وارسته، شريف، پاك و شجاع بود.
يكي از ويژگيهاي سيد حسن نصرالله اين بود كه دروس حوزوي و مقدمات را نزد آقاي سيد عباس موسوي تلمذ ميكرد و سيد عباس موسوي يكي، دو دوره دبير كل حزبالله بود. امتيازي كه سيد حسن نصرالله دارد، اين است كه او از ميان ردههاي پايين حزبالله رشد كرده و بالا آمده است. سيد عباس موسوي و شيخ صبحي طفيلي از همان اول وارد شوراي رهبري حزبالله شدند و ميدان ديده نبودند و مبارزه عملياتي نكرده بودند و فقط جنبه سياسي حزبالله را برعهده داشتند، در حالي كه سيد حسن از همان دوره اول كه وارد حزبالله شد، وارد عرصه مبارزه شد و خود به عنوان يك مبارز و جنگجو در مقابل نيروهاي دشمن، اعم از نيروهاي اسرائيل و نيروهاي چند مليتي و مزدوران اسرائيل در لبنان، ميجنگيد. او از همان سال 1982 اين مبارزه را آغاز كرد و وقتي كه قابليتها و ظرفيتها و شايستگيهاي خود را نشان داد، شوراي مركزي، مسئوليتها را به وي سپرد. در اواخر سال 1982 با توجه به قابليتهاي رزمي و مبارزاتي و انديشه خوبي كه سيد حسن نصرالله ارائه كرد، فرماندهي نظامي بيروت به عهده ايشان گذاشته شد. در پي آن، سيد حسن به فرمانده قدرتمندي تبديل شد كه اسرائيل را به عقبنشيني از منطقه غربي بيروت و سپس از سراسر بيروت واداشت كه تا شهر صيدا عقب نشيني كرد و آنجا سنگر گرفت. اين نشاندهنده قابليت و امتياز سيد حسن نصرالله است. لذا او مدارج را از ابتدا آغاز كرد. از همان روزهاي اول، خود را در ميدان مبارزه و جنگ نشان داد و به دنبال آن از طرف رهبري حزبالله، مسئوليتهاي سنگينتر و مهمتري به عهده او گذاشته شد و روزي رسيد كه او به فرماندهي نظامي حزبالله در بيروت و مناطق جنوب لبنان برگزيده شد كه اهميت فوقالعادهاي داشت. ازانتصاب آقاي نصرالله به اين سمت ها، 2يا 3 سال نگذشته بود كه عقبنشيني نيروهاي چند مليتي از لبنان آغاز شد. نيروهاي آمريكايي لبنان را ترك كردند و فرانسويها و ايتالياييها هم رفتند. در پي فرار نيروهاي چند مليتي از لبنان، نظاميان رژيم صهيونيستي نيز تا نزديكي مرز فلسطين اشغالي عقبنشيني كردند.
*آقاي نصرالله گفته است كه به ادامه تحصيل علوم ديني عشق ميورزد. چه شد كه او به قم آمد و چرا زمان اقامتش درقم طولاني نبود؟
-آقاي سيد حسن نصرالله در اواخر مأموريت من در سفارت جمهوري اسلامي ايران در دمشق با من مشورت كرد كه چه كند؟ آنجا بماند يا به كار ديگري مشغول شود؟ با توجه به عمليات كيفي كه آن زمان به وقوع پيوست و با توجه به عمليات استشهادي كه رزمندگان حزبالله انجام ميدادند و قابليتها و شايستگيهايي كه در اين مرد و سيماي او ميديدم، حيفم آمد كه در همين محدوده قرار بگيرد و حداكثر در آن موقع عضو شوراي مركزي حزبالله بشود، در حالي كه او ميتوانست مدارج بالاتر از اين را به عهده بگيرد. به ايشان پيشنهاد كردم كه چند سالي در حوزه علميه قم دروس پيشين خود را تكميل و مباني علمي خود را تقويت كند. استدلال خود را براي ايشان گفتم كه اگر با اين استعدادي كه دارد، پنج يا شش سال در قم باشد، قطعاً به مدارج بالاي علمي ميرسد، و از موضعي بسيار فراتر از حالا در لبنان نقشآفريني ميكند.
آقاي سيد حسن نصرالله پذيرفت و به ايران آمد و تصور ميكنم كه دو سال بيشتر طول نكشيد كه شوراي مركزي حزب ايشان را به بيروت فراخواند. در آن موقع من وزير كشور جمهوري اسلامي بودم. آقاي سيد عباس موسوي به ايران آمد و با من ملاقات كرد و گفت، "شما به ما كمك كنيد تا سيد حسن نصرالله به لبنان برگردد، زيرا به شدت به او احتياج داريم." بنده به شهيد سيد عباس گفتم اجازه دهد، ايشان مدت بيشتري در قم باشند و حيف است كه سيد حسن نصرالله با استعدادي كه دارد به لبنان برگردد و او ميتواند دو يا سه سال ديگر، اما با تفاوت و امتيازات بيشتري برگردد. در دو يا سه مرحله آقاي سيد عباس موسوي به ايران آمد و اصرار داشت كه نصرالله برگردد. در مرحلي دوم يا سوم بود كه ايشان گفت، "اگر سيد حسن نصرالله نيايد، ما نميتوانيم نيروهايمان را اداره كنيم و تنها كسي كه قدرت جذب اين نيروها و مديريت نظامي و رهبري آنها را دارد، سيد حسن است." پيشنهاد ايشان اين بود كه سيد حسن بيايد و فرماندهي نظامي حزبالله در سراسر لبنان را به عهده گيرد. آقاي سيد عباس موسوي چون ميدانست كه سيد حسن گوش به حرف او نميدهد و تنها يك نفر است كه اگر دستور دهد، سيد حسن ميپذيرد و او مقام معظم رهبري است، خدمت ايشان رسيد و اين موضوع را مطرح كرد كه حزبالله شديداً به وجود سيد حسن نصرالله احتياج دارد و ايشان را قانع كرد كه از وي بخواهند به لبنان برگردد و سيد سرانجام به لبنان برگشت.
اتفاقاً مدت كوتاهي نگذشته بود كه سيد عباس موسوي، دبير كل وقت حزبالله براي شركت و سخنراني در مراسم سالگرد شهادت شيخ راغب حرب به زادگاه او در شهرك جبشيت رفت و سخنراني كرد، اما هنگام بازگشت مورد حمله موشكي هليكوپترهاي اسرائيل قرار گرفت و به شهادت رسيد. آن روز سيد حسن نصرالله آنقدر محبوبيت داشت كه كادرهاي حزبالله براي انتخاب وي هيچ درنگي نكردند. بلافاصله پس از شهادت سيد عباس، اعضاي شوراي مركزي يكپارچه به سيد حسن نصرالله رأي دادند و او را به عنوان دبير كل حزبالله انتخاب كردند. انتخاب ايشان نه نتها با استقبال كادرهاي رسمي حزبالله كه با استقبال همه طوايف و شيعيان و اهل سنت و حتي مسيحيان و احزاب مواجه شد و اين به خاطر ويژگيهاي اين شخصيت بود كه عبارتند از:
اولاً: جاذبههاي سيد حسن نصرالله جاذبههايي بسيار بالاتر از هر رهبري دارد. تواضع و فروتني بينظير او در مقابل جوانان، نوجوانان و بزرگسالان، از او شخصيتي جهاني ساخته است.
دوم: شجاعت اين مرد مثال زدني است. ميتوان رفتار و عملكرد او و امام امت را مقايسه كرد. وقتي كه امام از زندان آزاد شدند، فرمودند، "والله من نترسيدم، آنها مي ترسيدند." ساواكيها وقتي آمده بودند تا امام را دستگير كنند، از عظمت امام ميلرزيدند. ترس در وجود امام اصلاً معنا نداشت. تمام وجود امام را خدا فرا گرفته بود و نميترسيد. سيد حسن نصرالله هم پرتوي از شجاعت امام را دارد. در اين سالهاي طولاني مشاهده كرديم كه او انسان بسيار شجاعي است. در كنار شجاعت، حسن تدبير و رهبري خردمندانه دارد. بعضي از رهبران شجاعند، اما اهل فكر نيستند، يعني اگر راهي را به آنان نشان دهيد، با شجاعت جلو مي روند، اما از انديشه، تفكر بالا و تدبير و حكمت در تصميمگيري برخوردار نيستند. اين آدم، تجسم فرهنگ و الفباي حكمت، حسن تدبير، تفكر و انديشه بالا در عرصههاي گوناگون علمي، سياسي، اجتماعي، فرهنگي و نظامي است. سيد حسن نصرالله يك معلم بسيار قوي براي نسل جوان است، در حالي كه يك نظامي نميتواند معلم نسل جوان، به ويژه افراد تحصيلكرده و دانشگاهي باشد. سيد حسن به عنوان يك معلم، استاد و مدرس در ميان حزبالله و ساير اقشار مردم لبنان نقشآفريني ميكند. شخصيت والا و جذابي دارد كه همه اقشار مردم را به خود جذب ميكند. حالت پيامبرگونه در چهره سيد حسن نمايان است كه مردم بياختيار فريفته او و جذب اخلاق، رفتار، كردار و متانت او ميشوند. اينها امتيازهايي هستند كه هركسي ندارد و سيد حسن نصرالله از آنها برخوردار است.
*بحث صداقت ايشان هم در همه محافل لبنان و جوامع كشورهاي عربي مطرح است. اسرائيليها ميگويند كه سيد حسن راستگوتر از مسئولان رژيم صهيونيستي است، زيرا هركاري كه بگويد انجام ميدهد. اين خصيصه را چگونه ارزيابي ميكنيد؟
-يكي از ويژگيهاي آقاي نصرالله كه اين را هم از انبيا و مرسلين و اولياي خدا به ارث برده، راستگويي و درستكاري است. چنين انسانهايي از هرگونه ظلم و ستمي بيزاري ميجويند و از مظلومان طرفداري ميكنند، لذا ردههاي پائين جامعه و مستضعفين كاملاً به آنها عشق ميورزند و علاقه دارند. دشمن به او احترام ميگذارد، زيرا در رفتارش صداقت دارد و درستي در كردار او موج ميزند. اگر بگويد كه اين كار را ميكنم، ميكند و اگر بگويد كه نميكنم، واقعاً نميكند. او فريب نميدهد، در حالي كه مبناي كار دشمن و نيروهاي اهريمني، هميشه بر دروغ، افترا، بهتان و نادرستي است.
اين ويژگيها به شخصيت سيد حسن و حزبالله برتري داده است و لذا احزاب، گروهها و شخصيتهاي سياسي برجسته، راحت ميتوانند با اين حزب كار كنند. ميشل عون شخصيت و رهبر يكي از احزاب سياسي لبنان است كه روزي دشمن خونين حزب الله و سيد حسن نصرالله بود. او از رهبران مسيحي است كه در چهارچوب "القوات اللبنانيه" با حزبالله و برخي از گروههاي لبناني ميجنگيد، ولي بر اثر صداقت سيد حسن نصرالله، اكنون با حزبالله همكاري ميكند. او امروز يكي از همپيمانان سيد حسن و حزبالله است، زيرا خوب ميداند كه سيد حسن با او به عنوان ابزار برخورد نميكند، به شخصيت او ارزش ميگذارد و كرامت انساني او را ارجمند ميداند. ميشل عون با بعضي از هم مسلكها و همدينان خود نميتواند همكاري كند، براي اين كه به او دروغ ميگويند، اما با سيد حسن نصرالله همكاري ميكند، زيرا ميداند كه او راستگوست. سيد حسن نصرالله مردانگي و شجاعت دارد و فردي ملي است.
نكته مهم در شخصيت سيد حسن نصرالله اين است كه از اول اعلام كرده است كه براي لبنان و نه هيچ كشور ديگري كار ميكند. مردم لبنان هم اين را پذيرفتهاند و لذا احزاب خيلي راحت با سيد حسن نصرالله كار ميكنند، براي اين كه ميدانند كه او براي لبنان و مردم آن كار مي كند، در حالي كه ديگر احزاب براي آمريكا و اسرائيل كار ميكنند، بنابراين صداقت سيد حسن نصرالله حرف آخر را در لبنان ميزند. همانطور كه كفار قريش به پيامبر عظيم الشأن اسلام محمد امين ميگفتند، اكنون صداقت سيد حسن نصرالله در لبنان زبانزد همه شده است. سيد حسن، صادق و راستگو و درستكار است و دشمن صهيونيستي هم به اين امر اعتراف ميكند، لذا يهوديها ميگويند كه به حرفهاي نخست وزير اسرائيل اطمينان ندارند و اگر ميگويد كه جنگ تمام شده است، دروغ ميگويد و فقط وقتي كه سيد حسن نصرالله اعلام كرد جنگ تمام شده است به او اعتماد كردند، زيرا او هميشه راست گفته است. اين ويژگي از سيد حسن يك چهره برتر و جامع ساخته است.
*در تحولات اخير، آقاي نصرالله جايگاه مهمي در جهان عرب و اسلام كسب كردند. مردم عكسهاي ايشان را در دست گرفتند و نوزادان خود را به نام نصرالله نام گذاري كردند. چگونه ميتوان از اين موقعيتي كه نصرالله كسب كرد، براي آزادي فلسطين و بسيج ملتهاي مسلمان بهرهبرداري كرد؟
-اين به خود حزبالله و سيد حسن نصرالله مربوط ميشود. كسي نميتواند به جاي آنها كار كند. آقاي سيد حسن نصرالله الآن در دنياي اسلام و عرب محبوبيت فوقالعادهاي دارد. شايد هيچ رهبري درگذشته و حال، اين محبوبيت و ارزش را در ميان نسل جوان، در كشورهاي مختلف دنيا نداشته است. بر اين اساس، آقاي سيد حسن نصرالله ميتواند رهبري نسل موجود را به عهده گيرد. اگر ايشان كلاسهاي آموزش ديني، سياسي، اخلاقي، فرهنگي و اجتماعي بگذارد، من معتقدم كه يك درس او در تلويزيون المنار يا يك سخنراني او، صدها ميليون جوان در كشورهاي دنيا را به خود جذب ميكند، اين درس را ميشنوند و آويزي گوششان ميكنند. اگر اين درسها و سخنرانيها مرتب و منظم باشند، حزبالله شعبههاي متعددي در دنيا خواهد داشت و در هر شهري، جوانان از اين كلاسها استفاده ميكنند و آموزش ميبينند. بعد از مدتي ثمري اين كار را ميتوان به اين شكل برداشت كرد كه شبكه جهاني حزبالله تأسيس ميشود و اعلام موجوديت ميكند.
لینک کپی شد
نظر شما
