اول شهريورماه سالروز شهادت حاج سيد اسدالله لاجوردي در سال 1377
سيد اسد الله ادبيات عرب و علوم حوزوي را در مسجد شيخ علي به پايان رساند و به دليل هوش و ذکاوت و قدرت درک بالايي که داشت در همان محل به تفسير قرآن پرداخت و پس از مدتي در جلسات بحث انسان و سرنوشت استاد مطهري شرکت نمود. وي در همين سالها همسر و همسفري صبور براي ادامه مسير مبارزاتي خويش برگزيد و سپس به دستور امام (ره) و همراه دکتر بهشتي و استاد مطهري تقسيم به ائتلاف و تشکل در راستاي مبارزه با رژيم ستمشاهي گرفت و جزو يکي از مؤسسين اصلي جمعيت مؤتلفه اسلامي گشت. او در جريان ترور حسنعلي منصور دستگير و به 18 ماه حبس تأديبي محکوم شد و در پرسشنامه ساواک نوشت:
«به قرآن و نهج البلاغه علاقه وافر دارم.» تعصب شديد سيد در عدم بازگويي فعاليتها موجب تشديد مجازاتش تا 18 سال گشت.
اين دوره همزمان با تغيير ايدئولوژي سازمان منافقين بود و لاجوردي اولين فردي به شمار رفت که انحراف آنان را اعلام نمود. به همين دليل در زندان نيز توسط مجاهدين خلق بايکوت شد که از آن زمان به عنوان «زندان در زندان» ياد مي کنند. سرانجام در تاريخ 27/5/56 از زندان آزاد گشت اما مدتي بعد به ساواک احضار شد. لاجوردي در روزهاي اوج انقلاب در کميته استقبال از امام (ره) به فعاليت پرداخت و پس از پيروزي انقلاب مسئوليت دادستاني انقلاب اسلامي را بر عهده گرفت اما مدتي بعد رياست سازمان زندانها و اقدامات تأميني و تربيتي به او سپرده شد.
ايجاد کارگاههاي مختلف در زندان و از بين بردن بي سوادي در ميان زندانيان از تلاشهاي بي دريغ او در طول سالهاي حضورش در خدمت نظام بوده است. وي در هنگام حمله ناجوانمردانه رژيم بعثي به کشور عزيزمان بارها خاضعانه به جبهه رفت و در کنار رزمندگان همچون يک بسيجي مخلص به دفاع از مرزهاي ميهن اسلامي پرداخت.
لاجوردي پس از مدتي از خدمت در سازمان زندانها استعفا داد و به کار در بازار تهران مشغول شد و بار ديگر بازار، شاهد حضور مردي گشت که از ابتدا دل به دنيا و تعلقاتش نبسته بود. سرانجام اين عاشق دلباخته و شير خدا در تاريخ 1/6/77 در بازار جعفري تهران به دست منافقان کوردل به شهادت رسيد و عاشقانه به سوي معبود شتافت. پيکر آسماني اش را در مرقد 72 تن در بهشت زهرا به خاک سپردند.
«خدايا! تو شاهدي چندين بار به عناوين مختلف، خطر منافقان انقلاب را، همانها که التقاط سراسر وجودشان را و همه ذهن و باورشان را پر کرده است و همانها که رياکارانه براي رسيدن به مقصودشان، دستمال ابريشمي بزرگي به بزرگي مجمعالاضداد را به دست گرفتهاند و همانها که رجايي و باهنر را ميکشند و هم به سوگشان مينشينند... به مسوولان گوشزد کردهام، ولي نميدانم چرا...»
اين بخشي از وصيتنامه شهيد سيداسدالله لاجوردي است که در روز اول شهريور 1377 توسط عوامل گروهک تروريستي منافقين در بازار تهران به شهادت رسيد.
وي در سال بحراني 1360 و در اوج فعاليتهاي تروريستي گروهکهاي منافق و معاند با نظام، مسووليت دادستاني انقلاب اسلامي تهران را بر عهده گرفت و مدتي بعد رياست سازمان زندانها و اقدامات تأميني و تربيتي به او سپرده شد. لاجوردي پس از مدتي از رياست سازمان زندانها استعفا داد و به کار در بازار تهران مشغول شد.
سيدحسين لاجوردي، فرزند شهيد اسدالله لاجوردي در گفتوگو يي به شرح خاطراتي از همراهي با پدر پرداخت.
وي ميگويد: «پدرم به هيچ کاري به اندازه مطالعه و تحقيق اهميت نميداد. در کتاب اسناد ساواک نيز در مورد ايشان نوشته شده که بعد از بهبودي مختصر شکنجههاي دوران زندان، مطالعه و تحقيق در قرآن و نهجالبلاغه را آغاز ميکرد، بطوري که در زندانهاي شاه تا رسيدن به سطح اجتهاد مطالعه کرد.»
لاجوردي يادآور شد: «شهيد لاجوردي در سال 1341 با امام خميني (ره)آشنا شد و پس از آن در سه دوره مختلف بيش از 10 سال را در زندان سپري کرد و به دليل شکنجههاي آن دوران، چشم چپ ايشان کاملا آسيب ديد و شکستگيهاي کمر، گردن و پاي ايشان تا آخرين روزهاي عمر آزارشان ميداد. در اسناد ساواک ذکر شده که هرچه ايشان را بيشتر شکنجه ميدادند، آبديدهتر ميشد و نسبت به اهداف مبارزات خود راسختر.»
حسين لاجوردي خاطرنشان کرد: «امام (ره) از ايشان به عنوان يک انسان ژرفنگر و خستگيناپذير در قبل و بعد از انقلاب ياد کردهاند و در بين دوستان و همرزمان خود به عنوان مرد پولادين شناخته شده بودند.»
وي ادامه داد: «همزمان با پيروزي انقلاب، پدر از زندان آزاد و همراه با ديگر مبارزان در مسووليتهاي مختلفي مشغول به کار شد. در همان ابتدا براي مشايعت امام (ره) به منظور بازگشت به ايران، به پاريس رفتند. پس از آن نيز همواره در خدمت حضرت امام بود تا اينکه با نظر ايشان، در سال 1360 مسووليت دادستاني انقلاب اسلامي تهران را بر عهده گرفت. البته بايد اين نکته را در نظر گرفت که سال 60 سالي بود که در تهران روزانه حدود 30 ترور موفق انجام ميشد. بطوري که هر کس عکس حضرت امام (ره) را همراه داشت، ترور ميشد و ناامني مطلق حکمفرما بود. شهيد لاجوردي به دليل شناختي که در دوران زندان رژيم سابق از گروهکها پيدا کرده بودند، از نظر امام (ره) بهترين گزينه براي به عهده گرفتن اين سمت شناخته شدند.»
در سه دوره مختلف بيش از 10 سال را در زندان سپري کرد و به دليل شکنجههاي آن دوران، چشم چپ ايشان کاملا آسيب ديد و شکستگيهاي کمر، گردن و پاي ايشان تا آخرين روزهاي عمر آزارشان ميداد.
فرزند شهيد لاجوردي توضيح داد: «ايشان اولين کسي بودند که در سال 52 و در زندان به ارتباط سازمان مجاهدين خلق با عوامل رژيم شاهنشاهي پي بردند و روشنگري در مورد اين گروه را آغاز نمودند. منافقين از همان موقع نسبت به ايشان حساس بودند تا اينکه در زماني که ايشان از همه مسووليتهاي حکومتي استعفا داده بود و در بازار تهران به شغل سنتي خود مشغول بود، ايشان را به شهادت رساندند.»
لاجوردي در ادامه، در خصوص ويژگيهاي شخصيتي پدرش گفت: «پدرم سعي ميکرد که مطالعه در خانواده نقش اساسي داشته باشد. سادهزيستي، از ويژگيهاي بارز ايشان بود و با اينکه تمکن مالي خوبي داشتند، سادگي را مبناي زندگي خود قرار داده بودند. بيشتر اوقات با دوچرخه به محل کار خود ميرفتند و هيچگاه اجازه ندادند که ما براي انجام کارهاي شخصي و خانوادگي از اموال دولتي استفاده کنيم.»
وي خاطرنشان کرد: «شهيد لاجوردي احترام فوقالعادهاي براي بانوان قائل بود و در نامههايي که از زندان براي مادر و خواهرم مينوشتند، تاکيد ميکردند که مبادا شما هم جزو خانهنشينان و نظارهگر فعاليت مردان شويد. به ياد ميآورم که قبل از انقلاب، مادر و عمهام، تجمعهاي خانوادههاي زندانيان سياسي را سامان ميدادند.»
فرزند شهيد لاجوردي يادآور شد: «با حضور ايشان جوي عاطفي و معنوي در خانه حکمفرما بود. هرگاه ايشان براي اقامه نماز در منزل بودند، نماز را به جماعت برپا ميکرديم و همواره يکي از توصيههاي ايشان به خانواده اين بود که سعي کنيد با اغنيا کمتر رفت و آمد داشته باشيد.»
لاجوردي در ادامه تاکيد کرد: «پدر پنج بار براي حضور در جبهه اعزام شدند و با توجه به سن و سالشان کارهاي سنگيني مانند ساختن سنگر و خالي کردن جعبه مهمات در خطوط مقدم را به عهده ميگرفتند.»
فرزند شهيد لاجوردي به فعاليتهاي پدرش پس از انقلاب اشاره کرد و گفت: «پدر با توجه خاص به اهداف منافقان که روي احساسات جوانان سرمايهگذاري کرده بودند و با تمسک به فطرت پاک جوانهاي انقلابي، مردم را متوجه ايدههاي التقاطي و ضد فطري سازمان منافقين ميکرد و به دليل نفوذ کلام و قدرت در بحث، باعث ميشد که بسياري به اسلام بازگردند. معتقد بودند که اگر کسي توبه کرد بايد از مواهب توبه بهرهمند شود و اگر کسي به روي نظام اسلحه کشيد به سزاي خود برسد. حتي پس از دستگيري گروه فرقان که بسياري از جمله استاد مطهري را به شهادت رساندند، توبه آنها را پذيرفتند.»
وي در مورد روابط شهيد لاجوردي و امام خميني (ره) گفت: «ايشان بطور کامل مقلد امام (ره) بودند و اين مساله را چه در کلام و چه در عمل اثبات کردند. در نامهاي از امام نيز به اين نکته اشاره شده است که در دوران اوج تهمتها و توهينها به شهيد لاجوردي، هيچکس مانند حاج احمد از ايشان حمايت نکرد.»
حسين لاجوردي در پايان صحبتهاي خود به تاسيس بنياد فرهنگي آموزشي شهيد لاجوردي اشاره کرد و يادآور شد که اين بنياد توسط جمعي از همرزمان و دوستان ايشان در اولين روز شهادتشان راهاندازي شد .
گفتگو با همسر شهيد لاجوردي
- نحوه انتخاب شما براي همسري شهيد لاجوردي چگونه بود؟
ايام عاشورا بود. من کلاس پنجم بودم و بسيار علاقه و تقيد داشتم که در مراسم دهه محرم شرکت کنم . در آنجا با خلوص قلب از خانم ، فاطمه زهرا (س) درخواست کردم که مرا عاقبت به خير کند و هميشه اين احساس را دارم که خانم پاسخ مرا دادند و مرا براي پسرشان انتخاب کردند.
- چه کسي شما را به خانواده ايشان توصيه کرد؟
اقوام حاج آقا که در همسايگي خانم عموي من بودند،گفته بودند که ما براي پسرمان دنبال همسري مي گرديم و خانم عمويم مرا معرفي کرده بودند. بعد که فهميدند کلاس پنجم ابتدايي هستم، گفته بودند که اين عروس کوچک است و پدرم گفتند دخترم کوچک است و صدمه مي خورد و خلاصه مخالفت کردند .يکي دوهفته از اين موضوع گذشت و يک روز صبح پدرم از خواب بيدار شدندو به مادرم گفتند : "من فکر مي کنم در اين ماجرا اشتباه کرده ام.
ديشب خواب ديدم که در حسينيه ارشاد جمعيتي از علما هستند و فردي نوراني روي منبر نشسته اند که من صورتشان را از شدت نور نمي بينم ،ولي پاهايشان را مي ديدم . ايشان اشاره کردند که بيا جلو. من رفتم جلو و آن آقا دست آقاي لاجوردي را گرفتند و گذاشتند در دست من و گفتند از امروز به بعد نسل من با تو يکي شد.
"الحمدالله رب العالمين ،هرچند با سختي هاي فراواني روبرو بوديم ، ولي هميشه شاد بودم و هرگز نشد که خداي ناکرده در دلم احساس کنم که دارم رنج مي برم و ازهر کسي هم که درباره من و زندگيم چنين قضاوتي داشت که دارم رنج مي برم ،ديگر دلم نمي خواست با او معاشرت کنم. احساس مي کردم خداوندبه من هديه اي داده و بايد قدرش را بدانم وشکر کنم.
- شما که مي دانستيد ايشان مشغول مبارزه و فعاليت سياسي است . چگونه با نگرانيهايتان کنار مي آمديد؟
مي دانستم ، اما به روي خود نمي آوردم.احساس مي کنم واقعاً خدا کمک مي کرد. خيلي صبر مي کردم . زهره خانم را هشت ماهه باردار بودم. از حمام برمي گشتم که ديدم دورتادور منزل ، محاصره است . شايد سيزده چهارده سال بيشتر نداشتم . همين طور متعجب بودم .حاج صادق اماني دامادمان بودند و به خاطر ايشان منزل را محاصره کرده بودند. ما هم که در منزل اعلاميه هاي امام و بريده هاي روزنامه ها را داشتيم. با ديدن ماموران خيلي پريشان بودم و يک ختم انعام نذر کردم وگفتم ،"يا باب الحوائج! من مي خواهم که لاجوردي به هنگام زايمان فرزندمان ، در کنارم باشد.
" شب جمعه بود که حاج آقا ساعت 11شب از زندان کميته مشترک ،با سري متورم و در حالي که معلوم بود حسابي شکنجه شده اند، آمدند. جمعه هفته بعد ، زهره خانم به دنيا آمد و ده روز بعد باز خانه را محاصره کردند و حاج آقا را بردند. خانه ما دائماً محاصره مي شد و دائماً حاج آقا را مي گرفتند و مي بردند ، ولي من ته دلم شاد بود ، چون مي دانستم هدف ايشان چيست .
هر وقت مي آمدند مي گفتم و مي خنديدم وشاد بودم و حاج آقا مي گفتند ،"هميشه صداي خنده هاي تو توي گوشم هست و در زندان به من روحيه مي دهد ."بچه ها را هم که مي خواستم ببرم براي ملاقات ، اسم زندان را نمي آوردم و مي گفتم ،" داريم مي رويم باغ پدرجان." به آنجا که مي رسيديم ، بچه ها سنگ برمي داشتند و به در و ديوار زندان مي زدند. مي گفتم چرا اينطور مي کنيد؟" مي گفتند ،" مي خواهيم درو ديوار زندان خراب شود و بيايند بيرون."ته دلم محکم و روشن بود که انقلاب مي شود ، ولي البته نه به اين زودي . مي گفتم نوه نتيجه هايمان انقلاب را مي بينند.
- با اين زندگي پر از خطري که با شهيد لاجوردي داشتيد ، چگونه خود را آرام مي کرديد؟
من فکر مي کنم دعا خيلي در زندگي من تاثير داشت و بسيار به من آرامش مي داد. يک شب خواب ديدم در حرم حضرت رضا (ع) هستم و يک آقاي نوراني بلند بالايي يک چادر زيبا را به من دادند و گفتند،" اين چادر مال شماست."من توي خواب عقب چادرم مي گشتم و ايشان اصرار داشتند که اين چادر مال توست . بالاخره چادر را گرفتم و تازه متوجه شدم که اين شخصيت بزرگوار ، خود حضرت رضا (ع) هستند. عرض کردم ، " آقا !شوهر مرا خيلي زندان مي برند . من تا کي بايد منتظر آمدن ايشان بمانم ؟" آقا فرمودند ، "مي آيد و ديگر بر نمي گردد.
- مهمترين ويژگي ايشان چه بود ؟
محبتي را که به خانواده داشتند ، خوب بلد بودند بروز بدهند . گاهي موقعي که در آشپزخانه ظرف مي شستم ويا کار مي کردم، مي آمدند و اظهار شرمساري مي کردند از اينکه من به قول ايشان اين قدر براي بچه ها و براي ايشان زحمت مي کشم .يا مثلاً اگر منزل مادرم بودم و يک ربع يا يک ساعت ديرتر از ايشان وارد منزل مي شدم ، ايشان مي گفتند،"مادر جانم را هزار سال است که نديده ام." به من مي گفتند مادر جان . هيچ وقت نمي گفتند چرا دير آمدي ؟ با آن تعبير شيرين " دلم براي مادر جانم تنگ شده " با من صحبت مي کردند . اهل اين نبودند که بخواهند تظاهر کنند ، محبتشان را خيلي بروز مي دادند.
- در سالهاي تصدي دادستاني و رياست زندانها که سعايت بعضي از افراد وکم لطفي دوستان و مسئوليتهاي سنگين ، عرصه را برايشان تنگ مي کرد ، شما و ايشان چگونه تحمل مي کرديد ؟
حاج آقا خيلي مقاوم بودند . من همه چيز را توي دلم مي ريختم و بروز نمي دادم . گاهي بي اختيار مي گفتند، "خانم ! من ديشب دو ساعت بيشتر نخوابيده ام. " از بي مهرو محبتي کساني که تصورش را نمي کردند خيلي فشار روي ذهنشان بود .در اين گونه مواقع به شدت کار مي کردند. هيچ وقت هم درباره اين چيزها با کسي صحبت نمي کردند. من يک وقتهايي به بچه ها مي گفتم که پدرجان خيلي تحت فشار هستند .مدتي بود که مي گفتند ، "جدم بيشتر از 63 سال عمر نکردند من چرا بايد بمانم؟"
يک شب خوابي ديدم و زنگ زدم به عاليه خانم ، همسر شهيد مطهري که سکته کرده بودند و گوشي را بر نمي داشتند. آن روز استثنائاً گوشي را برداشتند . به ايشان گفتم ،"خواب ديدم آمده ام منزل شما و آقاي مطهري روي صندلي و افراد خانواده دور ايشان روي زمين نشسته اند. شما گفتيد اگر سئوالي داري از ايشان بپرس ." اول خجالت کشيدم ، ولي بعد من هم رفتم نشستم کنار بقيه و سئوالاتي را پرسيدم. ناگهان متوجه شدم که ديگر آقاي مطهري را نمي بينم .
مي خواستم از خانم مطهري خداحافظي کنم و برگردم خانه که ديدم کيفم کنار دستم نيست ،گفتم ،"يک مقدار پول بدهيد تا من برگردم منزل و براي شما بفرستم ."ايشان يک هزار توماني به من دادند و بعد گفتند "بيا منزل را به تو نشان بدهم ." رفتيم به اتاق اول و ديدم که آقاي مطهري در لباس احرام ، آرام خوابيده اند .بعد نگاه کردم ديدم آقاي لاجوردي هم چند متر آن طرف تر توي لباس احرام خوابيده اند. گفتم ،"خانم مطهري ! من ديگر به پول نيازي ندارم. خيالم از آقاي لاجوردي راحت شد که پيش آقاي مطهري است".
- اين خواب را نزديک به شهادت ايشان ديديد ؟
دو هفته مانده بود. اين خواب را که برايشان تعريف کردم ، ايشان هيچ چيز نگفتند و فقط اشک روي گونه هايشان راه گرفت . دو سه روز مانده به شهادت هم گفتند ،" خانم بگوييد همه بچه ها بيايند که ديدار آخر را هم داشته باشيم." من گفتم ، "حاج آقا !اين حرفها را نزنيد ."گفتند بگوييد بيايند".
- شما دليل هوشمندي و درايت خارق العاده شهيد لاجوردي را در تشخيص جريانات و شناخت افراد در چه مي دانيد؟
به اعتقاد من به خاطر ايمان و تقوايشان بود که خداوند نيروي تشخيص خارق العاده اي را به ايشان داده بود. ايشان سريع و دقيق متوجه اين امور مي شدند. من هميشه از اين تيزهوشي حيرت مي کردم ، ولي همانطور که عرض کردم اين حاصل تقوا و خداترسي ايشان بود . بسيار متواضع بودند. بصيرت بي نظير پدر ،حاصل تقوا بود...
گذري بر خاطرات شهيد لاجوردي
تولد- خانواده
شهيد اسدالله لاجوردي در سال 1314 در جنوب شهر تهران، در خانوادهاي متدين و متعهد ديده به جهان گشود. پدرش مرحوم حاج سيد علي اکبر، فردي مذهبي، و خداخواه بود. شغل پدر؛ چوب فروشي در نزديکي خيابان خاني آباد، در جنوب شهر تهران بود. تعهد و تدين پدر به گونهاي بود که در بين همکاران و دوستانش چهرهاي معتبر و مورد احترام ساخته بود. رعايت مباني و احکام و اخلاق اسلامي در کسب و کار همراه با رسيدگي و کمک به مستمندان و محرومان، در کنار تقيد به عبادات و نماز و دعا و زيارت و توسل به ائمه اطهار عليهم السلام محبوبيت خاصي براي اين انسان پاکدل و ساده زيست و مذهبي ايجاد کرده بود. مادرش زني متدينه بود که در قبال همسر و فرزندان و اداره خانه، با محبت و رعايت فرهنگ اسلام کوشا بود. شهيد لاجوردي در چنين محيطي متولد شد، و پرورش يافت. خفقان شديد رضاخاني، و سرکوب بيرحمانه شعائر ديني توسط وي و ساير مزدوران انگليس در ايران، و مخالفت شديد خانوادههاي متدين با او اولين درسهاي مبارزه را در ذهن اين کودک حساس جا ميداد.
فرار رضاخان، در شهريور 1320، و موج شادي مردمي، در اين پسر 6 ساله احساسات ديني را پديد ميآورد. فعال شدن مراجع تقليد و روحانيت مبارز پس از فروپاشي ديکتاتوري رضاخاني، و حضور مردم متعهد در مبارزه اجتماعي، در سالهاي مدرسه، در شهيد لاجوردي، اثرات خاصي داشت. حرکت اسلامي مرحوم آيت الله کاشاني در رهبري نهضت ملي شدن نفت، و تحرک متشکل و پرشور فدائيان اسلام، جاذبههايي براي شهيد لاجوردي بودند که او را به جهاد و تلاش در راه خدا سوق ميدادند.
گروه شيعيان
آشنايي شهيد لاجوردي با شهيد صادق اماني، او را به گروه شيعيان کشاند. تشکلي سياسي- ديني، که مشي مسلحانه نداشت، ولي سراسر شور و کار فرهنگي و خودسازي و ديگرسازي بود. در اين تشکل شهداي بزرگوار؛ اماني، اسلامي، رجائي، لاجوردي، و برخي ياران ديگر آنها بدون عناوين دهان پر کن، کارگرداني را به عهده داشتند.
صبحهاي جمعه، اين تشکل در محل ساده آن، (سراي نظامي- طبقه دوم- مقابل پارک شهر) جلسه داشت و در اين جلسه احاديث، نهج البلاغه، احکام، مباحث فرهنگي و اصولي اسلام، و مسائل روز و پرسش و پاسخ مطرح ميشد. دوستان گروه شيعيان در امر به معروف و نهي از منکر، بسيار فعال بودند. آنها در روزگاري که تهاجم فرهنگي غرب، توسط غربزدههاي روشنفکر مآب، و تبليغات فريبنده مارکسيسم و حزب توده و شرق زدههاي روشنفکرنما، و ترويج و گسترش فساد، فحشاء و زشتکاريهاي اجتماعي و سياسي و فرهنگي توسط حاکمان مزدور استعمار، سلطه تاريکي را بر اذهان و افکار مردم به ويژه جوانان داشت. در آموزشهاي فرهنگي اسلامي، و در خنثي کردن همه تهاجمات عليه اسلام، خدمات فراواني تقديم کردند. آنان با افراد به بحث و گفتگو برميخاستند، و آنها را به آشنايي با اسلام اصيل دعوت ميکردند. با محبت و صميميت افراد را به جلسه ميآوردند. اينان تعداد قابل توجهي از اين اشخاص را به طرف اسلام جذب کردند، که از بهترين عناصر متدين و متعهد مذهبي شدند.
شهيد لاجوردي از اعضاء برجسته اين گروه بود. به گفته آقاي حاج حسين رحماني: (اعضاء برجسته که واجد شرايط از نظر تقوا و اخلاق و روحيات و تعهد به اصول اسلامي بودند و در جلسات مختلفي که شبانه تشکيل ميشد دو دسته ديگر را آگاهي ميدادند و کم کم آنها را به درجه برجستگي و عضويت ميرساندند.
اين جمعيت، کارهايشان بر پايه امر به معروف و نهي از منکر بود و کارهاي اجتماعي داشتند. اعلاميه ميدادند، و راجع به مضرات مثلاً مشروبات الکلي (که آن روزها از طرف استعمار و دربار ترويج ميشد) با استدلال از قرآن و احاديث و مباني بهداشتي و علمي جزوه ميدادند. در هر هفته، هر فرد از اين جمعيت، گزارشي از کارهايش ارائه ميداد که در اين هفته با چند نفر صحبت کردم، چه کساني را نمازخوان نمودم؛ چند نفر را به ترک کارهاي زشت از قبيل قماربازي و مشروب خواري واداشتم و از اين قبيل ...).
واقعه شوم 28 مرداد 32، و شکست نهضت ملي شدن نفت، و اختلافات شديد بين رهبران نهضت، و افشا شدن روحيات مغاير با مذهب، در عناصر مليگرا و روشنفکر مآب و سلطه سرکوبگر رژيم طاغوت و آمريکايي - انگليسي شاه، موجب گرديد که فعاليت گروه شيعيان محدود گردد. البته اين محدوديت در فعاليتهاي علني اجتماعي بود والا تلاش برادران در جهت خودسازي و ديگرسازي با استفاده از فرصت کم فعاليت علني، عميقتر و گستردهتر شد. جلسات به صورت هيات ديني درآمد. و در مساجد، مثل مسجد شيخ علي، و مسجد جامع آموزشهاي ديني و حوزوي پيگيري شد و اردوهاي تفريحي - پرورشي ادامه يافت.
تولدي دوباره
شهيد لاجوردي در همين زمينه گفته است: «در آن زمان به دليل يک مقدار سرخوردگيهايي که نسبت به مسائل سياسي در من پيش آمده بود و شايد بتوان گفت اين حالت در اکثر مردم به وجود آمده بود و علتش هم اين بود که من مقداري در جريانات وقايع 30 تير، و 28 مرداد بودم و شاهد حرکات جبهه ملي، و عدم هماهنگيشان با مرحوم آيت الله کاشاني، و تضادهاي فيمابين بودم که در اثر آن يک نوع حالت ياس و نااميدي نسبت به مسائل سياسي بر من تحميل شده بود. اما وقتي که مسئله امام مطرح شد واقعاً مثل خورشيدي که تمام زواياي تاريک را روشن ميکند براي من امام اينگونه بود. به طوريکه اصلاً ديد و بينش من نسبت به مسائل سياسي به صورت ديگري درآمده بود. حضور امام در صحنههاي سياسي - اجتماعي براي من تولد جديدي بود و من از زماني خودم را يافتم که با امام ملاقات کردم. »
در فاصله بين 28 مرداد 32 تا سال 41 و آغاز تولدي جديد براي او و اکثر مردم، شهيد لاجوردي و دوستان او به خودسازي پرداختند. آموختن مباني اسلامي و دروس حوزوي با دروس عربي و سپس منطق و دروس سطح، شروع شد تا به سطح عالي رسيد و آن را در محضر مرحوم آيت الله حاج سيد مرتضي لنگرودي، و حجة الاسلام والمسلمين مرحوم حاج سيد علي شاهچراغي ادامه داد.
استعداد بالاي شهيد لاجوردي به او امکان داد که علوم حوزوي را به خوبي فرا گيرد، و آشنايي وي با مسائل سياسي – اجتماعي و فرهنگي، وي را صاحبنظري آشنا به اسلام و مباني اسلام حوزوي ساخت. همين اطلاعات قوي او از اسلام، و مباحثي که با عناصر التقاطي و مرتد، و لامذهب داشت از شهيد لاجوردي شخصيتي قوي، آگاه و مسلط پديد آورد. شهيد لاجوردي همراه برادرش حاج سيد مرتضي لاجوردي با تسلط بر اطلاعات اسلامي، خود به آموزش علوم حوزوي به ساير برادران رو آوردند. حضور آيت الله شهيد مطهري در تهران و ارائه ديدگاههاي اصيل و عميق از اسلام ناب محمدي به شهيد لاجوردي و دوستان کمک کرد تا بر مباحث اجتماعي- سياسي اسلام بيشتر مسلط شوند و التقاط ها را بشناسند به حدي که شهيد لاجوردي نظريات مهندس بازرگان که آن روزها خيلي مطرح بود را به خوبي نقد کرد و اشکالات غربزدگي او را در مفاهيم اسلامي مطرح ساخت. شهيد لاجوردي در اين زمان، روزها در مغازه پدرش کار ميکرد و شبها ميآموخت و آموزش ميداد، و در برنامههاي هيات و پرورشي نيز شرکت فعال داشت. ازدواج خواهر شهيد لاجوردي با شهيد حاج صادق اماني، در اين ايام، بر استحکام اصول اخلاقي و اصولي اسلام در دو خانواده افزود.
شروع نهضت امام
در فروردين 1340 مرحوم آيت الله العظمي بروجردي، و در اسفند همين سال مرحوم آيت الله کاشاني دار فاني را وداع گفتند. استکبار آمريکا و انگليس در صدد برآمدند که با از بين رفتن تمرکز مرجعيت، و تعدد مراجع، و استحکام سلطه رژيم طاغوتي شاه، برنامه ديرينه از بين بردن اسلام در ايران را اجرا نمايند. طبق معمول استعمارگران فريبکار غربي، اين برنامه را تحت عناوين آزاد زنان، و آزاد مردان، و حق راي به زنها، و اصلاحات ارضي و نجات دهقانان از به اصطلاح خودشان فئودالها، و سهيم کردن کارگران در سود کارخانجات، و گسترش دانش در روستاها توسط سپاه دانش و ملي کردن جنگلها شروع کردند. اما در پشت پرده اين عناوين جالب، برنامه ريشه کن کردن اسلام، و جايگزيني ملي گرايي آن هم از نوع غرب پسند، و به پوچي کشاندن زنان ايراني، و گسترش فساد و بي بند و باري در روستاها براي اين که روستاها را از فرهنگ اصيل خود بيگانه سازند. و نابود کردن استقلال کشاورزي و کارهاي توليدي ايران در دست اجرا قرار گرفت. امام خميني پس از پايان موفقيت آميز مبارزه انجمنهاي ايالتي و ولايتي در تحليلي عميق فرمودند: اينها از چهل و چند سال پش از اين ... اين نقشه را داشتند، منتهي با بودن ايشان (مرحوم بروجردي) ميديدند که مفسده دارد اگر بخواهند کارهايي انجام دهند. بعد از اين که ايشان تشريف بردند به جوار رحمت حق تعالي، از همان اول شروع کردند. اينها از همان وقت براي نابودي روحانيت و به دنبالش براي نابودي اسلام و نفع رساندن به اسرائيل نقشه کشيدند.
امام خميني (ره) بپا خاست و مراجع تقليد و علماي بزرگ را دعوت کرد، و خطرات آينده را در مورد اسلام و استقلال و آزادي کشور گوشزد نمود و روحانيت اسلام تصميم به مقابله با برنامههاي آمريکايي و انگليسي شاه گرفت. امام نداي استنصار دين را سر داد و تودههاي متدين مردم به آن صادقانه لبيک گفتند که در اين ميان تشکل اسلامي، موتلفه اسلامي، نقش ويژهاي را ايفا کرد.
تشکيل موتلفه اسلامي
در جريان نهضت دو ماهه در فتنه انجمنهاي ايالتي و ولايتي (14 مهر 1341 تا 9 آذر 1341) شهيد لاجوردي و ياران، فعاليت بسيار پر ارزشي را داشتند. ارتباط با امام و مراجع ديگر، و علماء و چاپ و پخش اعلاميهها و بيانيهها، و گردآوري مردم و برگزاري مراسم، و تماس با عناصر ذينفوذ اجتماعي، و سفر به قم و انجام راه پيمائي از جمله اين فعاليتها بود. حرکت عمومي امام و روحانيت و فعاليت علني و شديد ياران - که آن موقع نام موتلفه اسلامي را نداشتند - ترس و وحشتي که پس از سرکوب شديد پس از کودتاي 28 مرداد 32 بر مردم حاکم شده بود از بين برد. در اين رابطه ياران لاجوردي، که به نام گروه مسجد شيخ علي ناميده شدند و ياران ديگر که به نام گروه مسجد امين الدوله نام يافته بودند و گروه اصفهانيها اينها آغازگران مردمي نهضت خميني بودند.
مجموعههاي ارتباطي آنها در اين زمان خيلي به کار آمد. و پشتيباني تشکيلاتي، سياسي، اعتقادي و اقتصادي آنها از امام و مراجع، و طراحي و عمليات آنها صداي امام و مراجع و روحانيت را در تودههاي مردم گسترده کرد و فريبهاي رژيم و مقابله طاغوت را به شکستهاي پي در پي کشاند. نصب اعلاميههاي امام و مراجع و علماء و نخبگان جامعه بر در و ديوار، و گرفتن امضاء از عناصر متنفذ و پرداخت هزينه آنها، امکانات ادامه مبارزه را بهتر کرد. بزرگترين مراسم در روز پنج شنبه 7 آذر 1341 در مسجد حاج سيد عزيزالله – در بازار تهران - برگزار شد و ورقه کوچکي که توسط برادران تهيه و چاپ و توزيع شد پشت رژيم طاغوت را لرزاند. در اين ورقه نوشته بود: ما فردا با وضو و غسل به مسجد سيد عزيزالله ميرويم شايد توفيق يابيم به لقاء پروردگار بشتابيم. اين نوشته که رژيم را بدون صراحت، به همه چيز تهديد کرده بود رژيم را وحشتزده کرد و همزماني برگزاري مراسم در مسجد وکيل شيراز، مسجد گوهرشاد مشهد، مسجد امام قم و در يکي از مساجد تبريز، طاغوتيان را به گستردگي مرتبط مقابله با شاه آشنا کرد.
عکس لاجوردي
شهيد لاجوردي درباره اين مراسم و جريان جالبي که پس از آن اتفاق افتاد گفته است: متاسفانه جلوي منزل شريعتمداري که بوديم از بالاي بام منزل ايشان عکاسي مشغول عکسبرداري بود که اين مسئله به نظر ما مشکوک آمد و فرداي آن روز که ما به يک عکاسي رفتيم و بچه ها مي خواستند بعضي عکسها را نگاه کنند عکس امام را هم داشت اتفاقاً يکي از برادران عکسهايي را ديد که بالاي سر افرادي با دايره مشخص شده است و با کمي دقت معلوم شد که اين افراد چند نفر از برادران فعال ما هستند که بالاي سرشان دايره کشيده اند. اين مسئله آن روز براي ما خيلي اهميت داشت که به هر وسيله اي که بود عکسها را همراه فيلم آن از طرف گرفتيم. ولي براي ما مجهول ماند که آيا آن عکاس با ساواک رابطه داشت يا نه؟ و چون کارهايمان سخت متراکم بود فرصت نيافتيم که در مورد عکاس تحقيق نمائيم. البته رابطه اين عکاس و بالاي بام منزل شريعتمداري بودن، در آينده براي دوستان کشف شد و فهميدند شيخ غلامرضا که پيشکار ايشان بود ساواکي بوده است. يکي از کساني که بالاي سرش دايره کشيده بودند خود شهيد لاجوردي بود. شهيد لاجوردي با دو سه نفر ديگر از برادران آن شب و فرداي آن روز براي اداره کارهاي بعدي در قم ماندند. روز شنبه 10/9/41 به تهران بازگشتند. زيرا دولت شاه عقب نشيني کرد و در روزنامه ها که همه در اختيار دولت طاغوت بود نوشت: به تصويب هيات دولت تصويب نامه 14/7/41 مربوط به لايحه انجمنهاي ايالتي و ولايتي، قابل اجرا نخواهد بود و بدين ترتيب اولين پيروزي نهضت امام خميني بدست آمد و موجب دلگرمي و تشويق تودههاي مردم متدين گرديد. در اين نهضت که حدوداً دو ماه طول کشيد فقط روحانيت و متدينين حضور داشتند و گروهها و احزاب سياسي آن روزگار از ملي گراها و نهضت آزادي ها حضوري نداشتند.
امام خميني در پايان اين مرحله از نهضت اعلاميه اي دادند و ضمن تشکر از عموم مسلمانان، متذکر شدند: مسلمين بايد بيش از پيش بيدار و هوشيار بوده مراقب اوضاع خود و مصالح اسلام باشند و صفوف خود را فشردهتر کنند که اگر خداي نخواسته، دستهاي ناپاکي بسوي مقدسات آنها دراز شود قطع نمايند. امام در 11 آذر، سخنراني تحليلي بسيار مهمي ايراد فرمودند و در آن نفي روشهاي مبارزات غربزده بر اساس قانون اساسي مشروطه و به اصطلاح پارلماني را فرمودند که اين روش مربوط به احزاب و گروههاي سياسي غربگرا و يا در نهاني همراه با استعمار بود و امام راه مبارزه بر مبناي اسلام و قرآن را نشان دادند، و صراحتاً فرمودند مردم منتظرند که کي باشد که اينها (مقصود رژيم شاه) از بين بروند. و فرمودند: هر چه پيش بيايد ... اگر به ضرر شما بود بايد شکست روحي نخوريد، شکست ظاهري مهم نيست ... کسي که رابطه با خدا دارد ... شکست ندارد.... اگر جايي به ضرر شما تمام شد قلبتان محکم باشد، تا آخرين نفرتان بايستيد ... انسان موحد، انسان مسلم، انسان متصل به خدا، شکست نمي خورد ... و اگر به نفع شما تمام شد دست و پاي خود را گم نکنيد و پا از گليم خود فراتر ننهيد ... محکم باشيد.
حفظ ارتباط با امام
پس از پايان اين ماجرا و رهنمودهاي امام خميني برادران، ارتباط خود را با امام حفظ کردند. آقاي عسگر اولادي گفته است: (شايد يک يا دو هفته بعد از الغاء تصويب نامه، به صورت جمعي خدمت امام رفتيم و ايشان فرمودند «اينها مي خواستند آزمايش کنند ببينند در مورد الغاء اسلام چه نيرويي در مقابلشان هست اينها آزمايش خودشان را کردند. اينها دارند خودشان را آماده مي کنند براي يک يورش و حمله تازه لذا ارتباط خودتان را مستحکم کنيد و آمادگي خودتان را بيافزائيد) شهيد اسلامي در اين باره گفته است: «هفته بعد از لغو تصويب نامه خدمت امام آمديم، عرض کرديم رفقاي ما آماده اند براي ادامه مبارزه حتي تا آنجا که اگر لازم باشد و امر بکنيد، به خودشان بمب ببندند و زير ماشين شاه بروند و آن را منفجر کنند. امام فرمودند نه به آنجاها نمي رسد،شما اينجا بيائيد تا اگر کاري باشد ارجاع کنيم. ما هم قرار گذاشتيم هر هفته يکي دو نفرمان خدمت ايشان برسيم. اين مسئله براي ما مبدا کار تشکيلاتي شد که گروهي کار کنيم. شهيد لاجوردي هم از جمله همان افراد بود که به محضر امام مي رفت.
ويژگيهاي موتلفه
موتلفه اسلامي تشکلي بود که تا آن زمان در تاريخ معاصر ايران نمونه اي ديگر نداشت. اين تشکل با انگيزه الهي و نيت خدايي، براي انجام وظيفه شرعي، و کسب رضوان خداوند و ياري دين و پاسداري از ارزشهاي عاشورايي تشکيل شده بود و مي خواست کشور و ملت، تحت حاکميت عدل اسلامي به سعادت دنيا و آخرت برسند و آزاد و آباد و مستقل خود حاکميت بر خود داشته باشند و جامعه نمونه اسلامي را به جهانيان ارائه دهند. بر همين اساس بود که آنها نظر مرجع تقليد و ولي فقيه زمان را حجت شرعي اعمال خويش و حرکت در تشکيلات مي دانستند و براي رعايت مقررات شرعيه، و انطباق برنامه ها و کارهاي خويش شوراي روحانيتي را تشکيل دادند که با اذن امام خميني اعضاي آن انتخاب شدند. شهيد آيت الله مطهري، شهيد آيت الله بهشتي، حضرت آيت الله انواري و مرحوم حجت الاسلام والمسلمين مولائي اعضاي اين شوراي روحانيت بودند. شهيد بهشتي در اين باره گفته اند:
شوراي روحانيت موتلفه اسلامي، مسئوليت داشت که در مسائل اسلامي و در مسائل سياسي و در چيزهايي که اجازه حاکم شرع مي خواهد و همچنين در توجيه فکري و ايدئولوژيک نهضت، افراد را راهنمايي کند. اين تشکيلات مانند احزاب غير اسلامي، براي کسب قدرت پديد نيامد بلکه براي خدمت به اسلام و ولايت و ملت اسلام شکل گرفت و حزب براي اعضاي اين تحزب الهي، ابزار خدمت به مکتب و مردم بود نه براي اين که ابزار قدرت و مقام يابي سران شود. لذا در اين تشکل خدا و ايمان و شور جهاد و شهادت و برادري و صفا و صميميت موج مي زد و صداقت و اخلاص امثال لاجوردي و شهدا موجب مي شد که با عنايت خداوند متعال ناخالصي ها در اين تشکل، از افراد زدوده شود و حرکت مخلصانه الهي تداوم يابد. موتلفه اسلامي همواره از تبليغات خود و بزرگنمايي هاي مرسوم در احزاب جهان، بشدت پرهيز مي کرد و خدمت بي سرو صدا را بر هياهوي تبليغاتي سياسي ترجيح مي داد همانطور که شهيد لاجوردي اين شيوه را داشت.
اساسنامه و مرامنامه اوليه موتلفه توسط شهيد اسلامي، و آقاي شفيق تهيه و به شهيد آيت الله دکتر بهشتي داده شد و ايشان آن را به مشورت اعضاي موثر و موسس جمعيت گذاشتند و پس از استماع نظريات آنها و اصلاح هاي لازم، آن را تدوين نهايي کردند و در آن اصل تقيه را به گونه اي رعايت فرمودند که پس از افتادن آن به دست ساواک، هيچ بهانه اي نتوانست از آن به دست آورد. شهيد لاجوردي از موسسين موتلفه اسلامي و عضو موثر شوراي مرکزي آن بود. وي در تمام سال 42 و 43 در همه فعاليتهاي موتلفه نقش اساسي داشت. در جريان برنامه هاي محرم سال 1342 خورشيدي، که در حقيقت با انبوه بيشمار شرکت کنندگان در راهپيمايي عاشورا، ادعاهاي شاه درباره رفراندوم و راي مردم و راي چهار هزار و خرده اي مخالفان که رژيم اعلام کرده بود باطل گشت و همچنين در جريان قيام مردمي و اسلامي 15 خرداد و مراسمهاي بزرگداشت آن و تعطيل سراسري در هفتم شهداي 15 خرداد 42 و مهاجرت مراجع و علماي شهرها به تهران، و تعطيل هاي بازارها و خيابانها، و تحريم انتخابات و مجلس فرمايشي دوره 21 شاه، فعاليت هاي دوران محصور بودن امام خميني، آزادي ايشان، جريانات قم و جشن مدرسه فيضيه، راهپيمايي در عاشوراي سال 1343 خورشيدي، در مقابله با کاپيتولاسيون آمريکايي شاه، و خلاصه در همه صحنه هاي مبارزه عليه شاه و استکبار، شهيد لاجوردي نقش موثري را در جمع ياران داشت.
دستگيري اول
با اعدام منصور، گروه جهاد مسلح موتلفه اسلامي گرفتار شد. شهيد حاج صادق اماني که شوهر خواهر آقاي لاجوردي بود به همراه شهدا بخارائي، نيک نژاد، هرندي در سحرگاه 26 خرداد توسط رژيم شاه شهيد شدند. شهيد عراقي و آقاي حاج هاشم اماني با يک درجه تخفيف به حبس ابد محکوميت يافتند. آقاي عسگر اولادي و آقاي حاج ابوالفضل حاج حيدري و دو نفر ديگر به حبس ابد، آيت الله انواري به 15 سال، آقاي حاج احمد شهاب به 10 سال و يک نفر به 5 سال محکوم شدند. شهيد لاجوردي در اين رابطه به همراه برادرش حاج سيد مرتضي لاجوردي دستگير شدند اما اعتراف نکردند، و پس از تحمل آزار و اذيت، آزاد شدند. اما شهيد لاجوردي دوباره همراه جناح سياسي موتلفه اسلامي در اسفند 43 دستگير گرديد.
دستگيري دوم
با دستگيري بخشي از کارگردانان موتلفه اسلامي در بخش سياسي در اسفند 43 (حدود سي نفر) شهيد لاجوردي نيز دستگير شد و در قزل قلعه که زندان مخوف و شکنجه گاه ساواک شاه بود مانند بقيه ياران تحت شکنجه قرار گرفت. شهيد لاجوردي در اين زندان نيز مقاومت خوبي نشان داد و عليرغم همه فشارها و شکنجه ها اعتراف قابل توجهي نداشت. 57 روز انفرادي در قزل قلعه، و سپس 67 روز انفرادي در زندان بسيار سخت عشرت آباد، جز افزايش روحيه مقاومت در وي و اکثر ياران اثري
«به قرآن و نهج البلاغه علاقه وافر دارم.» تعصب شديد سيد در عدم بازگويي فعاليتها موجب تشديد مجازاتش تا 18 سال گشت.
اين دوره همزمان با تغيير ايدئولوژي سازمان منافقين بود و لاجوردي اولين فردي به شمار رفت که انحراف آنان را اعلام نمود. به همين دليل در زندان نيز توسط مجاهدين خلق بايکوت شد که از آن زمان به عنوان «زندان در زندان» ياد مي کنند. سرانجام در تاريخ 27/5/56 از زندان آزاد گشت اما مدتي بعد به ساواک احضار شد. لاجوردي در روزهاي اوج انقلاب در کميته استقبال از امام (ره) به فعاليت پرداخت و پس از پيروزي انقلاب مسئوليت دادستاني انقلاب اسلامي را بر عهده گرفت اما مدتي بعد رياست سازمان زندانها و اقدامات تأميني و تربيتي به او سپرده شد.
ايجاد کارگاههاي مختلف در زندان و از بين بردن بي سوادي در ميان زندانيان از تلاشهاي بي دريغ او در طول سالهاي حضورش در خدمت نظام بوده است. وي در هنگام حمله ناجوانمردانه رژيم بعثي به کشور عزيزمان بارها خاضعانه به جبهه رفت و در کنار رزمندگان همچون يک بسيجي مخلص به دفاع از مرزهاي ميهن اسلامي پرداخت.
لاجوردي پس از مدتي از خدمت در سازمان زندانها استعفا داد و به کار در بازار تهران مشغول شد و بار ديگر بازار، شاهد حضور مردي گشت که از ابتدا دل به دنيا و تعلقاتش نبسته بود. سرانجام اين عاشق دلباخته و شير خدا در تاريخ 1/6/77 در بازار جعفري تهران به دست منافقان کوردل به شهادت رسيد و عاشقانه به سوي معبود شتافت. پيکر آسماني اش را در مرقد 72 تن در بهشت زهرا به خاک سپردند.
«خدايا! تو شاهدي چندين بار به عناوين مختلف، خطر منافقان انقلاب را، همانها که التقاط سراسر وجودشان را و همه ذهن و باورشان را پر کرده است و همانها که رياکارانه براي رسيدن به مقصودشان، دستمال ابريشمي بزرگي به بزرگي مجمعالاضداد را به دست گرفتهاند و همانها که رجايي و باهنر را ميکشند و هم به سوگشان مينشينند... به مسوولان گوشزد کردهام، ولي نميدانم چرا...»
اين بخشي از وصيتنامه شهيد سيداسدالله لاجوردي است که در روز اول شهريور 1377 توسط عوامل گروهک تروريستي منافقين در بازار تهران به شهادت رسيد.
وي در سال بحراني 1360 و در اوج فعاليتهاي تروريستي گروهکهاي منافق و معاند با نظام، مسووليت دادستاني انقلاب اسلامي تهران را بر عهده گرفت و مدتي بعد رياست سازمان زندانها و اقدامات تأميني و تربيتي به او سپرده شد. لاجوردي پس از مدتي از رياست سازمان زندانها استعفا داد و به کار در بازار تهران مشغول شد.
سيدحسين لاجوردي، فرزند شهيد اسدالله لاجوردي در گفتوگو يي به شرح خاطراتي از همراهي با پدر پرداخت.
وي ميگويد: «پدرم به هيچ کاري به اندازه مطالعه و تحقيق اهميت نميداد. در کتاب اسناد ساواک نيز در مورد ايشان نوشته شده که بعد از بهبودي مختصر شکنجههاي دوران زندان، مطالعه و تحقيق در قرآن و نهجالبلاغه را آغاز ميکرد، بطوري که در زندانهاي شاه تا رسيدن به سطح اجتهاد مطالعه کرد.»
لاجوردي يادآور شد: «شهيد لاجوردي در سال 1341 با امام خميني (ره)آشنا شد و پس از آن در سه دوره مختلف بيش از 10 سال را در زندان سپري کرد و به دليل شکنجههاي آن دوران، چشم چپ ايشان کاملا آسيب ديد و شکستگيهاي کمر، گردن و پاي ايشان تا آخرين روزهاي عمر آزارشان ميداد. در اسناد ساواک ذکر شده که هرچه ايشان را بيشتر شکنجه ميدادند، آبديدهتر ميشد و نسبت به اهداف مبارزات خود راسختر.»
حسين لاجوردي خاطرنشان کرد: «امام (ره) از ايشان به عنوان يک انسان ژرفنگر و خستگيناپذير در قبل و بعد از انقلاب ياد کردهاند و در بين دوستان و همرزمان خود به عنوان مرد پولادين شناخته شده بودند.»
وي ادامه داد: «همزمان با پيروزي انقلاب، پدر از زندان آزاد و همراه با ديگر مبارزان در مسووليتهاي مختلفي مشغول به کار شد. در همان ابتدا براي مشايعت امام (ره) به منظور بازگشت به ايران، به پاريس رفتند. پس از آن نيز همواره در خدمت حضرت امام بود تا اينکه با نظر ايشان، در سال 1360 مسووليت دادستاني انقلاب اسلامي تهران را بر عهده گرفت. البته بايد اين نکته را در نظر گرفت که سال 60 سالي بود که در تهران روزانه حدود 30 ترور موفق انجام ميشد. بطوري که هر کس عکس حضرت امام (ره) را همراه داشت، ترور ميشد و ناامني مطلق حکمفرما بود. شهيد لاجوردي به دليل شناختي که در دوران زندان رژيم سابق از گروهکها پيدا کرده بودند، از نظر امام (ره) بهترين گزينه براي به عهده گرفتن اين سمت شناخته شدند.»
در سه دوره مختلف بيش از 10 سال را در زندان سپري کرد و به دليل شکنجههاي آن دوران، چشم چپ ايشان کاملا آسيب ديد و شکستگيهاي کمر، گردن و پاي ايشان تا آخرين روزهاي عمر آزارشان ميداد.
فرزند شهيد لاجوردي توضيح داد: «ايشان اولين کسي بودند که در سال 52 و در زندان به ارتباط سازمان مجاهدين خلق با عوامل رژيم شاهنشاهي پي بردند و روشنگري در مورد اين گروه را آغاز نمودند. منافقين از همان موقع نسبت به ايشان حساس بودند تا اينکه در زماني که ايشان از همه مسووليتهاي حکومتي استعفا داده بود و در بازار تهران به شغل سنتي خود مشغول بود، ايشان را به شهادت رساندند.»
لاجوردي در ادامه، در خصوص ويژگيهاي شخصيتي پدرش گفت: «پدرم سعي ميکرد که مطالعه در خانواده نقش اساسي داشته باشد. سادهزيستي، از ويژگيهاي بارز ايشان بود و با اينکه تمکن مالي خوبي داشتند، سادگي را مبناي زندگي خود قرار داده بودند. بيشتر اوقات با دوچرخه به محل کار خود ميرفتند و هيچگاه اجازه ندادند که ما براي انجام کارهاي شخصي و خانوادگي از اموال دولتي استفاده کنيم.»
وي خاطرنشان کرد: «شهيد لاجوردي احترام فوقالعادهاي براي بانوان قائل بود و در نامههايي که از زندان براي مادر و خواهرم مينوشتند، تاکيد ميکردند که مبادا شما هم جزو خانهنشينان و نظارهگر فعاليت مردان شويد. به ياد ميآورم که قبل از انقلاب، مادر و عمهام، تجمعهاي خانوادههاي زندانيان سياسي را سامان ميدادند.»
فرزند شهيد لاجوردي يادآور شد: «با حضور ايشان جوي عاطفي و معنوي در خانه حکمفرما بود. هرگاه ايشان براي اقامه نماز در منزل بودند، نماز را به جماعت برپا ميکرديم و همواره يکي از توصيههاي ايشان به خانواده اين بود که سعي کنيد با اغنيا کمتر رفت و آمد داشته باشيد.»
لاجوردي در ادامه تاکيد کرد: «پدر پنج بار براي حضور در جبهه اعزام شدند و با توجه به سن و سالشان کارهاي سنگيني مانند ساختن سنگر و خالي کردن جعبه مهمات در خطوط مقدم را به عهده ميگرفتند.»
فرزند شهيد لاجوردي به فعاليتهاي پدرش پس از انقلاب اشاره کرد و گفت: «پدر با توجه خاص به اهداف منافقان که روي احساسات جوانان سرمايهگذاري کرده بودند و با تمسک به فطرت پاک جوانهاي انقلابي، مردم را متوجه ايدههاي التقاطي و ضد فطري سازمان منافقين ميکرد و به دليل نفوذ کلام و قدرت در بحث، باعث ميشد که بسياري به اسلام بازگردند. معتقد بودند که اگر کسي توبه کرد بايد از مواهب توبه بهرهمند شود و اگر کسي به روي نظام اسلحه کشيد به سزاي خود برسد. حتي پس از دستگيري گروه فرقان که بسياري از جمله استاد مطهري را به شهادت رساندند، توبه آنها را پذيرفتند.»
وي در مورد روابط شهيد لاجوردي و امام خميني (ره) گفت: «ايشان بطور کامل مقلد امام (ره) بودند و اين مساله را چه در کلام و چه در عمل اثبات کردند. در نامهاي از امام نيز به اين نکته اشاره شده است که در دوران اوج تهمتها و توهينها به شهيد لاجوردي، هيچکس مانند حاج احمد از ايشان حمايت نکرد.»
حسين لاجوردي در پايان صحبتهاي خود به تاسيس بنياد فرهنگي آموزشي شهيد لاجوردي اشاره کرد و يادآور شد که اين بنياد توسط جمعي از همرزمان و دوستان ايشان در اولين روز شهادتشان راهاندازي شد .
گفتگو با همسر شهيد لاجوردي
- نحوه انتخاب شما براي همسري شهيد لاجوردي چگونه بود؟
ايام عاشورا بود. من کلاس پنجم بودم و بسيار علاقه و تقيد داشتم که در مراسم دهه محرم شرکت کنم . در آنجا با خلوص قلب از خانم ، فاطمه زهرا (س) درخواست کردم که مرا عاقبت به خير کند و هميشه اين احساس را دارم که خانم پاسخ مرا دادند و مرا براي پسرشان انتخاب کردند.
- چه کسي شما را به خانواده ايشان توصيه کرد؟
اقوام حاج آقا که در همسايگي خانم عموي من بودند،گفته بودند که ما براي پسرمان دنبال همسري مي گرديم و خانم عمويم مرا معرفي کرده بودند. بعد که فهميدند کلاس پنجم ابتدايي هستم، گفته بودند که اين عروس کوچک است و پدرم گفتند دخترم کوچک است و صدمه مي خورد و خلاصه مخالفت کردند .يکي دوهفته از اين موضوع گذشت و يک روز صبح پدرم از خواب بيدار شدندو به مادرم گفتند : "من فکر مي کنم در اين ماجرا اشتباه کرده ام.
ديشب خواب ديدم که در حسينيه ارشاد جمعيتي از علما هستند و فردي نوراني روي منبر نشسته اند که من صورتشان را از شدت نور نمي بينم ،ولي پاهايشان را مي ديدم . ايشان اشاره کردند که بيا جلو. من رفتم جلو و آن آقا دست آقاي لاجوردي را گرفتند و گذاشتند در دست من و گفتند از امروز به بعد نسل من با تو يکي شد.
"الحمدالله رب العالمين ،هرچند با سختي هاي فراواني روبرو بوديم ، ولي هميشه شاد بودم و هرگز نشد که خداي ناکرده در دلم احساس کنم که دارم رنج مي برم و ازهر کسي هم که درباره من و زندگيم چنين قضاوتي داشت که دارم رنج مي برم ،ديگر دلم نمي خواست با او معاشرت کنم. احساس مي کردم خداوندبه من هديه اي داده و بايد قدرش را بدانم وشکر کنم.
- شما که مي دانستيد ايشان مشغول مبارزه و فعاليت سياسي است . چگونه با نگرانيهايتان کنار مي آمديد؟
مي دانستم ، اما به روي خود نمي آوردم.احساس مي کنم واقعاً خدا کمک مي کرد. خيلي صبر مي کردم . زهره خانم را هشت ماهه باردار بودم. از حمام برمي گشتم که ديدم دورتادور منزل ، محاصره است . شايد سيزده چهارده سال بيشتر نداشتم . همين طور متعجب بودم .حاج صادق اماني دامادمان بودند و به خاطر ايشان منزل را محاصره کرده بودند. ما هم که در منزل اعلاميه هاي امام و بريده هاي روزنامه ها را داشتيم. با ديدن ماموران خيلي پريشان بودم و يک ختم انعام نذر کردم وگفتم ،"يا باب الحوائج! من مي خواهم که لاجوردي به هنگام زايمان فرزندمان ، در کنارم باشد.
" شب جمعه بود که حاج آقا ساعت 11شب از زندان کميته مشترک ،با سري متورم و در حالي که معلوم بود حسابي شکنجه شده اند، آمدند. جمعه هفته بعد ، زهره خانم به دنيا آمد و ده روز بعد باز خانه را محاصره کردند و حاج آقا را بردند. خانه ما دائماً محاصره مي شد و دائماً حاج آقا را مي گرفتند و مي بردند ، ولي من ته دلم شاد بود ، چون مي دانستم هدف ايشان چيست .
هر وقت مي آمدند مي گفتم و مي خنديدم وشاد بودم و حاج آقا مي گفتند ،"هميشه صداي خنده هاي تو توي گوشم هست و در زندان به من روحيه مي دهد ."بچه ها را هم که مي خواستم ببرم براي ملاقات ، اسم زندان را نمي آوردم و مي گفتم ،" داريم مي رويم باغ پدرجان." به آنجا که مي رسيديم ، بچه ها سنگ برمي داشتند و به در و ديوار زندان مي زدند. مي گفتم چرا اينطور مي کنيد؟" مي گفتند ،" مي خواهيم درو ديوار زندان خراب شود و بيايند بيرون."ته دلم محکم و روشن بود که انقلاب مي شود ، ولي البته نه به اين زودي . مي گفتم نوه نتيجه هايمان انقلاب را مي بينند.
- با اين زندگي پر از خطري که با شهيد لاجوردي داشتيد ، چگونه خود را آرام مي کرديد؟
من فکر مي کنم دعا خيلي در زندگي من تاثير داشت و بسيار به من آرامش مي داد. يک شب خواب ديدم در حرم حضرت رضا (ع) هستم و يک آقاي نوراني بلند بالايي يک چادر زيبا را به من دادند و گفتند،" اين چادر مال شماست."من توي خواب عقب چادرم مي گشتم و ايشان اصرار داشتند که اين چادر مال توست . بالاخره چادر را گرفتم و تازه متوجه شدم که اين شخصيت بزرگوار ، خود حضرت رضا (ع) هستند. عرض کردم ، " آقا !شوهر مرا خيلي زندان مي برند . من تا کي بايد منتظر آمدن ايشان بمانم ؟" آقا فرمودند ، "مي آيد و ديگر بر نمي گردد.
- مهمترين ويژگي ايشان چه بود ؟
محبتي را که به خانواده داشتند ، خوب بلد بودند بروز بدهند . گاهي موقعي که در آشپزخانه ظرف مي شستم ويا کار مي کردم، مي آمدند و اظهار شرمساري مي کردند از اينکه من به قول ايشان اين قدر براي بچه ها و براي ايشان زحمت مي کشم .يا مثلاً اگر منزل مادرم بودم و يک ربع يا يک ساعت ديرتر از ايشان وارد منزل مي شدم ، ايشان مي گفتند،"مادر جانم را هزار سال است که نديده ام." به من مي گفتند مادر جان . هيچ وقت نمي گفتند چرا دير آمدي ؟ با آن تعبير شيرين " دلم براي مادر جانم تنگ شده " با من صحبت مي کردند . اهل اين نبودند که بخواهند تظاهر کنند ، محبتشان را خيلي بروز مي دادند.
- در سالهاي تصدي دادستاني و رياست زندانها که سعايت بعضي از افراد وکم لطفي دوستان و مسئوليتهاي سنگين ، عرصه را برايشان تنگ مي کرد ، شما و ايشان چگونه تحمل مي کرديد ؟
حاج آقا خيلي مقاوم بودند . من همه چيز را توي دلم مي ريختم و بروز نمي دادم . گاهي بي اختيار مي گفتند، "خانم ! من ديشب دو ساعت بيشتر نخوابيده ام. " از بي مهرو محبتي کساني که تصورش را نمي کردند خيلي فشار روي ذهنشان بود .در اين گونه مواقع به شدت کار مي کردند. هيچ وقت هم درباره اين چيزها با کسي صحبت نمي کردند. من يک وقتهايي به بچه ها مي گفتم که پدرجان خيلي تحت فشار هستند .مدتي بود که مي گفتند ، "جدم بيشتر از 63 سال عمر نکردند من چرا بايد بمانم؟"
يک شب خوابي ديدم و زنگ زدم به عاليه خانم ، همسر شهيد مطهري که سکته کرده بودند و گوشي را بر نمي داشتند. آن روز استثنائاً گوشي را برداشتند . به ايشان گفتم ،"خواب ديدم آمده ام منزل شما و آقاي مطهري روي صندلي و افراد خانواده دور ايشان روي زمين نشسته اند. شما گفتيد اگر سئوالي داري از ايشان بپرس ." اول خجالت کشيدم ، ولي بعد من هم رفتم نشستم کنار بقيه و سئوالاتي را پرسيدم. ناگهان متوجه شدم که ديگر آقاي مطهري را نمي بينم .
مي خواستم از خانم مطهري خداحافظي کنم و برگردم خانه که ديدم کيفم کنار دستم نيست ،گفتم ،"يک مقدار پول بدهيد تا من برگردم منزل و براي شما بفرستم ."ايشان يک هزار توماني به من دادند و بعد گفتند "بيا منزل را به تو نشان بدهم ." رفتيم به اتاق اول و ديدم که آقاي مطهري در لباس احرام ، آرام خوابيده اند .بعد نگاه کردم ديدم آقاي لاجوردي هم چند متر آن طرف تر توي لباس احرام خوابيده اند. گفتم ،"خانم مطهري ! من ديگر به پول نيازي ندارم. خيالم از آقاي لاجوردي راحت شد که پيش آقاي مطهري است".
- اين خواب را نزديک به شهادت ايشان ديديد ؟
دو هفته مانده بود. اين خواب را که برايشان تعريف کردم ، ايشان هيچ چيز نگفتند و فقط اشک روي گونه هايشان راه گرفت . دو سه روز مانده به شهادت هم گفتند ،" خانم بگوييد همه بچه ها بيايند که ديدار آخر را هم داشته باشيم." من گفتم ، "حاج آقا !اين حرفها را نزنيد ."گفتند بگوييد بيايند".
- شما دليل هوشمندي و درايت خارق العاده شهيد لاجوردي را در تشخيص جريانات و شناخت افراد در چه مي دانيد؟
به اعتقاد من به خاطر ايمان و تقوايشان بود که خداوند نيروي تشخيص خارق العاده اي را به ايشان داده بود. ايشان سريع و دقيق متوجه اين امور مي شدند. من هميشه از اين تيزهوشي حيرت مي کردم ، ولي همانطور که عرض کردم اين حاصل تقوا و خداترسي ايشان بود . بسيار متواضع بودند. بصيرت بي نظير پدر ،حاصل تقوا بود...
گذري بر خاطرات شهيد لاجوردي
تولد- خانواده
شهيد اسدالله لاجوردي در سال 1314 در جنوب شهر تهران، در خانوادهاي متدين و متعهد ديده به جهان گشود. پدرش مرحوم حاج سيد علي اکبر، فردي مذهبي، و خداخواه بود. شغل پدر؛ چوب فروشي در نزديکي خيابان خاني آباد، در جنوب شهر تهران بود. تعهد و تدين پدر به گونهاي بود که در بين همکاران و دوستانش چهرهاي معتبر و مورد احترام ساخته بود. رعايت مباني و احکام و اخلاق اسلامي در کسب و کار همراه با رسيدگي و کمک به مستمندان و محرومان، در کنار تقيد به عبادات و نماز و دعا و زيارت و توسل به ائمه اطهار عليهم السلام محبوبيت خاصي براي اين انسان پاکدل و ساده زيست و مذهبي ايجاد کرده بود. مادرش زني متدينه بود که در قبال همسر و فرزندان و اداره خانه، با محبت و رعايت فرهنگ اسلام کوشا بود. شهيد لاجوردي در چنين محيطي متولد شد، و پرورش يافت. خفقان شديد رضاخاني، و سرکوب بيرحمانه شعائر ديني توسط وي و ساير مزدوران انگليس در ايران، و مخالفت شديد خانوادههاي متدين با او اولين درسهاي مبارزه را در ذهن اين کودک حساس جا ميداد.
فرار رضاخان، در شهريور 1320، و موج شادي مردمي، در اين پسر 6 ساله احساسات ديني را پديد ميآورد. فعال شدن مراجع تقليد و روحانيت مبارز پس از فروپاشي ديکتاتوري رضاخاني، و حضور مردم متعهد در مبارزه اجتماعي، در سالهاي مدرسه، در شهيد لاجوردي، اثرات خاصي داشت. حرکت اسلامي مرحوم آيت الله کاشاني در رهبري نهضت ملي شدن نفت، و تحرک متشکل و پرشور فدائيان اسلام، جاذبههايي براي شهيد لاجوردي بودند که او را به جهاد و تلاش در راه خدا سوق ميدادند.
گروه شيعيان
آشنايي شهيد لاجوردي با شهيد صادق اماني، او را به گروه شيعيان کشاند. تشکلي سياسي- ديني، که مشي مسلحانه نداشت، ولي سراسر شور و کار فرهنگي و خودسازي و ديگرسازي بود. در اين تشکل شهداي بزرگوار؛ اماني، اسلامي، رجائي، لاجوردي، و برخي ياران ديگر آنها بدون عناوين دهان پر کن، کارگرداني را به عهده داشتند.
صبحهاي جمعه، اين تشکل در محل ساده آن، (سراي نظامي- طبقه دوم- مقابل پارک شهر) جلسه داشت و در اين جلسه احاديث، نهج البلاغه، احکام، مباحث فرهنگي و اصولي اسلام، و مسائل روز و پرسش و پاسخ مطرح ميشد. دوستان گروه شيعيان در امر به معروف و نهي از منکر، بسيار فعال بودند. آنها در روزگاري که تهاجم فرهنگي غرب، توسط غربزدههاي روشنفکر مآب، و تبليغات فريبنده مارکسيسم و حزب توده و شرق زدههاي روشنفکرنما، و ترويج و گسترش فساد، فحشاء و زشتکاريهاي اجتماعي و سياسي و فرهنگي توسط حاکمان مزدور استعمار، سلطه تاريکي را بر اذهان و افکار مردم به ويژه جوانان داشت. در آموزشهاي فرهنگي اسلامي، و در خنثي کردن همه تهاجمات عليه اسلام، خدمات فراواني تقديم کردند. آنان با افراد به بحث و گفتگو برميخاستند، و آنها را به آشنايي با اسلام اصيل دعوت ميکردند. با محبت و صميميت افراد را به جلسه ميآوردند. اينان تعداد قابل توجهي از اين اشخاص را به طرف اسلام جذب کردند، که از بهترين عناصر متدين و متعهد مذهبي شدند.
شهيد لاجوردي از اعضاء برجسته اين گروه بود. به گفته آقاي حاج حسين رحماني: (اعضاء برجسته که واجد شرايط از نظر تقوا و اخلاق و روحيات و تعهد به اصول اسلامي بودند و در جلسات مختلفي که شبانه تشکيل ميشد دو دسته ديگر را آگاهي ميدادند و کم کم آنها را به درجه برجستگي و عضويت ميرساندند.
اين جمعيت، کارهايشان بر پايه امر به معروف و نهي از منکر بود و کارهاي اجتماعي داشتند. اعلاميه ميدادند، و راجع به مضرات مثلاً مشروبات الکلي (که آن روزها از طرف استعمار و دربار ترويج ميشد) با استدلال از قرآن و احاديث و مباني بهداشتي و علمي جزوه ميدادند. در هر هفته، هر فرد از اين جمعيت، گزارشي از کارهايش ارائه ميداد که در اين هفته با چند نفر صحبت کردم، چه کساني را نمازخوان نمودم؛ چند نفر را به ترک کارهاي زشت از قبيل قماربازي و مشروب خواري واداشتم و از اين قبيل ...).
واقعه شوم 28 مرداد 32، و شکست نهضت ملي شدن نفت، و اختلافات شديد بين رهبران نهضت، و افشا شدن روحيات مغاير با مذهب، در عناصر مليگرا و روشنفکر مآب و سلطه سرکوبگر رژيم طاغوت و آمريکايي - انگليسي شاه، موجب گرديد که فعاليت گروه شيعيان محدود گردد. البته اين محدوديت در فعاليتهاي علني اجتماعي بود والا تلاش برادران در جهت خودسازي و ديگرسازي با استفاده از فرصت کم فعاليت علني، عميقتر و گستردهتر شد. جلسات به صورت هيات ديني درآمد. و در مساجد، مثل مسجد شيخ علي، و مسجد جامع آموزشهاي ديني و حوزوي پيگيري شد و اردوهاي تفريحي - پرورشي ادامه يافت.
تولدي دوباره
شهيد لاجوردي در همين زمينه گفته است: «در آن زمان به دليل يک مقدار سرخوردگيهايي که نسبت به مسائل سياسي در من پيش آمده بود و شايد بتوان گفت اين حالت در اکثر مردم به وجود آمده بود و علتش هم اين بود که من مقداري در جريانات وقايع 30 تير، و 28 مرداد بودم و شاهد حرکات جبهه ملي، و عدم هماهنگيشان با مرحوم آيت الله کاشاني، و تضادهاي فيمابين بودم که در اثر آن يک نوع حالت ياس و نااميدي نسبت به مسائل سياسي بر من تحميل شده بود. اما وقتي که مسئله امام مطرح شد واقعاً مثل خورشيدي که تمام زواياي تاريک را روشن ميکند براي من امام اينگونه بود. به طوريکه اصلاً ديد و بينش من نسبت به مسائل سياسي به صورت ديگري درآمده بود. حضور امام در صحنههاي سياسي - اجتماعي براي من تولد جديدي بود و من از زماني خودم را يافتم که با امام ملاقات کردم. »
در فاصله بين 28 مرداد 32 تا سال 41 و آغاز تولدي جديد براي او و اکثر مردم، شهيد لاجوردي و دوستان او به خودسازي پرداختند. آموختن مباني اسلامي و دروس حوزوي با دروس عربي و سپس منطق و دروس سطح، شروع شد تا به سطح عالي رسيد و آن را در محضر مرحوم آيت الله حاج سيد مرتضي لنگرودي، و حجة الاسلام والمسلمين مرحوم حاج سيد علي شاهچراغي ادامه داد.
استعداد بالاي شهيد لاجوردي به او امکان داد که علوم حوزوي را به خوبي فرا گيرد، و آشنايي وي با مسائل سياسي – اجتماعي و فرهنگي، وي را صاحبنظري آشنا به اسلام و مباني اسلام حوزوي ساخت. همين اطلاعات قوي او از اسلام، و مباحثي که با عناصر التقاطي و مرتد، و لامذهب داشت از شهيد لاجوردي شخصيتي قوي، آگاه و مسلط پديد آورد. شهيد لاجوردي همراه برادرش حاج سيد مرتضي لاجوردي با تسلط بر اطلاعات اسلامي، خود به آموزش علوم حوزوي به ساير برادران رو آوردند. حضور آيت الله شهيد مطهري در تهران و ارائه ديدگاههاي اصيل و عميق از اسلام ناب محمدي به شهيد لاجوردي و دوستان کمک کرد تا بر مباحث اجتماعي- سياسي اسلام بيشتر مسلط شوند و التقاط ها را بشناسند به حدي که شهيد لاجوردي نظريات مهندس بازرگان که آن روزها خيلي مطرح بود را به خوبي نقد کرد و اشکالات غربزدگي او را در مفاهيم اسلامي مطرح ساخت. شهيد لاجوردي در اين زمان، روزها در مغازه پدرش کار ميکرد و شبها ميآموخت و آموزش ميداد، و در برنامههاي هيات و پرورشي نيز شرکت فعال داشت. ازدواج خواهر شهيد لاجوردي با شهيد حاج صادق اماني، در اين ايام، بر استحکام اصول اخلاقي و اصولي اسلام در دو خانواده افزود.
شروع نهضت امام
در فروردين 1340 مرحوم آيت الله العظمي بروجردي، و در اسفند همين سال مرحوم آيت الله کاشاني دار فاني را وداع گفتند. استکبار آمريکا و انگليس در صدد برآمدند که با از بين رفتن تمرکز مرجعيت، و تعدد مراجع، و استحکام سلطه رژيم طاغوتي شاه، برنامه ديرينه از بين بردن اسلام در ايران را اجرا نمايند. طبق معمول استعمارگران فريبکار غربي، اين برنامه را تحت عناوين آزاد زنان، و آزاد مردان، و حق راي به زنها، و اصلاحات ارضي و نجات دهقانان از به اصطلاح خودشان فئودالها، و سهيم کردن کارگران در سود کارخانجات، و گسترش دانش در روستاها توسط سپاه دانش و ملي کردن جنگلها شروع کردند. اما در پشت پرده اين عناوين جالب، برنامه ريشه کن کردن اسلام، و جايگزيني ملي گرايي آن هم از نوع غرب پسند، و به پوچي کشاندن زنان ايراني، و گسترش فساد و بي بند و باري در روستاها براي اين که روستاها را از فرهنگ اصيل خود بيگانه سازند. و نابود کردن استقلال کشاورزي و کارهاي توليدي ايران در دست اجرا قرار گرفت. امام خميني پس از پايان موفقيت آميز مبارزه انجمنهاي ايالتي و ولايتي در تحليلي عميق فرمودند: اينها از چهل و چند سال پش از اين ... اين نقشه را داشتند، منتهي با بودن ايشان (مرحوم بروجردي) ميديدند که مفسده دارد اگر بخواهند کارهايي انجام دهند. بعد از اين که ايشان تشريف بردند به جوار رحمت حق تعالي، از همان اول شروع کردند. اينها از همان وقت براي نابودي روحانيت و به دنبالش براي نابودي اسلام و نفع رساندن به اسرائيل نقشه کشيدند.
امام خميني (ره) بپا خاست و مراجع تقليد و علماي بزرگ را دعوت کرد، و خطرات آينده را در مورد اسلام و استقلال و آزادي کشور گوشزد نمود و روحانيت اسلام تصميم به مقابله با برنامههاي آمريکايي و انگليسي شاه گرفت. امام نداي استنصار دين را سر داد و تودههاي متدين مردم به آن صادقانه لبيک گفتند که در اين ميان تشکل اسلامي، موتلفه اسلامي، نقش ويژهاي را ايفا کرد.
تشکيل موتلفه اسلامي
در جريان نهضت دو ماهه در فتنه انجمنهاي ايالتي و ولايتي (14 مهر 1341 تا 9 آذر 1341) شهيد لاجوردي و ياران، فعاليت بسيار پر ارزشي را داشتند. ارتباط با امام و مراجع ديگر، و علماء و چاپ و پخش اعلاميهها و بيانيهها، و گردآوري مردم و برگزاري مراسم، و تماس با عناصر ذينفوذ اجتماعي، و سفر به قم و انجام راه پيمائي از جمله اين فعاليتها بود. حرکت عمومي امام و روحانيت و فعاليت علني و شديد ياران - که آن موقع نام موتلفه اسلامي را نداشتند - ترس و وحشتي که پس از سرکوب شديد پس از کودتاي 28 مرداد 32 بر مردم حاکم شده بود از بين برد. در اين رابطه ياران لاجوردي، که به نام گروه مسجد شيخ علي ناميده شدند و ياران ديگر که به نام گروه مسجد امين الدوله نام يافته بودند و گروه اصفهانيها اينها آغازگران مردمي نهضت خميني بودند.
مجموعههاي ارتباطي آنها در اين زمان خيلي به کار آمد. و پشتيباني تشکيلاتي، سياسي، اعتقادي و اقتصادي آنها از امام و مراجع، و طراحي و عمليات آنها صداي امام و مراجع و روحانيت را در تودههاي مردم گسترده کرد و فريبهاي رژيم و مقابله طاغوت را به شکستهاي پي در پي کشاند. نصب اعلاميههاي امام و مراجع و علماء و نخبگان جامعه بر در و ديوار، و گرفتن امضاء از عناصر متنفذ و پرداخت هزينه آنها، امکانات ادامه مبارزه را بهتر کرد. بزرگترين مراسم در روز پنج شنبه 7 آذر 1341 در مسجد حاج سيد عزيزالله – در بازار تهران - برگزار شد و ورقه کوچکي که توسط برادران تهيه و چاپ و توزيع شد پشت رژيم طاغوت را لرزاند. در اين ورقه نوشته بود: ما فردا با وضو و غسل به مسجد سيد عزيزالله ميرويم شايد توفيق يابيم به لقاء پروردگار بشتابيم. اين نوشته که رژيم را بدون صراحت، به همه چيز تهديد کرده بود رژيم را وحشتزده کرد و همزماني برگزاري مراسم در مسجد وکيل شيراز، مسجد گوهرشاد مشهد، مسجد امام قم و در يکي از مساجد تبريز، طاغوتيان را به گستردگي مرتبط مقابله با شاه آشنا کرد.
عکس لاجوردي
شهيد لاجوردي درباره اين مراسم و جريان جالبي که پس از آن اتفاق افتاد گفته است: متاسفانه جلوي منزل شريعتمداري که بوديم از بالاي بام منزل ايشان عکاسي مشغول عکسبرداري بود که اين مسئله به نظر ما مشکوک آمد و فرداي آن روز که ما به يک عکاسي رفتيم و بچه ها مي خواستند بعضي عکسها را نگاه کنند عکس امام را هم داشت اتفاقاً يکي از برادران عکسهايي را ديد که بالاي سر افرادي با دايره مشخص شده است و با کمي دقت معلوم شد که اين افراد چند نفر از برادران فعال ما هستند که بالاي سرشان دايره کشيده اند. اين مسئله آن روز براي ما خيلي اهميت داشت که به هر وسيله اي که بود عکسها را همراه فيلم آن از طرف گرفتيم. ولي براي ما مجهول ماند که آيا آن عکاس با ساواک رابطه داشت يا نه؟ و چون کارهايمان سخت متراکم بود فرصت نيافتيم که در مورد عکاس تحقيق نمائيم. البته رابطه اين عکاس و بالاي بام منزل شريعتمداري بودن، در آينده براي دوستان کشف شد و فهميدند شيخ غلامرضا که پيشکار ايشان بود ساواکي بوده است. يکي از کساني که بالاي سرش دايره کشيده بودند خود شهيد لاجوردي بود. شهيد لاجوردي با دو سه نفر ديگر از برادران آن شب و فرداي آن روز براي اداره کارهاي بعدي در قم ماندند. روز شنبه 10/9/41 به تهران بازگشتند. زيرا دولت شاه عقب نشيني کرد و در روزنامه ها که همه در اختيار دولت طاغوت بود نوشت: به تصويب هيات دولت تصويب نامه 14/7/41 مربوط به لايحه انجمنهاي ايالتي و ولايتي، قابل اجرا نخواهد بود و بدين ترتيب اولين پيروزي نهضت امام خميني بدست آمد و موجب دلگرمي و تشويق تودههاي مردم متدين گرديد. در اين نهضت که حدوداً دو ماه طول کشيد فقط روحانيت و متدينين حضور داشتند و گروهها و احزاب سياسي آن روزگار از ملي گراها و نهضت آزادي ها حضوري نداشتند.
امام خميني در پايان اين مرحله از نهضت اعلاميه اي دادند و ضمن تشکر از عموم مسلمانان، متذکر شدند: مسلمين بايد بيش از پيش بيدار و هوشيار بوده مراقب اوضاع خود و مصالح اسلام باشند و صفوف خود را فشردهتر کنند که اگر خداي نخواسته، دستهاي ناپاکي بسوي مقدسات آنها دراز شود قطع نمايند. امام در 11 آذر، سخنراني تحليلي بسيار مهمي ايراد فرمودند و در آن نفي روشهاي مبارزات غربزده بر اساس قانون اساسي مشروطه و به اصطلاح پارلماني را فرمودند که اين روش مربوط به احزاب و گروههاي سياسي غربگرا و يا در نهاني همراه با استعمار بود و امام راه مبارزه بر مبناي اسلام و قرآن را نشان دادند، و صراحتاً فرمودند مردم منتظرند که کي باشد که اينها (مقصود رژيم شاه) از بين بروند. و فرمودند: هر چه پيش بيايد ... اگر به ضرر شما بود بايد شکست روحي نخوريد، شکست ظاهري مهم نيست ... کسي که رابطه با خدا دارد ... شکست ندارد.... اگر جايي به ضرر شما تمام شد قلبتان محکم باشد، تا آخرين نفرتان بايستيد ... انسان موحد، انسان مسلم، انسان متصل به خدا، شکست نمي خورد ... و اگر به نفع شما تمام شد دست و پاي خود را گم نکنيد و پا از گليم خود فراتر ننهيد ... محکم باشيد.
حفظ ارتباط با امام
پس از پايان اين ماجرا و رهنمودهاي امام خميني برادران، ارتباط خود را با امام حفظ کردند. آقاي عسگر اولادي گفته است: (شايد يک يا دو هفته بعد از الغاء تصويب نامه، به صورت جمعي خدمت امام رفتيم و ايشان فرمودند «اينها مي خواستند آزمايش کنند ببينند در مورد الغاء اسلام چه نيرويي در مقابلشان هست اينها آزمايش خودشان را کردند. اينها دارند خودشان را آماده مي کنند براي يک يورش و حمله تازه لذا ارتباط خودتان را مستحکم کنيد و آمادگي خودتان را بيافزائيد) شهيد اسلامي در اين باره گفته است: «هفته بعد از لغو تصويب نامه خدمت امام آمديم، عرض کرديم رفقاي ما آماده اند براي ادامه مبارزه حتي تا آنجا که اگر لازم باشد و امر بکنيد، به خودشان بمب ببندند و زير ماشين شاه بروند و آن را منفجر کنند. امام فرمودند نه به آنجاها نمي رسد،شما اينجا بيائيد تا اگر کاري باشد ارجاع کنيم. ما هم قرار گذاشتيم هر هفته يکي دو نفرمان خدمت ايشان برسيم. اين مسئله براي ما مبدا کار تشکيلاتي شد که گروهي کار کنيم. شهيد لاجوردي هم از جمله همان افراد بود که به محضر امام مي رفت.
ويژگيهاي موتلفه
موتلفه اسلامي تشکلي بود که تا آن زمان در تاريخ معاصر ايران نمونه اي ديگر نداشت. اين تشکل با انگيزه الهي و نيت خدايي، براي انجام وظيفه شرعي، و کسب رضوان خداوند و ياري دين و پاسداري از ارزشهاي عاشورايي تشکيل شده بود و مي خواست کشور و ملت، تحت حاکميت عدل اسلامي به سعادت دنيا و آخرت برسند و آزاد و آباد و مستقل خود حاکميت بر خود داشته باشند و جامعه نمونه اسلامي را به جهانيان ارائه دهند. بر همين اساس بود که آنها نظر مرجع تقليد و ولي فقيه زمان را حجت شرعي اعمال خويش و حرکت در تشکيلات مي دانستند و براي رعايت مقررات شرعيه، و انطباق برنامه ها و کارهاي خويش شوراي روحانيتي را تشکيل دادند که با اذن امام خميني اعضاي آن انتخاب شدند. شهيد آيت الله مطهري، شهيد آيت الله بهشتي، حضرت آيت الله انواري و مرحوم حجت الاسلام والمسلمين مولائي اعضاي اين شوراي روحانيت بودند. شهيد بهشتي در اين باره گفته اند:
شوراي روحانيت موتلفه اسلامي، مسئوليت داشت که در مسائل اسلامي و در مسائل سياسي و در چيزهايي که اجازه حاکم شرع مي خواهد و همچنين در توجيه فکري و ايدئولوژيک نهضت، افراد را راهنمايي کند. اين تشکيلات مانند احزاب غير اسلامي، براي کسب قدرت پديد نيامد بلکه براي خدمت به اسلام و ولايت و ملت اسلام شکل گرفت و حزب براي اعضاي اين تحزب الهي، ابزار خدمت به مکتب و مردم بود نه براي اين که ابزار قدرت و مقام يابي سران شود. لذا در اين تشکل خدا و ايمان و شور جهاد و شهادت و برادري و صفا و صميميت موج مي زد و صداقت و اخلاص امثال لاجوردي و شهدا موجب مي شد که با عنايت خداوند متعال ناخالصي ها در اين تشکل، از افراد زدوده شود و حرکت مخلصانه الهي تداوم يابد. موتلفه اسلامي همواره از تبليغات خود و بزرگنمايي هاي مرسوم در احزاب جهان، بشدت پرهيز مي کرد و خدمت بي سرو صدا را بر هياهوي تبليغاتي سياسي ترجيح مي داد همانطور که شهيد لاجوردي اين شيوه را داشت.
اساسنامه و مرامنامه اوليه موتلفه توسط شهيد اسلامي، و آقاي شفيق تهيه و به شهيد آيت الله دکتر بهشتي داده شد و ايشان آن را به مشورت اعضاي موثر و موسس جمعيت گذاشتند و پس از استماع نظريات آنها و اصلاح هاي لازم، آن را تدوين نهايي کردند و در آن اصل تقيه را به گونه اي رعايت فرمودند که پس از افتادن آن به دست ساواک، هيچ بهانه اي نتوانست از آن به دست آورد. شهيد لاجوردي از موسسين موتلفه اسلامي و عضو موثر شوراي مرکزي آن بود. وي در تمام سال 42 و 43 در همه فعاليتهاي موتلفه نقش اساسي داشت. در جريان برنامه هاي محرم سال 1342 خورشيدي، که در حقيقت با انبوه بيشمار شرکت کنندگان در راهپيمايي عاشورا، ادعاهاي شاه درباره رفراندوم و راي مردم و راي چهار هزار و خرده اي مخالفان که رژيم اعلام کرده بود باطل گشت و همچنين در جريان قيام مردمي و اسلامي 15 خرداد و مراسمهاي بزرگداشت آن و تعطيل سراسري در هفتم شهداي 15 خرداد 42 و مهاجرت مراجع و علماي شهرها به تهران، و تعطيل هاي بازارها و خيابانها، و تحريم انتخابات و مجلس فرمايشي دوره 21 شاه، فعاليت هاي دوران محصور بودن امام خميني، آزادي ايشان، جريانات قم و جشن مدرسه فيضيه، راهپيمايي در عاشوراي سال 1343 خورشيدي، در مقابله با کاپيتولاسيون آمريکايي شاه، و خلاصه در همه صحنه هاي مبارزه عليه شاه و استکبار، شهيد لاجوردي نقش موثري را در جمع ياران داشت.
دستگيري اول
با اعدام منصور، گروه جهاد مسلح موتلفه اسلامي گرفتار شد. شهيد حاج صادق اماني که شوهر خواهر آقاي لاجوردي بود به همراه شهدا بخارائي، نيک نژاد، هرندي در سحرگاه 26 خرداد توسط رژيم شاه شهيد شدند. شهيد عراقي و آقاي حاج هاشم اماني با يک درجه تخفيف به حبس ابد محکوميت يافتند. آقاي عسگر اولادي و آقاي حاج ابوالفضل حاج حيدري و دو نفر ديگر به حبس ابد، آيت الله انواري به 15 سال، آقاي حاج احمد شهاب به 10 سال و يک نفر به 5 سال محکوم شدند. شهيد لاجوردي در اين رابطه به همراه برادرش حاج سيد مرتضي لاجوردي دستگير شدند اما اعتراف نکردند، و پس از تحمل آزار و اذيت، آزاد شدند. اما شهيد لاجوردي دوباره همراه جناح سياسي موتلفه اسلامي در اسفند 43 دستگير گرديد.
دستگيري دوم
با دستگيري بخشي از کارگردانان موتلفه اسلامي در بخش سياسي در اسفند 43 (حدود سي نفر) شهيد لاجوردي نيز دستگير شد و در قزل قلعه که زندان مخوف و شکنجه گاه ساواک شاه بود مانند بقيه ياران تحت شکنجه قرار گرفت. شهيد لاجوردي در اين زندان نيز مقاومت خوبي نشان داد و عليرغم همه فشارها و شکنجه ها اعتراف قابل توجهي نداشت. 57 روز انفرادي در قزل قلعه، و سپس 67 روز انفرادي در زندان بسيار سخت عشرت آباد، جز افزايش روحيه مقاومت در وي و اکثر ياران اثري
لینک کپی شد
نظر شما
