کتاب درباره شهيد - متن کتاب "حماسه کاوه" - حق شناس

کد خبر: ۱۱۹۵۰۱
تاریخ انتشار: ۰۹ شهريور ۱۳۸۷ - ۱۵:۳۶ - 30August 2008
آن روز ساعت شش، چند تا بسيجي آمدند پشت در اتاق فرماندهي. از دوربيني كه همراهشان بود فهميدم كه مي‌‌خواهند با كاوه عكس بگيرند. بهشان گفتم :«برادر كاوه تا ساعت سه شب جلسه داشته، الان هم از فرط خستگي خوابيده، حالا برين بعداً بياين». هر كدامشان به اعتراض چيزي گفتند. با اصرار مي‌خواستند كاوه را بيدار كنم. حرف مشتركشان هم اين بود كه :«ما مي‌خوايم بريم شهرستان، شايد ديگه نتونيم آقاي كاوه رو ببينيم. هم مي‌خوايم باهاش خداحافظي كنيم و هم چند تا عكس بگيريم». مي‌خواستم چيزي بگويم كه كاوه بيدار شد و صدايم زد. رفتم داخل اتاق. پرسيد :«اين سروصداها چيه؟»
گفتم :«چندتا بسيجي اومدن، اصرار دارن كه شما رو ببينن. هر چه كردم، حريفشون نشدم».
كاوه آمد بيرون و با آنها سلام و احوالپرسي كرد. وقتي ديدند دارد پوتين‌هايش را مي‌پوشد، از خوشحالي، بال درآورده بودند. محمود را بردند كنار گردانها. تازه فهميدم كه اينها نيستند و عده زيادي آن طرفتر منتظرند تا با كاوه خداحافظي كنند و عكس يادگاري بگيرند.
شب قبلش، برف سنگيني آمده بود. هوا خيلي سرد بود. ساعتي طول كشيد تا محمود برگشت. گفتم :«صلاح نبود كه شما توي اين هواي سرد بيرون برين. يك جوري راضي‌شون مي‌كردين و با اونا نمي‌رفتين».
با خنده گفت :«نه! ما دينمون به اينها خيلي بيشتر از اين حرفهاست. از اين گذشته، اينها دلشون به همين خوشه. خودش عامليه براي جذب دوباره اونها به جبهه».
آن روز محمود صبحانه كه خورد، پيگير مواردي شد كه در جلسة ديشب مطرح شده بود. انجام اين كارها تا ساعت دوازده شب طول كشيد. در واقع تمام خواب و استراحت كاوه، همان سه ساعت بود و بس. مثل خيلي از روزهاي ديگري كه در پادگان بود.

علي خسروي
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین