مي‌گفت: كربلا را مي‌بينم، امام حسين (ع) را مي‌بينم

کد خبر: ۱۲۰۰۵۲
تاریخ انتشار: ۱۸ مهر ۱۳۸۷ - ۰۸:۵۵ - 09October 2008
با اولين درگيري كه به وجود آمد، قايق‌هاي «موج دو» كه شامل نيروهاي پياده‌ي گردان‌هاي امام محمد باقر (ع) و يا رسول الله بود، به خط دشمن زدند. قبل از حركت شهيد اصغر رفت كنار رود و به آب نگاه كرد و برگشت. احتمالاً خواست ببيند شرايط مناسب است يا نه. به ياد صحنه‌ي وداع شهيد خنكدار و بلباسي افتادم در آن وداع سخت هم ديگر را به آغوش كشيدند؛ آن قدر زجه ‌زدند كه من تا به آن روز چنين صحنه‌اي را نديده بودم. از آن جمع شايد ده نفري شهيد شده باشند. وداع آن‌ها تاثير ژرفي بر نيروها گذاشت. دو ساعتي مراسم وداع به طول انجاميده بود. حالا كه او را آن‌قدر متفكرانه مي‌ديدم به دلم برات كرد كه او به جمع شهدا خواهد پيوست. با دستور حمله توسط فرماندهي لشكر اولين قايقي كه استارت زد، قايق ما بود. هوا سرد بود و بادي كه مي‌وزيد آب را به سرو صورتمان مي‌پاشيد. چنين شرايط سختي تا آن روز براي‌مان اتفاق نيفتاده بود. عمليات‌هاي آبي گذشته داراي چنين امواج خروشاني نبود. اگر داخل آب مي‌افتاديم طعمه‌ي كوسه‌ها مي‌شديم و يا سر از دهنه‌ي خليج فارس و كشور كويت درمي‌آورديم. همه‌ي بچه‌ها سخت به قايق چسبيده بودند و ذكر مي‌گفتند. تنها كسي كه ايستاده بود اصغر بود. شروع كرد به صحبت كردن كه بچه‌ها دارم كربلا را مي‌بينم، امام حسين را مي‌بينم. مو تو بدن‌مان سيخ شده بود. با شور خاصي اين جملات از زبانش خارج مي‌شد. هنوز چند متر مانده بود به ساحلي كه عراقي‌ها در آن سنگر گرفته بودند كه تيري به پيشاني خنكدار اصابت كرد. زانو زد و افتاد توي بغلم. خون تمام صورتش را پوشاند. حاج آقا مسرور كه برادر خانم خنكدار بود، چند مرتبه او را صدا زد: «اصغر جان! اصغر جان!» صدايي از اصغر به گوش نمي‌رسيد. قايق‌ ما به ساحل رسيد هنوز تعدادي از بعثي‌ها مقاومت مي‌كردند. دو تير به پشتم اصابت كرد و نارنجكي كه در كنارمان منفجر شد منجر به مجروحيت مجددم گشت. شايد نزديك به 15 تركش ريز به من اصابت كرد. دست حاج آقا مسرور هم تير خورده بود. يك گلوله به باك قايق خورد و آن را شعله‌ور كرد. چند قايقي كه در آن قسمت بودند آتش گرفتند. قايق ما هم طعمه حريق شد، من ترسم برداشت نكند پيكر مطهر شهيد خنكدار بسوزد. در همين حين عسگري اباذري پيكر او را به قايق ديگري انتقال داد. من رمقي نداشتم. يكي از بچه‌هاي بسيجي دستم را گرفت و به اتفاق هم از قايق نيمه سوخته خارج شديم. جالب اين كه قبل از خارج شدن من، برو بچه‌هاي موج سوم كه گردان مالك اشتر بودند، به خاطر تاريكي شب پا روي من گذاشته و از قايق خارج مي‌شدند.
وقتي هوا روشن شد دستور دادند مجروحان را در اسرع وقت به آن طرف اروند انتقال دهند. انگار همين الان بود وقتي به اسكله خودمان رسيديم سردار شهيد محمدرضا عسگري دستم را گرفت تا من پياده شوم. فيلم آن لحظه‌ي تخليه مجروحين در لشكر 25 كربلا موجود است. رحمت الله بهرامي آن وقت يك دوربين داشت و فيلم‌برداري مي‌كرد. به او گفتم بيا ما را پياده كن، الان موقع فيلم‌برداري نيست. ولي الان وقتي آن صحنه را از پشت منيتور تلويزيون مي‌بينم تو دلم از او تشكر مي‌كنم كه چنان لحظه‌اي را ثبت كرد.
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین