کتاب درباره شهيد اردستاني - متن کتاب "اعجوبه قرن" «بخش هفتم»

کد خبر: ۱۲۰۴۹۶
تاریخ انتشار: ۲۳ آبان ۱۳۸۷ - ۲۲:۲۲ - 13November 2008
 ، شجاعانه قلب دشمن زبون رابه لرزه در آورد و با هر بار پرواز موفق خود ، برگ زريني بر کتاب شهامت و افتخار خود افزود . طوري که پس از جنگ نيز اين کتاب ايثار بسته نشد و اوراق زرين ديگري در نوع خود ورق زد .
 مسئول ستاد بيت الزهرا بودم . روزي درمحل کار خود بودم که صداي زنگ تلفن بلند شد . گوشي را برداشتم . شهيد اردستاني ، معاونت عملياتي نيروي هوايي بود :
 برادر مشکاتي ! کارتان که تمام شد ، تشريف بياريد پيش من .
 سابقة دوستي چند ساله با حاج مصطفي داشتم ، سريع کارها را سروسامان دادم و به راه افتادم . وقتي خدمتشان رسيدم ، گفتند :
 وسيله نقليه داريد ؟
 گفتم :
 بله با ماشين آمده‌ام .
 سوار خودرو شد و گفت :
 برويم خيابان فردوسي .
 سؤالي نکردم . حرکت کرديم . وقتي به خيابان مورد نظر رسيديم ، وارد بانک مرکزي شد . با خود گفتم چه کاري است که اينقدر برايش اهميت دارد . پس از چند دقيقه برگشت و گفت :
 کارت شناسايي‌ام در لباس پروازم جا مانده اگر امکان دارد شما بياييد و معرف و ضامن بنده شويد .
 باهم به بانک رفتيم ، با ضمانت من مبلغ پانصد هزار تومان پول گرفت . تازه فهميدم ماجرا چيست . ايشان به دريافت مدال شجاعت و مبلغ پانصد هزار تومان هديه از دست مقام معظم رهبري نائل گرديده بود . همان لحظه همة آن پول را به حساب ستاد کمک رساني بيت الزهرا واريز کرد و فيش آن را به عنوان مسئول ستاد به من دادند و گفتند :
 اين پول لطف مقام معظم رهبري است نسبت به بنده ، مي‌خواهم با اين پول لباس و ديگر وسايل ضروري خريده شود و در اختيار يتيمان و مستمندان منطقة سليزده زابل قرار گيرد . زحمت اين کار را به شما واگذار مي‌کنم . البته ، تأکيد مي‌کنم هيچ کسي نبايد از اين جريان با خبر شود .
 من که به کلي گيج شده بودم ، گفتم :
 آخه …
 گفتند :
 -برادر مشکاتي برويم .
 اشک در چشمانم حلقه زده بود . نمي‌توانستم حرف بزنم ، پس از چند لحظه سکوت گفتم :
 « حاج آقا شما مردي هستيد به تمام معنا . چه در جنگ چه در صلح کامل بودن خود را اثبات کرده‌ايد . در جنگ از بدايت تا نهايت غيورانه همپاي تمام لحظه‌ها جنگيديد . در کارهاي مديريتي و فرماندهي تمام هم خود را به کار مي‌بريد و با روحيه عالي خود در کوچه پس کوچه‌هاي زندگي با چشماني بازگشتيد و هر جا درمانده‌اي ديديد ، تا حد توان خود کمک به او را مهمل نگذاشتيد ، سخاوت را به نهايت و مردانگي را در همه زمينه‌ها به کمال رسانديد .
 آقاي مشکاتي اين تعارفها را کنار بگذار ! من اصلاً لايق اين حرفها نيستم .
 گفتم :
 خدا نگهدارت باشد !
 گفتند :
 - بگو خدا تو را شربت شهادت بنوشاند !
 
 
 
 او لايق شهادت بود
 « زهرا اردستاني ، خواهر شهيد »

 عصر پانزدهم ديماه 73 بود . غم سنگيني سراسر وجودم را فرا گرفته بود . دوست داشتم با خود خلوت کنم و هاي‌هاي بگريم تا شايد کمي سبک شوم . در انديشة آن بودم تا مکان مناسبي را بدين جهت بيابم . مدتها بود به زيارت حضرت عبدالعظيم (ع) نرفته بودم – همان آقايي که در روايت ثواب زيارتش همچون زيارت حرم مطهر حضرت امام حسين (ع) آمده است – لذا به مادر شوهرم گفتم :
 موافقي بريم زيارت شاه عبدالعظيم (ع) ؟
 پيشنهاد خوبي است ،‌حاضرم .
 از ورامين سوار ماشين شديم و به سوي شهر ري حرکت کرديم . دل شورة عجيبي داشتم . در طول مسير مدام با خود زمزمه مي‌کردم . در کنار ضريح حضرت ، حال و هواي خاصي پيدا کردم . همانند مرغ پر شکسته‌اي دست و پا مي‌زدم و اشک از چشمانم چون سيل روان بود . از آنچه بر من مي‌گذشت متحير بودم . هنوز سرخي غروب آفتاب در آسمان پهناور پرتوافکن بود که به منزل رسيديم و ساعاتي بعد در خواب شبانگاهي فرو رفتيم .
 هنگام سحر ، در خواب ديدم منادي جمله ….. را سر داد و آنگاه سه مرتبه تکرار کرد : « من قطع شدم و به خدا وصل شدم . » از خواب برخاستم . نگاهي به ساعت ديواري انداختم . به اذان صبح دقايقي بيش نمانده بود . زمان به سرعت گذشت و صداي مؤذن از مسجد محل طنين انداز شد . الله اکبر ، الله اکبر … وضو گرفتم و سجاده را پهن کردم .
 نماز را خواندم و به دعا نشستم و مشغول مناجات با خالق هستي شدم . هنوز زيارت جامعة‌کبيره را به اتمام نرسانده بودم که زنگ خانه به صدا درآمد . آري قاصد شهادت حاج مصطفي با تني خسته و رنجور از راه رسيده بود . رنگ رخسار و آمدن زود هنگامش حکايت از خبري ناگوار برايمان داشت .
 شوهريم پرسيد :
 اتفاقي افتاده ؟!
 خير ؛ ولي …
 ولي چي ؟! زودتر بگو چي شده ؟!
 شب گذشته تيمسار سکته کرده !
 بي‌درنگ به او گفتم :
 حاج مصطفي سکته نمي‌کند . من يقين دارم حاجي شهيد شده !
 در اين هنگام بود که بغض گلويش ترکيد و با نگاهش گفت :
 آره حاج مصطفي سکته نمي‌کند ! او لياقت شهادت را داشت و خدا نيز دوست داشت که او به مرگ طبيعي نميرد .
 
 
 
 تمرين شجاعت
 « دکتر منوچهر فدوي اردستاني »
 
شهيد اردستاني به کشاورزي علاقة وافري داشت . در فرصتها مناسب ، به دور از هياهوي زندگي شهر نشيني با خانواده به ورامين مي‌آمد و بلافاصله به باغي که از پدرشان به ارث رسيده بود ،‌مي‌رفت و مشغول رسيدگي به امور باغ مي‌شد .
 روزي ، باخبر شدم که ايشان به ورامين آمده‌اند . سراغش را گرفتم ، گفتند که به باغ رفته‌اند . با خانواده راهي باغ شديم . وقتي وارد شديم ، شهيد اردستاني بالاي درخت ، مشغول هرس کردن درخت توتي بود که برخي از شاخ و برگ آن خشک شده بود .
 همين که به آنها نزديک مي‌شديم ، ديدم دو فرزند پسر آن شهيد که سن کمي هم داشتند پاي درخت ايستاده‌اند و به تحريک پدر در صدد بالارفتن از آن درخت تنومند هستند ، مرتب به آنها مي‌گفت : « ما که کوچک بوديم ، درخت از اين بزرگتر را هم بالا مي‌رفتيم ، يا الله بياييد بالا ! »
 وقتي صحنه را ديدم ، قدمها را کشيده تر کردم و پس از سلام و احوالپرسي گفتم :
 حاج مصطفي اين چه کاري است که از اين بچه‌ها انتظار داري ، ممکن است بيفتند و دست و پايشان بشکند !
 در حالي که بالاي درخت بود ، با من احوالپرسي کرد و پس از چند لحظه پايين آمد و گفت :
 بچه‌ها بايد در همين سن دل و جرأت پيدا کنند .
 هر چند اين عمل براي بچه‌ها مخاطره آميز بود ، ولي از يک اصل تربيتي نشأت مي‌گرفت و حاج مصطفي به خوبي مي‌دانست . چکار مي‌کند . زيرا بازداشتن بچه‌ها از دست زدن به کارهاي مخاطره آميز ، ممکن است اعتماد به نفس آنها را کم کند و از شجاعت لازم براي انجام دادن کارها برخوردار نشوند ، لذا آن روز در واقع حاج مصطفي درس شجاعت را در گوش فرزندانش زمزمه مي‌کرد تا همچون پدر جسور و بي‌باک باشند .
 
 
 
 در رکوعند درختان که ثمر مي‌آرند
 « ستوان علي رحيميان »
 
زماني که تيمسار اردستاني معاونت عمليات نيروي هوايي را به عهده داشتند ، مسئول دفتر ايشان بودم .
 روزي در دفتر عمليات مشغول انجام کاري بودم ، زنگ تلفن به صدا در آمد . گوشي را برداشتم . آن سوي خط ، تيمسار حبيب بقايي ( فرمانده فعلي نيروي هوايي ) – که در آن زمان فرماندهي پايگاه چهارم شکاري ( دزفول ) را به عهده داشتند – بود . پس از سلام و احوالپرسي ، پرسيدند :
 جاج مصطفي تشريف دارند ؟
 عرض کردم :
 -خير تيمسار ! براي انجام کاري ، بيرون رفته‌اند . امري داريد بفرماييد !
 جناب رحيميان ! خدمت حاج مصطفي سلام برسانيد . در ضمن يک بيت شعر قرائت مي‌کنم . آن را يادداشت کنيد و زير شيشة ميز ايشان بگذاريد .
 پس از قطع مکالمه ، همان کاري که تيمسار بقايي خواسته بود ، انجام دادم . ساعتي گذشت ، تيمسار اردستاني از راه رسيدند و پشت ميز کارشان نشستند . هنوز چند لحظه بيش از ورودشان به اتاق نگذشته بود که با فشردن دکمة آيفون ( آوابر ) مرا فرا خواندند . داخل اتاق رفتم . تبسمي کرد و گفت :
 اين بيت شعر ، دست خط شماست ! چرا آن را اينجا گذاشته‌ايد ؟
 گفتم :
 قربان ! تيمسار بقايي سلام رساندند و در ضمن از من خواستند که اين بيت شعر را زير شيشة ميز شما بگذارم .
 خنديد و از من خواست تا روي صندلي بنشينم . سپس تأملي کرد و گفت :
 صبر کن تا پاسخش را بنويسم . اگر دوباره تماس گرفت ، برايش بخوان !
 او براي چند دقيقه در فکر فرو رفت و آنگاه روي کاغذ چيزي نوشت .
 
 
 
 
 شيران روز و زاهدان شب
 « سرتيپ خلبان علي محمد نادري »
 
سال 1364 ، در پايگاه تبريز مسئوليت گرداني را به عهده داشتم و در همان سال براي پذيرش معاونت عمليات پايگاه پنجم از سوي شهيد بابايي و اردستاني فرا خوانده شدم . همزمان با رفتنم به پايگاه اميديه ؛ رزمندگان اسلام در تدارک حمله به بندر فاو بودند. ما نيز بايستي براي پشتيباني آنان خود را مهيا مي‌کرديم . عصر پنجشنبه بود و هفتة پر مشغله‌اي را گذرانده بوديم . در آن زمان ، شهيد بابايي معاونت عمليات نيروي هوايي و حاج مصطفي اردستاني جانشين وي بود . شهيد اردستاني ، رو به عباس کرد و گفت :
 عباس ! اگر موافق باشي امشب بريم و حالي پيدا کنيم .
 شهيد بابايي نيز موافقت کرد . من که از موضوع بي اطلاع بودم ، پرسيدم :
 مي‌شه بگيد موضوع چيه ؟
 حاج مصطفي رو به من کرد و گفت : « شما را هم با خود مي‌بريم . الآن نمي‌گم ، خودت متوجه خواهي شد . »
 با غروب آفتاب ، شام مختصري خورديم و آماده حرکت شديم . آنان چراغ فانوسي را از قبل تهيه کرده بودند . ابتدا تصور مي کردم مقصد ، خانة‌دوست ويا آشنايي باشد ، ولي همراه بردن چراغ فانوس براي سؤال برانگيز بود . يک بار مقصد را پرسيده بودم و از پرسش مجدد امتناع کردم . سوار ماشين شديم و جادة ماهشهر را در پيش گرفتيم . با پشت سر گذاشتن ماهشهر ، به طرف بوشهر ادامة مسير داديم و مسافتي را پيموديم . اندکي بعد ، از جادة‌آسفالته خارج شديم و جادة خاکي را انتخاب کرديم .
 فصل زمستان بود و باران زيادي آمده بود . جاده بسيار لغزنده بود و حرکتمان را مشکل مي‌نمود . به هر طريق ممکن ، خود را به مقصد که امامزاده‌اي بود رسانديم . امامزاده‌اي دور افتاده ، با بارگاهي گلي و قديمي. جلو آن آبگيري بود که مملو از آب باران شده بود . فانوس را روشن کرديم و کنار آبگير وضو ساختيم . هوا خيلي سرد بود . داخل امامزاده رفتيم . فريضه نماز را بجا آورديم و در گوشه‌اي نشستيم . ابتدا شهيد بابايي با صداي حزينش دعاي ملکوتي کميل را آغاز کرد . با شروع دعا ، گويي بغض حاج مصطفي ترکيد و صداي ناله‌اش بلند شد و اکنون نوبت به حاج مصطفي رسيده بود . او با صداي رسا و دلنشين مظلوميتهاي علي (ع) را يادآور مي‌شد و …
 آن شب ، حرکت زيبا و علي‌گونة آنان در آن نقطة تاريک و دورافتاده مرا در انديشه‌اي عميق فرو برده بود . ناخودآگاه به ياد مولاي متقيان علي (ع) افتادم که در دل شب در ميان نخلستانهاي مدينه با خداي خود مشغول راز و نياز مي‌شد . حال و هواي عجيبي پيدا کرده بودم . حالتي که هرگز در طول زندگي‌ام به آن دست نيافته بودم . آري آنان مصداق بارز شيران روز و زاهدان شب بودند . هنگام روز ، لحظه‌اي درنگ را در مبارزه با خصم جايز نمي‌دانستند . چون شير مي‌غريدند و لرزه بر اندام دشمن زبون مي‌انداختند و آن‌گاه که از مأموريتهاي جنگي روزانه فارغ مي‌شدند در دل شب ، با خداي خود خلوت مي کردند و به تهذيب نفس همت مي‌گماردند .
 
 
 
 
 بايد لذت در صف ماندن را بچشم
 « حجت الاسلام نصرالله فصيحي »
 
تيمسار شهيد مصطفي اردستاني ، همواره براي تهيه مايحتاج زندگي ، خود اقدام مي‌کرد و همانند يک پرسنل معمولي در اماکن عمومي ظاهر مي‌شد و مثل سايرين مدت زماني را در صف نانوايي ، نفت و … مي‌ايستاد . او بر اين عقيده بود که بايد در ميان پرسنل بود و مشکلات و کمبودهاي آنان را لمس کرد تا بتوان براي حل مشکلات تدبيري درست انديشيد .
 يکي از پرسنل منطقه هوايي شيراز نقل مي کرد :
 زماني که شهيد اردستاني فرمانده پايگاه اميديه بود ، من نيز در اين پايگاه خدمت مي‌کردم . زمستان بود . سرماي شديد و خشک منطقه تا استخوانها نفوذ مي‌کرد . براي گرم کردن فضاي خانه ، استفاده از نفت ، بسيار ضروري بود . از طرفي پايگاه با کمبود نفت مواجه بود و مواقعي که نفت توزيع مي‌شد ، مي‌بايست ساعتها در صف منتظر مي‌مانديم . گرچه او فرمانده پايگاه بود و مي‌توانست دستور دهد که نفت را در منزلش تحويل دهند ؛ ولي چنين نمي‌کرد و همچون سايرين ، در صف مي‌ايستاد . روزي براي گرفتن نفت در داخل صف قرار گرفتم ، ديدم که شهيد اردستاني هم توي صف ، پشت سرم ايستاده ، گفتم :
 جناب سرهنگ ! شما بفرماييد منزل ، نفتتان را من مي‌آورم .
 خيلي متواضعانه گفت :
 متشکرم ! بايد لذت در صف ماندن را بچشم .
 هرچه سعي کردم تا او را متقاعد کنم و نوبتم را به او بدهم ، نپذيرفت و گفت : « هر کس در نوبت خودش . » دقايقي گذشت . نوبت به من رسيد ، نفتم را گرفتم . از آنجا که وسيله‌اي براي بردن دبه‌هاي نفت نداشتم ، پياده به راه افتادم . در اين هنگام شهيد اردستاني مرا صدا کرد و گفت : « کمي صبر کن ! با هم مي‌رويم . » اندکي بعد نفتش را گرفت و با نهايت تواضع و محبتي که به زير دستان داشت ، مرا به خانه رساند و آن گاه راه منزلش را در پيش گرفت .
 
 
 
 حسابي شرمنده شدم
 « يکي از پرسنل نيروي هوايي »
 
دو روزي از آزاد سازي خرمشهر گذشته بود . به پايگاه هوايي اميديه منتقل و بايکي از پرسنل در ساختمان « اچ » هم اتاق شدم .
 وضع زيست محيطي پايگاه به خاطر تازه تأسيس بودن و شرايط جنگ تحميلي زياد مطلوب نبود .
 روزي با هم اتاقي‌ام در حال عبور از راهرو ساختمان بوديم . دوستم از وضع نامطلوب مهمانسرا شکوه داشت و زير لب غرولند مي‌کرد و گاه‌گاهي هم فرمانده پايگاه را ناسزا مي‌گفت . شخصي در جهت مخالف ما در حال عبور بود . به محض اينکه به مارسيد ، هم اتاقي‌ام با ناراحتي و عصبانيت گفت :
 مي‌بخشيد آقا ! فرمانده پايگاه را مي‌شناسي ؟
 بله مي‌شناسم .
 هم اتاقي‌ام کمي بد دهني کرد و چند دشنام نثار فرمانده پايگاه کرد . آن شخص هم در تأييد سخنان دوستم گفت :
 حق باشماست ، من هم از او دل خوني دارم .
 دوستم گفت :
 مي‌توني‌آدرسش را به ما بدي ؟
 آن شخص گفت :
 بله ، شما مي‌تونيد به ساختمان 3 شاخه ، طبقه دوم اتاق 23 مراجعه کنيد .
 فرداي آن روز ، دوستم راه منزل فرمانده را در پيش گرفت . پس از ساعتي بازگشت ، در حالي که خيلي پريشان بود ، گفت :
 از خجالت دارم مي‌ميرم ، دوست دارم زمين دهن واکند و مرا ببلعد .
 گفتم :
 مگه چي شده ؟!
 ادامه داد :
 -وقتي وارد اتاق فرمانده شدم ، مات و مبهوت ماندم ، صحنه‌اي را ديدم که ديگر فاتحه خود را خواندم ، کسي که ديروز در حضورش آن همه ناسزا حواله فرمانده پايگاه کردم ، کسي نبود جز خود فرمانده يعني سرهنگ اردستاني !
 با تعجب پرسيدم :
 چيزي هم در مورد برخورد ديروز به شما گفت ؟
 گفت :
 اي کاش مي‌گفت ! علي‌رغم اينکه مرا شناخت ؛ ولي اصلاً به روي خودش نياورد و از کمبودها سؤال کرد . اطمينان داد که در حد توان جهت رفع آنها کوشش مي‌کند .
 من گفتم :
 کارايشان مرا به ياد مالک اشتر انداخت .
 « روزي مالک اشتر از بازار مي‌گذشت که شخصي زباله‌اي را به روي وي‌مي‌اندازد ، مالک اشتر با آنکه فرمانده لشکر حضرت علي (ع) بود ، اعتنايي نمي‌کند و همان طور به راهش ادامه مي‌دهد . شخصي به او مي‌گويد : « مگر او را نشناختي ؟! او فرمانده لشکر است . برو هرچه زودتر از او پوزش بخواه . »
 آن شخص به مسجد مي‌رود تا از مالک طلب مغفرت کند . مالک مي‌گويد : « من اين نماز را براي تو خواندم که خدا از گناهت بگذرد . » حالا ماجراي تو با فرمانده شباهت زيادي به آن صحنه دارد .
 
 
 
 نذر دارم شتر قرباني کنم
 « سرهنگ حسن علي زاده »
 
سال 1364 از طرف نيروي هوايي به حج مشرف شدم . در اين سفر روحاني ، سعادت يارم بود که با شهيد بزرگوار حاج مصطفي اردستاني همسفر شده و در طول مدت اقامت در مدينة منوره و مکه معظمه هم اتاق باشيم . هر چند که از قبل او را مي‌شناختم و به سبب مسئوليتي که در پايگاه چهارم ( دزفول) داشتم ، از نزديک شاهد رزم بي‌امان اين دلاور خستگي ناپذير بودم ؛ ولي در اين سفر ، ابعادي از شخصيت آن بسيجي عارف برايم نمايان شد که تا آن روز برايم ناشناخته بود .
 شب زنده‌داري‌هاي عارفانه‌اش در طول اقامت در مکه و مدينه ما را سخت تحت تأثير قرار داده بود . به گونه‌اي که هيچ گاه نشد براي نمازصبح از خواب برخيزم و حاج مصطفي را درون رختخواب بيابيم . نيمه‌هاي شب به پا مي‌خاست و به حرم مي‌رفت و عاشقانه با خداي کعبه به راز و نياز مي‌نشست . شب هنگام نيز دير وقت به منزل مي‌آمد و گويي از شوق نيايش با معبود ، خواب را به چشمان نافذش راهي نبود .
 آن سال ، موسم حج در مرداد ماه واقع شده بود و گرماي طاقت فرساي عربستان زائران را بي‌تاب مي‌کرد ؛ ولي شهيد اردستاني در آن گرما مسير « منا » تا مکه را پاي برهنه طي مي‌کرد .
 در اتاقي که ساکن بوديم ، تعدادمان به هفت نفر مي‌رسيد و همه از پرسنل نيروي هوايي بوديم . ساکهاي مسافرتي را در گوشه‌اي از اتاق جا داده بوديم و هر از چند گاهي وسيله‌اي به عنوان سوغات خريد مي‌کرديم ودرون ساکها جا مي‌داديم . تنها ساکي که خالي بود و تا هنگام بازگشت به وطن پر نشد ، ساک شهيد اردستاني بود . روزي به او گفتم :
 حاج مصطفي ! چرا شما چيزي نمي‌خريد ؟
 خنديد و به شوخي گفت :
 من نذر کرده‌ام شتر قرباني کنم ، لذا پولم به خريد سوغاتي نمي‌رسد !
 ولي اين گفتة او يک شوخي بيش نبود و براي اينکه مرا قانع کند که زياد در اين امر کنجکاوي نکنم اين حرف را زد .
 
 
 پيشگام در عمل
 « سرهنگ خلبان عبدالحميد نجفي »
 
آشنايي‌ام با شهيد بزرگوار ، حاج مصطفي اردستاني به سال 1350 و حضور در دانشکدة خلباني بر مي‌گردد . به سبب وجه مشترکي که در پايبندي به مسائل مذهبي بين ما وجود داشت ، همين امر باعث شده بود تا قرابت بيشتري بين من و چند تن ديگر از دوستان با آن اسوة تقوا و خلوص ، ايجاد شود .
 در دوران اختناق و سلطة رژيم ستم شاهي ، هيچ زمان و محلي براي برنامه‌هاي مذهبي در جدول فعاليتهاي روزانة‌دانشکدة خلباني پيش بيني نشده بود . اين امر بچه‌هايي را که داراي بينش مذهبي و پايبند به اصول اسلام بودند ، سخت آزار مي‌داد و فرايض را در خفا انجام مي‌داديم .
 در ماه مبارک رمضان که ماه امساک و خودسازي بود ، اين مشکل بيشتر خود را نشان مي‌داد . به طوري که حتي مخالفتهاي علني با روزه گرفتن بچه‌ها از طرف مسئولان دانشکده صورت مي‌گرفت . به خاطر دارم با اصرار و پافشاري شهيد اردستاني و جمعي از دوستان ، مسئولان بناچار جيرة سحري که در برنامة غذايي وجود نداشت ، گنجاندند و همين امر باعث شد تا رفته‌رفته تعداد روزه گيران در دانشکده زياد شود .
 وقتي که براي تکميل آموزش خلباني به کشور آمريکا اعزام شديم ، روزه گرفتن ما در ماه مبارک رمضان براي آنان ( آمريکايي‌ها ) غير منتظره بود . به انگيزة‌اينکه قند خونتان پايين مي‌آيد و ممکن است در پروازتان مشکلي ايجاد شود ، سعي در انصراف ما از روزه گرفتن مي‌کردند . با تدبيري که با مشورت شهيد اردستاني انديشيده شد ، پروازها را به ساعتهاي اولية صبح انداختيم تا اين بهانه از دست آنها گرفته شود و بچه‌هايي که اهل امساک بودند ، بتوانند روزة خود را بگيرند .
 قبل از پيروزي انقلاب اسلامي ، بدون شک از جمع ما ، شهيد اردستاني نسبت به مسائلي که در حال وقوع بود ، آگاهي بيشتري داشت . به دقت پي گير اتفاقهايي بود که به وقوع مي‌پيوست و سعي مي‌کرد ساير دوستان را نيز آگاه کند .
 سال 1356 ، شهيد اردستاني اعلاميه‌هاي حضرت امام خميني (ره) را که از نجف اشرف وارد کشور مي‌شد ، به طرقي به دست مي‌آورد و بين تعدادي از دوستان همفکر توزيع مي‌کرد . رفته رفته ، هم مسئولان و هم ساير پرسنل پي برده بودند که گروهي از مخالفين رژيم در حال شکل گيري است و نام گروه ما را « گروه معارضين » گذاشته بودند .
 روزي که حضرت امام (ره ) به ايران اسلامي بازگشتند ، ( 12 بهمن 1357 ) گروه ما در « آلرت » آماده نشست تا اينکه اگر قصد زدن هواپيماي حامل امام ( ره ) توسط رژيم در کار باشد ، با آنها مقابله کنيم .
 زماني که حضرت امام خميني ( ره ) فرمان تشکيل جهاد و آباداني را صادر فرمودند ( 1358) ، شهيد اردستاني و تعدادي از دوستان ، نخستين کساني بودند که در پايگاه تبريز هستة اولية جهاد سازندگي را در نيروي هوايي شکل دادند . با بولدوزر ، رودخانه را لايروبي کرديم ، زمينهاي باير پايگاه را مساع کشت کرده و زير کشت برديم ، محصولات را درو کرديم و …
 آنگاه که غائله کردستان رخ داد ( 1358) و به دستور حضرت امام (ره ) اين غائله بايد سرکوب مي‌شد ، شهيد اردستاني نخستين خلباني بود که داوطلب اعزام به اين مأموريت شد و ما نيز در بال ايشان بلند شديم و اولين بمباران هوايي در آن منطقه صورت گرفت .
 زماني که جنگ تحميلي شروع شد ، باز شهيد اردستاني ميدان دار معرکه بود و لحظه‌اي از خروش باز نايستاد و …
 اين دلاور خستگي ناپذير و اين شير خروشان نهاجا تا زمان شهادت ، در راه آرمان و عقيده‌اش دمي نياسود و هرجا که به وجودش نياز بود ، از سر صدق حاضر مي‌شد و همواره نيز سر بلند و پيروز بود .
 
 
 
 ساختمان نيمه کاره
 « اکبر اردستاني ، برادر شهيد »
 
دوران دفاع مقدس ، برادرم ، تيمسار اردستاني خيلي کم در ورامين ديده مي‌شد . هميشه در ميدانهاي نبرد و مأموريتهاي پروازي به سر مي‌برد . در آن زمان به اصرار بستگان ، ساختن خانه‌اي را شروع کرده بود ، ولي به خاطر جنگ و مأموريتهايي که داشت ، ساختمان نيمه کاره مانده بود . من ساخت آن را از جانب او به دست گرفتم . ساختمان به جايي رسيد که 4 شاخه تير آهن کم آمد . روزي با او صحبت کردم ، که يا چهار شاخه آهن آزاد بخريد يا اينکه با لباس پرواز به شهرداري برويد ، اگر شما را در اين لباس و درجه ببينند به مشکل رسيدگي کرده حوالة تيرآهن صادر مي‌کنند .
 او در حالي که چشمانش را گرد کرده بود و گويي انتظار شنيدن چنين حرفي را از من نداشت ، گفت :
 اولاً پول ندارم آهن آزاد بخرم . ثانياً درست نيست که من از اين لباس سوء استفاده کنم . ارزش اين لباس بالاتر از اين حرفهاست که من آن را در راه منافع شخصي خود به کار ببرم .
 لباس براي خدمت و جنگ است و لاغير . بگذاريد ساختمان به همان وضع بماند .
 البته جوابش همان بود که من منتظر شنيدنش بودم . به اين ترتيب ساختمان به مدت سه سال به همان صورت ماند تا اينکه کم‌کم و با همت خود ، آن را ساخت .
 
 
 
 ساده و صميمي
 « اکبر اردستاني ، برادر شهيد »
 
براي اينکه راه روستاي قاسم آباد – که فاصله زيادي هم تا اتوبان پيشوا ندارد – اسفالت شود ، شهيد اردستاني با وزير جهاد وقت ( مهندس فروزش ) تماس گرفته و از او خواسته بود که دستور بدهند روستا را اسفالت کنند . وزير جهاد با رئيس ادارة جهاد استان تهران و او نيز با رئيس جهاد ورامين صحبت کرده بود ، تا اين کار صورت پذيرد .
 روزي حاج مصطفي با رئيس جهاد ورامين تماس گرفته مي‌گويد که براي پي‌گيري‌به آنجا مي‌آيد . رئيس جهاد پس از اين مکالمة تلفني به نگهبان جلو در مي‌گويد که فردا ساعت 8 صبح با تيمسار اردستاني ، يکي از فرماندهان عالي رتبة نيروي هوايي جلسه دارد ، هر کس خواست وارد اتاق شود ، جلوگيري کنيد .
 رأس ساعت 8 صبح ، ماشين رنوي حاج مصطفي جلو در جهاد توقف مي‌کند ، لباس شخصي و ساده‌اي بر تن ، آرام آرام به سوي نگهبان گام برمي‌دارد . سلامي گرم حوالة نگهبان مي‌کند و قصد ورود به داخل اتاق را داشته که نگهبان مي‌گويد :
 ببخشيد آقا ! رئيس جلسه دارند ، لطفاً داخل نشويد .
 تيمسار اردستاني در جواب مي‌گويد :
 خود رئيس مي‌داند که من پيش ايشان مي‌آيم ، قبلاً تلفني با هم صحبت کرده‌ايم .
 آقا لطفاً اصرار نکنيد ، به من گفته‌اند کسي را راه ندهم .
 ممکن است بگوييد رئيس با چه شخصي جلسه دارد ؟
 به من گفته با تيمسار اردستاني ، معاون فرمانده نيروي هوايي .
 تيمسار نگاهي به چهرة‌معصوم نگهبان مي‌اندازد و با لبخند مي‌گويد :
 ببخشيد آقا ! شايد مقصر من باشم که با لباس شخصي آمده‌ام . من تيمسار اردستاني هستم . نگهبان که متعجب شده ، سراسيمه به داخل اتاق رئيس مي‌رود و مي‌گويد :
 آقا تيمسار اردستاني تشريف آوردند !
 
 
 بگذار وظيفه‌اش را انجام دهد
 « اکبر اردستاني ، برادر شهيد »
 
برادرم ( شهيد اردستاني ) با اينکه مشغلة زيادي داشت ، ولي هر چند وقت ، يک‌بار به روستاي قاسم‌آباد مي‌آمد و در کارهاي کشاورزي به ما کمک مي‌کرد . غروب يکي از روزهاي تابستان با ماشين شخصي ايشان که « رنو 5 » بود ، پس از يک روز پر کار و طاقت فرسا عازم پيشوا شديم و از آنجا قصد رفتن به منزل را داشتيم .
 آن روز من و خواهر زاده‌ام همراه تيمسار بوديم ، همين که به سه راهي قاسم آباد به پيشوارسيديم ، با اشارة دست جوان بسيجي که در پست بازرسي گمارده شده بود ، ماشين از حرکت باز ايستاد . برادرم لباس شخصي به تن داشت و آن بسيجي هيچ يک از ما را نمي‌شناخت .
 شهيد اردستاني پس از توقف ، از ماشين پياده شد و علي‌رغم اينکه خستگي از چهره‌اش هويدا بود ، سلامي گرم حوالة‌جوان بسيجي کرد و به او خسته نباشيد گفت . ما نيز به تبع ايشان از ماشين پياده شديم و نظاره گر بازرسي شديم .
 جوان بسيجي به دقت همه جاي ماشين را بازرسي کرد و مرتب سؤال مي‌کرد و تيمسار جواب سؤالاتش را متواضعانه مي داد . کمي معطل شديم . من که حوصله‌ام سررفته بود ، چند بار خواستم به آن جوان بسيجي بگويم آيا اين شخصي که داري ماشينش را بازرسي مي‌کني مي‌شناسي ؟ اما زبان را در کام حبس کردم ، مي‌دانستم که حاج مصطفي راضي نخواهد شد . ولي خودم را به برادرم نزديک کردم و گفتم :
 داداش ! چرا خودت را معرفي نمي‌کني ؟ خيلي دارد معطل مي‌کند . بگو که چه کاره هستي شايد دست از سرمان بردارد .
 در پاسخ گفت :
 -اکبر جان بگذار وظيفه‌اش را انجام بدهد !
 بازرسي تمام شدو آن بسيجي پي نبرد که ايشان تيمسار اردستاني معاونت عمليات نيروي هوايي است که چنين متواضعانه به امر و نهي او از سر اخلاص گوش مي‌دهد و حتي حاضر نشد که خود را معرفي کند .
 
 
 
 مهمان مي‌شوم ، ولي شرط دارد
 « حجت الاسلام محمد جعفر روحي »
 
زماني که در پايگاه بوشهر ، مسئول عقيدتي سياسي بودم ، روزي شهيد اردستاني براي انجام مأموريتي به پايگاه آمد . آن موقع معاون عمليات نيروي هوايي بود . به سبب سابقة آشنايي و الفتي که بين ما وجود داشت ، به ديدنم آمد . پس از اينکه با هم قدري صحبت کرديم ، از ايشان خواستم تا براي شام در منزل ، مهمان ما باشد .
 شهيد اردستاني از آنجا که محبت به علاقة خاصي به روحانيت داشت ، اين خواهش مرا پذيرفت ، ولي گفت :
 ببين حاج آقا ! اگر قرار است مهمان شما باشم ، شرطش اين است که غذا برايم نپزيد . لااقل غذاي گوشتي نپزيد !
 در جوابش گفتم :
 تيمسار ! غذا نپزيد يک حرفي است ، گوشتي نباشد ، چرا ؟ به هر صورت غذا هر چه باشد ممکن است گوشت در کنارش باشد .
 ايشان با آن حالت تواضعي که همواره داشت و زبانزد بود ، طوري که به من بر نخورد گفت :
 جاج آقا ! من نمي‌خواهم شکمم گورستان حيوانات باشد . غذاي آماده و بدون گوشت باشد ، بهتر است .
 گفتم :
 خيلي خوب ! شما بياييد ، در منزل هر چه حاضري داشتيم با هم مي‌خوريم . مربا ، کره ، ماست و عسل طبيعي هم هست ، هر کدام را خواستيد ميل کنيد .
 باشه ، همين خوب است .
 وقتي به منزل آمدند ، هنگام شام ، از يکي دو تا خوراکي بيشتر استفاده نکردند . من که او را به خوبي مي‌شناختم ، مي‌دانستم که ايشان به قدري خود ساخته شده و از لحاظ عرفان و معنويت به جايي رسيده که جز آن از او توقع نداشتم .
 
 
 
 نمي‌خواهم گرفتار هواي نفس شوم
 « سيد کمال اردستاني ، برادر همسر شهيد »
 
روزي در منزل نشسته بوديم که يکي از بستگان آمد و خبر داد ، حاج مصطفي را ديده که به طرف روستاي قاسم آباد ( روستاي زادگاهش ) مي‌رفته . در آن موقع ما و ساير بستگان در ورامين ساکن بوديم . تعجب کرديم از اينکه چرا ايشان به ورامين نيامده و يکراست به طرف روستا رفته است .
 چند ساعتي گذشت ، زنگ در خانه به صدا در آمد . در را باز کرديم ، حاج مصطفي بود . ايشان را به درون منزل دعوت کرديم ، پس از احوالپرسي ، سؤال کردم :
 حاجي ، خير باشه ، مثل اينکه قاسم آباد رفته بودي .
 خنده‌اي کرد و گفت :
 -شما از کجا فهميديد ؟
 با شوخي گفتم :
 ما همه جا جاسوس داريم ، بالاخره خبرها مي‌رسد .
 راستش رفته بودم منزل …
 من که آن شخص را مي‌شناختم و پيرمرد فقيري در ده بود ، کنجکاوتر شدم و پرسيدم :
 براي چه ؟
 هيچي ، خواستم حالش را بپرسم .
 مگه ايشان طوري شده ؟
 نه بابا ، طوريش نيست ، مگه عيب داره آدم احوال هم ولايتي را بپرسد ؟
 من که ديدم تمايلي به بازگو کردن موضوع ندارد ، زياد پاپيچ ايشان نشدم و گرم صحبت‌هاي ديگر شديم . مدتي گذشت و چند بار ديگر اين عمل او تکرار شد . بعدها فهميدم که در آن روز حاج مصطفي به سبب انجام دادن عمليات موفقيت آميز « حمله به اچ 3 » با تني چند از خلبانان به حضور امام ( ره ) شرفياب شده بودند . از زيارت امام ( ره ) که بر مي‌گردند ، يکراست به ده قاسم آباد مي‌آيد و با فقيرترين و پيرمردترين مرد ده ملاقات مي‌کند .
 روزي به او گفتم : « حاج مصطفي راستش را بخواهي من مي‌دانم که آن روز به ملاقات امام ( ره ) رفته بودي و پس از آن به ملاقات مشهدي … رفتي . حتماً از اين کار هدف خاصي داشتي . مي‌شود برايم بگويي ؟»
 در جوابم گفت :
 - سيد کمال ! شما چرا اين قدر کنجکاوي مي‌کني ؟ راستش در هنگام ملاقات با امام ( ره ) احساس کردم کسي شده‌ام که امام ( ره ) ما را به حضور پذيرفته‌اند . براي اينکه دچار هواي نفس نشوم و خداي نکرده غرور مرا نگيرد ، تصميم گرفتم به سراغ فقير ترين مرد روستا بروم تا شايد کمي از آن حال و هوا بيرون بيايم .
 
 
 
 
 فدايي امام
 « شهين اردستاني ، مادر همسر شهيد »
 
دامادم حاج مصطفي انسان بسيار مؤمن و شجاع بود . ايشان طي دوران دفاع مقدس مخلصانه مي‌جنگيد و خود را فدايي امام مي‌خواند . او شهادت را موهبتي الهي مي‌دانست و عاشق شهادت بود . حاج مصطفي همواره از تيمسار شهيد ، عباس بابايي به عنوان اسوه و الگو ياد مي‌کرد و به او غبطه مي‌خورد . ايشان خود را جا مانده از خيل شهدا مي‌ديد . نيمه‌هاي شب از خواب شيرين برمي‌خاست و با آن حضور قلب و سوز دلش اشک مي‌ريخت و با خداي خود راز و نياز مي‌کرد تا شايد فيض عظماي شهادت را نصيبش فرمايد .
 در شامگاه 15 دي ماه 73 آنگاه که از کارهاي روزمرة خانه فارغ شده و در خوابي عميق رفته بودم ، کبوتري زيبا از فراز آسمان پر کشيد و بي‌محابا به درون اتاق آمد . چند چرخش در مقابلم زد و به يکباره نقش زمين شد و مرد . از اينکه اين کبوتر قشنگ و زيبا در برابرم جان داده بود خيلي ناراحت شدم !
 از شدت ناراحتي از خواب بيدار شدم و با نگاهي به عقربه‌هاي ساعت دريافتم که ساعتي تا اذان صبح باقي است . خيلي مصطرب بودم . پي در پي صلوات مي‌فرستادم و آياتي از قرآن مجيد را تلاوت مي‌کردم تا کمي آرامش بيابم .
 از فرط خستگي دوباره به خواب رفتم . هنوز چشمانم گرم نشده بود که زنگ خانه به صدا درآمد . در را گشودم . آقا جلال ( همسرم ) را مي‌خواستند . از حالاتشان دريافتم که بايد اتفاقي افتاده باشد . به آنان اصرار کردم تا واقعيت آنچه پيش آمده برايم بازگو کنند . در ابتدا طفره مي‌رفتند و از گفتن حقيقت سرباز مي‌زدند . گفتم :
 من صبرش را دارم . بگوييد چه اتفاقي افتاده ؟!
 از شما چه پنهان ، تيمسار اردستاني سکته کرده . البته حالش بهتر شده و ما را فرستاده‌اند تا به شما اطلاع دهيم .
 در آن هنگام پي بردم که حاج مصطفي به آرزوي ديرينه‌اش که همانا شهادت در راه دفاع از دين خدا و حريم کشور اسلامي بوده ، رسيده است و آن خواب در واقع رؤياي آخرين پرواز اين کبوتر سبکبال بود که مشتاقانه به ديار دوست به پرواز درآمد و چون پروانه در آتش اين وصل سوخت !
 
 
 
 
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین