"اعجوبه قرن" «بخش سوم»

کد خبر: ۱۲۰۵۰۰
تاریخ انتشار: ۱۴ دی ۱۳۹۰ - ۲۲:۲۴ - 04January 2012
خشم مقدس
« کارمند ميرزا حسن غلامي »
شهيد اردستاني علاوه بر اينکه از آسمان ايران اسلامي حفاظت مي‌کرد ، همانند يک بسيجي رزمنده در جبهه‌ها حضور مي‌يافت و همدوش « نيلوفران خاکي » ، خاک پاک ميهن را از لوث وجود فرمانبران شياطين حصانت مي‌کرد .سال 65 در منطقة عملياتي شمال غرب در شهرستان سقز بوديم . در اين منطقه ، ستادي با نام « بيت الزهراء » براي کمک رساني به رزمندگان اسلام برپا شده بود که مسئوليت اين ستاد به عهدة من بود .

اين ستاد که يکي از مراکز مهم امدادي رزمندگان اسلام به شمار مي رفت . در جريان حملة هوايي دشمن مورد هدف قرار گرفت و اين بمباران دشمن ، خسارت و شهداي زيادي به جا گذاشت . شهيد اردستاني که در منطقه حضور داشتند ، براي بررسي اثرات اين حمله به اين ستاد آمدند . از آنجا که ستاد به نام مبارک حضرت زهرا (س) مزين بود ، بمباران آنجا او را زياد متأثر کرده بود . چهرة برافروخته‌اش حکايت از خشمي عميق داشت . همه دانستيم که او براي تلافي لحظه شماري مي‌کند . هر چند ايشان مثل اکثر روزها آن روز نيز روزه بودند ، اما ساعتي به تقويت روحيه نيروها پرداختند ، آن‌گاه خداحافظي کرده و رفتند .
صبح فرداي آن روز ، به خاطر اين حرکت عراق ، انتقام سختي از آنها گرفتند . در اين مأموريت موفق ، او و همکارانش ، نيروهاي دشمن را از منطقة « دوپازة » عراق تا مريوان زير آتش هوايي گرفتند و طبق گزارشهاي منتشره خسارات سنگيني به دشمن بعثي وارد کردند .
ساعت 9 صبح ، اندکي پس از انجام مأموريت ، با ايشان در پايگاه تبريز تماس تلفني گرفتم . او پيروزمندانه ، اما بي‌ريا گفت :
چطور بود ؟
گفتم :
عالي بود ! خوب زمين گير شدند . دستتان درد نکند !
گفت :
- دشمن بايد بداند که ما همواره آماده‌ايم ، و حملات ناجوانمردانه‌اش را بي پاسخ نمي‌گذاريم !


افتخاري ديگر
« سرتيپ خلبان محمد تقي جديدي »
شهيد اردستاني ، قبل از آغاز هر عملياتي از راه زميني خود را به خطوط مقدم جبهه مي‌رساند ، جوانب کار را به طور دقيق بررسي و مناسب‌ترين مسيرهاي پروازي را مشخص مي‌کرد . آنگاه با دست پر به پايگاه بازمي‌گشت و در جلسات توجيهي پرواز راه کارهاي مناسب و دقيقش را ارائه مي‌داد . ساير خلبانان از نظريات ايشان نهايت بهره را مي‌بردند و همواره به رهنمودهاي وي احساس نياز مي‌کردند .
تيمسار اردستاني مي‌گفت : « من وظيفه دارم پيشاپيش سايرين حرکت کنم تا مشکلاتشان را دريابم . » او در هر درجه و پستي که بود سعي داشت تا با پروازهاي عملياتي و بهره‌گيري از مهارت خاصي که در طول جنگ به دست آورده بود ، براي آموزش به سايرين ، روشهاي مناسب را به طور عملي انتقال دهد . اين روش مطلوب وي نتايج بسيار پر باري را در طول جنگ تحميلي به همراه داشت و تعدادي زيادي از خلبانان را باشگردهاي خاص خود آشنا ساخت .
اواخر سال 1366 بود . با آغاز عمليات ظفرمندانة والفجر 10 در منطقه عملياتي مريوان و به منظور پشتيباني هوايي از بسيجيان قهرمان ، همه روزه چندين نوبت پرواز از پايگاه همدان انجام مي‌داديم . در آن روزها پايگاه حال و هواي ديگري داشت . فضايي معنوي و سرشار از عشق و ايمان همچون خطوط مقدم جبهه بر پايگاه پرتو افکنده بود . با انتشار خبر فتح حلبچه اشک شوق و شادي در ديدگان همگان موج مي‌زد . پرسنل خلبان پايگاه براي انجام دادن مأموريت از يکديگر پيشي مي‌گرفتند و در اين ميان رقابت بسيار زيبايي بين خلبانان « اف 4 » و « اف 5 » به چشم مي‌خورد . شهيد اردستاني که در آن موقع مسئوليت خطير معاونت عمليات نيرو را عهده دار بودند با تمام مشغلة کاري که داشتند ، خود را به پايگاه رسانده بودند . ايشان علاوه بر نظارت به کليه پروازها ، هدايت بعضي از دسته‌هاي پروازي را -که ضروري مي‌ديدند – خود به عهده مي‌گرفتند . در اين عمليات افتخار آميز هر يک از ما روزانه بين 4 تا 5 مأموريت جنگي انجام مي‌داديم و مواضع دشمن متجاوز را به جهنمي مبدل کرده بوديم .
در يکي از اين روزها به همراه شهيد اردستاني جهت بمباران استحکامات دشمن به پرواز درآمديم . دقايقي بعد با پشت سر گذاردن ارتفاعات مرزي ، خود را به نزديکي هدف رسانديم . با گرفتن سرعت ، زاويه و ارتفاع مناسب ، در يک چشم به هم زدن به روي اهداف مورد نظر شيرجه زديم و بمبها را بر سر آنان فرو ريختيم . زمان بازگشت از مأموريت و در نيمه‌هاي راه ، ايشان از دستة پروازي جدا شد و يکباره از ديد ما خارج شد . ابتدا خيلي نگران شدم پس از آنکه در پايگاه نشستم ، موقعيت او را جويا شدم . دوستان گفتند : « براي انجام مأموريتي ويژه به پايگاه تبريز رفته است . » او فرداي همان روز موفق شد با هواپيمايي از نوع ديگر ، مأموريت ويژه‌اي را که از ماهها قبل برنامه‌ريزي شده بود ، با موفقيت تمام انجام دهد و برگي ديگر بر افتخارات ارزنده‌اش بيفزايد .



لحظه‌هاي پر اضطراب
« سرتيپ علي غلامي »
عمليات والفجر 8 در تاريخ 20/11/1364 در منطقه جنوب شروع شد ، اين عمليات آنقدر سريع و تند بود که در اندک زماني ، نيروهاي ايراني از اروند رود گذشته و جزيره فاو را به تصرف خود در آوردند .
نيروهاي ما ، در آن طرف رودخانه مواضع خود را تحکيم کردند و نيروهاي عراقي هم براي باز پس‌گيري اين جزيرة مهم ، ضد حملة سنگيني را تدارک ديده بودند .
يک هفته‌اي از انجام عمليات گذشته بود که هوا متلاطم شد ، ابر سياه رنگ همه جا را پوشانده بود و باران ، تمام منطقه را زير شلاق خود گرفته بود . ساعت 8 صبح نيروهاي عراقي ضد حمله‌اي را آغاز کرده بودند و در حدود ساعت 5/10 صبح بود که خبر رسيد ، نيروهاي دشمن در ميانة سد دفاعي ما رخنه کرده و توانسته‌اند از نقطه‌اي نفوذ کنند . وضعيت فوق‌العاده خطرناکي براي نيروهاي خودي در خط مقدم ايجاد شده بود . مسئولاني که در قرارگاه زميني ( قرارگاه شهيد همت ) بودند با اصرار زيادي درخواست مي‌کردند که نيروي هوايي ، هواپيما بفرستد و نوک حملة آنهارا بکوبد .
در آن زمان ، من به اتفاق شهيد بابايي و شهيد اردستاني در قرارگاه رعد ، در پايگاه اميديه بوديم . شهيد بابايي – که مسئوليت عمليات نيرو را عهده دار بود – در مقابل پافشاري مسئولان قرارگاه مي‌گفت :
دراين شرايط بد جوي اصلاً چنين امري ممکن نيست !
هر چه آنان اصرار مي‌کردند ، شهيد بابايي در جواب مي‌گفت :
احتمال اينکه هواپيما در اين شرايط جوي سانحه ببيند خيلي زياد است ، نمي‌توانيم چنين خطري را بپذيريم .
شهيد اردستاني که شاهد مکالمه بود ، آمادگي‌اش را براي انجام اين مأموريت اعلام کرد ، ولي شهيد بابايي مخالفت مي‌ورزيد . نقشه روي ميز پهن شده بود و شهيد بابايي همان‌طور که نگاهش به نقشه بود با تلفن نيز صحبت مي‌کرد . حدود چند دقيقه‌اي مکالمه ادامه داشت که يک لحظه نگاه شهيد بابايي در نگاه يار و همرزم هميشگي‌اش حاج مصطفي اردستاني دوخته شد ، علي رغم اينکه موافق نبود ، ولي چون اصرار مسئولان بيش از اندازه بود ، با نگاهش اذن مأموريت را به شهيد اردستاني داد . حاج مصطفي بلافاصله خارج شد و به سمت آشيانه هواپيما رفت .
در همين موقع ، هواپيما از آشيانه خارج شد و با سرعت به سوي باند پروازي خزيد .
شهيد بابايي همان‌طور با پاي برهنه بيرون آمد و در رمپ پروازي هواپيما را نظاره گر شد و با حالتي عجيب و مضطرب در آن هواي باراني روي زمين نشست .
من گفتم :
جناب بابايي ! اينجا خيس مي‌شوي ، برويم داخل قرارگاه ، ان‌شاء الله که اتفاقي نمي‌افتد .
مضطرب و نگران گفت :
نمي‌توانم داخل قرارگاه طاقت بياورم ، مصطفي رفت ! مصطفي از دست رفت !
من هم در کنار شهيد بابايي در آن هواي باراني ، حدود 20 دقيقه زير شلاق باران ايستادم ، تا اينکه صداي هواپيمايي به گوشمان رسيد ،‌گفتم :
فکر کنم حاج مصطفي برگشت .
با خوشحالي گفت :
آره خودشه !
بعد از نشستن هواپيما روي باند ، به سوي آشيانه آمد . شهيد اردستاني از هواپيما پياده شد و جناب بابايي رو کرد به جناب اردستاني و گفت :
آخر کار خودتو کردي ! حالا بگو ببينم عمليات چطور انجام شد ؟
تبسمي کرد و گفت :
- بهتر از اين نمي‌شد . محل مورد نظر ، با موفقيت کامل بمباران شد .


غير ممکن‌ها را ، ممکن مي‌کرد
« سرتيپ خلبان علي محمد نادري »
اوايل جنگ تحميلي بود . در پايگاه دزفول خدمت مي‌کردم . شهيد اردستاني به همراه تعدادي ديگر از خلبانان ، از پايگاه تبريز به طور داوطلبانه به دزفول آمده بودند . از آنجا که پايگاه دزفول نزديکترين پايگاه به خط دشمن بود ، بيشترين عملياتها از اين پايگاه انجام مي‌شد . عراقي‌ها که از عمليات شجاعانة خلبانان ما به ستوه آمده بودند ، سايت موشکي پيشرفته‌اي را در منطقة جنوب ( چنانه ) مستقر کرده و با پدافند متراکم و پيشرفته از آن حفاظت مي‌کردند .
چند روزي بود که براي انجام پرواز در آن منطقه ، دچار مشکل شده بوديم و دو سه فروند از هواپيماهاي ما با آتش آنان دچار سانحه شده بودند . با عکس‌برداري که از آن منطقه به عمل آمده بود ، اين سايت را به عنوان يک هدف به عمليات پايگاه دادند . آن روز چندين دستة پروازي هدف را دريافت کرده و رويش کار کردند ، ولي هيچ يک ، راه نفوذي براي بمباران آن پيدا نکردند و زدن اين هدف را غير ممکن مي‌ديدند . شهيد اردستاني مرا صدا کرد و گفت :
محمد ! بيا روي اين هدف کار کنيم و کار را تمام کنيم .
گفتم :
موافقم . ان‌شاء الله که نتيجه خواهيم گرفت .
ساعتي بعد جوانب کار را روي نقشه ، به طور دقيق بررسي کرديم و توجيهات پروازي لازم نيز صورت پذيرفت . با مدد جستن از خداوند و ائمه اطهار (ع) به روي هدف رفتيم و با عملياتي برق‌‌آسا ، هدف را به آتش کشيديم و به پايگاه بازگشتيم . شهيد اردستاني با ايمان ، شهامت و جسارتي که در وجودش نهفته بود ، سخت‌ترين مأموريتها را با آغوش باز مي‌پذيرفت و بدين طريق به سايرين نيز جرأت و جسارت مي‌داد .



مأموريتي عجيب
« سرهنگ حسن رحيميان »
از دوران مدرسه با حاج مصطفي اردستاني دوست بودم و مراوده و دوستي‌مان تا زمان شهادت ايشان ادامه داشت . هر چند او در نيروي هوايي بود و من در نيروي انتظامي خدمت مي‌کنم ، ولي ارتباط محکمي بين ما وجود داشت و در هفته دست کم يک‌بار تماس تلفني داشتيم .
روزي مأموريتي به من ابلاغ شد و براي انجامش رهسپار شهرستان تبريز شدم . در آن زمان حاج مصطفي در پايگاه تبريز بود و شب هنگام براي ديدنش به منزلشان رفتم . به گرمي مرا پذيرفت و پس از صرف شام در حالي که نشسته بوديم و از هر دري صحبت مي‌کرديم ، پي بردم ، شهيد حاج مصطفي در حال و هوايي ديگر سير مي‌کند . از او پرسيدم :
مصطفي ! نکند مزاحمتان شده‌ام . اگر کاري داريد رفع زحمت کنم ؟
مکثي کرد و گفت :
مطلب خاصي نيست ، شما که غريبه نيستند ، راستش يک کار کوچکي دارم ، اگر اجازه بدهيد بروم انجام بدهم و برگردم .
در حالي که مرتب عذر خواهي مي‌کرد ، آماده رفتن شد ورفت . پس از يک ساعت برگشت .
پرسيدم :
مصطفي ! مي‌تونم بپرسم کجا رفتي ؟
خنديد و گفت :
سفر خارج از کشور !
گفتم :
با کنايه حرف مي‌زني ، مي‌شه کمي واضحتر صحبت کني ؟
گفت :
راستش را بخواهي رفتم و يک مأموريت جنگي در خاک عراق انجام دادم و برگشتم . من که تازه متوجه قضيه شده بودم ، به شوخي گفتم :
خوب شد ، با يک تير دو نشان زدي . هم از مهمانت پذيرايي کردي و هم مأموريت جنگي‌ات را انجام دادي !
با دست به شانه‌ام زد و گفت :
- شما که مهمان نيستيد ، صاحبخانه‌ايد . بفرماييد بنشينيد تا با هم گپي بزنيم !


به دنبال گمشده
« سرهنگ خلبان محمد زماني »
نوزدهم فروردين 65 بود ، تازه از اداره به منزل برگشته و مشغول خوردن ناهار بودم که زنگ تلفن به صدا درآمد . گوشي را برداشتم :
منزل آقاي زماني ؟
بله ، بفرماييد !
آقاي زماني ! من از پست فرماندهي تماس مي‌گيرم ، تشريف بياريد اينجا ، جناب اردستاني منتظر شماست !
گوشي تلفن را گذاشتم و به سرعت خود را به مرکز فرماندهي رساندم . مرا به اتاق توجيه راهنمايي کردند . سرهنگ اردستاني و قوامي در حال توجيه مأموريت بودند که جناب اردستاني رو به من کرد و گفت :
آقاي زماني ! آمادگي داشته باش ! وقتي برگشتيم يک مأموريت ديگه با هم مي‌ريم .
به علت بدي هوا ، پرواز آن روز شهيد اردستاني وجناب قوامي به تأخير افتاد . ساعت 4 بعدازظهر بود که دستة پروازي به رهبري حاج مصطفي به پرواز درآمد و پس از نيم ساعت به پايگاه برگشته و بر زمين نشست . من هم با گروه فني پاي هواپيما رفتيم ، با اينکه آثار خستگي در چهرة جناب اردستاني هويدا بود ، ولي ظاهرش نشان مي‌داد که عمليات موفقي داشته‌اند .
بعد از اينکه از هواپيما پايين آمد ، جلو رفتم و صورتش را بوسيدم . رو کرد به من و گفت :
فردا اول وقت پرواز مي‌کنيم الان بريم پست فرماندهي پيش جناب سرهنگ بابايي !
شهيد بابايي از عمليات انجام شده بسيار خشنود بود و از حاج مصطفي خيلي قدرداني کرد . آنگاه به اتفاق شهيد بابايي سوار خودرو شده و به طرف قرارگاه درمنطقه حرکت کرديم . ساعت 30/8 دقيقه شب به قرارگاه رسيديم ، بعد از صحبتهايي که با مسئولان قرارگاه شد ، نقشه را گرفته و به طرف پايگاه حرکت کرديم . هوا کاملاً تاريک شده بود ، شهيد اردستاني چراغ داخل خودرو را روشن نمود و شروع به خواندن دعاي توسل کرد .
وقتي که به پايگاه رسيديم شهيد بابايي گفت :
مصطفي خيلي خسته هستي ، برو استراحت کن !
شهيد اردستاني گفت :
کارهاي واجبتر از استراحت هم دارم .
هر چه جناب بابايي اصرار کرد ، سودي نبخشيد . سرانجام من و قوامي خداحافظي کرده و آنها را ترک کرديم .
وقتي به منزل رسيدم ساعت 10 شب را نشان مي‌داد و همسرم خيلي نگران شده بود که با ديدن من گفت :
مرا نصفه جون کردي ، به مأموريت رفته بودي ؟
نه ، قرار شد فردا اول وقت بريم .
پس از صرف شام ، افرادي را که بايد در اين مأموريت همراه ما مي‌شدند ، تلفني اطلاع دادم و بعد خوابيدم .
صبح خيلي زود ، پس از خواندن نماز به طرف پست فرماندهي حرکت کردم . وقتي وارد پست فرماندهي شدم ، ديدم جناب اردستاني نيست . با تعجب پرسيدم :
پس جناب سرهنگ اردستاني کجا هستند ؟!
يکي از همکاران گفت :
حاجي رفته قرارگاه !
آري ، شهيد اردستاني ديشب پس از خداحافظي با ما ، - چون يکي از تيپ‌هاي نيروي زميني برنامه حمله داشت – به آنجا برگشته بود تا از نزديک ، منطقه عملياتي را مشاهده کند و موقعيت را به خوبي دريابد تا صبح با دقت بيشتري بمباران کنيم . نمي‌دانم چه صفتي برايش بيابم که در برگيرندة تمام زواياي شخصيتي‌اش باشد . مردي نستوه ، دلسوز ، شجاع و متعهد بود .
با جناب اردستاني تماس گرفتم و او نيز سريع خود را به پست فرماندهي رساند . پس از توجيه پروازي بر اساس نتيجه بمباران روز قبل و حمله نيروي زميني در شب گذشته ، سالن توجيه را به قصد گردان پروازي ترک کرديم .
رعد و برق ، سمت غرب منطقه را زير شلاق خود گرفته بود و لحظه به لحظه اوضاع آسمان آشفته‌تر مي‌شد .
گفتم :
حاجي هواي منطقه خرابه !
با خونسردي گفت :
محمد به خدا توکل کن ! اين مأموريت خيلي اهميت داره . شما بعدا از زدن هدف معطل نکنيد ، سريع برگرديد ! بقيه‌اش با من .
پس از بررسي‌هاي مقدماتي هواپيما ، به سرعت از پلکان هواپيما بالا رفتيم . موتورهاي هواپيماها را روشن و در يک دستة چهار فروندي به سوي باند اصلي حرکت کرديم .
هواپيماي شهيد اردستاني به هوا بلند شد و سريع چرخيد . ما نيز يکي پس از ديگري در دل آسمان جاي گرفتيم . طبق توجيه قبل از پرواز ،‌هر چهار فروند بال‌در بال هم قرار گرفتيم . سرعت را کم‌کم زياد کرده و به پيش مي‌تاختيم . از دور مشخص بود که هواي منطقه خيلي خراب است . ديگر به هدف نزديک شده بوديم و فشردگي ابرها هم بيشتر بود . هر چه به زمان « پاپ » نزديکتر مي‌شديم ، هوا خرابتر مي‌شد و ريزش باران با شدت ادامه داشت .
شهيد اردستاني گفت :
بچه‌ها قبل از پاپ از پس سوز موتورها استفاده کنيد !
شمارة يک و شماره دو به پس سوز موتور زدند ، آتش گريزان پشت موتور هواپيما منظرة زيبا و ديدني ايجاد کرده بود . من که شمارة 3 بودم همين کار را کرده ، پاپ کردم و براي ريختن بمبها حالت شيرجه به خود گرفتم .
شماره يک و دو بمبها را زدند و در ميان ابرهاي متراکم ناپديد شدند که پس از 6 ثانيه من و شمارة‌نيز بمبها را رها ساختيم و به سوي آسمان اوج گرفتيم .
ابرهاي متراکم سياه و باراني ، ميدان ديد ما را گرفته بود . از اين مي‌ترسيدم نکند به هم بخوريم . يک لحظه احساس کردم که درموقعيت خود نيستم . خيلي دقيق شده بودم . چشمانم به هر سو گريز مي‌زدندو براي يافتن نقطة آرامش بي‌تابي مي‌کردند . همان لحظه صداي جناب اردستاني در راديوي هواپيمايم پيچيد :
محمد همين طور دنبالم بيا ، ولي از رادار استفاده نکن ! بچه‌ها از رادار استفاده نکنيد !
لحظه‌اي بعد ، هواپيمايي را جلو خود ديدم . فکر کردم شماره 2 است ، اما با صدايي که از طريق راديوي هواپيما به گوش رسيد ، فهميدم شماره يک ، يعني شهيد اردستاني است که مي‌گفت :
شمارة 3 همين‌طور به پروازت ادامه بده !
هر سه فروند در مسير برگشت پروازي قرار گرفتيم ؛ اما از شمارة‌چهار خبري نبود . خيلي نگران شده بوديم . در همين لحظه از پايگاه با رهبر دسته تماس گرفته شد :
از مرکز به شاهين يک ! از مرکز به شاهين يک !
شاهين يک ، به گوشم .
شاهين وضعيت را اعلام کن !
در نقطة 28 درجه در حال بازگشت ، ولي شمارة‌را گم کرده‌ايم ، سعي مي‌کنم پيدايش کنم .
شمارة يک با گفتن اين جمله از ما فاصله گرفت . در دلم هزار فکر مي‌کردم . اگر خداي ناکرده زمين خورده باشد چه ! اگر شهيد شده باشد ، چگونه به خانواده‌اش اطلاع بدهم و
در شرايط روحي خيلي سختي به سر مي‌بردم که ناگهان صداي جناب اردستاني به گوشم رسيد :
گردش کن ! گردش کن !
فکر کردم با من است . با تعجب به اطراف نگاه مي‌کردم تا شايد شماره يک را ببينم ، اما چيزي نديدم .
دوباره صدايي به گوشم رسيد :
شمارة‌به راست گردش کن !
با شنيدن اين جمله مطمئن شدم که رهبر دسته ، شمارة‌را پيدا کرده است . لحظة خوش‌آيندي برايم بود و خدا را با تمام وجود سپاس مي‌گفتم . حال به خواست خدا همگي سالم به سوي پايگاه پرواز مي‌کرديم و لحظاتي بعد هر چهار فروند يکي پس از ديگري در باند پروازي نشستيم . باز شهيد اردستاني آخرين فردي بود که به زمين فرود آمد . پس از پياده شدن از هواپيما همديگر را در آغوش گرفتيم و جناب اردستاني به خلبان شماره 4 گفت :
يکدفعه کجا زدي رفتي ؟!
در حالي که شادي و شعف در چشمانش موج مي‌زد ، جواب داد :
در آن موقع که باران سيل آسا قدرت ديد را از چشمانم گرفته بود و سيستم ناوبري کار نمي‌کرد، بعد از اينکه بمبها را زدم ، اوج گرفته و شما را گم کردم . فقط مرتب خدا را به کمک مي‌طلبيدم . در اين فاصله زماني افکار متعددي از ذهنم گذشت که يکباره صداي رساي شما در گوشم پيچيد و با راهنمايي‌تان توانستم به دستة پروازي بپيوندم .
در حالي که هر چهار نفر به سوي اتاق توجيه براي يادداشت نتيجه عمليات مي‌رفتيم خدا را شکر مي‌کرديم که آن روز نيز به ما کمک کرده بود تا بتوانيم هدف را خوب زده و سالم به پايگاه برگرديم .


يا علي يک داوطلب
« سرهنگ خلبان احمد مهرنيا »
بار ديگر حضور تيمسار شهيد حاج مصطفي اردستاني در پايگاه هوايي دزفول خبر از شروع يک عمليات مهم مي‌داد . همانند شيري مي‌ماند که هر گاه در نقطه‌اي ظاهر مي‌شد ، در مي‌يافتيم که عزم شکاري تازه کرده است .
آن روز کلية خلبانان در اتاق توجيه تجمع نمودند و تيمسار اردستاني با ذکر نام خدا و تلاوت آياتي از کلام الله مجيد ، بدون مقدمه فرمودند :
« دوستان ! عمليات بسيار گسترده و با اهميتي پيش رو داريم که در سرنوشت جنگ تأثير بسزايي دارد . مأموريت ما پشتيباني بي‌وقفه از نيروهاي سطحي و انهدام مواضع و تأسيسات دشمن در منطقه عمليات است ولي علي رغم بزرگي و مهم بودن اين عمليات ، بر خلاف مأموريتهاي گذشته ، کار ما بسيار ساده و زمان پرواز روي نيروهاي دشمن نسبتاً کم است . شايد حدود 10 دقيقه يا کمتر .
شهيد اردستاني براي اينکه کم خطر بودن عمليات هوايي را تأکيد کند و از اين طريق قوت قلب به بچه‌ها ببخشد ، چندين بار در حين صحبت جملة ….را که اصطلاحي است معادل « به سهولت آب خوردن » تکرارکرد .
بعدازظهر همان روز گسترش ما به پايگاه اميديه انجام شد و از صبح روز بعد با آغاز عمليات والفجر 8 وظيفة ما نيز شروع شد . به خاطر دارم که دستة پروازي من و شهيد اردستاني ، پنجمين دستة‌پروازي بود که با ذکر و ياد خداوند منان و به فاصلة بسيار نزديک به هم باند پروازي را به قصد خاک دشمن و ياري نيروهاي سطحي خودي ترک نمود .
علي‌رغم اينکه دسته‌هاي پروازي تصميم داشتند در سکوت راديويي پرواز کنند ، ولي به علت بروز مشکلاتي غير قابل پيش بيني ، غوغايي روي راديوها برپا شده بود . هر گروه به دليلي راديو را مشغول کرده بود و حدود 5 يا 6 گروه پروازي در موقعيتهاي مختلف در حال پرواز بودند . يکي از هواپيماها در نزديکي خط نيروهاي خودي هدف پدافند سنگين دشمن قرار گرفت و منهدم شد و از سرنوشت خلبان آن ( قاسم ورزدار ) اطلاعي نداشتيم .
هواپيماي شمارة 2 دستة پروازي که در فاصلة نزديکي جلو گروه پروازي ما قرار داشت ، ناگهان از دستة پروازي جدا شد و شروع به اوجگيري کرد . بلافاصله دچار حريق شد و سقوط کرد . خلبان اين هواپيما « سروان اسدزاده » بود که به فيض شهادت نايل شد . چند فروند ديگر از هواپيماها بر اثر اصابت گلوله‌هاي پدافند دشمن آسيب کلي و جزئي ديده بودند و همين امر باعث گفت و گوهاي خلبانان از طريق راديوها شده بود .
در مأموريتي که انتظار اين همه خطر در آن نبود ، من و شهيد اردستاني – که ايشان ليدر دسته را به عهده داشت – در ارتفاع کمتر از يکصد پا و فاصلة جانبي 1500 پا رودخانة کارون را قطع کرده وارد منطقة عملياتي شديم . تا رسيدن به هدف حدود 4 دقيقه زمان باقي مانده بود .
همان‌طور که مشغول پرواز و حفظ موقعيت خود بودم و نيروهاي پر حجم دشمن بعثي را از نظر مي‌گذراندم و به درگاه خداوند دعا مي‌کردم ، ناگاه احساس کردم که ليدر ( شهيد اردستاني ) بمبهاي خود را فرو ريخت و شروع به اوجگيري و بازگشت به سمت ميهن اسلامي نمود .
ضمن تعجب از بمباران زود هنگام و اوجگيري بي‌موقع او ، ارتفاع را به ميزان لازم افزايش داده و با انتخاب هدفي مناسب از نيروهاي بعثي ، بمبهاي هواپيما را که سمبل خشم و نفرت ملت انقلابي ايران اسلامي بود بر سر دشمن فرو ريختم و بلافاصله به پيروي از ليدر ، وي را دنبال کردم . هنوز سمت ايشان کاملاً رو به مرز خودي نرسيده بود و من تقريباً 400 پا پايين‌تر از وي قرار داشتم که مشاهده کردم سه تا از بمبهاي زير هواپيماي شهيد اردستاني رها شده و در حال سقوط در منطقة دشمن مي‌باشند و موتور چپ به اضافة بخشي از دم هواپيما شعله وراست .
بي‌اراده و بدون مقدمه گفتم :
مصطفي ! مسئله مهمي نيست ، فقط موتور چپ را خاموش کن ! چون آتش گرفته .
سرعت را اضافه کردم و به او نزديک شدم . تازه فهميدم چه اتفاقي افتاده و چرا روي نيروهاي دشمن بيش از حد اوج گرفته بود . هواپيماي او از ناحية زير بدنه مورد اصابت يک فروند موشک ارتفاع پست قرار گرفته و باک مرکزي بنزين که در آن موقع خالي بود ، بر اثر اصابت پاره شده بود . يک بمب نيز زير مقر بال چپ به علت اشکال فني رهان نشده بود . با همان وضعيت به پايگاه بازگشتيم . پس از پياده شدن از هواپيما متخصص خط پرواز اطلاع داد که بر اثر اصابت گلولة ضد هوايي سوراخي به قطر 12 سانتي متر هم در بال هواپيماي من ايجاد شده و لازم است که تعمير شود .
در مرحلة اول اين عمليات ، تعداد زيادي از هواپيماهاي شرکت کننده دچار آسيب ديدگي و سانحه شده بودند و دو تن از خلبانان خوب که يکي شهيد شده بود و ديگري سرنوشتي نامعلوم داشت . به همين خاطر آثار نگراني و اندوه بر چهرة همرزمان آشکار بود و مشغول بحث در بارة مشکلات مؤثر در رويدادها و سوانح بوديم که ناگهان قهرمان بزرگ جنگ در حالي که هنوز لباس پرواز برتن و کلاه پرواز را در دست داشت ، در ميان ما ظاهر شد و با کلامي پر صلابت رو به جمع کرد و گفت :
کي حاضره بياد بريم ؟
منظورش مأموريت ديگري بود . از ميان جمع به حالت اعتراض گفتم :
جناب سرهنگ ! قبل از اينکه دوباره مأموريت را ادامه بدهيم ، بهتر نيست يک بررسي مجدد بکنيم و ببينيم چه چيزي سبب اين همه خسارت و تلفات شده ، مگر شما نفرموديد .!
با لحني بسيار خونسرد و متين گفت :
برادران ! خودم مي‌دانم وضعيت خلاف انتظار ما رقم خورد ، ولي الآن فرصت اين حرفها نيست . رزمندگان عزيز ما نياز به وجود شما در منطقه دارند . يا علي ! يک داوطلب .
کلامش آنچنان نافذ بود و ايمان و اخلاصش چنان تأثيري بر جمع گذاشت که به يکباره نشاط رزم بر دوستان حاکم شد و بار ديگر همچون گذشته پا در رکاب آن قهرمان خستگي ناپذير نهادند و داوطلبانه براي اجراي وظيفه الهي خود که حفظ اسلام و مرزهاي کشور بود ، رهسپار شدند .



مردان بي‌ادعا
« ستوان حميد بوربور»
آخرين روزهاي سال 66 سپري مي‌شد . فرماندهان جنگ ، مقدمات عمليات بزرگ والفجر 10 را در منطقة مريوان فراهم مي‌کردند . يکي از برنامه‌هاي مهم آماده سازي اين عمليات ، استقرار سايتهاي موشکي ، توپهاي ضد هوايي و امور پشتيباني توسط نيروي هوايي بود .
چند روزي از شروع عمليات مي‌گذشت . شبي در قرارگاه مريوان نشسته بوديم . ساعت حدود 23 بود . شهيد اردستاني به اتفاق شهيد ستاري در جمع ما حضور يافتند . با ديدن اين دو بزرگوار همة بچه‌ها شور و حال وصف ناپذيري پيدا کردند . عزم راسخ و روحية خستگي ناپذيرشان قابل تحسين بود . چون از علت حضورشان جويا شديم ، گفتند : « با يک فروند هلي کوپتر جهت بررسي منطقه عملياتي و انتخاب موضع مناسب براي استقرار سايت ، بر فراز حلبچه پرواز مي‌کرديم که به علت بروز نقص فني هلي‌کوپتر ناچار به فرود اضطراري شديم . »
گفتم :
ببخشيد تيمسار شام خورديد ؟
خير
اگر اجازه بدهيد غذايي فراهم کنيم !
متشکر ! مقداري نان و پنير کفايت مي‌کند .
پس از خوردن چند لقمه نان و پنير گفتند :
اگر به ماشين ما سوخت بزنيد ، حرکت مي‌کنيم .
ببخشيد تيمسار! بهتره امشب استراحت کنيد .
متشکر ! کارهاي بسياري است که بايد انجام دهيم .
سوار خودرو شدم و براي گرفتن بنزين به مخزن رفتم . پس از گرفتن بنزين به قرار گاه برگشتم . ايشان پس از دادن رهنمودهاي لازم ، خداحافظي کرده ، رهسپار منطقه ديگري شدند .
يادم نمي‌رود در اين عمليات موفق که منجر به عقب نشيني نيروهاي عراقي از شهرهاي حلبچه ، دوجيره ، خرمال ، بياره ، طويله و ارتفاعات شاخ شميران گرديد ، ما بارها شاهد پرواز و رزم بي‌امان خلبانان شجاع نيروي هوايي از جمله حاج مصطفي بوديم . او هنگام بازگشت از هر عملياتي موفق ، بر فراز منطقة عملياتي و محل استقرار نيروهاي خودي – براي بالابردن روحية رزمندگان – اقدام به مانورهاي زيبا و ديدني مي‌کرد که بسيار مؤثر بود .
فراموش نمي‌کنم که در اين هنگام به اتفاق دوستان پدافندي به آسمان چشم مي‌دوختيم و هر يک با خوشحالي به ديگري مي‌گفت :
« نوع مانورش را مي‌بيني ؟ اين حاج مصطفي است ! »


انتقال تجربه
« سرهنگ خلبان والي اويسي »
شهيد اردستاني ، مأموريتهاي جنگي بسياري انجام داده بود . به همين دليل ، هم مهارت او در پروازهاي جنگي از من بيشتر بود و هم از من قديمي‌تر بود . همواره به عنوان ليدر ( رهبر ) دسته ، هدايت گروههاي پروازي را به عهده داشت ، اما اين مسئوليت را براي خود دائمي نمي‌دانست و در صدد بود که اين تجربه را نيز ، رفته‌رفته به خلبانان جوان منتقل کند .
در يکي از مأموريتهاي برون مرزي ، که بايستي همراه يکي از خلبانان با تجربه انجام مي‌دادم ، شهيد اردستاني وساطت کرد و از ايشان خواست تا به صورت آزمايشي ، من ، ليدر دستة پروازي باشم . ولي آن همکار خلبان به دلايلي که زياد هم غير منطقي به نظر نمي‌رسيد از اين کار ممانعت کرد و نپذيرفت .
در اين حال ، شهيد اردستاني براي اينکه مرا دلداري بدهد ، گفت :
آقاي اويسي ! اشکال نداره ، هر وقت با من هم پرواز شدي ، شما به جاي من ليدر باش .
اين حرف ايشان قوت قلبي برايم شد و از اينکه براي انتقال تجربه به من و ساير همکاراني که وضعيتي مشابه مرا داشتند ، حاضر بود اين خطر را پذيرا باشد ، از وي تشکر کردم . چرا که در پروازها هر گونه مسئوليت با ليدردسته است و شهيد اردستاني با اين کار ، مسئوليت و خطرهاي احتمالي که ممکن بود ، در پروازها باشد به جان خود مي‌خريد تا ما جوانان بتوانيم فرصتي بيابيم و در ميدانهاي کارزار استعدادمان را بروز دهيم و کارآزموده شويم .


دقت عمل در پرواز
« سروان خلبان قاسمي »
ساعت 9 صبح مورخة 6/1/65 ، همراه شهيد اردستاني ، سروان يوسفي و سروان چگني ، با چهار فروند هواپيماي « اف 5 » به منطقة عملياتي « البهار » عراق اعزام شديم . در آن روز ، هوا آبستن ابرهاي متراکمي بود که هر لحظه امکان باريدن باران قوت مي‌گرفت . با توکل به خدا و دلگرميهايي که شهيد اردستاني در اتاق توجيه به ما داده بود ، مهيا براي پرواز به سوي هدف شديم .
تراکم ابرها به گونه‌اي بود که ما هيچ چيزي غير از ابر نمي‌ديديم و تنها مي‌بايست به دستگاه ناوبري درون هواپيما تکيه مي کرديم . هر چند متکي بودن به اين دستگاه که مسير پروازي را مشخص مي‌کند ، تا حدودي اطمينان بخش است ؛ ولي هيچ گاه جاي ديد چشمي را که انسان از نزديک هدف را مشاهده مي‌کند ، نمي‌گيرد .
طبق محاسبه ، بالاي هدف رسيده بوديم ، ولي مرحلة سخت اين مأموريت زدن دقيق هدف بود که آن هم از پس ابرهاي غليظ غير ممکن به نظر مي رسيد . به يکباره صداي ليدر دسته در راديوي هواپيماهاي ما به گوش رسيد که مي‌گفت :
بچه‌ها حمله کنيد ! بمبهايتان را روي هدف بريزيد . شما الآن روي هدف هستيد .
با صداي شهيد اردستاني ، دستانمان به شاسي رها کنندة بمبها فشرده شد و در چشم به هم زدني هر آنچه مهمات داشتيم روي هدف فرو ريختيم .
پس از بمباران در مسير بازگشت قرار گرفته و از منطقه دور مي‌شديم که ليدر دسته ما را به تماشاي محل اصابت بمبها فراخواند و گفت :
بچه‌ها ! آتش خشمتان را نگاه کنيد !
نگاهها به سمت هدف سوق داده شد ، شهيد اردستاني ، درست مي‌گفت . گويي کوهي از آتش به شکل قارچ ، سر از زمين در آورده بود .
نکتة مهم در اين مأموريت ، غافلگير شدن عراقي‌ها بود . خصوصاً در آن شرايط بد جوي که هيچ انتظار حملة هوايي را نداشتند . البته درايت و دقت عمل ليدر دسته ( شهيد اردستاني ) نيز در اين مأموريت نقش بسزايي داشت .


با مانورش به رزمندگان روحيه مي‌داد
« سرهنگ خلبان عرب سرهنگي »
من خلبان « سي 130 » هستم . در طول سالهاي جنگ تحميلي براي پشتيباني رزمندگان به پايگاههاي مختلف پرواز کرده‌ام . سالهاي 62 ، 63 بود که براي انجام مأموريتي عازم پايگاه چهارم ( دزفول ) شدم . در آن موقع آوازة‌شهيد اردستاني بر سر زبانها بود و به سبب شجاعتي که در جنگ از خود بروز داده بود ، زبانزد عام و خاص شده بود . از همه مهمتر سجاياي اخلاقي و ايمان و اعتقاد راسخش به مقدسات ، چهره‌اي عرفاني و معنوي از او ساخته بود .
شهيد اردستاني در آن سال ( 62 ) در پايگاه دزفول بود و با تعريفي که از ايشان شنيده بودم ، علاقه مند شدم تا از نزديک با او ملاقاتي داشته باشم . وقتي هواپيما را روي باند نشاندم ، پس از پارک آن در محل مورد نظر ، به گردان پروازي « اف 5 » که شهيد اردستاني در آنجا بود ، رفتم .
اذان ظهر نزديک بود ، در همين موقع شخصي در محوطة گردان با صداي رسا به گفتن اذان مشغول شد . تا آن روز شهيد اردستاني را نديده بودم . از يکي از پرسنل سراغ ايشان را گرفتم .
گفت :
جناب اردستاني داخل محوطه است .
گفتم :
ببخشيد ! من که در محوطه کسي را نمي‌بينم ، جز شخصي که دارد اذان مي‌گويد .
خنديد و با تعجب پرسيد :
مگر جناب اردستاني را نمي‌شناسي ؟!
پاسخ دادم :
از نزديک ايشان را نديده‌ام .
سرش را به طرف شخص مؤذن برگرداند و گفت :
همان شخصي که اذان مي‌گويد . جناب اردستاني است .
همين صحنه کافي بود تا آنچه در مورد ايشان در پايبندي به مسائل مذهبي شنيده بودم ، باور کنم . صبر کردم تا اذانش تمام شد . جلو رفتم و خودم را معرفي کردم . با هم براي اداي فريضة نماز به گردان رفتيم و پس از آن حدود يک ساعت صحبت کرديم که از سخنانش به ايمان و اعتقاد راسخش پي بردم .
عمليات کربلاي 5 شروع شده بود . با اصرار زياد از شهيد عباس بابايي خواستم تا اجازه بدهد ، مسئوليت تخلية مجروحين را در اين عمليات به عهده بگيرم . شهيد بابايي موافقت کرد و در روز چندي مرتبه مجروحين عمليات را از پايگاه اميديه تخليه مي‌کرديم .
اکثر مجروحين از برادران بسيج و سپاه بودند . آنها مي‌گفتند : « وقتي هواپيماهاي خودي بالاي سر رزمندگان مي‌آيند ، کلي روحيه مي‌گيرند . اگر برادران خلبان بتوانند بالاي سر بچه‌ها مانور انجام دهند ، در بالا بردن روحية آنها خيلي مؤثر است . »
هر چند اين عمل از لحاظ ايمني ، خالي از اشکال نبود ، ولي با مهارت و اقتداري که در امر پرواز از شهيد اردستاني سراغ داشتم ، موضوع را با ايشان در ميان گذاشتم و گفتم :
« برادران سپاه تقاضا کردند که هنگام پرواز بالاي سر رزمنده‌ها مانور انجام بدهيد تا روحيه‌شان بالا برود . »
گفت :
مانعي نداره ، ان‌شاءالله اين کار را مي‌کنيم . »
همان روز پرواز کرد و پس از اينکه بمبهايش را روي سر نيروهاي عراقي ريخته بود ، در بازگشت ، چند مانور ديدني و زيبا ،‌بالاي سر رزمندگان خودي انجام داده بود که برادران سپاه از اين عمل شهيد اردستاني خوشحال شده و مرتب تشکر مي‌کردند .


 

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین