خاطرات درباره شهيد عباس بابايي - بخش پنجم
ته نشين شدن گل و لاي حاصله از آب درياچه در كف منبع ها موجب مي گرديد كه هر دو سال يك بار از طريق اعلان مناقصه بين شركتها، داخل منبع ها لايروبي شود و چنانچه اندك زماني از موعدِ لايروبي مي گذشت، آب غير قابل شرب ميشد.
زماني كه شهيد بابايي فرماندهي پايگاه را به عهده گرفتند. از تاريخ آخرين لايروبي حدود سه سال ميگذشت و ساكنين منازل سازماني پايگاه نسبت به آلودگي آب معترض بودند. وقتي كه شهيد بابايي از قضيه اطلاع يافتند، از واحد تأسيسات خواستند تا جهت لايروبي از شركتهاي داراي صلاحيت استعلام بها كرده و سريعاً نتيجه را به اطلاع ايشان برسانند. پس از استعلام پايين ترين مبلغ پيشنهادي از سوي شركتها، حدود سيصد هزار تومان بود و اين در حالي بود كه محد.وديتهاي مالي در اوايل جنگ، پرداخت و تأمين اين مبلغ را، به چند ماه ديگر مي كشاند؛ به همين خاطر شهيد بابايي خود شخصاً وارد عمل شدند. آن زمان من فرمانده يكي از گروهانهاي سربازان قرارگاه بودم، شهيد بابايي روزي مرا احضار كردند و گفتند كه پس از خريد تعدادي چكمه هاي بلند لاستيكي، يك گروهان از سربازان را در مقابل منبعهاي آب حاضر كنم. سربازان را جلو منبع ها حاضر كردم. شهيد بابايي با لباس شخصي به همراه چند تن از مسئولين تأسيسات پايگاه به آنجا آمدند. پس از توضيح مختصر يكي از كارمندان در مورد چگونگي نظافت منبع ها، شهيد بابايي براي تشويق سربازان به عنوان اولين نفر به داخل يكي از منبع ها رفتند. سربازان با تشكيل صفِ فشرده در كنار هم با پارو، گل و لاي را در گوشه اي جمع مي كردند و سپس لجن ها را با سطل به بيرون منبع مي بردند. گويا فضاي تاريك داخل منبع و سختي كار باعث شده بود تا همه فراموش كنند كه فرمانده پايگاه ، يعني شهيد بابايي، در داخل منبع مشغول به كار است؛ به همين خاطر گاهي در حين انجام كار، با پاشيدن لجن بر روي هم با يكديگر شوخي مي كردند. من كه از طرف شهيد بابايي مأمور بودم تا بر كار سربازان نظارت داشته باشم، احساس كردم كه سربازي پشت يكي از ستونها ايستاده. خود را به نزديك ستون رساندم. محكم به پشت او زدم و با صداي بلند فرياد كشيدم:
ـ چرا ايستاده اي كارت را انجام بده.
آن شخص بي آنكه حرفي بزند و يا اعتراضي كند، دوباره مشغول به كار شد. مقداري كه جلوتر رفت و در زير پرتو نورِ دريچه منبع قرار گرفت موي بر بدنم راست شد. او شهيد بابايي بود. به او نزديك شدم و در حالي كه از كار خود خيلي متأثر بودم، از او عذر خواهي كردم. شهيد بابايي لبخندي زد و گفت:
ـ اشكالي ندارد. سعي كن سربازان را اذيت نكني. اگر چه با هم شوخي مي كنند؛ ولي كارشان را انجام ميدهند.
پس از چند ساعت كار براي استراحت به بيرون آمديم. سربازان با ديدن شهيد بابايي كه در اثر پاشيدن شدن لجنهاي كف منبع تمام لباس و سر و صورتش سياه شده بود ناراحت شدند و از شوخيهاي خود شرمنده شدند، لذا ساكت و آرام به دور هم نشستند. شهيد بابايي پس از شستن سر و صورتش آمد و در جمع سربازان نشست. سربازان از اين كه فرمانده پايگاه بدون هيچ تكلّفي در تمام مدت نظافت در كنار آنها بوده و بهترين ميوه و غذاها را براي آنان آماده كرده است، خوشحال و راضي به نظر مي رسيدند. دو روز بعد منبع ها نظافت شدند. شهيد بابايي براي قدرداني از سربازان، به هر يك از آنان مبلغي پول پرداخت كردند و آنان را چند روز به مرخصي تشويقي فرستادند.
مسيح مدرّسي:
بين مرحوم آيت الله صدوقي و شهيد بابايي علاقه اي دو جانبه بود؛ به طوري كه در زمان حيات آيت الله صدوقي، عباس پيوسته به ديدار ايشان مي رفت و پس از شهادت نيز هر گاه فرصت مي كرد بر مزار آن شهيد حاضر مي شد و معمولاً سري هم به منزل آن مرحوم مي زد. او بيشتر با خادم بيت، بابا رجبعلي، مأنوس بود.
آخرين بار كه به يزد رفتيم، عباس گفت مستقيم به منزل آقاي صدوقي برويم. به خانه آقا كه رسيديم، دير وقت بود. در زديم. آقا رجبعلي در را باز كرد، تا چشمش به ما افتاد، عباس را در آغوش گرفت و گفت:
ـ خوش آمديد. منتظرتان بودم.
عباس در حالي كه اشك از ديدگانش جاري بود گفت:
ـ بابا رجبعلي! دلم براي تو خيلي تنگ شده بود.
رجبعلي در حالي كه اشك شوق در چشمانش جمع شده بود گفت:
ـ شما بوي آقا را مي دهيد.
شنيده بودم كه عباس هر وقت به ديدار آيت الله صدوقي مي آمد؛ آقا مي فرمودهاند: «محبوبم آمد». وارد خانه كه شديم رجبعلي مقداري شيريني آورد. در حالي كه بشقاب شيريني يزدي را جلو عباس گرفته بود، نگاهي پرمعنا به او كرد. عباس گفت:
ـ بابا رجبعلي! آقا را نديدي؟
رجبعلي سري تكان داد و گفت:
ـ چرا.
عباس گفت:
ـ برايمان تعريف مي كني؟
رجبعلي چيزي نگفت. لحظاتي در سكوت گذشت. ناگهان از جا برخاست. اندام تكيده اش را حركتي داد و سپس آرام در گوشه اي نشست. آهي كشيد و گفت:
ـ چند شب پيش دلم خيلي گرفته بود. مي خواستم بخوابم، ولي خوابم نمي برد. به حياط آمدم. آسمان را نگاه كردم به ياد شبهايي افتادم كه آقا در خلوت زمزمه مي كرد و اشك مي ريخت. بي اختيار گريه ام گرفت و مي خواستم فرياد بزنم.
بابا رجب آهي كشيد و ساكت شد. عباس كه گويا از همه ما بي تابتر به نظر مي رسيد ملتمسانه گفت:
ـ بابا رجب نگفتي چه خواب ديدي؟
رجبعلي اشكهايش را پاك كرد و ادامه داد:
ـ بعد برگشتم به داخل اتاق، پاي همين تخت كه شما روي آن نشسته ايد. روي زمين دراز كشيدم و خوابم نبرد. خواب ديدم كه در داخل ايوان مشغول كار هستم. آقا آمدند و روي همين تخت نشستند. گفتم آقا پتوي روي تخت پر از خاك است. اجازه دهيد تا آن را بتكانم. آقا فرمودند: «نه. من كار دارم و بايد بروم.» بعد از من پرسيدند:« رجبعلي! مهمان ها آمده اند؟»
گفت: «بله آقا! اما من آنها را نمي شناسم.»
رجبعلي دست بر محاسن سفيدش كشيد و گفت:
ـ در خواب نتوانستم چهره ها را تشخيص دهم. آقا نگاهي به من كرد و فرمود:« از آنها خوب پذيرايي كن. آنها براي من خيلي عزيز هستند.» گفتم: «آقا آنها خيلي وقت است كه منتظر شما هستند.» آقا در حالي كه قصد رفتن داشتند، سرشان را برگرداندند و فرمودند:
« رجبعلي! من كار دارم. نمي توانم بيش از اين بمانم؛ ولي بزودي آنها را خواهم ديد.» آقا اين جمله را فرمودند و از ايوان خارج شدند.
آنگاه رجبعلي روي به عباس كرد و گفت:
ـ من منتظر ميهمان بودم و حالا شما آمده ايد.
عباس سرش را پايين انداخت. دستي بر سر كشيد و گفت:
ـ بابا رجب! آقا چيز ديگري نگفت؟
رجبعلي گفت:
ـ چرا. وقتي من خيلي اصرار كردم. آقا فرمودند. «من آنها را خيلي دوست دارم. اما نمي توانم ببينمشان.»
عباس از خود بي خود بود و پيوسته تكرار مي كرد:
ـ آقا چرا نخواست ما را ببيند؟
ناگهان از جا برخاست و ما هم از آقا رجبعلي خداحافظي كرديم و سوار ماشين شديم، از عباس پرسيدم:
ـ كجا مي رويم؟
او پاسخ داد:
ـ مي رويم بر سر مزار آقا.
او در طول راه، آرام با خود زمزمه مي كرد، چند بار خواستم با او حرف بزنم، اما حال و هواي او را كه ميديدم منصرف مي شدم. به مقابل «مسجد محمديّه» كه رسيديم، عباس بي درنگ در ماشين را باز كرد و به طرف مقبره آيت الله صدوقي رفت. ما به دنبال او وارد حياط مسجد شديم. عباس آرام آرام به مقبره نزديك شد و مانند سربازي كه در برابر فرمانده ارشدي مي ايستد، به حالت خبردار ايستاد. زير لب چيزي را زمزمه مي كرد. ما خيلي آرام به او نزديك شديم. همچنان در حال نجوا كردن بود و قطرات اشك بر گونهاش مي غلتيد. دستم را بر شانه اش گذاشتم. با بغضي كه گلويش را مي فشرد گفت:
ـ شما نمي دانيد چرا؟
آن شب عباس حال عجيبي داشت. او هر وقت كه خسته مي شد و غصه ها دل او را به تنگ مي آوردند، به ديدار آيت الله صدوقي مي شتافت و حالا گويا اين دوري صبر از او برده بود. مانند كودكي كه از مادر دور افتاده باشد، زار زار گريه مي كرد.
سرانجام، وقتي عباس آرام گرفت، به اصرارِ ما سوار ماشين شد و به سمت اصفهان حركت كرديم. در تمام طول راه چشمانش را بسته و گويي قدري آرام شده بود. از اين ماجرا حدود دو هفته مي گذشت يك روز كه در پشت هيزم نشسته و در حال بررسي پرونده ها بودم، ناگاه تلفن زنگ زد. گوشي را برداشتم. كسي در پشت خط گريه مي كرد. انگار مي خواست چيزي بگويد؛ ولي گريه امانش نمي داد. بي صبرانه گفتم:
ـ حرف بزن تو كيستي؟ چرا … .
صدايي از آن طرف گوشي گفت:
ـ حاجي! عباس … .
گويي او را برق گرفته بود. با صداي لرزاني گفت:
ـ عباس شهيد شد. هواپيماي او را زدند.
در جاي خود خشك شدم. ديگر توان سخن گفتن نداشتم. گوشي از دستم افتاد. به طرف پنجره رفتم. گويي اشك در چشمانم خشك شده بود.
ديگر به راز خواب بابا رجبعلي و گريه هاي عباس پي برده بودم.
حجت الاسلام صالحي راد:
حضرت آيت الله صدوقي خيلي به جناب سرهنگ بابايي علاقهمند بودند، و شاهد بوديم و مي شنيديم كه ايشان مي فرمودند:
«بابايي چه جوان دوست داشتني و اهل معنايي است.»
و هميشه آرزو مي كردند و مي گفتند:
« اي كاش ما هم در كارهايمان اين چنين خلوص مي داشتيم!»
مسيح مدرّسي و كمال مير مجرّبيان:
از جمله ويژگيهاي مديريت و فرماندهي عباس اين بود كه او پيوسته مراقب افراد و اطرافيان خود بود. تلاش مي كرد تا از وضع آنان باخبر باشد و چنانچه مشكلي داشتند با تمام توان مي كوشيد تا مشكل آنان را برطرف كند. روزي با شهيد بابايي نزد يكي از باغبانان پايگاه كه همه او را «بابا حسن» صدا ميكردند، رفتيم. بابا حسن در كنار يكي از كرتها نشسته و مشغول جابهجا كردن خاكها بود. از دور كه ما را ديد خواست تا از جا برخيزد كه عباس بالاي سر او رسيده بود. دستش را روي شانهاش گذاشت و گفت:
ـسلام بابا حسن! خسته نباشي.
آنگاه كنار او، بر روي زمين نشست و از حال او پرسيد. بابا حسن آهي كشيد و گفت:
ـ شرمنده ام آقا. مثل سابق توان كار ندارم. حالم خوش نيست.
عباس در حالي كه دست بابا حسن را گرفته بود و پينه ها آن را نوازش مي كرد، روي به او كرد و آرام گفت:
ـ اميدت به خدا باشد. خيلي نگران نباشيد.
ولي پيرمرد همچنان از بد روزگار گلايه مي كرد. مي گفت كه نگران جهيزيّه دخترش هست. بابا حسن، نفس زنان گفت:
ـ مريضي امانم را بريده. دستانم طاقت ندارند. پاهايم توان فرو كردن پيل را در زمين ندارند.
عباس محو چهره پيرمرد بود و دردِ گفته هاي بابا حسن را مي شد در چشمان عباس ديد. در همين حال ناگهان بابا حسن از درد به خود پيچيد و روي زمين دراز كشيد و عباس مرا به كمك خواست. بابا حسن را داخل ماشين گذاشتيم و او را به بيمارستان رسانديم. پس از معاينه، بنابر تشخيص پزشك، او در بيمارستان بستري شد. عباس سفارشهاي لازم را به مسئولين بيمارستان كرد و ما آمديم.
چند ساعتي بود كه از بيمارستان برگشته بوديم، عباس از من خواست تا پيوسته با بيمارستان در تماس باشم و حال او را جويا شوم.
از زمان بستري شدن بابا حسن چند روزي مي گذشت تا سرانجام پزشكان تشخيص دادند بايد او تحت عمل جراحي قرار بگيرد. با تلاش عباس جراحي روي او انجام شد. نتيجه آزمايشها نشان مي داد كه او مبتلا به سرطان معده است. از آن پس، من به دليل مشكلات كاري همراه عباس نبودم. بعدها كه از آقاي كمال ميرمجرّبيان، محافظ عباس، پرسيدم او گفت:
«فرداي آن روز شهيد بابايي از يك پرواز برون مرزي برگشته بود.»
به او گفتم؛
ـ از خانه تلفن زدند و با شما كار مهمي داشتند.
سپس همراه شهيد بابايي به منزل رفتيم. خانم ايشان از او تقاضاي پول كرد. او گفت:
ـ فعلاً ندارم.
همسر شهيد بابايي گفت:
ـ تو كه تازه حقوق گرفته اي. نمي دانم خرج و مخارجت چيست كه هميشه بي پولي.
عباس چيزي نگفت. همسر عباس روي به من كرد و گفت:
ـ مي بينيد؟ هر وقت از او تقاضاي پول مي كنيم ندارد.
عباس گفت:حالا ناراحت نباش خانم! خدا بزرگ است. فعلاً كار مهمي دارم.
سپس خداحافظي كردند و رفتيم تا سوار ماشين شويم. عباس گفت:
ـ به بيمارستان فيض مي رويم.
از محوطه پايگاه كه خارج شديم، كتابچه اي را از جيبش بيرون آورد و شروع كرد به خواندن دعا. در اين فكر بودم كه چند روز پيش فيش حقوقي عباس را ديده بودم. در جدول دريافتي مبلغ بيست و پنج هزار تومان نوشته بود؛ ـ و اين در آن زمان مبلغ قابل توجهي بود. ولي چرا وقتي همسر ايشان از او تقاضاي پول كرد او گفت ندارد؟! در طول راه چند بار خواستم اين موضوع را از او بپرسم؛ اما احساس كردم شايد نوعي دخالت در زندگي خانوادگي است؛ به همين خاطر چيزي نگفتم.
مقابل بيمارستان كه رسيديم، عباس سراسيمه وارد بيمارستان شد. بابا حسن با ديدن شهيد بابايي و من، لبخندي زد و سلام كرد. او پيشاني پيرمرد را بوسيد و گفت:
ـ از بابت همسر و فرزندانت نگران نباش.
چند دقيقه بعد پزشك بر بالاي سر بابا حسن آمد و پس از معاينه او، دكتر به شهيد بابايي گفت: وضع اين بيمار خيلي وخيم است و احتمالاً بيش از چند روز زنده نمي ماند. بهتر است او را به منزل، در كنار فرزندانش ببريد.
شهيد بابايي پس از گفت و گو با دكتر كنار تخت آمد، دستي به پيشاني بابا حسن كشيد و بي آنكه او متوجه شود، پنهاني يك بسته اسكناس در آورد و زير بالش او گذاشت. من ديدم؛ ولي وانمود نكردم. با ديدن اين صحنه دريافتم كه او چرا به همسرش گفت پول ندارد. دقايقي بعد خداحافظي كرديم و آمديم. چند روزي از اين ماجرا گذشت. پيرمرد را به منزلش كه در ده «چادگان» بود برده بودند و چند روز بعد هم او در گذشته بود. با شنيدن خبر درگذشت او شهيد بابايي، به همراه چند تن از دوستانش و من به ده چادگان در 120 كيلومتري اصفهان رفتيم. همسايگان بابا حسن به استقبال ما آمدند. خانواده بابا حسن در حالي كه از شوق اشك مي ريختند مباهات كنان به اهالي روستا مي گفتند: «فرمانده پايگاه اصفهان به ديدن ما آمده.» به خانه بابا حسن رفتيم، عباس همسر و فرزندان آن مرحوم را دلداري داد و پس از چند ساعتي كه آنجا بوديم به اصفهان برگشتيم.
چند روز بعد، شهيد بابايي مقداري اثاثيه و لوازم تهيه كرد و مرا مأمور نمود تا آنها را به منزل پيرمرد ببرم. من همراه راننده وانت به ده چادگان رفتيم. همسر و فرزندان بابا حسن كه ما را ديدند خوشحال و شادي كنان به نزديك ماشين آمدند. اثاث ها را كه پياده مي كرديم؛ شنيدم كه همسر مرحوم بابا حسن، گريه كنان مي گفت: «خدايا! تو را شكر، من نمي دانم اين بابايي فرشته است يا … ».
سربازي كه نخواست نامش فاش شود:
به دليل مشكلات كه در زندگي داشتم؛ بارها پيش آمده بود كه هنگام بازگشت از مرخصي چند روزي ديرتر از موعد مقرر سر خدمت حاضر شوم. غيبتهاي پي در پي من باعث شده بود تا به عنوان بي انضباطترينِ سربازها شناخته شوم. هر بار كه از مرخصي بر مي گشتم مورد توبيخ واقع مي شدم؛ نميدانستم دردِ دلم را با چه كسي و چگونه بگويم. آخر من داراي همسر و فرزند بودم. علاوه بر اين، دو خواهر دم بخت داشتم با مادري پير و عليل؛ و من تنها نان آور خانه بودم كه بنابر ضرروتِ جنگ به خدمتِ سربازي آمده بودم. به همين خاطر ناگزير بودم، روزهايي را كه به مرخصي مي روم صبح تا شب كار كنم و مبلغي به عنوان هزينة مخارج زندگي براي خانوادهام فراهم كنم؛ ولي هر چه كوشيده بودم تا اين مشكلم را به مسئولين پادگان بگويم نمي توانستم. سرانجام يك روز كه از مرخصي برگشتم و طبق معمول چند روز هم غيب داشتم افسر فرمانده مرا احضار كرد و گفت:
ـ بي انضباطي را از حد گذرانده اي و كار تو شده غيبت پشتِ غيبت. پرونده تو بايد به دادگاه فرستاده شود.
اشك در چشمانم حلقه زد. هر چه تلاش كردم تا حرفِ دلم را به او بزنم نتوانستم؛ گويا زبانم لال شده بود و چيزي نمي توانستم بگويم. افسر فرمانده با لحن تندي ادامه داد:
ـ هيچ مي داني كه فرمانده پايگاه، جناب سرهنگ بابايي تو را احضار كرده؟ الآن بايد بروي خدمت ايشان.
افسر برگه را به دستم داد و به من سفارش كرد كه سعي كن براي غيبت هايت دليل قانع كننده اي داشته باشي. در حالي كه اضطراب تمام وجودم را فرا گرفته بود وارد دفتر فرماندهي پايگاه شدم. خودم را به آجودان معرفي كردم. آجودان مثل اين كه خيلي وقت است در انتظار من نشسته باشد؛ به سمت اتاق سرهنگ بابايي رفت و در را باز كرد. شنيدم كه گفت:
ـ جناب سرهنگ! سربازي را كه احضار فرموده بوديد، خدمت رسيده اند.
و باز شنيدم كه سرهنگ بابايي گفت:
ـ بگوييد داخل شود. در ضمن تا قبل از بيرون آمدن او كسي وارد نشود.
آجودان درِ اتاق را نيمه باز رها كرد. آنگاه روي به من كرد و گفت:
ـ بفرماييد. جناب سرهنگ منتظر شما هستند.
ترس و وحشت همه وجودم را فرا گرفته بود. پاهايم مي لرزيد. من تا به حال سرهنگ بابايي را از نزديك نديده بودم؛ به همين خاطر از آجودان پرسيدم:
ـ چه كار كنم؟
آجودان، مثل اين كه سعي داشت تا مرا دلداري بدهد؛ لبخندي زد و گفت:
ـ ناراحت نباش سرهنگ آن طور كه فكر مي كني نيست. دردِ دلت را صادقانه با او در ميان بگذار. مطمئن باشد حرفهاي تو را گوش مي كند و اگر مشكلي داشته باشي، به تو كمك خواهد كرد.
با گفته هاي آجودان قدري آرام گرفتم. وارد اتاق سرهنگ شدم. پيش رفتم و احترام گذاشتم. او از پشت ميز بلند شد و جلو آمد. از راه رفتن او و از نوع نگاهش به من، دانستم كه آجودان راست گفته و گويا اين با همه فرماندهان ديگر فرق مي كند. گفتم:
ـ جناب سرهنگ! به خدا من تقصيري ندارم.
او گفت:
ـ من پرونده ات را خواندم. آخر برادر من! عزيز من! اينجا پادگان است و بنده و شما هم سربازيم. شما هيچ مي دانيد ارتش يعني چه؟ يعني نظم، يعني مرتب بودن. شما براي چه اين همه غيبت كردهاي؟
كلام او، گرچه عتاب آلود بود، ولي با سرزنش ها و توبيخهاي ديگران فرق مي كرد. در حالي كه به چهره نوراني او خيره شده بودم، گفتم:
ـ جناب سرهنگ! نمي دانم دردم را به چه كسي بگويم؟
نزديك آمد و دستش را بر روي شانههايم گذاشت و گفت:
ـ راحت باش جانم! من تو را خواسته ام تا دردت را بشنوم. هر مشكلي داري بگو.
با اين جملة او احساس راحتي كردم. در حالي كه گريه مانع سخن گفتنم مي شد، گفتم:
ـ جناب سرهنگ! دردهاي من زياد است. پدرم كارگر ساده و فقيري بود. من در كارها به او كمك ميكردم. تا خرج مادر و دو خواهرم را تأمين كند. در همين گير و دار نفهميدم و ازدواج كردم و حالا صاحب دو فرزند هستم.
او ساكت و آرام به حرفهاي من گوش مي داد، گفتم:
ـ مدتي گذشت تا اينكه پدرم بر اثر بيماري از دنيا رفت. من ماندم با مادرم، دو خواهر و همسر و فرزندانم. پس از مدتي طبق اخطار اداره نظام وظيفه به سربازي آمدم و هم اكنون يك سال و نيم است كه خدمت مي كنم.
سپس براي او توضيح دادم كه تمام روزهاي مرخصي و روزهايي را كه تأخير داشته ام كار مي كرده ام تا هزينه زندگاني خانواده ام را فراهم كنم. در حين صحبتهاي من، مي ديدم كه اشك در چشمان او جمع شده بود. صحبتهاي من كه تمام شد، دستي بر سرش كشيد و آرام چند قطره اشكي را كه بر گونهاش بود پاك كرد. سپس مرا، كه گريه امانم را برده بود، در آغوش گرفت و گفت:
ـ طاقت داشته باشد. مرد بايد استوار و با صلابت باد.
آنگاه مرا بر روي صندلي نشاند و به كنار ميزش رفت. قلم را برداشت. چيزي روي برگه نوشت و داخل پاكت گذاشت. روي پاكت را هم چسب زد و به دست من داد. گفت:
ـ اين برگه را به فرمانده ات بده. من بعداً با او صبحت مي كنم. در ضمن خانوادهات را هم به مهمانسرا ميآوري تا همانجا زندگي كنند و از فردا در بوفه قرارگاه مشغول به كار مي شوي .
سپس دست در جيب كرد و مقداري پول به طرف من گرفت. گفت:
ـ اين هم پيش شما باشد. هر وقت سر و سامان گرفتي به من بر مي گرداني.
مات و مبهوت به او خيره شده بودم. نمي دانستم چه بگويم. خواستم دستش را ببوسم؛ ولي او نگذاشت. گفت:
ـ عجله كن. برو به كارت برس و از اين به بعد ديگر سرباز با انضباطي باش.
گفتم:
ـ چشم، جناب سرهنگ.
آنگاه احترام گذاشتم، در را باز كردم و از اتاق خارج شدم.
فرداي آنروز در بوفه قرارگاه مشغول به كار شدم. چند روز بعد هم مادر، همسر، خواهران و فرزندانم را به مهمانسرا آوردم. از آن روز به بعد ديگر خاطرم آسوده بود. من تا آن روز در تمام عمرم مردي به بزرگي او نديده بودم
صديقه حكمت:
يك شب باراني، در حالي كه مشغول پختن غذا بودم، زنگ در به صدا درآمد، سُلما در را باز كرد. مرا صدا زد و گفت:
ـ مادر! خانمي با شما كار دارد.
به طرف در رفتم. زني را ديدم كه در زير بارش باران، سر تا پا خيس شده بود. از چهرهاش پيدا بود كه خيلي گريه كرده، مرا كه ديد، سلام كرد و گفت:
ـ ببخشيد. جناب سرهنگ تشريف دارند؟
به او گفتم:
ـ هنوز نيامدهاند؛ ولي گويا تا چند دقيقه ديگر مي آيند.
سپس از او خواستم تا به داخل بيايد. ابتدا تعارف كرد و گفت كه در بيرون خانه منتظر مي ماند. سرانجام با اصرار من به داخل آمد. در گوشه اي از اتاق نشست. چادرش خيس شده بود؛ به همين خاطر براي او چادري آوردم. نگاهم به صورت او افتاد. زير چشمش كبود بود. از او پرسيدم:
ـ چه اتفاقي افتاده؟
زن مثل اينكه منتظر چنين سؤالي باشد، روي به من كرد و با صداي بغض آلود و لرزاني گفت:
ـ شوهرم زده.
آنگاه بغضش تركيد و با صداي بلند شروع به گريه كرد. در همين لحظه زنگ در به صدا درآمد. بچهها در را باز كردند. عباس در حالي كه آب از سر و صورتش مي ريخت «يا الله» گويان وارد شد و سلام كرد. زن كه عباس را ديد از جا برخاست. عباس پس از سلام و احوالپرسي به اتاقش رفت تا لباسهاي خيس شدهاش را عوض كند. رفتم و ماجراي آن زن ميهمان را به او گفتم. او زير لب به چيزي گفت و وارد اتاق شد. رو به زن كرد و گفت:
ـ چه اتفاقي افتاده خواهر؟
زن گريه كنان گفت:
ـ جناب سرهنگ! زندگيم در حال از هم پاشيدن است.
عباس گفت:
ـ چرا؟
زن در حالي كه اشكهايش را با گوشه چادرش پاك مي كرد، گفت:
چند وقت است كه شوهرم لج كرده و بي جهت بهانه مي گيرد. اذيت مي كند و من تا به حال همه كارهاي او را تحمل كرده ام و چيزي نگفته ام؛ تا اينكه امروز ديگر صبرم تمام شد و رودرروي او ايستادم او عصباني شد و به شدّت مرا كتك زد. بعد هم از خانه بيرونم كرد. من هم سرگردان بودم. در اين هواي سرد نمي دانستم چه كنم و به كجا بروم. آمدم اينجا. آقا شما را به خدا نگذاريد مرا از بچّه هايم جدا كند.
بعد هم گريه امانش نداد. عباس به گوشه اي از اتاق خيره مانده بود. صحبتهاي زن كه تمام شد. دستي بر سر كشيد و گفت:
ـ ناراحت نباش خواهرم. ان شاء الله مشكل شما حل مي شود. بعد از شام مي رويم منزل شما قول ميدهم كه انشاء الله مسأله حل شود.
البته اين اولين بار نبود كه براي رفع مشكلات خانوادگي و غير آن به منزل ما پناه مي آوردند؛ بلكه به خاطر اعتبار و وجهه اي كه عباس در ميان مردم داشت، همه مي دانستند كه چنانچه او در هر مسأله اي پا درمياني كند، مشكل حل خواهد شد.
آن شب عباس برخاست و رفت تا نماز بخواند. شام را خورديم و سپس به منزل آن زن رفتيم.
عباس زنگ در به صدا درآورد. لحظاتي بعد در باز شد. شوهرِ زن با ديدن من و عباس كه همراه همسرش بوديم، شگفت زده شد. عباس سلام كرد و گفت:
ـ به ما تعارف نمي كني؟
مرد با دستپاچگي گفت:
ـ سلام، خواهش مي كنم بفرماييد.
سپس وارد منزل شديم. او با تعارف ما را به اتاق پذيرايي راهنمايي كرد. پس از تعارفات، عباس از آن زن و شوهر خواست تا حرفهايشان را بزنند. هر كدام دلايلي براي خود آوردند و هر دو آنها خود را بي گناه ميدانستند. عباس به دقّت به سخنان آن زن و مرد گوش مي كرد. وقتي كه حرفهاي آن دو به پايان رسيد، قدري در مورد مسايل داخلي خانواده و ارزشهاي معنوي زناشويي صحبت كرد. آنچنان با آرامش سخن مي گفت كه به روشني پيدا بود كلام او در آن دو تأثير گذاشته است. بعد هم در مورد رابطه پدر و مادر و تأثير آن در تربيت فرزندان صحبت كرد.
صحبت ها كه تمام شد، پس از پذيرائي مختصري ما به خانه آمديم.
چند روز بعد؛ آن زن و مرد را ديديم كه هر كدام دست فرزندشان را گرفته و به جايي مي رفتند. عباس دستي بر سر كشيد. لبخندي زد و زير لب گفت:
ـ خدايا! تو را شكر.
يکي از کارکنان نيروي هوايي كه نخواست نامش فاش شود:
از زماني كه به ياد دارم، هميشه شخصي مغرور و بي بند و بار بودم. از ابتداي ورودم به خدمت نيروي هوايي، سرپيچي كردن از دستورات، بخشي از وجودم شده بود. به طوري كه پس از بيست سال خدمت، تنها يك بار ترفيع گرفته بودم و خلاصه به هيچ صراطي مستقيم نبودم.
زماني كه شهيد بابايي فرمانده پايگاه هوايي اصفهان بودند. يك روز بعدازظهر، مست و لايعقل، تلوتلوخوران به طرف منزل مي رفتم. به تقاطع يكي از خيابانهاي نزديك خانه هاي سازماني رسيده بودم، چشمم به دو نفر افتاد كه به سوي من آمدند. ابتدا اهميتي ندادم. جلوتر كه آمدند، متوجّه شدم كه سرهنگ بابايي و محافظ ايشان است. لحظه اي با خود فكر كردم، اگر او متوجه شود كه من مشروب خورده ام شايد برايم گران تمام شود؛ ولي طبق عادت هميشگي با خود گفتم هر چه بادا باد؛ حتي خودم را آماده كرده بودم كه چنانچه با اعتراض ايشان روبهرو شوم پاسخش را بدهم. در عين حال سعي داشتم تا از آنها فاصله بگيرم؛ ولي من به هر طرف كه راهم را كج مي كردم آنها نيز به سمت من مي آمدند. لحظهها برايم خيلي طولاني شده بود. گويي ساعت ها بود من در محوطه اي كوچك به دور خود ميچرخيدم. زماني به خود آمدم كه سينه به سينه با آنها برخورد كردم. ديگر راهي برايم باقي نمانده بود. موسي صادقي، محافظ شهيد بابايي گفت:
ـ چطوري آقا.
گفتم:
ـ قربون تو.
پس از او سرهنگ بابايي گفت:
ـ حالتان چطور است؟
و سپس شروع كرد به احوالپرسي و من دست و پا شكسته به آنها پاسخ مي دادم، سعي داشتم زودتر دور شوم؛ ولي آنها پيوسته با من صحبت مي كردند. سپس شهيد بابايي به گرمي خداحافظي كرد و برخلاف انتظار من كوچكترين اعتراضي نسبت به وضع من بر زبان نياورد. او چنان صميمي و با محبّت از من جدا شد كه گويي عزيزترين دوست او بودم. وقتي به خود آمدم، حال عجيبي داشتم. آن شب تا صبح لحظهاي چشم بر هم نگذاشتم؛ البته نه از ترس مجازات؛ بلكه در اين فكر بودم كه با توجه به اينكه سرهنگ بابايي فرمانده پايگاه است و نسبت به احكام شرع به شدت حساس است، چرا هيچ اشاره اي به وضع من نكرد و گذشته از اين با من گرمتر از هميشه برخورد كرد!
صبح فردا پيش محافظ ايشان، آقاي موسي صادقي، رفتم. پرسشي را كه در ذهن داشتم با او در ميان گذاشتم. او گفت:
ـ فكرش را نكن.
گفتم:
چرا او چيزي نگفت.
گفت:
ـ نفهميد.
گفتم:
ـ امكان ندارد. حتماً فهميده است. مي خواهم بروم پيشش.
آقاي صادقي گفت:
ـ پدر جان فراموشش كن.
گفتم:
ـ نه، حتماً بايد او را ببينم.
بالاخره با اصرار من او مرا به دفتر سرهنگ بابايي برد. وارد اتاق كه شدم شهيد بابايي از جا بلند شد و به من خوش آمد گفت. گفتم:
ـ جناب سرهنگ آمده ام كه معذرت خواهي كنم.
گفت:
ـ براي چه؟
گفتم:
ـ با وجود اينكه ديروز من مشروب خورده بودم و شما با آن وضع مرا ديديد، چيزي نگفتيد و من بابت اين موضوع ناراحت هستم. نمي دانم در برابر شما چه بگويم.
بابايي حرف مرا قطع كرد و گفت:
ـ برادر عزيز چيزي نگو. من نمي خواهم راجع به كاري كه كرده اي حرفي بزني. مي داني اگر مرتكب گناهي شوي و پس از ارتكاب، از عمل خودت پيش ديگران سخني بگويي، مرتكب گناه بزرگتري شده اي. تو هر كاري كه كرده اي پيش خداي خودت مسئول هستي. من كه هستم تا از عملت پيش من اظهار شرمساري مي كني؟ اگر حقيقتاً از كرده خود پشيماني با خداوند عهده كن كه از اين پس عملت را اصلاح كني.
وقتي او حرف مي زد چنان بي تكلّف و دلنشين سخن مي گفت كه خود را در برابرش موري هم به حساب نمي آوردم. من زار و ناتوان بودم و نمي توانستم چيزي بگويم. سرش را پايين انداخت و چند لحظه در سكوت گذشت. سكوت سنگيني كه احساس مي كردم با همه غرور و ناداني و لجاجتم در حال له شدن هستم. او گويي حال مرا درك كرده بود. سرش را بلند كرد و در حالي كه دستش را به طرف من دراز مي كرد گفت:
ـ خداحافظت باشد برادر. انشاء الله موفق خواهي شد.
خداحافظي كردم و از اتاق بيرون آمدم. وقتي آقاي صادقي مرا ديد با شگفتي پرسيد:
ـ چه شده؟
فقط نگاهي به او كردم و با صدايي گرفته به او گفتم:
ـ خداحافظ آقا موسي.
از آنجا كه خارج شدم، احساس كردم كه از نو متولّد شدهام، زيرا آن ملاقات كوتاه آتش به جانم انداخته بود و از آن روز به بعد سرنوشت من تغيير كرد. از آن لحظه با خود عهد كردم كه ديگر لب به شراب نزنم و به واجبات ديني عمل كنم. اكنون بيش از يازده سال از آن روز مي گذرد و من زندگي خوش و آرامم را مديون آن ديدار كوتاه هستم. من هرگز او را فراموش نخواهم كرد و هر سال براي تجديد ميثاق به زيارت مرقدش مي روم و به او مي گويم تا زنده ام سعادت و آرامش خود و خانواده ام را مديون تو مي دانم.
