کلبادي نژاد ,منصور

کد خبر: ۱۲۰۷۸۹
تاریخ انتشار: ۱۲ آذر ۱۳۸۷ - ۰۹:۴۱ - 02December 2008
شهيد از نگاه همسرش:
دخترهاي محل غير از «وسطي» سرگرمي ديگري نداشتند .عصر ها هم ديگر را خبر مي کرديم و توي کوچه جمع مي شديم و بعد از يارگيري شروع مي کرديم به بازي .جيغ و داد ما تا چند تا آن طرف تر هم مي رفت .
توپ به تنم خورد و مي بايست از بازي بيرون مي رفتم .کنار ديوار ايستادم و شهناز وارد بازي شد .خيلي چابک بود .انگار فنر زير پاهايش کار گذاشته بودند .تند وتند اين ور و آن ور مي پريد و خيلي زود چند تا بُل هم گرفت .برايش کف زديم و تشويقش کرديم .توي همين گير ودار ،يک دفعه جيغ و داد زدن همسايه ،آب سردي روي بازي داغ ما ريخت :
ـ مگر جاي ديگري پيدا نمي شود که که هر روز اين جا جمع مي شويد ؟سرمان رفت .
و دست هايش را به علامت تهديد تکان داد :
اين دفعه اگر اين طرف ها پيدايتان شود من مي دانم و شما .
و غرولند کنان وارد حياط شد و در را محکم پشت سرش بست .ما هم بساطمان را جمع کرديم و هر کدام راهي خانه هامان شديم .ما غير از آنجا جايي براي بازي نداشتيم .من و شهناز در حالي که شانه به شانه ي هم راه مي رفتيم وارد حياط شديم . آفتاب داشت غروب مي کرد و شاخه هاي بالايي درخت گيلاس زير نور آن مي درخشيدند .مادر تازه از مزرعه برگشته بود و داشت رشته هاي پنبه را از سر و رويش پاک مي کرد .چند ماه مي شد که پدر رفته بود و مادر مي بايست به تنهايي همه ي کارها را انجام مي داد.مادر هر چه اصرار کرده بود :
ـ مرد تو با اين حالت کجا مي خواهي بروي ؟مي ترسم خداي ناکرده مريضي ات عود کند و کار دست ما بدهد .
اما انگار حرف توي گوش پدر نمي رفت .در حالي که ساکش را جمع مي کرد سرفه ي خشکي کرد و گفت :
ـ اگر نروم ،کي بايد خرج هفت سر عايله را بدهد .تازه من که بالاي کل نمي روم .همان پايين مي مانم و آشپزي مي کنم .
و مادر همان طور که سعي مي کرد با بهانه هاي مختلف پدر را از رفتن منصرف کند گفت :
ـ حالا چرا راه به اين دوري ؟مگر اين طرف ها کار پيدا نمي شود که بايد بروي شيراز و کرمان ؟
ـ اگر کار بود که من از خدا مي خواستم .مگر راه غرض دارم .
و آه کشان ادامه داد :
ـ ديگر مثل آن وقت ها جوان هم نيستم که بروم دنبال گوسفند مردم .
مادر کنار حوض آب نشسته بود و دست و صورتش را مي شست .من و شهناز منتظر بوديم تا کارش تمام شود .پرسيدم :
ـ مامان !پس بابا کي مي آيد ؟
مادر دستش را روي لبه ي حوض گذاشت و بلند شد :
ـ چه مي دانم .خودش که نيامد هيچ ،چند ماه است که پولي هم نفرستاده .
مادر به سمت اتاق رفت و من با نگاهم او را دنبال کردم .دلم برايش مي سوخت اما کاري از دستم ساخته نبود .در همين حال و هوا بودم که يک دفعه صورتم خيس آب شد. شهناز بود .يک مشت آب روي صورتم پاشيد و در رفت .من هم افتادم دنبالش .
بالاخره گيرش آوردم و دست هايش را محکم گرفتم .چابک تر از من بود اما زورش به من نمي رسيد .کشاندمش طرف حوض آب . شهناز التماس مي کرد : ـ مهناز !جان مامان ول کن .غلط کردم ! دوستش داشتم .سنش يک سال از من کمتر بود و شيطنت اش هزار برابر بيش تر .به محض اين که ولش کردم تند دويد طرف مادر که روي ايوان نشسته بود و خودش را پرت کرد توي بغلش . ـ پاشو خودت را لوس نکن !حوصله ندارم .
نم نم باران که از شب پيش شروع به باريدن کرده بود ،هنوز ادامه داشت .برگ هاي درخت گيلاس يکي يکي چرخ زنان خود را به دست تقدير پاييزي شان مي سپردند .کف حياط پر شده بود از برگ هاي زرد و نارنجي درخت گيلاس . دست هاي من و شهناز توي دست هاي مادر بود و سه تايي از خانه زديم بيرون . ـ حسين !تو و فرشته مواظب خانه باشيد ،ما زود بر مي گرديم . ـ کجا مادر ؟ ـ مي روم مهناز را ثبت نام کنم خيلي دير شده .شايد هم قبولش نکردند . پول پدر خيلي دير رسيده بود .هر چند کم بود اما آن قدري بود که مادر بتواند يک مشت خرت و پرت براي مدرسه ام بخرد .مادر تند و تند مي رفت و من و شهناز هم مجبور بوديم ،بدويم .لحظه اي به شهناز خيره شدم که دنبال مادر مي دويد .روسري نداشت . موهايش وزوزي بود . به مدرسه رسيديم و مستقيم وارد اتاقي شديم که بعد ها فهميدم دفتر مدرسه است . خانمي با موهاي صاف و مرتب پشت ميز نشسته بود .عينک ته استکاني به چشم داشت و مشغول راست و ريست کردن کاغذ ها بود .مادر سرفه اي کرد تا او متوجه حضور ما بشود اما انگار گوش هاي طرف هم مشکل داشت .شهناز سرش را بالا گرفت و گفت : ـ مامان !بلند تر سرفه کن .شايد نشنيد . و خودش چند بار سرفه کرد .خانمي که بعد ها فهميدم دفتر دار مدرسه است ،آرام سر بلند کرد و لبخندي زد : ـ لازم نيست بلند سرفه کني .فهميدم شيطان !
مادرم پوشه و شناسنامه را گرفت طرف خانم دفتردار : ـ آمدم براي ثبت نام دخترم مهناز . دفتردار رو به شهناز گفت :
ـ پس اسم اين شيطان کوچولو ،مهناز است . شهناز گفت : ـ نه .من اسمم شهناز است . دفتر دار در حالي که شناسنامه ام را ورق مي زد ،به مادرم گفت : ـ چرا اين قدر دير خانم ؟ شهناز دوباره پريد وسط حرف ها . ـ خانم !باباي ما دير پول فرستاد . ـ چه قدر هم ماشاءاللّه سر زبان داري ؟چند ساله اي ؟ ـ شش ساله . ـ راست مي گويي ؟ و به مادرم گفت : ـ شما هم مي توانيد شهناز را هم ثبت نام کنيد .به ما اجازه دادند شش ساله ها را هم براي کلاس اول ثبت نام کنيم . ـ چشم خانم !فعلاً شناسنامه اش را نياوردم .باشد براي يک روز ديگر .
و خانم دفتردار در حالي که مشخصاتم را بلند بلند مي خواند ،توي يک دفتر بزرگ يادداشت مي کرد : ـ مهناز اميرخانلو فرزند گل علي ،شماره شناسنامه 7869 ،متولد 10/5/1349 گلوگاه ، صادره از حوزه سه بهشهر .
روزها و ماه ها پشت سر هم مي گذشتند و من وشهناز پا به پاي هم بزرگ مي شديم . پدر ما هم از سفر برگشته بود و روي زميني که که از پدر خدا بيامرزش به ارث رسيده بود ،کار مي کرد .گندم و پنبه مي کاشت و ديگر مجبور نبود با وجود بيماري ،سر کار اين و آن برود .آن هم براي چندر غاز دستمزد . مادر من هم ،صبح تا شب ،هم پاي پدر توي مزرعه عرق مي ريخت تا خرج و مخارج زندگي چند سر عايله را تأمين کنند . برادر بزرگم علي اصغر ،کار در جهاد سازندگي را ول کرده بود و در سپاه پاسداران گلوگاه ،مشغول کار شد .فريده هم ازدواج کرده بود .شوهرش آقا حسينعلي ،مرد خيلي مهرباني بود .هر وقت که از جبهه مي آمد ،دست فريده را مي گرفت و مي آمد خانه ي ما.جنگ تازه شروع شده بود و آقا حسينعلي خيلي کم مي توانست ،کنار فريده باشد . آن روز من و شهناز داشتيم توي حياط مدرسه قدم مي زديم و جدول ضرب حفظ مي کرديم .همان طور که گفتم شهناز با آن که يک سال از من کوچکتر بود ،پس به خاطر بخش نامه ي جديد هم کلاسي من شد .زنگ خورد و همه ي ما وارد کلاس شديم .خانم معلم قبل از اين که درس را شروع کند ،گفت : ـ خانم مدير گفتند تعدادي از عکس هاي شما که از سال هاي گذشته در پرونده هايتان مانده ،ديگر قابل استفاده نيست .زنگ تفريح مي توانيد برويد عکس هاتان را بگيريد .
به محض اين که زنگ تفريح زده شد ،شهناز جَلدي از کلاس بيرون پريد . من و چند تا از دوست هايم هنوز نشسته بوديم و داشتيم گپ مي زديم که شهناز تند دويد سمت ما و کنارم نشست : ـ بگير مهناز !عکس هاي تو . دو قطعه عکس سياه و سفيد را داد ،دستم .به عکس ها نگاه کردم .صورتش شبيه من بود امّا موهاي من وزوزي نبود . ـ عکس من نيست شهناز .مال خودت است . ـ نه .عکس من اين جاست . شيطنت از چشم هايش مي باريد .مي دانستم که خجالت مي کشد ،بچه ها بفهمند موهايش وزوزي است و هيچ وقت رنگ شانه را نديده اند . عکس را برگرداندم .پشت عکس اسم شهناز نوشته شده بود .با خجالت سرش را پايين انداخت و عکس را برداشت و رفت . همان روز بعد از پايان کلاس ها ،من و شهناز به سمت خانه به راه افتاديم .سر راهمان به يک کانتينر رسيديم که بچه هاي سپاه کار گذاشته بودند .جلوي آن هم چند نفر با لباس پاسداري ايستاده بودند .يکي از آن ها با دست به من اشاره کرد که به سمتشان بروم .من هم به خيال اين که از داداش علي اصغر برايم پيغامي دارد ،دويدم طرفشان . ديدم نه دوست داداش نيستند .فقط به من گفت که حجابم را بهتر رعايت کنم .
ـ خانم امير خانلو !پاشو ورقه ها را جمع کن !
امتحان رياضي داشتيم .ورقه ها را جمع کردم و به خانم معلم دادم .معلم نگاهي به ورقه ها انداخت و آن ها را دو قسمت کرد و من و عزيزه را صدا زد .به هر کدام از ما يک دسته ورقه ي امتحاني داد و از ما خواست آن ها را تصحيح کنيم .هم درسمان خوب بود ،هم به ما اعتماد داشت .همان طور که مشغول تصحيح ورقه ها بودم ،عزيزه صدايم کرد : ـ مهناز !ورقه امتحاني من دست تو هست ؟ نگاهي به ورقه ها کردم و مال عزيزه را از لاي کاغذ ها کشيدم بيرون .عزيزه خودش را به من نزديک تر کرد و آهسته گفت : ـ ببين مهناز !ورقه ي تو دست من هست .بيا اشکالاتمان را بر طرف کنيم ،بعد بر گردانيم. با ترس و لرز ورقه ها را رد و بدل کرديم و مشغول رفع اشکال شديم .همه چيز به خوبي و خوشي تمام شد و ورقه هاي امتحان را به خانم معلم تحويل داديم .آب از آب تکان نخورد اما ته دلم چيزي آزارم مي داد و از کاري که کرده بودم سخت پشيمان شدم . زنگ تفريح توي حياط مشغول بازي بوديم که از دفتر ،من و شهناز را صدا زدند .تند دويديم و وارد دفتر شديم .با ديدن مادرمان يکه خورديم و همان جا کنار در ايستاديم. ـ ببينيد خانم !مهناز که هر نظر خوب است .هم درس اش ،هم اخلاق اش .اما شهناز يک خورده توي درس هايش تنبلي مي کند .البته دختر فعالي است .توي کارهاي مدرسه کم نمي آورد ولي به شرطي که بتواند درس هايش را هم به اين جديت بخواند .
خانم مدير ،بعد دفتري را برداشت و کنار متدرم نشست و همان طور که نمرات من و شهناز را به مادرم نشان مي داد ،چيزهايي هم به او مي گفت . صداي زنگ شنيده شد .من و شهناز با مادر خداحافظي کرديم و راهي کلاس شديم . يک ربع ساعت به پايان کلاس مانده بود که خانم معلم گفت : ـ خانم امير خانلو !مهناز خانم را مي گويم . شهناز که دستش را بالا گرفته بود ،آرام پايين آورد . ـ بيا خلاصه اي از داستان جديدي را که خواندي ،براي بچه ها تعريف کن . خيلي داستان مي خواندم .بلند شدم و تازه ترين داستاني را که خواندم ،براي بچه ها تعريف کردم .
دوران ابتدايي را پشت سر گذاشتم و وارد مدرسه اي جديد شدم .آن قدر کتاب خوانده بودم که ديگر خودم مي توانستم ،بنويسم .برادرم علي اصغر به توانايي هاي من پي برده بود .يک روز که لباس پوشيده بود و قصد رفتن داشت ،گفت : ـ مهناز امروز همراه من بيا .مي خواهم تو را به يک نفر معرفي کنم . همراهش رفتم .وارد ساختمان سپاه شديم .صداي نوار نوحه از داخل يکي از اتاق ها به گوش مي رسيد : ـ اي دشت لاله خيز مازندران سلام . . . با هم وارد همان اتاق شديم . ـ سلام آقاي حقاني !خواهرم مهناز را خدمت تان معرفي مي کنم . ـ خيلي خوشوقتم .آقا علي اصغر ؛خيلي از شما تعريف کردند و گفتند دستي هم به قلم داريد .
با خجالت سرم را پايين انداختم و چيزي نگفتم .آقاي حقاني چاي خودش را جلوي برادرم گذاشت و تعارف کرد ،بنشينم . ـ راستش خانم امير خانلو !ما در سپاه قصد داريم نشريه اي منتشر کنيم .از شما مي خواهيم به عنوان خبرنگار به ما کمک کنيد . سرم را بلند کردم و پرسيدم : ـ در چه زمينه اي ؟ ـ ما يک سري سؤال طرح مي کنيم و به شما مي دهيم .درباره ي انقلاب ،جنگ ،حجاب ،و خيلي از مسائل ديگر که مسئله ي روز هستند .شما هم مي رويد بين مردم و جواب سؤال ها را براي ما مي آوريد .البته خانم عظيمي هم ،با شما همکاري مي کنند .ايشان هم به عنوان خبرنگار مشغول کارند .اگر مشکلي داشتيد مي توانيد از ايشان سؤال کنيد .
و من خوشحال از اين که توانسته بودم علايقم را هدفمند کنم ،چسبيدم به کار و در کنار تحصيلم به کاري که دوستش داشتم مشغول شدم .
روي ايوان نشسته بودم .شهناز کنارم روي زيلو دراز کشيد و سرش را روي پاهايم گذاشت .موهاي خرمايي اش روي دامنم ريخته بود .قرص کامل ماه ،هي پشت چند تکه ابر پنهان مي شد و دوباره خودش را از آن پشت مي کشيد بيرون . انگشتانم را لاي موهاي شهناز فرو کردم و زل زدم به چشم هايش .عکس ماه توي ني ني چشم هايش سوسو مي زد . ـ شهناز !فکر مي کني آقاي فلسفي الان کجاست ؟ ـ نمي دانم ،شايد با آقا حسينعلي نشسته و دارند مثل ما گپ مي زنند . ـ مگر آن جا هم اين قدر بي کارند که بنشينند و حرف بزنند .آن هم ،توي آن همه توپ و تانک .
ـ چه مي دانم !شايد سنگري ،پناه گاهي ،چيزي . . . کاغذ را از روي زمين بر داشتم و دوباره شروع به خواندن کردم .امروز عصر ،پستچي آن را آورده بود .يک عکس بزرگ از امام ،بالا ،گوشه سمت چپ کاغذ به من لبخند مي زد : ـ بسم رب الشهداء و الصديقين . . . خط خوشي داشت .معلم دوم راهنمايي مان بود .وقتي توي کلاس حرف مي زد ،همه محو صحبت هايش مي شديم . از شهناز پرسيدم : ـ حسينعلي نامه نداده ؟ ـ نمي دانم .فردا از آبجي فريده مي پرسم .بيچاره فريده از وقتي با حسينعلي ازدواج کرده ،خيلي تنهايي مي کشد . شهناز نامه را از دستم گرفت و مشغول خواندن شد . ـ مي گويم مهناز !خيلي معروف شدي .ديگر حرفت ،توي جبهه ها هم دهن به دهن مي چرخد . با دست زدم روي سرش و گفتم : ـ ساکت باش !حسوديت مي شود هان ؟ شهناز نشست و بلند بلند شروع به خواندن کرد : ـ خانم امير خانلو !ما به خواهراني مثل شما که مانند حضرت زينب و حضرت فاطمه عمل مي کنند ،افتخار مي کنيم . . . نگذاشتم ادامه بدهد و تند نامه را از دستش قاپيدم .شهناز سعي کرد نامه را بگيرد اما من محکم آن را توي مشتم گرفتم و در يک لحظه از دستش در رفتم .شهناز افتاد دنبالم و دو تايي دور درخت گيلاس مي چرخيديم و جيغ و داد مي کرديم . ـ باز چي شده افتاديد به جان هم ؟مگر همسايه ها نبايد آسايش داشته باشند ؟ و ما که از خنده ريسه مي رفتيم ،وسط حياط ايستاديم و دوتايي ،هن و هن کنان گفتيم : ـ چشم بابا !ديگر تکرار نمي شود . دست شهناز را گرفتم و با خودم کشاندمش زير درخت گيلاس که چتر سبزش را پهن کرده بود ،وسط حياط .ماه درست وسط آسمان بود و سايه ي درخت روي صورتمان تاب مي خورد .
صبح آفتاب نزده ،من و شهناز از خانه زديم بيرون تا مدرسه راه زيادي نبود .دو کوچه پايين تر ،شديم پنج نفر .همه هم کلاس بوديم .مدرسه ي راهنمايي «مائده» ،ته يک خيابان بيست متري بود .چند تا پسر سمت چپ اين خيابان ،جلوي در سبز رنگي ايستاده بودند و با هم گپ مي زدند .توي عالم خودم بودم که فاطمه محکم کوبيد روي شانه ام و در حالي که يواشکي به سمت پسرها اشاره مي کرد ، گفت : ـ مهناز !آن جا را نگاه کن . ـ ول کن بابا !نگاه نکن پر رو مي شوند . ـ چه مي گويي احمق جان !خواستگارت آن جا ايستاده . دست و پايم را گم کردم : ـ کدام يکي ؟ ـ آن که به در ،تکيه داده و دارد حرف مي زند .خانه شان همين جاست . ـ تو از کجا مي داني ؟ ـ با ما يک نسبت فاميلي دوري دارد . اولين بار بود مي ديدمش .پيراهن سياهي تن اش بود .چهره اش انگار برايم آشنا بود .معنويت خاصي در چهره اش موج مي زد .قيافه اش به دلم نشست اما به روي خودم نياوردم و بدون اين که حرفي از اين موضوع به ميان آورم ،راهم را به سمت مدرسه ادامه دادم . بنده ي خدا سه سال آزگار بود که مي آمد و مي رفت اما پدر و مادرم هر بار يک جور دست به سرش کرده بودند و در تمام اين مدت يک کلمه به من چيزي نگفتند .ترس شان اين بود ،نکند از درس و مشق ام بمانم .توي مدرسه غلغله اي بود .هر کسي يک کتاب دست اش بود و تند و تند داشت مي خواند .من و شهناز هم کتاب هايمان را در آورديم و گوشه مشغول خواندن شديم .امتحانات خرداد بود اما انگار جمله هاي کتاب توي مغزم نمي رفت . با ضربه اي که شهناز به بازويم کوبيد ،به خودم آمدم .خانم شاه مرادي ـناظم مدرسه ـ روبروي مان ايستاده بود و داشت نگاهم مي کرد .تند از جايم بلند شدم و هول هولکي سلام کردم . ـ چي شده مهناز ؟تو فکري ؟ ـ هيچي خانم !داشتيم براي امتحان خودمان را آماده مي کرديم . ـ بارک اللّه ،من از اين که شما دو تا خواهر را هميشه پيش هم مي بينم خيلي خوشحالم . شما دو تا با اين که اختلاف سني تان خيلي کم است ولي مثل دو تا دوست هميشه کنار هم هستيد . لبخندي زد و از ما خداحافظي کرد و دور شد .خيلي مهربان بود .هيچ وقت لبخندش را از بچه ها دريغ نمي کرد .صداي زنگ ،همه ي دانش آموزها را به سمت کلاس کشيد .من و شهناز هم حرکت کرديم تا از قافله عقب نمانيم .
ظهر بود .سر و صداي جيرجيرک هايِ کلافه از گرما ،حياط را پر کرده بود .شهناز و فرشته داشتند ظرف مي شستند .مادر و پدر هم صبح زود رفته بودند سر زمين .موقع برداشت پنبه بود و مي بايست حاصل زحمت يک ساله را برداشت مي کردند .صداي فرشته بلند شد : ـ مهناز !بيا بيرون ربابه خانم کارت دارد . جارو را به ديوار اتاق تکيه دادم و آمدم روي ايوان .دختر عمو ربابه داشت با فرشته و شهناز خوش و بش مي کرد .تا چشمش به من افتاد ،چادرش را جمع کرد و به سمت من آمد : ـ مهناز جان آماده شو برويم خانه ي ما . ـ چه خبر شده ربابه خانم ؟ ـ منصور قرار است بيايد خانه مان .خواستم تو هم بيايي تا با هم بنشينيد و حرف هاتان را بزنيد . ـ امّا . . . بايد صبر کنم بابا بيايد تا اجازه بگيرم . ـ اجازه گرفتم .الان دارم از سر مزرعه مي آيم . چادرم را سر کردم و همراه ربابه راه افتادم . صداي شهناز را از توي حياط شنيدم که مي گفت : ـ ان شاء اللّه خير است ،مهناز خانم ! هميشه عادت داشت متلک بارم کند .جوابش را ندادم .خانه ي عمو فاصله ي زيادي با خانه ي ما نداشت .عمو و زن عمو هم آن روز براي کمک به پدر و مادرم رفته بودند ، سر مزرعه ي ما . تا ربابه سيني چاي را جلويم گذاشت ،صداي زنگ در بلند شد .خودم را جمع و جور و چادرم را مرتب کردم .منصور با همان لباس هميشگي اش ،وارد اتاق شد .پيراهن و شلوار مشکي . چند لحظه بعد ربابه با يک استکان چاي وارد شد و کنارمان نشست .منصور به گل هاي قرمز قالي چشم دوخته بود و حرفي نمي زد .من هم نمي دانستم از کجا شروع کنم . بالاخره ربابه به دادمان رسيد : ـ همين طور ساکت نشسته ايد که چي ؟آقا منصور !مهناز را آوردم اين جا تا حرف هاتان را بشنود . منصور سرفه اي کرد و در حالي که با استکان چاي بازي مي کرد ،گفت : ـ خيلي ممنونم ربابه خانم .راستش خدمت رسيده ام تا بتوانم از شرايط خودم براي شما صحبت کنم .الان سه سال است که منتظر جوابم .در اين سه سال ،مشکلات زيادي را تحمل کردم .چون خانواده ام با اين ازدواج مخالف اند .پدر و مادرم دوست دارند از دختر هاي فاميل يکي را انتخاب کنم اما من در اين مدت جز شما به کس ديگري فکر نکردم .همين کارم باعث شد که پدرم قهر کند و با من حرف نزند . از حرف هاي منصور شرمنده شدم : ـ آقاي کلبادي نژاد !باور کنيد من بي تقصيرم .اصلاً خبر نداشتم .از اين که مي شنوم سه سال آمديد و رفتيد هم تعجب مي کنم و هم شرمنده ام .چند روزي هست که از مادرم اين خبر را شنيدم .به هر صورت ،حالا که اين جا هستيم مي خواهم بيشتر از شما بدانم . ـ فکر کنم دامادتان آقا حسينعلي ،کاملاً در جريان کارهاي من باشد .روزها و شب هاي زيادي را با هم توي يک سنگر بوديم و الان هم هنوز با هم هستيم .فکر کنم مهم ترين وظيفه ي هر جوان در اين موقعيت اين است که براي دفاع از کشورش آستين بالا بزند من هم نمي توانستم بنشينم و هر روز شاهد باشم يکي از دوستانم به شهادت برسد .اين کمترين کاري بود که مي توانستم انجام بدهم .دوست دارم ،شرايط مرا درک کنيد .جبهه شب و روز نمي شناسد .حتي ممکن است در اين راه جانم را هم بدهم .
ساکت شده بود .اشک در چشم هايش حلقه زده بود و کلمات آخر حرفش با بغض فرو خفته اي آميخته شده بود . ربابه از سکوت به وجود آمده ،استفاده کرد و گفت : ـ نظر تو چي هست مهناز ؟ ـ بايد فکر کنم . منصور با شنيدن اين جمله از جايش بلند شد و با حجب و حياي فراوان خداحافظي کرد و رفت .
آن شب همه ي ما در خانه بوديم .آبجي فريده و شوهرش حسينعلي هم آمده بودند . سفره ي بزرگي وسط اتاق پهن کرديم و دور تا دور آن نشستيم .پدر در حالي که شروع به غذا خوردن مي کرد ،رو به من گفت : ـ مهناز چه خبر ؟رفتي خانه ي عمويت ؟ و من با خجالت شرح ماوَقَع را گفتم .پدر بعد از تمام شدن حرفم رو به حسينعلي کرد و گفت : ـ آقا حسينعلي !شما بهتر از هر کسي بايد اين آقا را بشناسيد .مي خواهم همين امشب که همه دور هم هستيم ،صحبت کنيد . ـ راستش آقا جان !در تمام اين مدتي که در جبهه هستم ،جواني به اين خوبي نديدم .اين جوان با اين که فرمانده است اما هيچ وقت احساس نمي کنيم که با يک فرمانده طرف ايم. آن قدر مهربان و صميمي است که مثل يک دوست با ما برخورد مي کند . خوشحال بودم از اين که منصور اين قدر با صفاست و در ته قلبم ،داشتن چنين همسري را آرزو مي کردم .حسينعلي کمي مکث کرد و ادامه داد : ـ چند وقت پيش که با منصور تنها نشسته بودم ،به من گفت :از قول من به مادر زن ات بگو ،سه سال آزگار ،به هر دري زدم تا با خانواده تان وصلت کنم اما هنوز جوابي نگرفتم ولي خواهشم اين است ،اگر نمي خواهيد دخترتان را به من بدهيد ،اشکالي ندارد اما لااقل سعي کنيد به کسي بدهيد که لياقت اين دختر را داشته باشد . حسينعلي در حالي که به مادرم نگاه مي کرد ،ادامه داد : ـ مادر جان !اين جوان دارد دلش مي شکند .اگر از من مي شنويد بياييد و دل يک رزمنده را شاد کنيد .به خدا خيلي ثواب دارد . صحبت هاي حسينعلي ،حرف هاي دلم بود .به مادرم نگاه کردم .اشک در چشم هايش جمع شد .خيلي تحت تأثير حرف هاي حسينعلي قرار گرفت .دستي به چشم هايش کشيد و رو به حسينعلي گفت : ـ تا خدا چه بخواهد . از «تا خدا چه بخواهد ِ» مادر بوي خوب رضايت مي آمد.
شب بله برون ،عموي منصور به وکالت از طرف پدرش به خانه ي ما آمد و همه چيز به خوبي و خوشي پيش رفت و قرار و مدارها گذاشته شد .همه خوشحال بودند و من هم از اين وصلت مبارک به خودم مي باليدم . فردا که به مدره رفتم ،ديگر حواسم به درس و کتاب نبود .کلاس برايم شده بود عين قفس .يک دفعه در کلاس به صدا در آمد و معاون مدرسه از من خواست به دفتر بروم . عموي منصور توي دفتر بود و داشت با مدير ما صحبت مي کرد : ـ اگر اجازه بفرماييد ،مهناز امير خانلو با ما بيايد .اگر خدا بخواهد امر خيري در پيش است ؛مي خواهيم برويم براي گروه خون . ـ ان شاءاللّه که خير است اما مطلبي را هم بايد عرض کنم .با اين شرايط ،مهناز بايد برود دبيرستان شبانه توحيد و آن جا ادامه تحصيل بدهد . از اين که مي بايست از دوستان چندين و چند ساله ام جدا مي شدم ،ناراحت بودم اما چاره اي نبود .تاکسي جلوي در مدسه منتظر بود .منصور هم ساکت روي صندلي عقب نشسته بود .ن و عمو هم ،سوار شديم و تاکسي به سمت بهشهر حرکت کرد .در طول مسير ،منصور يک کلمه حرف نزد و مدام توي فکر بود .دشت وسيعي دو طرف جاده دراز به دراز افتاده بود و تا افق پيش مي رفت .نگران بودم از اين که شايد آزمايش خون ما . . . اما نه ،به دلم برات شده بود ،مشکلي پيش نمي آيد .همين طور هم شد .جواب آزمايش پس از چند روز به دست مان رسيد و تاريخ عقد مشخص شد . يک روز قبل از مراسم عقد ،منصور به همراه عمو و خانمي که نمي شناختم اش به در خانه ي ما آمدند و از من خواستند براي خريد وسايل شب عقد ،همراه آنان بروم .خواهرانم فريده و فرشته هم با ما راهي شدند .کاملاً از وضع مالي منصور خبر داشتم . به ياد حرف مادرم افتادم که مي گفت : ـ مهناز !من هم مي دانم منصور کم پول است اما بعضي چيزها رسم است و بايد انجام شود .يکي اش خريد حلقه ي ازدواج است .ارزان و گرانش مهم نيست .مهم اين است که منصور يک حلقه برايت بخرد . و راضي شدم منصور حلقه اي به قيمت هزار تومان برايم بخرد وهمين و بس .لباس هم به اندازه ي کافي داشتم و نيازي به خريدن لباس نبود .البته در آن سال ها اين جور عروسي هاي کم خرج رايج و به عروسي هاي اللّه اکبري معروف بود . توي بازار به مادرم فکر مي کردم و به داشتن چنين مادري افتخار مي کردم .او هيچ وقت راضي نبود که به منصور سخت بگذرد يا براي تدارک مراسم ،به او فشار بيايد .آن وقت ها رسم بود داماد پولي را به عنوان شيربها به خانواده ي عروس مي داد اما مادرم حاضر نشد از منصور شيربها بگيرد . مادرم حتي در تعيين مهريه هم خيلي کوتاه آمد .قرار بر اين شد مهريه ام يک جلد کلام ا. . . مجيد و پنجاه هزار تومان پول نقد باشد اما مادرم گفت: ـ نه !فقط قرآن .من از اين که توانستم ،دل يک رزمنده را شاد کنم ،برايم کافي است . قرآن خودش نگهدار اين دو تا جوان است . بالاخره شب عقد کنان فرا رسيد .همه ي اهل فاميل جمع بودند .بوي اسپند حياط را پر کرده بود .درخت گيلاس هم که شاهد کودکي و نوجواني من بود ،از اين وصلت خوشحال به نظر مي رسيد . در آن شب زمستاني ،همه شاد و سر حال ،در حياط و اتاق ها به اين سو و آن سو مي رفتند .عده اي از دوستان و همرزمان منصور هم در اتاقي دور هم جمع شده بودند و صداي خنده و شوخي شان مي آمد . صداي صلوات توي حياط پيچيد و فهميديم حاج آقا آمد تا خطبه ي عقد بخواند .يک دفتر خيلي بزرگ زير بغل عاقد بود . سفره ي عقد ساده اي در اتاق چيده شد .من و منصور هم آماده شديم و کنار سفره ي عقد نشستيم . حاج آقا چاي اش را خورد ،شروع به خواندن خطبه ي عقد کرد .همه منتظر بودند تا لب هايم را باز کنم . . . ـ بله صداي صلوات ،فضاي خانه را پر کرد .مادر و پدرم صورت من ومنصور را بوسيدند و خطبه ي عقد جاري شد و منصور و من ،حلقه هاي ازدواج را رد و بدل کرديم . مراسم عقد تمام شد و همه به خانه هايشان رفتند .منصور هم آن قدر گرفتاري اش زياد بود که فرصت نکرد آن شب بماند .وارد اتاقي شدم که دوستان منصور آن جا نشسته بودند .ديوارها پر از لک شده بود .آن ها پس از شنيدن بله ي من ،با ميوه ها به جان من افتادند و خوشحالي خود را اين طوري بروز دادند . نشستم و کادوي هديه را باز کردم .هديه اي که منصور سر سفره ي عقد به من داده بود ،کم حجم بود اما پس از باز کردن آن متوجه شدم که چه هديه ي بزرگي در دست دارم .هديه اي برابر تمام مهريه ام .بله ،منصور مهريه ام را همان شب عقد کنان به من هديه داده بود .بوسيدم اش و بازش کردم .صفحه ي اول آن با خطي زيبا نوشته شده بود : « هميشه پشتيبان ولايت فقيه باشيد و پيرو خط رهبري »
تنها سه روز از عقد ما مي گذشت .آن روز مشغول تميز کردن حياط بودم که منصور وارد حياط شد .با اين که عقد کرده بوديم اما هنوز خجالت مي کشيدم .سر جايم ايستاده بودم که منصور آمد جلو : ـ براي حلاليت آمدم . تعجب کردم .سرم را بالا گرفتم و گفتم : ـ چطور ؟مگر جايي مي خواهي بروي ؟ ـ عملياتي در پيش داريم .حضورم واجب است .برايم دعا کن .براي پدر و مادر هم سلام برسان و از طرف من خداحافظي کن . لحظه اي نگاهم کرد و بعد راهش را گرفت و رفت .دلم مثل دل يک گنجشک ،توي سينه تاپ تاپ مي کرد .دل شوره ي عجيبي داشتم اما چاره اي نبود .زن يک فرمانده شدن ، اين درد سرها را هم داشت .سرم را به آسمان بلند کردم و برايش دعا کردم .
تلويزيون صحنه هايي از جبهه و جنگ را نشان مي داد و مادرم داشت آرام و بي صدا اشک مي ريخت .برادرم علي اصغر ،دامادمان حسينعلي و شوهرم منصور هر سه دور از ما در جبهه مشغول دفاع از کشورمان بودند و ما از سرنوشت شان پاک بي خبر بوديم .من هم کمتر از مادر نگران نبودم .مسئوليت منصور از همه ي آن ها بيشتر بود و به همين نسبت خطراتش .دل شوره ام هر روز بيشتر مي شد . دو هفته از رفتن منصور مي گذشت .آن روز باران شديدي داشت مي باريد .انگار آب مي خواست زمين و زمان را با خودش ببرد .هميشه روزهاي باراني نگراني من بيشتر مي شد .نمي دانم چرا ؟و مازندران هم که ماشاءاللّه چيزي که کم ندارد باران است . صداي زنگ خانه بلند شد .پدر پالتوي رنگ و رو رفته اش را روي سرش کشيد و از اتاق بيرون رفت .حياط پُر آب شده بود و پاهاي پدر تا مچ در آب فرو مي رفت . آبجي فريده بود .خيس خيس و نفس نفس زنان وارد اتاق شد .چادرش را گرفتم و روي طنابي که کنار بخاري به ديوار وصل بود ،پهن کردم .پدر با نگراني پرسيد : ـ چي شده فريده ؟توي باران ؟با اين عجله ؟ ـ حسينعلي تماس گرفت و گفت آمديم بهشهر . با عجله پرسيدم : ـ از منصور چه خبر ؟او هم آمده ؟ ـ نمي دانم مهناز ولي حسينعلي گفته بيايد بيمارستان . و کاغذ مچاله شده اي را از جيب مانتويش بيرون آورد : ـ اين هم آدرس. بغض مادرم ترکيد و شروع کرد به گريه.حال پدر هم چندان تعريفي نداشت اما باز سعي مي کرد ،مادرم را آرام کند : ـ هنوز که چيزي نشده زن !زود باشيد لباس بپوشيد برويم ببينيم چه خبر شده . باران هنوز مي باريد که به بيمارستان رسيديم .داداشم علي اصغر جلوي در بيمارستان منتظر ايستاده بود .به محض پياده شدن ،مادر به سمتش دويد و علي اصغر را بغل کرد.ديگر مطمئن بودم که براي منصور اتفاقي افتاده .شيون کنان به سمت در بيمارستان دويدم .در آستانه ي در ،علي اصغر دستم را محکم گرفت و فرياد زد : ـ چه خبر است مهناز ؟چادرت را جمع کن .هنوز که طوري نشده که شيون راه انداختي .
ـ داداش !داداش !منصور . . .
گريه اجازه نداد حرفم را تمام کنم .علي اصغر بدون اين که جوابم را بدهد ،ما را به سمت طبقه ي دوم ساختمان برد .حسينعلي آن جا بود .وقتي مرا با آن حال و وضع ديد ، شروع کرد به خنديدن .دلم يک کم قرص شد و گريه ام قطع شد . حسينعلي گفت : ـ طاقت ات همين قدر است مهناز خانم ؟اگر منصورت شهيد مي شد ،چه کار مي کردي ؟ منصور روي تخت بيمارستان خواب بود .صورتش به کبودي مي زد .پاي راستش پانسمان شده بود .علي اصغر روي صندلي کنار تخت نشست : ـ چيزي نشده .يک جراحت سطحي است . و حسينعلي در ادامه ي حرف او به من و فريده نگاهي کرد و گفت : ـ توي عمليات تير خورده به پايش . و شوخي کرد : ـ مهناز !شانس آوردي من آن جا بودم ؛وگرنه ديگر منصور نداشتي . لبخند زدم و سرم را به سمت آسمان گرفتم و گفتم : ـ خدايا شکرت ! منصور ده ـ دوازده روزي در بيمارستان ماند تا اين که حالش خوب شد .هر روز به او سر مي زدم و اگر چيزي لازم داشت برايش مي بردم .آن روز در خانه ماندم و مشغول پختن ناهار بودم .داشتم غذاي مورد علاقه ي منصور را درست را با دقت و حوصله آماده مي کردم .پدر و دامادمان حسينعلي براي آوردن منصور به بيمارستان رفته بودند. سفره پهن شد و منصور سرحال تر از گذشته ،روبروي من نشست .با ولع قاشق پر از غذا را به دهانش مي برد و من با علاقه نگاهش مي کردم . ـ دست پخت مهناز خوردن دارد . با اين که نزديک يک ماه مي شد که با هم ازدواج کرده بوديم اما هنوز خجالت مي کشيدم و نمي توانستم راحت غذا بخورم .منصور که متوجه اين موضوع شده بود ،رو به مادرم گفت :
ـ مهناز هنوز از من خجالت مي کشد .مي دانم الان اگر من بروم ،دوباره مي نشيند سر سفره و يک شکم سير غذا مي خورد . همه خنديدند و من از خجالت سرخ شدم و سرم را پايين انداختم .بعد از ناهار ،منصور از من خواست تا با هم به بهشهر برويم .اطاعت کردم و راهي شديم .در بازار بهشهر قدم مي زديم و مغازه ها را يکي يکي پشت سر مي گذاشتيم . ـ مهناز !مي دانم که اين مدت برايت خيلي سخت گذشت .امروز مي خواهم يک ذره از زحماتت را جبران کنم .موقع عقد آن قدر پول توي دست و بالم نبود که چيز به درد بخوري برايت بخرم .آوردمت اين جا که هر چه دلت مي خواهد فقط دستور بدهي .فکر پولش را هم نکن .تازه حقوق گرفتم . ـ من که چيزي لازم ندارم . ولي او بدون اعتنا به حرف هاي من وارد يک طلا فروشي شد : ـ حرف اضافي ممنوع !اين جا من فرمانده ام .کدام يکي را مي خواهي ؟ نه دوست داشتم براي منصور خرج تراشي کنم و نه جرأت مخالفت با پيشنهادش را داشتم .گردنبند کوچک و ساده اي انتخاب کردم و به منصور نشان دادم . ـ نه مهناز !اين خيلي ساده است .آن يکي بهتر است . . . جناب لطفاً اين يکي . فروشنده طلا را وزن کرد و با ماشين حساب جمع و ضرب کرد : ـ قابلي ندارد . . . پنج هزار و سيصد تومان ! برق از کله ي هر دوي ما پريد .منصور به شوخي گفت : ـ اشتباه کردم .همان اولي بيشتر به صورت تو مي آمد . هر دو خنديديم و منصور پنج هزار و سيصد تومان گذاشت روي پيشخوان و طلا فروش هم شروع کرد به نوشتن قبض فروش .اين قبض را هنوز هم دارم .
چند روز از ماه رمضان گذشته بود .يک شب منصور با عجله به خانه ي ما آمد و از توي حياط صدايم کرد .من که تازه نمازم تمام شده بود ،سجاده ام را جمع کردم و وارد حياط شدم . ـ مهناز !آمدم موضوعي را برايت بگويم . منصور زير درخت گيلاس ايستاده بود .رفتم طرفش .از حالش معلوم بود مي خواهد حرف هاي مهمي بزند . به درخت گيلاس تکيه دادم و منتظر شنيدن حرف هايش شدم : ـ مهناز تو که مي داني پدر و مادر من زياد راضي به اين وصلت نبودند .حالا هم مي گويند خودت اين کار را کردي خوت هم عروسي کن .من هم از توانم خارج است که بتوانم عروسي بگيرم .خواستم ببينم اگر موافقي شب تولد امام حسن ،بدون جشن زندگي مان را شروع کنيم .پانزدهم ماه رمضان . ـ چرا با اين عجله ؟مگر چهار پنج ماه بيشتر شده ؟ ـ در کار خير حاجت هيچ استخاره نيست .با پدر و مادرت صحبت کن ، نتيجه را به من بگو .الان هم خيلي کار دارم .بايد بروم .بچه هاي پايگاه بيرون منتظرند .خداحافظ .با پدر و مادرم صحبت کردم .آن ها حرفي نداشتند .آن روزها اغلب مردم دل و دماغ عروسي گرفتن هاي مفصل را نداشتند ؛چون هر روز شاهد شهادت يک يا چند رزمنده بوديم ،صلاح و انصاف نبود عروسي مفصلي بگيريم .تازه ،همان طور که گفتم آن روزها عروسي هاي اللّه اکبري خيلي رايج بود . بالاخره روز موعود فرا رسيد .همه ي وسايلم را جمع و جور کردم .مادرم تا جايي که توان مالي ما اجازه مي داد ،برايم جهيزيه تدارک ديده بود .آن شب با پيراهن و چادري سفيد در آستانه ي در ايستادم .مادر با قرآن و آب به بدرقه ام آمد .همه ي افراد خانواده ام دور تا دور درخت گيلاس ،جمع شده بودند .منصور زيبا تر از هميشه وارد حياط شد .مادرم اسپنر را روي سر من و منصور چرخاند و پيشاني هر دويمان را بوسيد .اشک شوق در چشمان ما حلقه زده بود .مادرم را باز بوسيدم و از زير قرآن رد شدم و کنار منصور ايستادم .
زندگي مشترک من منصور به همين سادگي شروع شد .ما در خانه اي گلي که از پدربزرگ منصور باقي مانده بود ،ساکن شديم .خانه اي قديمي و خشتي که فقط دو تا اتاق داشت .يک اتاق پايين و يک اتاق هم ،طبقه ي بالا .اتاق بالا را منصور قبل از عروسي مان دستي به سرش کشيد و رنگ تازه اي هم به ديوارهاي خاکي اش زد .بد نبود .مي شد گفت :«کاچي بهتر از هيچي» اما مهمان ناخوانده زياد داشتيم .مهماناني که هر چيز دم دست شان مي رسيد مي جويدند و از بين مي بردند .موش هاي مزاحم اکثر گوشه هاي اتاق را سوراخ کرده بودند و قسمت هايي از فرش را هم خورده بودند . منصور اين وضعيت را که ديد پيشنهاد کرد به خانه ي پدر من برگرديم و آن جا زندگي کنيم ولي من از اين که شايد خانواده اش ناراحت شوند ،موافق نبودم به منزل پدرم برويم . طبق رسم که تازه عروس و داماد را به مهماني دعوت مي کنند ،آن شب مهمان پدر و مادرم بوديم .ماه رمضان تمام شده بود .مادر و خواهرانم شام مفصلي براي تازه عروس و داماد تدارک ديده بودند .شام را که خورديم ،مادر مرا به کناري کشيد و گفت : ـ مهناز !راستش منصور از من چيزي خواسته و گفته که از اين موضوع به تو چيزي نگويم اما حالا که کار را انجام دادم ،دليلي ندارد صحبتي نکنم . ـ چه کاري که من از آن بي خبرم ؟ ـ از من خواست پيش پدر و مادرش بروم و از آن ها بخواهم بعد از ماه رمضان جشن عروسي اي براي شما بگيرند .البته چون آن ها مخالف اين ازدواج بودند ،صلاح را در اين ديدم که مستقيماً با خودشان صحبت نکنم .براي همين رفتم پيش خاله و دايي و پدربزرگ منصور . ـ کدام خاله ؟ ـ همان خاله اي که حرفش خريدار دارد .به هر حال با آن ها صحبت کردم .در جوابم گفتند :بهتر است وضعيت را از اين که هست بدترش نکنيم .نظرشان اين بود حالا که اين دو جوان دارند زير يک سقف زندگي مي کنند ،پس بهتر است زياد مته به خشخاش نزنيم. منصور که متوجه صحبت هاي پنهاني من و مادرم شده بود ،چهار دست و پا حرکت کرد و کنار مادر نشست : ـ مادر و دختر چي به هم مي گفتند که ما آمديم ساکت شدند ؟نکند نامحرميم ؟ مادر نگاه محبت آميزي به منصور انداخت : ـ نه اصلاً اين حرف ها نيست پسرم .داشتم راجع به پيشنهادت با مهناز صحبت مي کردم . کل ماجرا را همان طور که براي من شرح داده بود ،براي منصور هم تعريف کرد . منصور از حرف هاي مادرم به فکر فرو رفت و پس از چند لحظه گفت : ـ خوب اگر اين طور است ،من تا چند روز ديگر بايد بروم اهواز . و در حالي که به چشم هاي من زل زده بود ،ادامه داد : ـ تو دست مامان و بابا را بگير با هم بياييد اهواز .آن جا توي خانه ي يکي از دوستانم مي توانيم عروسي بگيريم .به هر حال من مي دانم که هر جواني آرزوي عروسي کردن توي دلش هست .من هم مي خواهم از شرمندگي تو و پدر و مادرت بيرون بيايم .
ـ هر چيزي وقتي دارد که اگر توي وقتش انجام شود ،مزه مي دهد . و در حالي که مي خنديدم به شوخي ادامه دادم : ـ من و تو هم ديگر پير شديم .بايد به فکر بچه ها و نوه هامان باشيم.ديگر از وقت عروسي ما گذشته . صداي خنده ي هر سه مان بلند شد .توانسته بودم طوري جواب منصور را بدهم که نه سيخ بسوزد نه کباب .آن شب بعد از گپ و صحبت هاي طولاني من و منصور بلند شديم تا به خانه ي خودمان برويم .وارد کوچه که شديم صداي آبجي فرشته ميخکوب مان کرد : ـ مهناز !آقا منصور !يک لحظه بايستيد . در باز شد و فرشته لبخند زنان جعبه ي کادو شده اي را در آغوشم گذاشت . ـ قابلي ندارد .خوشبخت بشويد . چند روز از عروسي ما گذشته بود که از لشکر تلفن زدند و منصور را خواستند .منصور هم بار و بنديل اش را جمع کرد و راهي شد . تازه تنهايي هاي من داشت شروع مي شد .گاهي وقت ها که تنهايي زياد به من فشار مي آورد ،چادر سرم مي کردم و مي رفتم پيش پدر و مادرم ؛البته سعي مي کردم بيشتر تنها باشم و در خانه با خواندن کتاب هايي که منصور سفارش کرده بود ،وقت ام را پر کنم .بعد از ازدواج منصور از من خواست درس ام را ول کنم. عقيده داشت با داشتن او به اندازه کافي دردسر دارم و ديگر جايي براي درس و مشق نمي ماند .ولي هميشه خواندن کتاب را به من سفارش مي کرد .او خيال مي کرد برايم دردسر است ولي به نظر من ،منصور نعمتي بود که خدا به من داده بود .براي همين هم حرفش را گوش دادم و درس و مدرسه را ول کردم .آن قدر درباره ي قيامت و آخرت کتاب خواندم که تحت تأثير آن کتاب ها قرار گرفتم . يک شب از منصور پرسيدم : ـ قيامت چه جوري است منصور ؟ و منصور دراز به دراز کف اتاق افتاد و ملحفه اي سفيد را روي صورتش کشيد . ترسيدم و زود ملحفه را از سرش کشيدم . ـ نمي خواهم قيامت را نشانم بدهي .مي خواهم برايم حرف بزني . ـ مهناز مي خواهم عادت کني که اگر يک روز مرا اين جوري ديدي زَهره نترکاني ! منصور
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین