نحوه شهادت - به روايت همسر
جوابش را دادم . دوباره پرسيد:
«چند تا ؟»
«يکي .»
«پس تو درس اول را بخوان .»
برخاستم تا کتاب را بياورم که صداي زنگ در خانه آمد . آمده بودند دنبال حميد تا براي جلسه ببرندش . برخاست و در حالي که لباسش را مي پوشيد ، گفت:
«تو درس اول را بخوان . من ساعت ده و نيم بر مي گردم و با هم مي خوانيم.»
اين جمله را چند بار تکرار کرد و از خانه خارج شد .
حميد خودش هم مي دانست که نمي تواند سر ساعت موعد بيايد و من هم مي دانستم ، ولي منتظرش ماندم . در آن مدتي که در کرمان بودم ، چند بار گفته بود شايد براي ناهار به خانه بيايم و من تا ساعت سه چهار عصر منتظرش ماندم و او نيامد. آن روز هم چيزي نخوردم تا ساعت دو بعد از ظهر که صداي زنگ در خانه آمد .حميد بود . نهار را با هم خورديم ؛ يعني اولين و آخرين ناهاري که پس از 53 روز اقامت در کرمان با هم خورديم .
آن روز امام سخنراني داشت . سخنراني را از راديو گوش داد و کمي هم عربي خوانديم .
حميد حالت عجيبي داشت . انگار توي آسمان راه مي رفت .بلند بلند مي خنديد . حتي خانم يکي از برادران که در اتاق ديگر بود ، آمد و پرسيد :
«حميد چيزيش شده !؟»
گاهي توي اتاق دور مي چرخيد . انگار مي رقصيد. قرار شد فعل هايي ماضي سوره طلاق را پيدا کنم و شب که برگشت با هم بخوانيم . نمي دانم چرا اين سوره را انتخاب کرديم . آيا مي خواست دنيا را طلاق بدهد ؟ من که به چيز ديگري فکر نمي کنم .
ساعت چهار عصر بود . يکي به دنبالش آمد . کتاب جامع المقدمات را برداشت تا برود . آن خانمي که در اتاق ديگر بود و قرار بود به تهران برود ، گفت :
«من مي خواهم بروم خانه يکي از خواهراها تا با او خداحافظي کنم . توهم مي آيي؟»
به حميد گفتم . حاضر شديم و ما را تا آنجا رساند و رفت . تا شب آنجا بوديم . ساعت نه و نيم بود که به اتفاق شوهر همان خانمي که همراه هم آمده بوديم ، آمدند تا به خانه برگرديم .ماشين از نوع وانت بار بود . من و آن خانم و شوهرش جلو نشستيم و حميد رفت عقب وانت بار سوار شد . حرکت کرديم . در بين راه ، به يک ماشين مشوک شد . از همان پشت گفت :
«مثل اينکه اين ماشين دارد ما را تعقيب مي کند ، آهسته برو تا جلو بزند.»
آن ماشين توي يک خيابان فرعي پيچيد . حميد گفت :
«دنبالش برو .»
ايستاد . ماشين ما در فاصله صد متري ايستاد، حميد رفت با آنها صحبت کرد و برگشت . گفت :
«پاسدار بودند . آنها هم به ما مشکوک شده بودند .»
وارد کوچه خودمان که شديم ، حميد خطاب به راننده گفت :
«چراغ ها را خاموش کن و آهسته برو .»
رسيديم و پياده شديم .آن برادرمان يک اسلحه کلت داشت و حميد آن شب يک اسلحه کلاشينکف آورده بود تا در خانه باشد . در را باز کردم . سطل آشغال را بيست روزي بود خالي نکرده بوديم و بوي بدي مي داد . آن برادر به حميد گفت :
«چه بوي بدي مي دهد !»
حميد گفت :
«پس بيا برويم خالي کنيم .»
اسلحه کلاشينکف و جامع المقدمات را به من داد و رفتند . بايد آن را صد متري دورتر از خانه خالي مي کردند .
ما رفتيم توي خانه . آنان مي روند و در راه برگشت وقتي به جلوي در خانه مي رسند ، حميد مي گويد :
«آن ماشين مشکوک است . برويم جلوتر.»
کوچه مان تاريک بود . دوستش اسلحه کلت را از ضامن خارج مي کند . مي خواهد قدم برداند که نارنجکي مي افتد جلوي پايشان .
در آن لحظه من توي خانه بودم . فکر کردم چيزي توي آشپزخانه ترکيد . بوي باروت پخش شد توي اتاق.
آن دو بر مي گردند طرف خانه . آن برادر خودش را پرت مي کند توي خانه و حميد مي افتد روي پله هاي جلوي در .خانه را مي بندند به رگبار تا کسي خارج نشود . شيشه ها خرد شدند روي زمين . آن برادرمان چند تير به طرفشان شليک کرد .پس از آن همه جا ساکت شد .
مردم از خانه هايشان مي ريزند بيرون . حميد مي گويد :
«بس کن ، تيراندازي نکن . آنها فرار کردند.»
آمديم بيرون . حميد روي پله ها افتاده بود . از همسايه ها کمک خواستيم . يک پيکان آوردند . حميد را روي صندلي عقب خوابانديم و من سرش را گذاشتم روي پايم . به يکي دو از بيمارستان سر زديم . نپذيرفتند . گفتند اورژانس نداريم .
در بين راه حميد ناله مي کرد . يک بار هم برخاست نشست و به دور خودش پيچيد ؛ درست مانند همان حالت عارفانه اي که گاهي اوقات به او دست مي داد . خودش را تکان داد . گويي قصد پرواز داشت .
بالاخره بيمارستان آيت الله کاشاني حميد را پذيرفت . او را بستري کرديم . نگذاشتند بمانم . نمي دانم چرا آنقدر زود مرا برگرداندند به خانه . هنوز پايم را از در بيمارستان بيرون نگذاشته بودم که روح حميد پر کشيد سوي آسمان .
گفتند حميد را به بخش مراقبت هاي ويژه برده اند . صبح بود که واقعيت را گفتند . خواستم مرا ببرند و دوباره حميدم را ببينم . ابتدا مخالفت کردند . گفتم آخر خودم او را به بيمارستان رساندم ، سر او روي زانوهاي من بود ، چرا حالا نبينمش !؟
رفتيم و توي سردخانه او را ديدم . خواب خواب بود .انگار هزار هزار کيلومتر را يکنفس دويده بود و حالا به انتهاي راه رسيده بود . کاکلش پريشان بود . دلم مي خواست بترکد ...
ساعت چهار بعد از ظهر او را در کرمان تشييع کردند و بعد هم بردند به زاهدان . فردا صبح تمام مردم شهر براي خداحافظي آمده بودند؛ فارس ، بلوچ، سيستاني، کوچک ، بزرگ ، زن و مردم و ... بعد هم به تهران آمديم .
بعد از ظهر حميد را دربهشت زهرا غسل دادند و در شهر ري تشييع کردند . نزديک غروب ، همانطور که حميد آرزو داشت ، او را به خاک سپردند . در استانهاي سيستان و بلوچستان و کرمان دو روز عزاي عمومي اعلم شد . روزنامه ها هر کدام به نوعي خبر پر کشيدن حميد من را چاپ کردند . تکه هاي آن روزنامه ها را دارم :
معاون سپاه پاسداران سيستان و بلوچستان ترور شد و به شهادت رسيد .
کرمان – خبرگزاري پارس : بر اثر تيراندازي چهار تن مسلح به کلاشينکف ، برادر حميد قلنبر معاون سپاه پاسداران انقلاب اسلامي سيستان و بلوچستان و عضو فعال سپاه پاسداران منطقه جنوب شرقي ايران در کرمان شهيد و يک پاسدار همراه وي نيز زخمي شد .
خبرنگار خبرگزاري پارس طي تماسي با سپاه پاسداران انقلاب اسلامي کرمان کسب اطلاع کرد : ساعت 22 شب گذشته سرنشينان يک اتومبيل پيکان که در حوالي منزل برادر حميد قلنبر متوقف بودند و همچنين از خانه نيمه ساز مجاور، حميد قلنبر و پاسدار همراه وي را هدف گلوله قرار دادند و برادر قلنبر که از ناحيه سر و گردن مجروح گرديده بود ، به محض رسيدن به بيمارستان به شهادت رسيد .
برادر حاج محمد يکي از اعضاء سپاه نيز از ناحيه پا مجروح شد که بلافاصله به بيمارستان منتقل شد و هم اکنون حال وي رضايت بخش است . اين گزارش حاکي است که در اين رابطه تعدادي دستگير شده اند که بازجويي از آنان ادامه دارد .
گزارش رسيده حاکي است پيکر پاک برادر پاسدار حميد قلنبر طي مراسم باشکوهي از مسجد جامع کرمان تا ميدان قرني اين شهر تشييع شد .
ضمناً از سوي استانداري سيستان و بلوچستان دو روز عزاي عمومي اعلام شد . جامعه روحانيت اهل سنت زاهدان نيز در رابطه با شهادت برادر مجاهد حميد قلنبر اطلاعيه اي منتشر کرد و اين جنايت وحشيانه ضد انقلابيون مسلح و وابسته به بيگانه را محکوم کرد .
همه روزنامه ها خبر پر کشيدن حميد را منتشر کردند. يکي ديگر از روزنامه ها نوشت :
جنازه معاون شهيد سپاه پاسداران سيستان و بلوچستان به تهران انتقال يافت .
زاهدان – جنازه پاک و مطهر حميد قلنبر مشاور سياسي استاندار و معاون سپاه پاسداران انقلاب اسلامي سيستان و بلوچستان که به دست عوامل ضد انقلاب در کرمان به درجه رفيع شهادت نائل آمده است ، از محل مسجد جامع اين شهر تشييع و به تهران انتقال يافت .
دراين مراسم که استاندار و ساير مقامات اين استان ،پرسنل نظامي و انتظامي و گروه کثيري از مردم زاهدان حضور داشتند ، پس از اجتماع در مقابل مقر سپاه پاسداران اين شهر ، ابتدا آياتي چند از قرآن مجيد قرائت شد . آنگاه مولوي عبدالعزيز به نمايندگي از جامع روحانيت اهل سنت طي سخناني ضمن محکوم کردن ترور ناجوانمردانه اين شهيد اسلام ، گفت : با اين ترورها و شهادتها اسلام هرگز تضعيف نخواهد شد ، بلکه روز به روز بر تداوم انقلاب اسلامي افزوده خواهد شد .
سپس پيام سپاه پاسداران انقلاب اسلامي سيستان و بلوچستان توسط يکي از برادران سپاه قرائت شد و آنگاه حجت الاسلام صديقي حاکم شرع استان سيستان و بلوچستان سخنراني کرد .
و چنين شد که من از حميد جدا شدم . حميد پرواز کرد سوي آسمان آبي و من زمينگير اين تن خاکي شدم . مي دانم قصه زندگي من و او گاه به افسانه شباهت پيدا مي کند ولي مااينگونه زيستيم .من زندگي مان را آنگونه که بود ترسيم کردم .
«چند تا ؟»
«يکي .»
«پس تو درس اول را بخوان .»
برخاستم تا کتاب را بياورم که صداي زنگ در خانه آمد . آمده بودند دنبال حميد تا براي جلسه ببرندش . برخاست و در حالي که لباسش را مي پوشيد ، گفت:
«تو درس اول را بخوان . من ساعت ده و نيم بر مي گردم و با هم مي خوانيم.»
اين جمله را چند بار تکرار کرد و از خانه خارج شد .
حميد خودش هم مي دانست که نمي تواند سر ساعت موعد بيايد و من هم مي دانستم ، ولي منتظرش ماندم . در آن مدتي که در کرمان بودم ، چند بار گفته بود شايد براي ناهار به خانه بيايم و من تا ساعت سه چهار عصر منتظرش ماندم و او نيامد. آن روز هم چيزي نخوردم تا ساعت دو بعد از ظهر که صداي زنگ در خانه آمد .حميد بود . نهار را با هم خورديم ؛ يعني اولين و آخرين ناهاري که پس از 53 روز اقامت در کرمان با هم خورديم .
آن روز امام سخنراني داشت . سخنراني را از راديو گوش داد و کمي هم عربي خوانديم .
حميد حالت عجيبي داشت . انگار توي آسمان راه مي رفت .بلند بلند مي خنديد . حتي خانم يکي از برادران که در اتاق ديگر بود ، آمد و پرسيد :
«حميد چيزيش شده !؟»
گاهي توي اتاق دور مي چرخيد . انگار مي رقصيد. قرار شد فعل هايي ماضي سوره طلاق را پيدا کنم و شب که برگشت با هم بخوانيم . نمي دانم چرا اين سوره را انتخاب کرديم . آيا مي خواست دنيا را طلاق بدهد ؟ من که به چيز ديگري فکر نمي کنم .
ساعت چهار عصر بود . يکي به دنبالش آمد . کتاب جامع المقدمات را برداشت تا برود . آن خانمي که در اتاق ديگر بود و قرار بود به تهران برود ، گفت :
«من مي خواهم بروم خانه يکي از خواهراها تا با او خداحافظي کنم . توهم مي آيي؟»
به حميد گفتم . حاضر شديم و ما را تا آنجا رساند و رفت . تا شب آنجا بوديم . ساعت نه و نيم بود که به اتفاق شوهر همان خانمي که همراه هم آمده بوديم ، آمدند تا به خانه برگرديم .ماشين از نوع وانت بار بود . من و آن خانم و شوهرش جلو نشستيم و حميد رفت عقب وانت بار سوار شد . حرکت کرديم . در بين راه ، به يک ماشين مشوک شد . از همان پشت گفت :
«مثل اينکه اين ماشين دارد ما را تعقيب مي کند ، آهسته برو تا جلو بزند.»
آن ماشين توي يک خيابان فرعي پيچيد . حميد گفت :
«دنبالش برو .»
ايستاد . ماشين ما در فاصله صد متري ايستاد، حميد رفت با آنها صحبت کرد و برگشت . گفت :
«پاسدار بودند . آنها هم به ما مشکوک شده بودند .»
وارد کوچه خودمان که شديم ، حميد خطاب به راننده گفت :
«چراغ ها را خاموش کن و آهسته برو .»
رسيديم و پياده شديم .آن برادرمان يک اسلحه کلت داشت و حميد آن شب يک اسلحه کلاشينکف آورده بود تا در خانه باشد . در را باز کردم . سطل آشغال را بيست روزي بود خالي نکرده بوديم و بوي بدي مي داد . آن برادر به حميد گفت :
«چه بوي بدي مي دهد !»
حميد گفت :
«پس بيا برويم خالي کنيم .»
اسلحه کلاشينکف و جامع المقدمات را به من داد و رفتند . بايد آن را صد متري دورتر از خانه خالي مي کردند .
ما رفتيم توي خانه . آنان مي روند و در راه برگشت وقتي به جلوي در خانه مي رسند ، حميد مي گويد :
«آن ماشين مشکوک است . برويم جلوتر.»
کوچه مان تاريک بود . دوستش اسلحه کلت را از ضامن خارج مي کند . مي خواهد قدم برداند که نارنجکي مي افتد جلوي پايشان .
در آن لحظه من توي خانه بودم . فکر کردم چيزي توي آشپزخانه ترکيد . بوي باروت پخش شد توي اتاق.
آن دو بر مي گردند طرف خانه . آن برادر خودش را پرت مي کند توي خانه و حميد مي افتد روي پله هاي جلوي در .خانه را مي بندند به رگبار تا کسي خارج نشود . شيشه ها خرد شدند روي زمين . آن برادرمان چند تير به طرفشان شليک کرد .پس از آن همه جا ساکت شد .
مردم از خانه هايشان مي ريزند بيرون . حميد مي گويد :
«بس کن ، تيراندازي نکن . آنها فرار کردند.»
آمديم بيرون . حميد روي پله ها افتاده بود . از همسايه ها کمک خواستيم . يک پيکان آوردند . حميد را روي صندلي عقب خوابانديم و من سرش را گذاشتم روي پايم . به يکي دو از بيمارستان سر زديم . نپذيرفتند . گفتند اورژانس نداريم .
در بين راه حميد ناله مي کرد . يک بار هم برخاست نشست و به دور خودش پيچيد ؛ درست مانند همان حالت عارفانه اي که گاهي اوقات به او دست مي داد . خودش را تکان داد . گويي قصد پرواز داشت .
بالاخره بيمارستان آيت الله کاشاني حميد را پذيرفت . او را بستري کرديم . نگذاشتند بمانم . نمي دانم چرا آنقدر زود مرا برگرداندند به خانه . هنوز پايم را از در بيمارستان بيرون نگذاشته بودم که روح حميد پر کشيد سوي آسمان .
گفتند حميد را به بخش مراقبت هاي ويژه برده اند . صبح بود که واقعيت را گفتند . خواستم مرا ببرند و دوباره حميدم را ببينم . ابتدا مخالفت کردند . گفتم آخر خودم او را به بيمارستان رساندم ، سر او روي زانوهاي من بود ، چرا حالا نبينمش !؟
رفتيم و توي سردخانه او را ديدم . خواب خواب بود .انگار هزار هزار کيلومتر را يکنفس دويده بود و حالا به انتهاي راه رسيده بود . کاکلش پريشان بود . دلم مي خواست بترکد ...
ساعت چهار بعد از ظهر او را در کرمان تشييع کردند و بعد هم بردند به زاهدان . فردا صبح تمام مردم شهر براي خداحافظي آمده بودند؛ فارس ، بلوچ، سيستاني، کوچک ، بزرگ ، زن و مردم و ... بعد هم به تهران آمديم .
بعد از ظهر حميد را دربهشت زهرا غسل دادند و در شهر ري تشييع کردند . نزديک غروب ، همانطور که حميد آرزو داشت ، او را به خاک سپردند . در استانهاي سيستان و بلوچستان و کرمان دو روز عزاي عمومي اعلم شد . روزنامه ها هر کدام به نوعي خبر پر کشيدن حميد من را چاپ کردند . تکه هاي آن روزنامه ها را دارم :
معاون سپاه پاسداران سيستان و بلوچستان ترور شد و به شهادت رسيد .
کرمان – خبرگزاري پارس : بر اثر تيراندازي چهار تن مسلح به کلاشينکف ، برادر حميد قلنبر معاون سپاه پاسداران انقلاب اسلامي سيستان و بلوچستان و عضو فعال سپاه پاسداران منطقه جنوب شرقي ايران در کرمان شهيد و يک پاسدار همراه وي نيز زخمي شد .
خبرنگار خبرگزاري پارس طي تماسي با سپاه پاسداران انقلاب اسلامي کرمان کسب اطلاع کرد : ساعت 22 شب گذشته سرنشينان يک اتومبيل پيکان که در حوالي منزل برادر حميد قلنبر متوقف بودند و همچنين از خانه نيمه ساز مجاور، حميد قلنبر و پاسدار همراه وي را هدف گلوله قرار دادند و برادر قلنبر که از ناحيه سر و گردن مجروح گرديده بود ، به محض رسيدن به بيمارستان به شهادت رسيد .
برادر حاج محمد يکي از اعضاء سپاه نيز از ناحيه پا مجروح شد که بلافاصله به بيمارستان منتقل شد و هم اکنون حال وي رضايت بخش است . اين گزارش حاکي است که در اين رابطه تعدادي دستگير شده اند که بازجويي از آنان ادامه دارد .
گزارش رسيده حاکي است پيکر پاک برادر پاسدار حميد قلنبر طي مراسم باشکوهي از مسجد جامع کرمان تا ميدان قرني اين شهر تشييع شد .
ضمناً از سوي استانداري سيستان و بلوچستان دو روز عزاي عمومي اعلام شد . جامعه روحانيت اهل سنت زاهدان نيز در رابطه با شهادت برادر مجاهد حميد قلنبر اطلاعيه اي منتشر کرد و اين جنايت وحشيانه ضد انقلابيون مسلح و وابسته به بيگانه را محکوم کرد .
همه روزنامه ها خبر پر کشيدن حميد را منتشر کردند. يکي ديگر از روزنامه ها نوشت :
جنازه معاون شهيد سپاه پاسداران سيستان و بلوچستان به تهران انتقال يافت .
زاهدان – جنازه پاک و مطهر حميد قلنبر مشاور سياسي استاندار و معاون سپاه پاسداران انقلاب اسلامي سيستان و بلوچستان که به دست عوامل ضد انقلاب در کرمان به درجه رفيع شهادت نائل آمده است ، از محل مسجد جامع اين شهر تشييع و به تهران انتقال يافت .
دراين مراسم که استاندار و ساير مقامات اين استان ،پرسنل نظامي و انتظامي و گروه کثيري از مردم زاهدان حضور داشتند ، پس از اجتماع در مقابل مقر سپاه پاسداران اين شهر ، ابتدا آياتي چند از قرآن مجيد قرائت شد . آنگاه مولوي عبدالعزيز به نمايندگي از جامع روحانيت اهل سنت طي سخناني ضمن محکوم کردن ترور ناجوانمردانه اين شهيد اسلام ، گفت : با اين ترورها و شهادتها اسلام هرگز تضعيف نخواهد شد ، بلکه روز به روز بر تداوم انقلاب اسلامي افزوده خواهد شد .
سپس پيام سپاه پاسداران انقلاب اسلامي سيستان و بلوچستان توسط يکي از برادران سپاه قرائت شد و آنگاه حجت الاسلام صديقي حاکم شرع استان سيستان و بلوچستان سخنراني کرد .
و چنين شد که من از حميد جدا شدم . حميد پرواز کرد سوي آسمان آبي و من زمينگير اين تن خاکي شدم . مي دانم قصه زندگي من و او گاه به افسانه شباهت پيدا مي کند ولي مااينگونه زيستيم .من زندگي مان را آنگونه که بود ترسيم کردم .
لینک کپی شد
نظر شما
