روزهاى عاشقى
گردان ما جمعى لشكر ذوالفقار، گردان ۱۱۲ امام حسين (ع) بود. گردان داراى ۴ گروهان بود كه ۲ گروهان خط نگه دار و دو گروهان ديگر در خط مقدم جبهه مشغول دفاع بودند. اكثر رزمندگانى كه در آن منطقه حضور داشتند، داوطلبانه و با شور واشتياق و به اميد شهادت آمده بودند. من جزو گروهان ۲ دسته ۳ خط نگه دار بودم و از خط مقدم فاصله داشتم. فرمانده گروهان آقاى خراسانى، اهل رفسنجان و فرمانده دسته، محمد آقا اهل اسفراين بود. فرماندهان ما همگى از افراد اهل دين و ائمه اطهار و از مردان خدا ترس و شجاع بودند كه جان خود را در طبق اخلاص گذاشته و با از جان گذشتگى پشت به مال دنيا و زندگى كرده و به دفاع از كشور پرداخته بودند. در آن زمان، جبهه فقط جاى مبارزه بود، نه جاى دل تنگى براى خانواده و نه جاى خستگى و شانه خالى كردن از مسووليت. ماموريت دسته ما، شناسايى و گشت در شب و كسب اخبار از جبهه دشمن بود. من به عنوان بى سيم چى و ارشد دسته، وظيفه داشتم هر شب همراه گشتى ها و بچه هاى گشت و شناسايى به ماموريت بروم، البته بدون شك اولين كسى هم كه توسط نيروهاى بعثى مورد هدف قرار مى گرفت بى سيم چى بود. من به خوبى به موقعيت خطرناكى كه در آن قرار داشتم، آگاه بودم.
يك شب وقتى براى گشت همراه بچه ها رفته بوديم، يكى از بچه ها گفت: احمد مى دانى اولين كسى كه دشمن هدف قرار مى دهد كيست؟
بله، بى سيم چى. زيرا بى سيم چى انتقال دهنده اطلاعات و پل ارتباطى بين گروهان ودسته بود؛ ولى براى كسى كه داوطلبانه به جبهه آمده واز قبل پيه تمام اين چيزها را به عشق شهادت به تن ماليده، هيچ ترسى از مرگ وجود ندارد.
توكل من فقط به خدا بود، چون خودم هر شب به عنوان داوطلب براى شركت درگشت شبانه، دست بلند مى كردم و تمام فكر و انديشه ام فقط حول محور شهادت دور مى زد. فرمانده ما، محمد آقا، كه فكرى روشن و چهره اى نورانى داشت، از آن دسته از افراد بود كه فقط ترس از خدا در وجودش لرزه مى انداخت و لاغير. من علاقه عجيبى به محمدآقا داشتم و به همين خاطر هر ماموريتى كه به من محول مى كرد بدون چون و چرا انجام مى دادم. هر ۴۵ روز يك بار به مدت ۱۵ روز به ما مرخصى مى دادند تا به خانواده هايمان سربزنيم. بعد از دومين مرخصى، وقتى به جبهه برگشتم، خبردار شدم كه قبل از من، محمد آقا براى به دنيا آمدن فرزند اولش، به مرخصى رفته و با حساب ۱۵ روز، چند روز زودتر از من به جبهه برگشته بود. در اين چند روز كه من پيش خانواده ام بودم، ماموريتى ديگر پيش مى آيد و محمدآقا همراه گروهان عازم عمليات مى شود و در يك درگيرى به درجه رفيع شهادت نائل مى شود. از شنيدن اين خبر اشك در چشمانم حلقه زد، در دل به حال خودم مى گريستم، اى كاش به مرخصى نمى رفتم و همراه محمدآقا در اين عمليات شركت مى كردم شايد من به جاى او به شهادت مى رسيدم. اما شهادت فيضى است عظيم كه لياقت مى خواهد و نصيب هر كسى نمى شود.
ايثارگر: احمد فقيرى
تنظيم: حوريه ملكى
ویژه نامه سروقامتان روزنامه جوان
يك شب وقتى براى گشت همراه بچه ها رفته بوديم، يكى از بچه ها گفت: احمد مى دانى اولين كسى كه دشمن هدف قرار مى دهد كيست؟
بله، بى سيم چى. زيرا بى سيم چى انتقال دهنده اطلاعات و پل ارتباطى بين گروهان ودسته بود؛ ولى براى كسى كه داوطلبانه به جبهه آمده واز قبل پيه تمام اين چيزها را به عشق شهادت به تن ماليده، هيچ ترسى از مرگ وجود ندارد.
توكل من فقط به خدا بود، چون خودم هر شب به عنوان داوطلب براى شركت درگشت شبانه، دست بلند مى كردم و تمام فكر و انديشه ام فقط حول محور شهادت دور مى زد. فرمانده ما، محمد آقا، كه فكرى روشن و چهره اى نورانى داشت، از آن دسته از افراد بود كه فقط ترس از خدا در وجودش لرزه مى انداخت و لاغير. من علاقه عجيبى به محمدآقا داشتم و به همين خاطر هر ماموريتى كه به من محول مى كرد بدون چون و چرا انجام مى دادم. هر ۴۵ روز يك بار به مدت ۱۵ روز به ما مرخصى مى دادند تا به خانواده هايمان سربزنيم. بعد از دومين مرخصى، وقتى به جبهه برگشتم، خبردار شدم كه قبل از من، محمد آقا براى به دنيا آمدن فرزند اولش، به مرخصى رفته و با حساب ۱۵ روز، چند روز زودتر از من به جبهه برگشته بود. در اين چند روز كه من پيش خانواده ام بودم، ماموريتى ديگر پيش مى آيد و محمدآقا همراه گروهان عازم عمليات مى شود و در يك درگيرى به درجه رفيع شهادت نائل مى شود. از شنيدن اين خبر اشك در چشمانم حلقه زد، در دل به حال خودم مى گريستم، اى كاش به مرخصى نمى رفتم و همراه محمدآقا در اين عمليات شركت مى كردم شايد من به جاى او به شهادت مى رسيدم. اما شهادت فيضى است عظيم كه لياقت مى خواهد و نصيب هر كسى نمى شود.
ايثارگر: احمد فقيرى
تنظيم: حوريه ملكى
ویژه نامه سروقامتان روزنامه جوان
لینک کپی شد
نظر شما
