خاطرات - مارش عزا
آنگاه پس از مدتي خوابيدن برخاستيم و نماز صبح را به جاي آورديم و چون خسته بوديم دوباره خوابيديم . هنگام صبح يکي از همکاران ايرانشهري ما آمد و با چشماني گريان گفت : شنيدي خبر را ؟ گفتم : نه . چه شده ؟گفت : دفتر حزب جمهوري اسلامي را منفجر كردند و تعدادي از ياران امام شهيد شده اند .حميد قلنبر در عالم خواب و بيداري بود .همينکه اين خبر را شنيد ، نمي خيز شد و گفت :چه شده است ؟ او با ترس و لرز و احتياط گفت که حزب را منفجر کرده اند . اولين سؤال قلنبر درباره شهيد بهشتي بود .پرسيد :بهشتي هم بوده ؟ دکتر هم بوده ؟ همکار ما گفت : نمي دانم يك دفعه اعلام کردند که هست ، يك دفعه هم چيزي نگفتند.گفت :راديو را بياوريد . نيم ساعتي مارش عزا زد . ساعت حدود نه صبح بود كه راديو اعلام كرد دکتر بهشتي هم به احتمال قوي در شمار شهدا بوده است .
حميد با شنيدن اين خبر صيحه اي كشيد و غش كرد . ما ناراحت شديم . به صورتش آب زديم و بلندش کرديم . اما او تا نيم ساعت گريه کرد و اشک ريخت . بعد صورتش را شست . وضو گرفت و نشست . آنگاه گفت : حالا ديگر موقع کار است .سپس با عزم جزم به تمام پايگاههاي بلوچستان کرمان و هرمزگان ، تلگراف زد و دستور دستگيري منافقين را صادر کرد .
مهدي امينيان
حميد با شنيدن اين خبر صيحه اي كشيد و غش كرد . ما ناراحت شديم . به صورتش آب زديم و بلندش کرديم . اما او تا نيم ساعت گريه کرد و اشک ريخت . بعد صورتش را شست . وضو گرفت و نشست . آنگاه گفت : حالا ديگر موقع کار است .سپس با عزم جزم به تمام پايگاههاي بلوچستان کرمان و هرمزگان ، تلگراف زد و دستور دستگيري منافقين را صادر کرد .
مهدي امينيان
لینک کپی شد
نظر شما
