حاجي غلامزاده سبزيکار,علي اصغر
سال 1340 ه ش در شهرستان مشهد چشم به جهان گشود. مادرش ( بي بي فاطمه سيدنژاد ) مي گويد: «با چشمان باز به دنيا آمد. وقتي که سه روزه بود، به دستانش توجه کردم و يادم ز حضرت ابوالفضل (ع) افتادم، که دستانش را در راه خدا از دست داد و من فکر کردم که اين بچه دستش را در راه خدا از دست خواهد داد که همان طور هم شد.»
کودکي آرام بود. در شش ماهگي سلام کردن و در يک سالگي «بسم الله الرحمن الرحيم» را آموخت. در پنج سالگي نمازش را مي خواند. در شش سالگي قرآن و ديوان حافظ را مي خواند. اصول و فروع دين را ياد داشت و به بچه هاي ديگر نيز ياد مي داد.
در کارهاي خانه به والدينش کمک مي کرد.
مادرش مي گويد: «در کلاس اول دبستان که معلم از بچه ها مي خواهد يک سرودي را بخوانند، کسي ياد نداشت و فرزندم ( علي اصغر ) شعري از حافظ را مي خواند.»
در سال 1355 دوره ابتدايي را در مدرسه عبداللهيان و در سال 1355 دوره راهنمايي را در مدرسه رستاخيز و در سال 1359 دوره دبيرستان را در هنرستان سيد جمال الدين اسد آبادي در رشته اتومکانيک به اتمام رساند.
در تعطيلات کار مي کرد و با پولش براي خودش کتاب و دفتر مي خريد. از نظر درسي شاگرد ممتازي بود. معلم ها او را بسيار دوست داشتند و در بسياري از موارد جايزه مي گرفت.
مادرش مکتب دار بود و در خانه کلاس قرآن مي گذاشت. وقتي وارد منزل مي شد، چون دخترها در حال ياد گرفتن قرآن بودند چشم هايش را مي بست و سريع داخل خانه مي رفت و پرده ي اتاق را مي انداخت. به دستورات قرآن عمل مي کرد. وقتي مدادش کوچک مي شد آن را دور نمي انداخت. مي گفت: «اسراف است و خداوند اسراف کاران را دوست ندارد.»
بسيار ريز مي نوشت تا زياد کاغذ مصرف نشود. پس از اخذ ديپلم در رشته الکترونيک دانشگاه تبريز مشغول به تحصيل شد و با شروع جنگ تحميلي ترک تحصيل نمود و به جبهه رفت. حضور در جبهه را لازم و ضروري مي دانست و به عنوان پاسدار خدمت کرد. مي گفت: «من به شغل پاسداري علاقه دارم.»
اوقات فراغت را به ورزش «کونگ فو» مي پرداخت و مسجد مي رفت. در زمان طاغوت به سينما نمي رفت، مي گفت: «رفتن به سينما حرام است.»
کتاب هاي حليه المتقين و رساله ي امام خميني را مطالعه مي کرد. قرآن مي خواند. نمازش را مرتب انجام مي داد. زماني که نماز مي خواند از خوف خدا دست هايش مي لرزيد. همچنين نماز شب مي خواند.
مادر شهيد مي گويد: «در نيمه شبي متوجه شدم که او در حال خواندن نماز است. بعد از مدتي که در قنوت بود ديدم دست هايش مي لرزد. بعد از اتمام نماز از او پرسيدم: چرا در قنوت دست هايت مي لرزيد؟ گفت: آيا کاري کرده ام که شما از خواب بيدار شده ايد؟ گفتم: نه. گفت: در مورد نماز شبم به کسي چيزي نگوييد.»
اقدس حاجي غلامزاده سبزيکار (خواهر شهيد ) مي گويد: «سر تا سر ماه مبارک رمضان نماز را در مسجد خواندم و وقتي اين خبر را به برادرم گفتم، بسيار خوشحال شد.»
در دوران انقلاب در صف مخالفين رژيم قرار گرفت و تمام وقتش را صرف مبارزه با رژيم کرد. به پخش اعلاميه و نوارهاي امام مي پرداخت. با پيروزي انقلاب اسلامي در گشت هاي شبانه شرکت مي کرد. در بسيج و سپاه حضور داشت. در بسيج مدرسه نيز فعاليت مي کرد. کلاس عقيدتي داير مي نمود. با منافقين هميشه در ستيز بود.
با شروع جنگ تحميلي به جبهه هاي حق عليه باطل شتافت. رفتن به جبهه را تکليف مي دانست. مي گفت: «پيروزي از آن ماست.» او براي محفوظ نگه داشتن درخت انقلاب از گزند دشمنان، جبهه را بر همه چيز ترجيح داد.
بي بي فاطمه سيد نژاد ( مادر شهيد) مي گويد: «از سربازي معاف شده بود و برگه کفالت را گرفته بود و از اين کار بسيار ناراحت بود. مي گفت: با اين کار من از رفتن به جبهه بازماندم. يک روز آمد و گفت: وارد سپاه پاسداران شدم و مي خواهم به جبهه بروم. اگر براي تحقيقات آمدند، آبروي مرا حفظ کنيد. در تحقيقات محلي، ما هرچه از او ديده بوديم، گفتيم که او هم بسيار خوشحال شد.»
براي محافظت از بيت امام انتخاب شده بود. حدود شش ماه در بيت امام بود.
مادر شهيد مي گويد: «يک روز گفت: مي خواهم به جبهه بروم. گفتم: تو صبح و شب صورت امام را مي بيني و ايشان را زيارت مي کني، اين که از جبهه بهتر است. گفت: مي خواهم به امام و مردم خدمتي کرده باشم. او مردم را براي رفتن به جبهه تشويق مي کرد. مدت کمي را در مرخصي مي گذراند و مدت زيادي را در جبهه بود.»
با شجاعت خود توانسته بود چاه هاي نفتي را ( که عراق آتش زده بود ) مهار کند.
در جبهه با وجودي که يک رزمنده احتياج به تغذيه و انرژي دارد، او به بيماران خون اهدا مي کرد.
بي بي فاطمه سيد نژاد ( مادر شهيد ) مي گويد: « به مرخصي که آمده بود، بسيار ناراحت بود. مي گفت: در جلوي چشم من يازده نفر شهيد شدند. عده اي آب مي خواستند. عده اي زخمي بودند و بايد سريع آن ها را به بيمارستان منتقل مي کرديم، ولي من نتوانستم به آن صورت کاري انجام دهم.»
در جبهه سعادت داشت که امام زمان (عج) را زيارت کند و طرح يک عمليات را از ايشان دريافت نمايد.اين موضوع شهيد حاجي غلامزاده سبزيکار در نامه اي به خانواده اش مي نويسد: «خدمت والدين عزيز و مهربانم سلام عرض مي کنم. اميدوارم که حالتان خوب باشد. پدر و مادر عزيز، در هنگام تحويل سال نو براي فرج امام زمان (عج) و سلامتي امام امت و پيروزي رزمندگان اسلام حتماً دعا کنيد.»
مادر شهيد مي گويد: «در يکي از ماموريت ها به سمت قوچان رفته بود که در آن جا برف سنگيني باريده بود. به همين خاطر به غاري که در همان نزديکي بوده پناه مي برند و ماشين پاسگاه مجهز به زنجير چرخ نبود و ايشان براي آوردن زنجير به پاسگاه مي رود و ماشين را از برف ها بيرون مي آورند. در آن هواي بسيار سرد ايشان به شدت مريض مي شود. چند روزي را در خانه استراحت کرد، ولي بهبود نيافت. او را به بيمارستان منتقل کرديم. بدنش عفونت کرده بود و بيماريش واگير دار بود. به همين خاطر دعا کردم که «يا اباالفضل (ع) پسرم را شفا بده.» و گوسفندي را برايش نذر کردم. روز بعد حالش بهتر شده بود. بعد از چند روز استراحت در منزل، به جبهه رفت. زماني که به جبهه مي رفت، گفت: در روي تخت بيمارستان دعا کردم که خدايا، اگر عمرم سر آمده، مرا در جبهه شهيد کن.»
در جبهه مجروح شده بود و به خانواده اش چيزي نگفته بود. مجروحيت دستش به حدي بود که دستش قطع شد. به خانواده اش توصيه مي کرد: «حجاب را رعايت کنيد. نماز بخوانيد، نماز را سروقت به جا بياوريد.»
آخرين صحبتش با مادر اين بود: « در شهادت من گريه نکنيد.»
بي بي فاطمه سيد نژاد ( مادر شهيد ) مي گويد: « آخرين باري که مي خواست به جبهه برود يک اسلحه به منزل آورد و گفت: اين اسلحه مال بيت المال است. مال جبهه. من اين اسلحه را پيدا کردم، اگر شهيد شدم اين اسلحه را به دفتر کارم بدهيد. مجوز نگه داري اسلحه را هم گرفته بود. بعد ازشهادتش اسلحه را به دفتر کارش بردم و تعدادي از طرح هاي عمليات را به همکارانش دادم. او مسئول طرح و عمليات بود.»
همچنين مي گويد: «قبل از شهادتش خواب ديدم که مي خواهم به کربلا بروم و يک چادر سفيدي بر سر کردم. بعد که از خواب بيدار شدم خبر شهادت فرزندم را به من دادند. وقتي گفتند: او شهيد شده است. گفتم: الحمدالله رب العالمين که سعادت داشت شهيد شود. در جبهه جان پانصد نفر از رزمندگان را نجات مي دهد و بعد خودش به درجه رفيع شهادت نايل مي گردد. علي اصغر حاجي غلامزاده سبزيکار در تاريخ 21/11/1364 در عمليات والفجر 8 در اروند رود، بر اثر اصابت ترکش به شهادت رسيد. پيکر مطهر شهيد پس از حمل به زادگاهش، در بهشت رضا (ع) مشهد به خاک سپرده شد.
اقدس حاجي غلامزاده سبزيکار ( خواهر شهيد ) مي گويد: «زماني که در قيد حيات بودند، مرا اذيت کرده بودند. بعد از شهادتش به خواب يکي از همسايه ها آمده و گفته بود: به خواهرم بگوييد مرا ببخشد. گفتم: اي کاش زنده بود و مرا اذيت مي کرد. من او را بخشيده ام. بعد از شهادت برادرم خواب ديدم در يک باغي هستم که يک قسمت از باغ نوراني است و قسمت ديگر پر از درخت. به قسمت نوراني باغ رفتم که صداي برادرم را شنيدم. گفت: آن جا مال آقاست. در ماه مبارک رمضان هم خواب ديدم که به من خرما مي دهد.»
مادر شهيد مي گويد: «بعد از شهادت پسرم خواب ديدم که در کنار دريا هستم. نصفي از بدن شهيد در آب است و نصفي ديگر در خشکي و سرش در دامن آقايي که سر در بدن ندارد و در حال خواندن نوحه است و دو پسر عموي شهيد آن جا بودند که از خواب بيدار شدم.»
شهيد در وصيت نامه خود مي گويد: «به برادران همرزم سلام عرض مي کنم و اميد سرافرازي اسلام را به دست توانمند شما عزيزان دارم. به والدين گرامي درود مي فرستم که مرا در دامن پر مهر و محبت خود پرورانده اند، تا در اين ايام حساس بتوانم اندکي يار و طرفدار اسلام باشم و به نداي سرور شهيدان ( که امروز از حلقوم فرزند عزيزشان بيرون مي آيد ) پاسخ مثبت دهم.
عزيزان بدانيد درخت تنومند اسلام نياز به حراست دارد.
اگر انشاءالله خداوند شهادت را نصيب من کرد نگران نباشيد زيرا ثمره آن را به زودي خواهيد ديد. ما بايد توصيه حضرت علي (ع) را سر لوحه کار خود قرار دهيم که فرمودند: «اوصيکم بتقوي الله و نظم امرکم.»
اي رزمندگان هيچ کس قادر به تشکر و تمجيد کارهاي شما نيست به جز خداوند يکتا. پس مواظب باشيد که از حرف بعضي از مسئولين نرنجيد که شما را از جنگ برگردانند. صبور باشيد که خداوند با صابرين است، چون جنگ است و عزت و شرف ما در گرو همين جنگ است، ما بايد بجنگيم، شهيد شويم و همه اين ها براي هدفي مقدس است که رضاي خدا در آن است. بايد از خدا بخواهيم که اگر روزي عمر ما سرآمد و خواستيم ترک دنيا کنيم، با عشق به او و شهادت در راه او به سويش بشتابيم.
مادرم، اگر مشيت خدا بر اين شده که شهيد شوم، تو نيز راضي باش، مانند مادران ديگر شهدا. پدرم، هرگز بر دوري من گريه نکن. صبور باش. خواهرم، غم از دست دادن برادرت را نخور، شاد باش و طلب مغفرت کن. براي امام حسين (ع) گريه کنيد و از ايشان بخواهيد که شما را از ياران خودش قرار دهد.»
منبع:"فرهنگنامه جاودانه هاي تاريخ(زندگينامه فرماندهان شهيداستان خراسان)"نوشته ي سيد سعيد موسوي,نشر شاهد,تهران-1385
لینک کپی شد
نظر شما
