اسماعيل زاده بهابادي ,محمد

کد خبر: ۱۲۲۴۶۱
تاریخ انتشار: ۲۲ فروردين ۱۳۸۸ - ۰۸:۵۶ - 11April 2009

اول شهريور ماه سال 1339 ه ش در روستاي بهاباد از توابع شهرستان گناباد به دنيا آمد.
مادرش مي گويد: «همان چيزي که خودش مي خواست، همان را در خواب ديدم که همه به سفر کربلا مي روند و من هم مي خواستم بروم که بيدار شدم و ديدم خواب بوده است. به دوستان که گفتم، تعبير کردند که فرزندت پسر است و انشاءالله به کربلا هم خواهي رفت.»
او ادامه مي دهد: «در ماه محرم به دنيا آمد. چون فرزند اول ما حسين نام داشت، او را محمد نام گذاشتيم.»
به خاطر علاقه اش به آموختن قرآن، کتاب «يک جز» را تهيه کرد و به مکتب خانه رفت تا اين که خواندن قرآن را آموخت. او علاقه ي خاصي به مسجد و ائمه اطهار (ع) داشت. در دوران کودکي لباس خود را به لباس مادرش سنجاق مي کرد که هر وقت او خواست به مسجد برود، او نيز با او همراه شود.
در سال 1347 وارد دبستان نوبنياد روستاي بهاباد شد.
در سال 1352 به مدرسه راهنمايي خواجه نصيرالدين طوسي در شهرستان گناباد وارد شد و در سال 1354 دوره راهنمايي را به پايان برد. دوره متوسطه را بين سال هاي 1355 تا 1359 در دبيرستان کوروش سابق گذراند.
محمدرضا فضلي از دوران دبيرستان ايشان مي گويد: «تصميم گرفته بودند که اسم مدرسه را که در آن زمان کوروش بود به دکتر علي شريعتي تبديل کنند و با سماجت و ممانعت از طرف مسئولين آموزش و پرورش مواجه شد که نبايد اين کار انجام شود. بالاخره خواسته دانش آموزان و شهيد اسماعيل زاده باعث شد که قبول کنند و نام مدرسه از کوروش به دکتر علي شريعتي تغيير کرد، که اين يکي از بزرگ ترين قدم هايي بود که برداشته شد.
در دوره دبيرستان او و تعدادي ديگر از دانش آموزان در راهپيمايي ها شرکت کردند که مسئولين مدرسه در ابتدا اجازه اين کار را به آن ها نمي دانند ولي با سماجت آن ها نه تنها دانش آموزان بلکه خود مسئولين مدرسه نيز شرکت مي نمودند.
کتاب هاي مذهبي، علمي و کتاب هاي استاد مطهري را مطالعه مي نمود.
قبل از انقلاب در تظاهرات شرکت مي کرد. در پخش اعلاميه هاي حضرت امام ( که همزمان با پيروزي انقلاب اسلامي بود ) نقش فعالي داشت. همچنين در تصرف شهرباني، ژاندارمري و خلع سلاح آن ها ( که همزمان با 22 بهمن بود ) نقش اصلي داشت.
آقاي محمد باصري نقل مي کند: «در تابستان 1356 به ايران آمدم. امام فرمودند: باصري، به مردم ايران و به جوانان غيور بگو که براي احترام به شهدايي که به وسيله دژخميان شاه جان دادند، امسال اول فروردين ماه سال 1357 به جاي اين که عيد بگيرند، مساجد را سياه پوش کنند و اعلام عزا کنند. من براي ابلاغ پيام امام در تاريخ 12/4/1356 در روستاي کلات از حجت الاسلام شيخ حسين نسائي تقاضا کردم که علما را دعوت کن. او اين کار را انجام داد. اعلام کردم که امام عزيز دستور داده اند که اول سال 1357 به جاي اين که مراسم عيد و نوروز بگيريد، مساجد را سياه پوش کنيد. از 12 تيرماه سال 1356 در شهر و روستاهاي گناباد فعاليت زيادي انجام شد. از جمله شهيد محمد اسماعيل زاده و ابوالقاسم اسماعيل زاده و شهيد عباس باصري ( که دانش آموز بودند ) در تکثير اعلاميه هاي امام ( که من محرمانه به آنها مي دادم ) در روستاي باغ سيا فعاليت چشم گيري داشتند. آن ها در خانواده هايي رشد کرده بودند که خواندن قرآن کريم عطر خانه هايشان بود. در اول فروردين 1357 بعد از نماز صبح در روستاي باغ سيا سخنراني کردم و بعد در روستاي رهن و بهاباد و مسجد جامع قصبه شهر نيز سخنراني داشتم ( که تعدادي از دانش آموزان با خانواده هايشان مسجد جامع قصبه شهر را سياه پوش کرده بودند ) که سخنراني در آن جا توسط ساواک ضبط شده بود. قرار بود که سخنراني نهايي در کاخک انجام شود که در آن جا مامورين ژاندارمري جلوگيري کردند.
قبل از پيروزي انقلاب اسلامي ( پنجم آبان ماه 1357 ) در گناباد نيروهاي رژيم با تظاهر کنندگان درگير شدند و جلوي حسينيه تيراندازي شد. شهيد آن جا حضور داشت. در آن جا دو نفر از روحانيون گناباد هدف گلوله واقع شدند. او سر يکي از مجروحين را به دامن گرفت و با همان خوني که از گردن اين روحاني جاري شد روي ديوار با همان خون نوشت: «شهيدان راهتان ادامه دارد.» و بعد با همان لباس خوني به خانه اي رفت. آقاي باصري و آقاي ابراهيمي مجروح شده بودند.
شهيد اسماعيل زاده خيلي مشتاق بود، امام را ببيند. زماني که قرار بود امام تشريف بياورند، او با چند نفر از دوستان به استقبال امام در تهران رفته بودند که به دليل بسته بودن فرودگاه و به تعويق افتادن آمدن امام چند روزي آن جا بود و بعد برگشت.
او بيشتر راهپيمايي ها را شکل مي داد. مردم روستا روي حرف او حساب مي کردند. وقتي اعلام مي کرد که راهپيمايي است يا شخصي براي سخنراني به مرکز شهرستان آمده، مردم روستا به مجالس سخنراني مي رفتند. همچنين او برنامه جالبي را ترتيب داده و از هر روحاني خواهش کرده بود، ده شب در يکي از روستاها براي انقلاب تبليغ کند.
به روحانيت خيلي علاقه داشت. به امام بسيار علاقمند بود. امام را به عنوان شخصيتي بي نظير و يک مراد ( که مدت ها دنبالش بود ) پيدا کرد و به محبوب خودش رسيد. فرمايشات ايشان را چه از طريق روزنامه، بيانيه، سخنراني و چه نوار پي گير بود و به ديگران مي رساند. تمام فرمايشات ايشان را براساس تکليف انجام مي داد.
طبق فرمان امام ( که گفته بودند: جبهه ها را پر کنيد ) با شروع جنگ براي دفاع از اسلام به جبهه رفت. ابتدا با کميته انقلاب اسلامي همکاري داشت. سپس به جهاد رفت و بعد به سپاه پاسداران پيوست.
ايشان بسيار فعال بود. شبانه روزي براي کندن کانال لوله کشي آب و کندن جايي براي تير برق فعاليت مي کرد و در سال 1357 ( که در طبس زلزله شد ) با دوستان خود براي نجات زلزله زدگان به آن جا رفت.
در منطقه جنگي و در گردان ، وقت بيکاري نداشت. هميشه در حال بازديد گروهان ها، دسته ها و سنگرها بود.
پس از شروع جريانات کردستان به آن جا رفت و آخرين مسئوليت او فرماندهي گردان چهارم تيپ 21 امام رضا(ع) بود. چند بار مجروح شده بود، يک بار در مسير سوسنگرد ـ بستان از ناحيه کتف، شانه و پشت پا مجروح شد.
مادرش مي گويد: «در جبهه ترکش خورده بود و به ما نگفته بود. وقتي به بهاباد آمد، حاج آقا ميري ( روحاني جهاد سازندگي که براي مردم نماز جماعت مي خواند ) از من پرسيد که، آقاي اسماعيل زاده خوب شدند؟ گفتم: او که مريض نيست. از جبهه آمده و بسيار خوشحال و شادمان است. او گفت: احسنت، احسنت.»
در عمليات هاي مختلف از جمله: طريق القدس، بيت المقدس و رمضان شرکت داشت. در عمليات بيت المقدس مجروح شد و با وجودي که ريزه هاي ترکش در بدنش بود، براي شرکت در عمليات رمضان، بعد از 4 روز مرخصي دوباره به جبهه رفت که در اين مرحله به سوي معبود خود شتافت.
حسن کامران شهري خاطره اي از او تعريف مي کند: «ما را به طرف منطقه عملياتي حرکت دادند. چون شب بود. گردان ها به صورت ستون مي رفتند، يعني هر تيپ و لشکري نيروهايش به صورت ستون مي رفت تا به منطقه عملياتي برسد. هنوز گردان به خط نرسيده بود و 500 متر مانده به خط، عراقي ها با شليک منوري گردان ما را شناسايي کردند. از زمين و هوا شليک مي کردند. حتي لوله هاي تانک هايشان را پايين آورده بودند و مستقيم به ستون هاي نفرات مي زدند. اين منطقه يک حالتي شده بود که حتي به اندازه يک متر جاي خالي نبود که يک نيرويي بتواند از آن عبور کند. همه گردان ها زمين گير شده بودند و منتظر بوديم که خدا چه کار خواهد کرد. همه اش مي گفتند: امام زمان (عج) و فاطمه زهرا (س) را صدا بزنيد. حتي به حالتي شده بود که مي گفتند: کلاً براي سرتان يک چاله بکنيد و همان جا که دراز کشيده ايد سرتان را از گلوله در امان نگه داريد. با آن سختي که داشتيم، شهيد مي گفتند: خدا را در نظر بگيريد. يک لحظه ديديم يک معبري باز شد به عرض 6 متر و طولش تا حد خاکريز عراقي ها بود. صداي کاليبر 50 عراقي ها قطع شد. صداي گلوله ها و تمام تانک ها که شليک مي کردند نيز قطع شد. بعد گفتند: به همين صورت با نام امام زمان (عج) و يا علي (ع) حرکت کنيد که خاکريز عراقي ها را بگيريم. خلاصه از اين راه به لطف خداوند رد شديم و خاکريز عراقي ها را گرفتيم. علت را خواستيم جويا شويم که چه طور معبري به عرض 6 متر باز شد که متوجه شديم عراقي هايي که پشت آن کاليبر افتاده بودند خشک شده اند، سياه شده بودند، بدون آن که حتي تيري به آنها خورده باشد. فقط خدا و امام زمان (عج) خواست که اين منطقه خالي شود و ما آن جا را بگيريم. شهيد بزرگوار با توکل به خداوند با مشکلات برخورد مي کرد.
يکي از همرزمان شهيد مي گويد: «شب 22 ماه رمضان ( که همزمان با اولين مرحله عمليات رمضان بود ) ايشان گفت: امشب که 22 ماه رمضان است، شب نتيجه گيري زحمات من است. و همچنان که خود ايشان مي دانست که شهيد مي شود، به آرزوي هميشگي خود نيز رسيد.
محمد اسماعيل زاده در تاريخ 23/4/1361 به علت اصابت ترکش به سينه و سر در منطقه شلمچه و در عمليات رمضان به درجه رفيع شهادت نايل گرديد. پيکر مطهر ايشان پس از حمل به زادگاهش در بهشت شهداي بهاباد دفن شد.
منبع:"فرهنگنامه جاودانه هاي تاريخ(زندگينامه فرماندهان شهيداستان خراسان)"نوشته ي سيد سعيد موسوي,نشر شاهد,تهران-1385



وصيت نامه
بسم الله الرحمن الرحيم
خداوندا، مي دانم هرچه دارم از توست. جانم، دينايم، آخرتم، همه و همه از آن توست. هيچ ندارم و نخواهم جز رضاي تو. خدايا، اي معبودم، اي همه عشقم، هر وقت و هر لحظه که خود مي داني لياقت پيوستن به اوليايت را دارم، اين جان ناقابل و اين امانت خود را بازستان، چرا که نمي خواهم جز براي تو و اسلام تو کشته شوم، چرا که از آن توام و به سوي تو برمي گردم.
از امت اسلام مي خواهم که پشتيبان اسلام و متوجه دسيسه هاي دشمنان بشر باشند. سخنان امام عزيز را نصب العين خود قرار دهند، که خداي نکرده به دست منحرفين نيفتد.
پدر و مادر عزيزم، و برادر عزيز حسين و حسن، با شما يک سخن دارم و آن پشتيباني از اسلام است. اگر به فيض شهادت ( که به قول امام فخر اوليا و فخر ما نيز هست) نايل شدم ، براي من ناراحت نباشيد و بي صبري نکنيد و اگر خواستيد گريه کنيد، بر سالار شهيدان امام حسين (ع) گريه کنيد. فقط برايم دعا و طلب مغفرت کنيد.
محمداسماعيل زاده بهابادي
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین