اسحاق زاده,محمدرضا

کد خبر: ۱۲۲۴۶۶
تاریخ انتشار: ۲۲ فروردين ۱۳۸۸ - ۰۹:۰۸ - 11April 2009

اول تيرماه سال 1342 ه ش ( همزمان با روز عيد سعيد غدير ) در روستاي قلعه ئي از توابع شهرستان تربت حيدريه چشم به جهان گشود.
مادرش مي گويد: «قبل از او پسر ديگري به نام رضا داشتيم که فوت کرد. نام اين پسر را به نام امام رضا (ع)، محمد رضا گذاشتيم. و در 2 سالگي گوسفندي براي او عقيقه کرديم.»
او در خانه، مايه خير و برکت بود. به مکتب خانه رفت و قرآن را ياد گرفت. بسيار فعال و پر جنب و جوش بود، خستگي را احساس نمي کرد. چون در خانواده اي مذهبي بزرگ شده بود، در خردسالي علاقه خاصي به مسجد داشت. با وجود سن کم، مکبر بود و بعدها موذن شد. تحصيلات ابتدايي را بين سال هاي 1350 تا 1357 در مدرسه ابتدايي قلعه ئي به پايان رساند.
پدر شهيد مي گويد: «روزي گفت: پدر!، ما يک معلم داريم که ما را منحرف مي کند. حرف هاي ناشايست مي گويد. گفتم: به معلم هاي ديگر بگو اين معلم را بيرون کنند. بعد با کمک چند تن از دانش آموزان آن معلم را از مدرسه بيرون کردند.»
پس از گذراندن دوره راهنمايي در مدرسه شهيد ناصري، تنها توانست يک سال از دوره متوسطه را در دبيرستان شهيد صابريان به اتمام برساند. قبل از انقلاب رساله امام را براي جوانان و مردم مي خواند. او در اين دوران متصدي و باني کتابخانه ولي عصر( اولين کتابخانه ي روستا ) بود و کتاب هاي نويسندگان را با همکاري آقاي حسيني تهيه مي کرد.
همزمان با اوج گيري مبارزات مردم عليه رژيم منحوس پهلوي، محمدرضا علاوه بر تحصيل، در کنار مردم براي سرنگوني رژيم طاغوت فعاليت مي کرد. او از اولين کساني بود که در روستاي خود، با صداي (الله اکبر) و دادن شعار اقدام به جمع آوري جوانان و نوجوانان نمود. در راهپيمايي ها با جوانان شرکت مي کرد و حتي در کنار جاده به راننده ماشين ها مي گفت، بگوييد: «مرگ بر شاه»
در عبادت، توفيق الهي داشت. دعايش مخلصانه و مناجاتش عاشقانه بود. در مراسم مذهبي حضور مي يافت. اوقات فراغت را با تلاوت قرآن سپري مي کرد و تا حد امکان روزهاي دوشنبه و پنج شنبه روزه مي گرفت.
برادرش مي گويد: «در فصل بهار يک شب براي آبياري زمين رفته بوديم. مدتي مشغول کار بوديم که متوجه شديم شهيد در کنار ما نيست. در جستجوي او بوديم، ناگهان ديدم او مشغول نماز شب و راز و نياز است.» او به نماز شب بسيار مقيد بود. هر وقت براي نماز شب بيدار مي شد چراغ را روشن نمي کرد تا بقيه ي خانواده از خواب بيدار نشوند.
پس از پيروزي انقلاب اسلامي در سال 1359، عضو سپاه پاسداران شهرستان قم گرديد. شش ماه در قم، به عنوان بسيجي بود و بعد از آن عضو رسمي سپاه شد.
مدتي بعد با خانم عشرت ايل بيگي ازدواج کرد که ثمره ي 4 سال زندگي مشترک آن ها تنها يک دختر به نام زينب است، که در 26 دري ماه سال 1362 متولد شد. شهيد خوشحال بود که نام دخترش را به نام قهرمان کربلا «زينب» گذاشته است.
همسرش مي گويد: «شرط او براي ازدواج اين بود که گفت: من پاسدار هستم و ممکن است حتي يک ساعت هم نتوانم نزد شما باشم. و چون من از خانواده مذهبي بودم شرط او را قبول کردم.»
اعتقاد محمد رضا به گونه اي بود که به همسرش تاکيد مي کرد بدون وضو به فرزندش شير ندهد. همسر ايشان مي گويد: «به مدت يک ساعت نماز شب مي خواند. طوري عمل مي کرد که کسي متوجه نشود. حتي من از خواب بيدار نشوم. يک شب که او براي نماز شب بيدار شده بود، صدايي بلند شد که من با شنيدن صدا از خواب بيدار شدم و به دنبال او دويدم که او را بيدار کنم. اما او از پشت پرده بيرون آمد و من تعجب کردم. به من گفت: حالا که متوجه شدي مي تواني وضو بگيري و نماز شب بخواني. بعد از اين هيچ گاه تو را بيدار نمي کنم، اگر مايل بودي خودت بيدار شو.»
با شروع جنگ تحميلي به جبهه هاي حق عليه باطل رفت. رفتن به جبهه را وظيفه شرعي خود مي دانست، چون دستور امام بود و مي گفت: «ان شاءالله در جنگ پيروز مي شويم.»
او در جبهه عهده دار مسئوليت هاي مختلفي از جمله: فرمانده گروهان، مسئول انتظامات، مسئول پاسگاه و مسئول ستاد مقاومت شهري بود. در لشکر علي ابن ابيطالب (ع) فرمانده گردان حضرت معصومه (س) بود. همچنين عضو اداره اطلاعات بود و فعاليت تبليغاتي نيز مي کرد. وقتي از شهيد سوال مي شد: «چرا جلوي دوربين نمي آيي؟» مي گفت: «اين با اخلاص انسان منافات دارد. من به جبهه مي روم براي رضاي خدا.»
او گرايش خاصي به افکار شهيد مطهري داشت و کتاب هاي آيت الله مکارم و آقاي سبحاني را مطالعه مي کرد.
همسر شهيد از آخرين ديدارش مي گويد: «هر موقع که او به جبهه مي رفت، دختر کوچکم گريه مي کرد. آخرين مرتبه که به جبهه رفت و خداحافظي کرد، صورت دخترش را بوسيد. هنوز فرصت بود کمي بنشيند که دخترم به او گفت: بابا برو. شهيد اشک در چشمانش حلقه زد. به من گفت: اين بچه احساس مسئوليت مي کند و تو ناراحتي. به او گفتم: من ناراحت نيستم، چون تازه آمدي و هيچ وقت در منزل نيستي. کمي حالا بنشين، ان شاءالله جنگ به سلامتي تمام مي شود. وقتي از در خارج شد، مادرم پشت سر او آب ريخت. با يک حالت خاصي برگشت و نگاه کرد که من در همان حال به زمين نشستم و گفتم: رضا صوررتت را برگردان گفت: چرا؟ گفتم: ديگر برنمي گردي. گفت: بادمجان بم آفت ندارد.»
محمدرضا اسحاق زاده در تاريخ 3/12/1364 در منطقه ي عملياتي والفجر 8 در بندرفاو عراق درحاليکه فرماندهي گردان حضرت معصومه (س) را به عهده داشت بر اثر اصابت ترکش به شهادت رسيد. پيکر مطهر ايشان پس از حمل به زادگاهش، در بهشت شهيد محمدي روستاي قلعه ئي به خاک سپرده شد.
شهيد در وصيت نامه خود به خواهرانش اين چنين مي گويد: «پيرو راه حضرت زينب (س) باشيد. جهاد زن، خوب شوهرداري کردن است. تنها وصيتي که مي کنم، کتاب هايي که در باره زندگي فاطمه ي زهرا (س) و زينب کبري (س) نوشته شده است مطالعه کنيد و عمل نماييد.»
به همسر خودش مي گويد: «با تو اي زينب گونه زمان همسرم، نمي دانم چگونه با شما سخن بگويم. اگر بگويم که همسر باوفايي بودم، که نمي توانم. چون بعد از هفت روز ازدواج، تو را تنها گذاشتم و رفتم به جبهه. ولي اسلام به ما احتياج داشت و دارد. همسرم! دختر مرا خوب تربيت کنيد و به مسايل اسلامي آشنا سازيد.»
به دخترم بگوييد که پدرت کجا رفت و براي چه هدفي به شهادت رسيد.»
و در جايي ديگر به مردم مي گويد: «اگر شما امروز به جنگ نرويد و فرار کنيد. هرگز در آخرت در امان نخواهيد بود. مسلم بدانيد که فرار از جنگ، خشم الهي و سرافکندگي دايمي و ننگ ابدي را در پي خواهد داشت.»
منبع:"فرهنگنامه جاودانه هاي تاريخ(زندگينامه فرماندهان شهيداستان خراسان)"نوشته ي سيد سعيد موسوي,نشر شاهد,تهران-1385
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین