پيله وران ,محمدرضا

کد خبر: ۱۲۲۴۶۷
تاریخ انتشار: ۲۲ فروردين ۱۳۸۸ - ۰۹:۱۰ - 11April 2009

دهم شهریور ماه سال 1345 ه ش در شهرستان گناباد چشم به جهان گشود. کودکی آرام و ساکت بود و بیشتر وقت خود را صرف بازی می کرد.
دوران ابتدایی را تا سال 1355 در مدرسه قهرمانی در گناباد گذراند. دانش آموزی ساعی بود و تکالیفش را به خوبی انجام می داد.
دوره ی راهنمایی را در مدرسه ی راهنمایی ابن سینا در سال 1359 به پایان برد.
ایام بیکاری را به مغازه پدرش می رفت و به ایشان کمک می کرد. عضو انجمن اسلامی بود. کتاب های مذهبی مثل کتب استاد شهید مطهری و شهید دستغیب را مطالعه می نمود. به کارهای خطاطی و نقاشی علاقمند بود.
علی اکبر اثباتی (دوست شهید ) می گوید: «از خط بسیار خوبی برخوردار بود. بر روی دیوار شعار می نوشت. در گلراز شهدا بر روی دیوار شعار «شهید نظر می کند به وجه الله» توسط ایشان نوشته شده است و هنوز آن خط باقی است.»
حجت الله ردائی ( دوست شهید ) نقل می کند: «در دوران جوانی من به همراه آقای پیله وران در نمازهای جماعت شرکت می کردیم و امام جماعت قرائت نمازمان را تصحیح می کردند.»
علاقه خاصی به ائمه ی اطهار (ع) داشت. در مراسم شب های قدر، ماه محرم و صفر شرکت می کرد. نسبت به غیبت حساس بود، دوست نداشت کسی غیبت کند.
از افراد بی بند و بار و افرادی که مذهب و دین را به بازی می گرفتند متنفر بود. به کسانی که بدحجاب بودند گوشزد می کرد که حجاب خود را رعایت کنند.
به افراد توصیه می کرد: «نماز را سر وقت بخوانید.» و به خواهران می گفت: «حجاب را رعایت کنید.»
قبل از انقلاب در جلسات دعای ندبه و کمیل شرکت می کرد و علاقه ی شدیدی به این گونه جلسات داشت. در دوران انقلاب بر روی دیوار شعار می نوشت. در مساجد به عنوان مکبر فعالیت داشت و همچنین به تکثیر نوارهای آقای کافی و پخش نوارهای مذهبی می پرداخت. در تظاهرات شرکت می کرد و به پخش اعلامیه می پرداخت.
بعد از انقلاب در فعالیت های انجمن اسلامی مسجد شرکت فعالی داشت. از موسسین انجمن اسلامی بود و کارهای سطح پایین را خودش انجام می داد.
با فعال شدن بسیج جذب این نهاد شد و کارهای قبلی را در سطح وسیع تری برگزار می کرد و به تشکیل کلاس های اخلاق و پخش فیلم از جبهه و تکثیر سخنان بزرگان مملکت می پرداخت. با تشکیل بسیج از بنیان گذاران پایگاه شهید مفتح بود.
محمدرضا پیله وران تحت تاثیر سخنان امام، شهید مطهری و بهشتی در مورد پیشبرد اهداف انقلاب قرار گرفت و بعد از انقلاب با آزاد شدن فعالیت های مذهبی و سیاسی به تبلیغ انقلاب پرداخت.
در فعالیت های سیاسی شرکت داشت. از همان ابتدا که بنی صدر رئیس جمهور شد به او اظهار بدبینی می کرد.
با کارهای منافقین مخالف بود و تنها راه مبارزه با آن ها را کشف حقایق از طریق کتاب های مذهبی چون آثار شهید مطهری می دانست.
دوران دبیرستان را در مدرسه ی طالقانی شهرستان گناباد آغاز کرد، اما سال 1360 در سال دوم دبیرستان ترک تحصیل نمود و به جبهه رفت. در این زمان پانزده سال داشت که ابتدا در جبهه های کردستان حضور پیدا کرد.
برای خدمت به اسلام، انقلاب، رهبری و دفاع از مملکت به جبهه های حق علیه باطل شتافت.
به خاطر این که امام جهاد را مقدس شمردند، به تبعیت از حرف امام جبهه را بر همه چیز مقدم شمرد. رفتن به جنگ را یک تکلیف می دانست.
در مورد جنگ معتقد بود: «تا زمانی که جنگ باشد، ما هم در جبهه هستیم و چون در جبهه به ما نیاز هست نباید امکانات مادی را مثل درس و غیره بهانه قرار دهیم و به جبهه نرویم. فعلاً جنگ واجب تر است.»
پدر شهید می گوید: «به او گفتم: درست را بخوان. گفت: درس و مدرسه همیشه هست ولی جنگ و جبهه تمام می شود و فعلاً جنگ مهم تر است.»
می گفت: «جبهه ها را خالی نگذارید. همه به جبهه بیایید.» افراد را برای رفتن به جبهه تشویق می کرد.
علی اکبر اثباتی می گوید: «فردی خوش برخورد بود و افراد را به طرف خودش جذب می کرد. به آن ها خدا، قرآن و اسلام را گوشزد می کرد و بعد آن ها را به طرف جبهه می کشاند.» صدام را دست نشانده ی استکبار جهانی می دانست که برای ضربه زدن به انقلاب، جنگ تحمیلی را به وجود آورد.
محمدرضا پیله وران زندگی را در جبهه دید و جبهه را برای زندگی کردن انتخاب نمود.
در جبهه در قسمت های مختلفی فعالیت می کرد، به عنوان یک رزمنده ی عادی حضور داشت تا موقعی که به سمت فرماندهی اطلاعات عملیات رسید. به خاطر مدیریت بالایی که داشت، او را به عنوان مسئول گروه انتخاب کردند. در پشت جبهه به کارهای تبلیغاتی با مسجد همکاری داشت.
زمانی که از جبهه به مرخصی می آمد، به دیدن اقوام و خویشان می رفت. اگر آن ها از لحاظ مالی در مضیقه بودند، مشکل آن ها را رفع می کرد.
خانواده ی شهیدی نقل می کند: «هنگامی که شهید به دیدن ما آمده بود از نظر مالی مشکل داشتیم. او متوجه موضوع شده بود و مقداری پول در زیر فرش ما گذاشته بود بدون این که به کسی بگوید.»
چند روزی که به مرخصی می آمد، دوست داشت از همه بستگان دیدن کند.
در سال 1360 به جبهه اعزام شد و تا سال 1365 در جبهه و در اکثر عملیات های مهم حضور داشت، از جمله: عملیات والفجر هشت در سال 1364، کربلای چهار و کربلای پنج رد سال 1365 و عملیات بدر و میمک. در عملیات والفجر هشت در منطقه ی فاو غواص بود.
ایشان علاقه ی شدیدی به بعد مذهبی جنگ داشت و جنگ را عبادت می دانست. علاقه ی خاصی به امام داشت. به توصیه ها و سخنان حضرت امام که می فرمود: «جوانان باید جبهه ها را پر کنند.» عمل می کرد و توصیه های ایشان را فتوا می دانست.
شهید در مصاحبه ای در زمان حیات گفت: «از تمام خانواده ها و دوستان می خواهم که پیرو کامل دستورات امام باشند. یکی از مسایل که امام زیاد تاکید دارند، مقدم بودن جبهه بر بقیۀ کارهاست و ما نباید کارهایی مانند درس و غیره را بهانه قرار دهیم و به جبهه نرویم. اگر دشمن بر ما مسلط شود حتی تخصص ما بی فایده است. به فرمایش امام که فرمودند: تنور جنگ را گرم نگهدارید. از شما مردم می خواهم که جبهه ها را پر کنید. امام را اولین و آخرین مامن و سرپناه خود می دانست.
اگر کسی بی احترامی و یا توهینی نسبت به امام و انقلاب می کرد، آن مکان را به نشانه ی اعتراض ترک می نمود. در تمام زمینه ها به حرف های امام گوش فرا می داد. حتی در وصیت نامه اش مردم را به تبعیت از امام دعوت کرده است. دوست داشت هرچه زودتر راه کربلا باز شود تا رهبر خوشحال شود او با افراد مذهبی و روحانیت ارتباط داشت.
کارهای عبادی را به دور از جمع و خودنمایی انجام می داد و فقط در جهت کسب رضای خدا بود. نماز شبش را به دور از چشم همرزمانش می خواند.
به نماز اول وقت بسیار اهمیت می داد. در مراسم دعا شرکت می کرد و نماز شب های او مورد توجه دوستانش بود.
از ریا و تظاهر به دور بود. حتی زمانی که می خواست به جبهه برود، از شهرستان گناباد اعزام نشد، بلکه از شهرستان های اطراف به جبهه می رفت، چون دوست نداشت رفتنش به جبهه ریایی باشد.
در زمان عملیات بسیار فعال بود. سعی می کرد که حد و حدود هر چیزی را رعایت کند تا کار به خوبی صورت گیرد و سعی بر این داشت که کاری که به او محول شده است به خوبی انجام دهد. فردی بسیار شجاع بود و در جنگ از خود رشادت های فراوانی نشان داد. کسی بود که در درگیری های اولیه بر خودش مسلط بود و ترسی نداشت. به خاطر برخورداری از ایمان قوی بسیار شجاع بود.
در عملیات کربلای چهار ( در سال 1364 ) مجروح شد که دوران نقاهت را در اهواز گذراند و بدون این که پدر و مادرش متوجه شدند، پس از پایان آن دوران دوباره به جبهه رفت.
او یک رزمنده ی به تمام معنا و یک تحلیل گر خوبی بود. اگر خلافی از کسی می دید با یک منطق و روش درست او را توجیه می کرد.
اوقات فراغت را در منطقه بیشتر به مطالعه کتاب های شهید مطهری خواندن قرآن و ورزش شنا می پرداخت.
در بحران ها و مشکلات صبور بود و بقیه را نیز به صبر و استقامت در مقابل مشکلات دعوت می کرد. مشکلاتش را نزد کسی عنوان نمی کرد.
در کارهای جمعی پیش قدم بود. در انجام کارها با دیگران مشورت می کرد.
از خصوصیات بارز ایشان، وقار، صبر، سکوت و در عین حال فردی اجتماعی بود بیشتر عمل می کرد و کمتر حرف می زد.
آخرین صحبت هایش این بود از ریا به دور باشید. برای انقلاب و نظام جمهوری اسلامی تلاش کنید.»
علی اکبر اثباتی می گوید: «آخرین باری که ایشان را دیدم، در جبهه بود. عملیات تمام شده بود و من می خواستم به مرخصی بیایم. به او گفتم: شما کاری ندارید؟ گفت: سلام مرا به خانواده ام برسانید و به مردم بگویید که جبهه و پشت جبهه را حفظ کنند.»
حجت الله ردائی ( همرزم شهید ) می گوید: «در مهران در منطقه کله قندی که از طرف لشکر 21 اعزام شده و در قسمت دیده بانی بودم. در آن جا تنها بودم که متوجه شدم از طرف عراقی ها چند تا رزمنده می آیند و در بین آن ها شهید پیله وران را دیدم، بسیار خوشحال شدم، چون بعد از ماه ها ایشان را می دیدم. بعد از این که به منطقه ی ما رسیدند بسیار با هم صحبت و درد دل کردیم. او از کسانی که به جبهه نمی آمدند و بهانه های مختلفی را برای نیامدن به جبهه می آوردند، گله مند بود. این آخرین دیدار ما بود.»
عباسعلی پور یعقوب (همرزم شهید ) نقل می کند: «24 ساعت مانده به عملیات بدر بود که به منطقه ی هور رسیدیم. در آن جا رزمندگان غسل شهادت می کردند. محمدرضا پیله وران از کسانی بود که در آن جا غسل شهادت کرد. با وجودی که هوا بسیار سرد بود، به او گفتم: هوا سرد است سرما می خورید. گفت: اشکالی ندارد اگر سرما خوردم تحمل می کنم.»
مادر شهید از نحوه شهادت فرزندش به نقل از یکی از دوستان شهید می گوید: «در عملیات کربلای پنج، فرمانده خط شکن بود. پیشاپیش همه نیروها حرکت می کرد. بعد از این که موانع را از سر راه برمی داشت، به بقیه ی اجازه عبور می داد. در حین عملیات از ناحیه ی پهلو مورد اصابت چند گلوله قرار گرفت، ولی هیچ چیزی نمی توانست مانع ادامۀ رزمش شود. وقتی آخرین قوایش را از دست داد و حلقه ی محاصره ی دشمن تنگ تر شد، به نیروها دستور عقب نشینی داد. رزمندگان می خواستند او را با خود به عقب ببرند، ولی او قبول نکرد و به ما دستور داد او را پشت به کوه و رو به دشمن بنشانیم و خود سریعاً به عقب برگردیم. ما دستور فرمانده خود را اطاعت کردیم و سریعاً منطقه را ترک نمودیم. من نگران ایشان بودم و با دوربین او را نگاه می کردم. همچنان که روی زمین دراز کشیده بود، تا آخرین فشنگ دفاع کرد. و وقتی مهماتش تمام شد، برای این که اسیر نشود با سنگ و کلوخ به مقابله با دشمن پرداخت. بالاخره در حالی که یک نقطه ی سالم در بدنش نمانده بود و در خون غوطه می خورد، به درجه رفیع شهادت نایل گردید.»
محمد رضا پیله وران در شب شهادت حضرت فاطمه ی زهرا (س) و در تاریخ 24/10/1365 در عملیات کربلای پنج، و درمنطقه شلمچه بر اثر اصابت ترکش به سر به درجه ی رفیع شهادت نایل آمد. و پیکر مطهر ایشان پس از حمل به زادگاهش، در بهشت قاسم شهرستان گناباد به خاک سپرده شد.
محمد حسن پیله وران می گوید: «شهادت او باعث شد که ما راه او را ادامه دهیم و انتقام خون او را از دشمنان بگیریم.»
علی اکبر اثباتی می گوید: «شهادت او ما را به آن هدفی که داشتیم پای بند کرد و باعث شد حضوری فعال تر در جبهه داشته باشیم.»
منبع:"فرهنگنامه جاودانه های تاریخ(زندگینامه فرماندهان شهیداستان خراسان)"نوشته ی سید سعید موسوی,نشر شاهد,تهران-1385




وصیت نامه

بسم الله الرحمن الرحیم
...ما جوانان این امت با الهام از پیام های پیامبر گونه اماممان جان بر کف نهاده، برای هدفی مقدس و فقط برای رضای خدا به جبهه آمدیم. آمدیم تا این گفته خداوند در مورد ما تحقق پذیرد که مرا یاری کنید تا شما را نیز یاری کنم. به جبهه آمدیم تا تزکیه ی نفس کنیم و شاید لیاقت داشته باشیم که شهادت ( این بالاترین سعادت ) نصیبمان گردد و خداوند حق تعالی ما را در جوار رحمت خویش بپذیرد. اگر این بالاترین سعادت نصیبم شد، از پدر ومادر و دیگران می خواهم که برای شهادت من نگریید، بلکه شیرینی پخش کنید و شادی کنید، در این صورت روح من شاد خواهد شد.
به همه شما برادران و خواهران وصیت می کنم که نماز، روزه و دعاها را هرگز ترک نکنید. دعا کنید که خداوند تا انقلاب مهدی (عج) این امام عزیز را برایمان نگه دارد و هر چه زودتر فرج آقا امام زمان (عج) را نزدیک و انقلاب اسلامی را برایمان حفظ نماید. محمدرضا پیله وران




خاطرات
عباسعلی پور یعقوب :
«عبادت هایش مخفیانه بود. گاهی اوقات که شب بیدار می شدم ایشان را در حال خواندن نماز شب می دیدم. در حالی که همه خواب بودند ایشان به عبادت می پرداخت و از تظاهر به دور بود.»

عباسعلی پور یعقوب:
«در عملیات بدر محمدرضا پیله وران به عنوان غواص همراه ما بود. ما حدود 24 یا 25 نفر از گردان خط شکن بودیم. در بدو عملیات ( موقعی که به خط عراقی ها نزدیک شده بودیم و می خواستیم حمله کنیم ) یکی از افرادی که به ما روحیه می داد، همین شهید پیله وران بود، می گفت: به خدا متوسل شوید و از او کمک بخواهید. در این عملیات او ماموریت داشت ضد هوایی که در سمت چپ آبراه ی منطقۀ هور قرار داشت از کار بیندازد که موفق شد این کار را بکند و اگر ضد هوایی از کار نمی افتاد، ما نمی توانستیم به جاده ی بدر برسیم و شکست می خوردیم و آبراه باز نمی شد.»

علی اکبر اثباتی:
«از کسانی که شعار می دادند و عمل نمی کردند متنقر بود. در منطقه ی کله قندی ایشان از نیروهای اطلاعاتی بود. در آن منطقه شهید با من بسیار دردل کرد و از افرادی که شعار می دادند و عمل نمی کردند، گله می کرد.» می گفت: «باید حرف و عمل یکی باشد.»

عباسعلی پور یعقوب:
«در منطقه ی عملیاتی باید سنگر می ساختیم ـ شهید مسئول گروه بود ولی در هر کاری شرکت می کرد سر کیسه ها را می گرفت و خاک داخل آن ها می ریخت. مثل یک رزمنده ی عادی هر کاری را انجام می داد. یکی از رزمندگان گفت: چرا شما این کارها را انجام می دهید؟ ایشان گفتند: من با شما چه فرقی دارم؟ همه با هم برابر هستند، مسئول و غیر مسئول وجود ندارد.»

مادر شهید:
«آن روز صبح خروس خوان از خواب بیدار شدم و زنبیل را برداشتم تا برای خرید شیر به بازار بروم. در را که باز کردم و بیرون رفتم، با صحنه عجیبی روبرو شدم. پسرم جلوی در خانه به دیوار تکیه داده بود، در حالی که ساکش را روی زانوهایش گذاشته و سرش را روی آن قرار داده بود، خوابیده بود. از دیدن این صحنه یکه خوردم. او بعد از ماه ها از منطقه برای مرخصی آمده بود. بیدارش کردم و سرش را در آغوش گرفتم، بی اختیار گریستم. دلم برایش تنگ شده بود. بعد از این که به خود مسلط شدم، گفتم: مادرجان، چرا پشت در خوابیده ای؟ چرا در نزدی و به خانه نیامدی؟ خندید و گفت: دیشب ساعت دو نصف شب رسیدم چراغ ها خاموش بودند، حدس زدم باید خواب باشید کلید را هم گرم کرده بودم، دلم نیامد که از خواب بیدارتان کنم، پشت در نشستم و از خستگی خوابم برد. این حرف را که زد، باز بغض گلویم را فشرد. دوباره او را در آغوش گرفتم و گفتم: تو با این نازک دلی چه طور در جبهه با دشمن می جنگی؟ با دست اشک هایم را پاک کرد و گفت: جنگ، من در جبهه جنگ نمی کنم. فقط برای رزمنده ها چایی می ریزم، ظرف ها و لباس هایشان را می شویم. من آن جا کاره ای نیستم، فقط سیاهی لشکرم. به او گفتم: این حرف ها را نزن. همین که در آن جا هستی و به رزمنده ها خدمت می کنی، خودش خیلی مهم است. اجرت با امام حسین (ع). بعد از ماه ها که به مرخصی نیامده بود، فقط چهار روز ماند و با عجله رفت. آخرین باری که می خواست به جبهه برود او را از زیر قرآن عبور دادم. سخت ترین لحظه ی زندگی همان موقع خداحافظی بود. او قول داد که دفعه ی بعد هر موقع از شب که بیاید، ما را از خواب بیدار کند تا او را ببینیم. بعد از ماه ها انتظار خبر شهادت او را آوردند.»

پدر شهید:
«آخرین باری که می خواست به جبهه برود کتاب های درسی اش را با خود برد تا در آن جا درس بخواند. زمانی که در مرخصی بود، گفت: من مایلم که ازدواج کنم. من از دوستم نامه ای را باید به خانواده اش برسانم. دوستم گفت: اگر این نامه را به خانه برسانی، به تو زن می دهند. وقتی به خانه ی آن خانواده رفتیم، مادر آن دختر گفت: دختر ما مایل به ازدواج با یک جانباز است، اگر استخاره راه داد، اشکالی ندارد که با محمدرضا پیله وران ازدواج کند. ولی استخاره راه نداد و شهید به جبهه رفت و دیگر برنگشت تا به شهادت رسید.»

« یکی از همسایه ها می گفت :قبل از شهادت خواب دیدم که او یک لباس سفید بلندی بر تن دارد و در صحرای بیکرانی ایستاده، هرچه او را صدا زدم از من دورتر می شد.»

مرضیه پیله وران ,خواهر شهید:
«آخرین باری که از جبهه آمده بود بسیار صبور بود، صحبت نمی کرد. در یک حال و هوای دیگری به سر می برد. از چهره ی ایشان صفا و خلوص نیت را می توانستی مشاهده کنی.

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین