شهيد علم الهدي و امام خميني - ديدار با امام (ره) در قم
اجازهي ورود گرفتند. چند پاسدار در اتاق اطلاعات افراد را كنترل ميكردند پس از بازرسي وارد حياط شدند كه اتاق ملاقات با امام در آن بود بين آنها جواني بود به نام احمد كه به اسناد مدني مسلط بود و حسين او را آماده كرده بود كه براي امام توضيح دهد. وارد اتاقي شدند كه براي حسين جالب بود. چند تخته فرش ماشيني كه دور تا دورش را پتو پهن كرده بودند با پردههايي از پارچه معمولي. در كنج اتاق چند كتاب به چشم ميخورد كه آنها را روي تاقچه كنار هم چيده بودند. انگار حسين فراموش كرده بود كه به چه منظوري نزد امام آمده است. اولين بار بود كه با امام ملاقات خصوصي داشت. زندگي امام، رفتارش و حتي طرز برخوردش با مراجعه كنندگان ميتوانست براي حسين الگو قرار گيرد.
ناگهان دري كه به اتاق ديگر راه داشت، باز شد و حضرت امام وارد شدند. حسين برخاست. جلو رفت تا مثل دوستان خود دستش را ببوسد. آرامشي در وجود امام بود كه دركش براي حسين سخت بود.«چگونه ميتوان با وجود اين همه مشغله چنين آرام بود؟»
امام با رويي گشاده از آنها استقبال كرد و بعد فرمود:«گفتهاند كه شما گزارشهايي از خوزستان داريد، بفرماييد.»
احمد شروع كرد. امام سرش را پايين انداخت. سراپا گوش بود. بحث مربوط بود به تيمسار مدني و اوضاع متشنج خوزستان. حسين در حين گزارش احمد متوجهي حركات امام بود كه دو دستش را در يكديگر قفل كرده و روي زانو گذاشته بود.
احمد سعي ميكرد خلاصه كند. حرفش كه تمام شد، شش نفري چشم به امام دوختند و منتظر ماندند. مالكي و يدالله نيز مجذوب رفتار امام شده بودند. امام كه سخن ميگفتند، آنها بيشتر مجذوبش ميشدند. كلام آخر امام چنين بود. «بهتر است اين گزارشها را به شوراي انقلاب بدهيد تا آنها رسيدگي كنند.»
حسين به فكر فرو رفت. تصورش از امام در مورد رعايت سلسله مراتب تا اين حد نبود. امام با آن همه قدرت با تأمل در مورد مسائل جامعه قضاوت ميكرد و جايگاه دستگاههايي را كه خود دستور تشكيلشان را داده بود، رعايت ميكرد. امام برخاست. هنگام خداحافظي يك بار ديگر فرصتي براي حسين پيش آمد كه از نزديك امام را لمس كند و درهمان لحظه هم متوجه شد كه به اين راحتي نميتواند از اسرار دروني شخصيت بزرگي مثل امام سر در بياورد. قطره اشكي از گوشه چشمش بيرون زد، اما نگذاشت امام متوجه شود. با غم و اندوه بسيار بيت امام را ترك كرد و در ميان خيل عظيم جمعيت كه در انتظار ديدار با امام بودند، ناپديد شد.
ديدار در جماران
حسين در برنامه ريزى و اجراى ديدار عشاير با امام امت، بسيار تلاش كرد. عشاير غيور با يك قطار اختصاصى به قم آمدند و پس از زيارت حضرت معصومه (س) به تهران عزيمت نمودند. اسكان، پذيرايى و نقل و انتقال هزار نفر ميهمان، با چندين دستگاه اتوبوس از راه آهن تهران به هتل و سپس به جماران و... همه با همت دوستان و مديريت حسين انجام شد.
اما وقتى عشار در حسينيه جماران حضور يافند، حسين به يكى از برادران مأموريت داد كه در محضر حضرت امام خمينى (ره)، چند كلمهاى صحبت كند و وفادارى عشاير را اعلام نمايد. حسين هنگام فيلمبردارى از جمعيت، نيز پشت ستون بود، تا در صفحه تلويزيون ديده نشود. بعد از مراسم، يكى از دوستان از حسين سؤال كرد: چرا خودت در محضر امام (ره) صحبت نكردى؟!
حسين گفت: ارزش كار، به اخلاص است. نمىخواستم خودم را مطرح كنم.
اشک امام
برادر محسن رضايى نقل مىكنند، پس از شهادت برادران خدمت حضرت امام خمينى (ره) رسيدم و گفتم: در جريان هويزه برادران بسيار خوبى را از دست داديم از جمله برادر سيد حسين علم الهدى كه من قبل از انقلاب با ايشان آشنايى داشتم. ايشان فرد صادق و با تقوايى بود. زحمت بسيار براى اسلام كشيد و از نظر فقهى و فلسفى هم اطلاعاتى وسيع داشت و در حقيقت ايشان يك سرمايهاى بود براى خوزستان و يك ستونى بود براى گسترش مكتب و انقلاب در خوزستان.
وقتى اين سخنان را گفتم امام (ره) شروع كردند به اشك ريختن؛ در اينجا من ناراحت شدم كه چرا امام (ره) را ناراحت كردم. امام (ره) با حال ناراحتى دستهايشان را بلند كردند و دعا كردند: «خدايا اين شهداى ما را قبول كن. »
من بقدرى تحت تأثير اين حالت امام (ره) قرار گرفتم كه هميشه اين خاطره در نظرم هست و هيچگاه از يادم نمىرود.
ناگهان دري كه به اتاق ديگر راه داشت، باز شد و حضرت امام وارد شدند. حسين برخاست. جلو رفت تا مثل دوستان خود دستش را ببوسد. آرامشي در وجود امام بود كه دركش براي حسين سخت بود.«چگونه ميتوان با وجود اين همه مشغله چنين آرام بود؟»
امام با رويي گشاده از آنها استقبال كرد و بعد فرمود:«گفتهاند كه شما گزارشهايي از خوزستان داريد، بفرماييد.»
احمد شروع كرد. امام سرش را پايين انداخت. سراپا گوش بود. بحث مربوط بود به تيمسار مدني و اوضاع متشنج خوزستان. حسين در حين گزارش احمد متوجهي حركات امام بود كه دو دستش را در يكديگر قفل كرده و روي زانو گذاشته بود.
احمد سعي ميكرد خلاصه كند. حرفش كه تمام شد، شش نفري چشم به امام دوختند و منتظر ماندند. مالكي و يدالله نيز مجذوب رفتار امام شده بودند. امام كه سخن ميگفتند، آنها بيشتر مجذوبش ميشدند. كلام آخر امام چنين بود. «بهتر است اين گزارشها را به شوراي انقلاب بدهيد تا آنها رسيدگي كنند.»
حسين به فكر فرو رفت. تصورش از امام در مورد رعايت سلسله مراتب تا اين حد نبود. امام با آن همه قدرت با تأمل در مورد مسائل جامعه قضاوت ميكرد و جايگاه دستگاههايي را كه خود دستور تشكيلشان را داده بود، رعايت ميكرد. امام برخاست. هنگام خداحافظي يك بار ديگر فرصتي براي حسين پيش آمد كه از نزديك امام را لمس كند و درهمان لحظه هم متوجه شد كه به اين راحتي نميتواند از اسرار دروني شخصيت بزرگي مثل امام سر در بياورد. قطره اشكي از گوشه چشمش بيرون زد، اما نگذاشت امام متوجه شود. با غم و اندوه بسيار بيت امام را ترك كرد و در ميان خيل عظيم جمعيت كه در انتظار ديدار با امام بودند، ناپديد شد.
ديدار در جماران
حسين در برنامه ريزى و اجراى ديدار عشاير با امام امت، بسيار تلاش كرد. عشاير غيور با يك قطار اختصاصى به قم آمدند و پس از زيارت حضرت معصومه (س) به تهران عزيمت نمودند. اسكان، پذيرايى و نقل و انتقال هزار نفر ميهمان، با چندين دستگاه اتوبوس از راه آهن تهران به هتل و سپس به جماران و... همه با همت دوستان و مديريت حسين انجام شد.
اما وقتى عشار در حسينيه جماران حضور يافند، حسين به يكى از برادران مأموريت داد كه در محضر حضرت امام خمينى (ره)، چند كلمهاى صحبت كند و وفادارى عشاير را اعلام نمايد. حسين هنگام فيلمبردارى از جمعيت، نيز پشت ستون بود، تا در صفحه تلويزيون ديده نشود. بعد از مراسم، يكى از دوستان از حسين سؤال كرد: چرا خودت در محضر امام (ره) صحبت نكردى؟!
حسين گفت: ارزش كار، به اخلاص است. نمىخواستم خودم را مطرح كنم.
اشک امام
برادر محسن رضايى نقل مىكنند، پس از شهادت برادران خدمت حضرت امام خمينى (ره) رسيدم و گفتم: در جريان هويزه برادران بسيار خوبى را از دست داديم از جمله برادر سيد حسين علم الهدى كه من قبل از انقلاب با ايشان آشنايى داشتم. ايشان فرد صادق و با تقوايى بود. زحمت بسيار براى اسلام كشيد و از نظر فقهى و فلسفى هم اطلاعاتى وسيع داشت و در حقيقت ايشان يك سرمايهاى بود براى خوزستان و يك ستونى بود براى گسترش مكتب و انقلاب در خوزستان.
وقتى اين سخنان را گفتم امام (ره) شروع كردند به اشك ريختن؛ در اينجا من ناراحت شدم كه چرا امام (ره) را ناراحت كردم. امام (ره) با حال ناراحتى دستهايشان را بلند كردند و دعا كردند: «خدايا اين شهداى ما را قبول كن. »
من بقدرى تحت تأثير اين حالت امام (ره) قرار گرفتم كه هميشه اين خاطره در نظرم هست و هيچگاه از يادم نمىرود.
لینک کپی شد
نظر شما
