تیمور بختیار بیداد‌گری که از بدویت ایلیاتی به توحش کامل رسید

تیمور به دستور آمریکایی‌ها فرمانداری نظامی تهران را ایجاد کرد و هر کس را که آمریکا و انگلیس یا محمدرضا‌ می‌خواست از دم تیغ گذراند و پادگان مرکز ۲ زرهی را به یک شکنجه خانه تبدیل کرد، بدین ترتیب بدویت ایلیاتی او در سایه قدرت مطلقه به توحش کامل تبدیل شد.
کد خبر: ۸۳۸۵۳۰
تاریخ انتشار: ۲۳ خرداد ۱۴۰۵ - ۰۳:۵۸ - 13June 2026

به گزارش خبرنگار فرهنگ دفاع‌پرس، رژیم پهلوی تنها سلسله دست‌نشانده‌ای بود که توسط بیگانگان روی کار آمد و از حمایت همه‌جانبه آنها برخوردار بود؛ به همین دلیل با سلسله‌های پیش از خود تفاوت‌های اساسی داشت. شناخت این سلسله به نحوی به شناخت ماهیت انقلاب اسلامی کمک می‌کند؛ چرا که این انقلاب نجات‌بخش نه‌فقط با یک رژیم دست‌نشانده که با همه جهان استعمار و استکبار در جنگ بود. یکی از راه‌های شناخت رژیم پهلوی مطالعه کتاب‌هایی است که توسط عمال شاه به نگارش درآمده‌اند و از همین رو نگاهی جانبدارانه به انقلاب اسلامی ندارند.

رژیم پهلوی

کتاب «ظهور و سقوط سلطنت پهلوی» که بخش‌هایی از آن را در ادامه می‌خوانید به قلم «حسین فردوست» نوشته شده و پرده از حقایقی برمی‌دارد که می‌تواند تصویری واقعی از حکومت دیکتاتوری رژیم پهلوی بر مردم ایران ارائه دهد.

بختیار اولین رئیس ساواک

تیمور بختیار را اولین بار در خانه‌اش دیدم. محمود ارم با خواهش مرا به خانه بختیار برد. ارم از افسران گروه ارفع بود و در ژاندارمری به سرلشکری رسید و از صمیمی‌ترین دوستان من تا انقلاب بود. معلوم بود که ارم با بختیار سوابق دوستی بسیار دارد و تیمور از او خواسته که مرا به خانه‌اش ببرد. خانه تیمور در یکی از خیابان‌های فرعی خیابان کاخ و در یک ساختمان ۲ طبقه و کهنه‌ساز بود. طبقه دوم که ۲ اتاق داشت در اجاره تیمور بود و او با یک زن از ایل بختیاری و یک دختر کوچک در آنجا زندگی فقیرانه‌ای داشت. در آن موقع تیمور بختیار سرهنگ ۲ و جوانی حدود ۳۰ ساله و بسیار خوش تیپ با قامت موزون و قیافه مردانه و بسیار سمپاتیک بود. خیلی احترام و محبت کرد. دو اتاق با اثاثیه کهنه و درجه سه تزیین شده و به وسیله پرده از هم جدا می‌شد. در یک اتاق از ما پذیرایی کرد و در اتاق دیگر زن و دختر کوچکش بودند.

آنها هم آمدند سلام کردند و کمی نشستند و بعد به اتاق خود رفتند. صحبت تیمور بیشتر درباره شکار و کوهستان‌های بختیاری دور می‌زد و نشان می‌داد که به کار‌های خطرناک علاقه وافر دارد. به سلاح نیز علاقه شدید نشان می‌داد و تعدادی اسلحه در خانه‌اش داشت که به آنها عشق‌ می‌ورزید. معلوم شد که با حقوق خود زندگی‌اش را می‌گذراند و هر چند از خانواده خوانین بختیاری است ولی وضعی ندارد. از او خیلی خوشم آمد و تشخیص دادم که یک فرد عشایری خالص است که از کودکی جنگ میان شاخه‌های ایل بختیاری را شاهد بوده و به این شیوه زندگی خو گرفته است. استنباطم این بود که می‌خواهد من وضعش را ببینم و فقر فوق‌العاده او را به محمدرضا بگویم تا حداقل خانه بهتری برایش تهیه کند. معلوم بود که به زن ایلیاتی و دختر کوچکش علاقه شدید دارد و دلش می‌خواهد برای آنها زندگی خوبی فراهم کند.

خود تیمور در این زمینه مطلبی نگفت و طبعش اجازه نمی‌داد چنین کند. ولی من همه چیز را استنباط کردم و در موقع خداحافظی قرار شد مجدداً او را ببینم. برحسب تصادف تا سال‌ها دیدار رخ نداد، ولی تصویر خوشایندی که از تیمور داشتم در ذهنم حک شد و آن را به محمدرضا انتقال دادم. در زمان حوادث آذربایجان مطلع شدم که تیمور برحسب خوی خود داوطلبانه به ستون اعزامی به آذربایجان پیوسته و در ستون دوم تحت امر سرلشکر ضرابی در مسیر میانه ـ مراغه تبریز به آن دیار رفته و در حوالی مراغه داوطلب سرکوب یک پایگاه فرقه دمکرات شده است. جنگ سختی کرده و به کمک ذوالفقاری‌ها با جسارت کامل به دمکرات‌ها حمله برده و تعدادی را کشته و بقیه را فراری داده است. این تنها نبرد واقعی علیه نیرو‌های دمکرات بود و تیمور به خاطر آن به درجه سرهنگی و اخذ نشان نائل شد.

تیمور در زمان مصدق سرهنگ تمام و فرمانده تیپ زرهی مستقر در کرمانشاه بود. مسلماً با توجه به اینکه از خانواده خوانین بختیاری بود، انگلیسی‌ها برای او پرونده مستقل تشکیل داده و روحیات او و بویژه جسارتش در حوادث آذربایجان در این پرونده ثبت بود و لذا برای کودتا او را به آمریکایی‌ها وصل کردند تیمور با آن خصوصیات تیبی بود که بشدت مورد توجه و علاقه آمریکایی‌ها قرار گرفت و در ۲۸ مرداد با واحد خود شبانه خود را به تهران رساند و قوی‌ترین و منظم‌ترین نیروی نظامی در آن لحظه بود. اینکه رئیس ۶ - MI ایران به من گفت که آمریکایی‌ها قصد داشتند در کودتا یک دیکتاتور نظامی را روی کار بیاورند و ما آنها را منصرف کردیم و نقش محمدرضا و سلطنت او را برایشان توضیح دادیم و گفتیم که در ایران هیچ افسری وجود ندارد که مورد قبول همه ارتش باشد در مورد بختیار صادق است.

احتمالاً این کاندید آمریکایی‌ها تیمور بود و مسلماً خود او نیز به این کار شوق و تمایل داشته است. او واقعاً‌ می‌توانست در ۲۸ مرداد خودش قدرت را بدست بگیرد و هیچ مانعی در برابرش نبود و زاهدی نیز در برابرش کسی نبود. به اعتقاد من تحلیل انگلیسی‌ها سرتا با غلط بود. یک افسر جسور و قاطع حتی اگر در عمل کودتا موفقیت صددرصد هم پیدا نکند بسرعت مورد قبول همه واقع‌ می‌شود و در یک لحظه همه افسران دنباله رو او می‌گردند. مگر خود رضاخان چگونه به قدرت رسید؟ عکس این مسئله نیز صادق است. ارتش هیچگاه فرمانده مردد و ضعیف را دوست ندارد.

همان رضاخان با وجودی که اکنون شاه قدرتمند بود همینکه در شهریور ۲۰ ضعف نشان داد فرماندهان لشکری که آنها را از درجه گروهبانی به سرلشکری رسانده بود از او اطاعت نکرده و هر یک طبق تصمیم خود عمل کردند. همان گروهبان بوذر جمهری بی سواد که اکنون امیر لشکر بوذرجمهری بود و به دستور رضاخان املاک مردم را در شهریار تصاحب کرد و برای ۲ پسرش به ارث گذارد و املاک رضا را در شمال با آن وضع فجیع اداره می‌کرد در شهریور ۲۰ حاضر نشد از ۸۰ هزار حلب بنزین موجود ۵ حلب برای فرار رضا در اختیارش بگذارد و اگر محمدرضا از او خواهش نکرده بود، معلوم نبود رضاخان چگونه اتومبیلش را به اصفهان می‌رساند. در مرداد ۳۲ در پاریس بودم ولی در بازگشت شنیدم که در ۲۶ مرداد فردی به نام سرهنگ صمدی حدود ۸ هزار افسر را در آمفی تئاتر دانشکده افسری جمع کرده و برای آنها علیه محمدرضا سخنرانی کرده و افسران هم به محمدرضا ناسزا گفته‌اند.

وقتی محمدرضا مراجعت کرد همین افسران به پابوس او رفتند. جریان سخنرانی سرهنگ صمدی و ناسزاگویی افسران را به محمدرضا گفتم. پاسخ داد: همین است! حال که پابوس هستند صحیح نیست اصلا به آن جلسه اشاره شود. در گذشته نیز چنین بوده و ایرانی‌ها خیلی احساساتی هستند. یک روز فردی را به آسمان می‌برند و روز دیگر به زمین می‌کوبند اشاره محمدرضا به مصدق بود. منظورم از این توضیحات این است که تحلیل انگلیسی‌ها بکلی غلط بود و اگر تیمور در ۲۸ مرداد خودش قدرت را بدست‌ می‌گرفت افسران همه دنباله رو او می‌شدند و محمدرضا حتی به فکر بازگشت هم نمی‌افتاد و تسلیم سرنوشت می‌شد. به هر حال انگلیسی‌ها مانع کودتای بختیار شدند و محمدرضا را برای بار دوم به به سلطنت رساندند.

تیمور بلافاصله به دستور آمریکایی‌ها فرمانداری نظامی تهران را ایجاد کرد و قدرت واقعی را به دست گرفت. او دیگر آن جوان زن و بچه دوست ایلیاتی نبود و مست قدرت شده بود. در مقام فرمانداری نظامی تهران بیداد‌ها کرد و هر کس را که آمریکا و انگلیس یا محمدرضا‌ می‌خواست از دم تیغ گذراند. توده‌ای‌ها را قلع و قمع کرد، فدائیان اسلام را به طرز فجیعی به جوخه اعدام تحویل داد پادگان مرکز ۲ زرهی را به یک شکنجه خانه تمام و کمال تبدیل کرد و به جان دختران و زنان زندانی خرس انداخت. او حتی از اذیت و آزار پیرمرد محترمی، چون آیت الله کاشانی نیز فروگذاری نکرد. بدین ترتیب بدویت ایلیاتی او در سایه قدرت مطلقه به توحش کامل تبدیل شد.

تیمور که اکنون سرلشکر و محبوب مستشاران آمریکایی اداره دوم بود، در سال ۱۳۳۵ به پیشنهاد آنها اولین رئیس ساواک شد و در این مقام زدوبند خود را با ارتشید هدایت، وزیر جنگ اولین ارتشبد ایران محکم کرد و به درجه سپهبدی رسید. ولی در واقع محمدرضا او را رئیس ساواک کرد تا از فرماندهی واحد‌های نظامی به دور و سرگرم باشد. محمدرضا از خوی بختیار به وحشت افتاده بود، در حالیکه تیمور روی ثریا حساب می‌کرد و امید داشت که هر چه زودتر نخست وزیر یا رئیس ستاد ارتش شود او در ساواک بشدت به دنبال جمع آوری ثروت افتاد و عقده‌های دوران فقر را خالی کرد. در دوران قائم مقامی ساواک صد‌ها نمونه از کار‌های او را در پرونده‌ها دیدم برای یک حاجی بازاری پرونده توده‌ای درست می‌کرد و او را به زندان‌ می‌انداخت و واسطه او معاونش علوی کیا بود. علوی کیا به زندانی بخت برگشته مراجعه‌ می‌کرد و با دریافت میلیون‌ها تومان او را آزاد می‌کرد.

تیمور زمین‌های مرغوب تهران و املاک زراعی مرغوب هم قبول می‌کرد. در سال‌های ریاست بر ساواک ثروت بختیار به میلیارد‌ها تومان رسید و مجموعه جواهرات و طلا آلات و اشیاء عتیقه او بی نظیر شد. واسطه او یعنی علوی کیا نیز بسیار ثروتمند شد. در حالیکه در همین زمان معاون اول بختیار یعنی پاکروان فقط کتاب مطالعه می‌کرد و اگر در ساواک ساندویچی هم می‌خورد پول آن را حساب می‌کرد! ساواک در دوران بختیار، تنها یک چارت روی کاغذ بود و پرسنل آن از ۱۵۰ نفر تجاوز‌ نمی‌کرد. ساواک در واقع بختیار بود و علوی کیا و دو برادر امجدی سرلشکر امجدی و سرتیپ مصطفى امجدی مدیر کل سوم کل این تشکیلات بازیچه امجدی‌ها بود که به نفع بختیار کار‌ می‌کردند و بودجه هنگفت ساواک که ۸۰ درصد آن را به عنوان هزینه سری بی حساب و کتاب کرده بود، بشدت حیف و میل می‌شد. بختیار پول را برای پول نمی‌خواست بلکه برای قدرت‌ می‌خواست و معتقد بود که اگر زر فراهم شود زور هم به دنبالش می‌آید. جسارت او در همه زمینه‌ها در اعلا درجه بود. همان ۱۰ مستشار آمریکایی مشیر و مشاور بختیار بودند و او را بخوبی می‌شناختند و وضعش را به مرکز گزارش می‌دادند و آمریکایی‌ها نیز روی او برای روز مبادا حساب باز می‌کردند.

تیمور دیگر آن ایلیاتی زن و بچه دوست نبود و من که او را در زمان سرهنگ دومی دیده بودم، اگر بی هیچ اطلاعی پس از سال‌ها او را امروز می‌دیدم مسلماً نمی‌شناختم. مدتی با پوران آوازه خوان بدون ازدواج، رابطه علنی داشت و با لباس نظام سرلشکری پوران را در اتومبیل روباز در کنار خود می‌نشاند و با اسکورت به خیابان‌های خیلی شلوغ مانند اسلامبول می‌رفت. بعداً با قدرت همسر یمنی - آشنا شد و با تهدید طلاق او را گرفت. یمنی سرهنگ سابق ارتش بود و روزنامه آرام را منتشر می‌کرد. او هم روزنامه نویس و سرو زبان دار و هم بسیار پر رو بود. یمنی روزی با عصبانیت نزد من آمد که این چه مملکتی است، بختیار زنم را به زور از من گرفته من به او تو پیدم و گفتم تو خودت هم دست کمی از بختیار نداری و در روزنامه ات کلاهبرداری می‌کنی و با تهدید از مردم پول‌های هنگفت می‌گیری، بنابراین بهتر است مواظب زبانت باشی گفت: «به فرض که چنین باشد، ولی مگر قرار است بختیار زن مرا تصاحب کند؟ پاسخ دادم حال که کرده و مقصر خودت هستی تیمور بلافاصله فهمید که یمنی نزد من شاکی شده و فردای آن روز او را بزور سوار هواپیما کرد و از کشور خارج نمود و با قدرت ازدواج کرد. بختیار زن اول خود را طلاق نداد و دختر او که حالا بزرگ شده بود عروس سپهبد یزدان پناه شد.

تیمور خیلی علاقه داشت که رفاقت مرا داشته باشد که چنین نیز بود. ولی خواسته‌های او انتها نداشت و من واقعاً نمی‌دانستم که عاقبت کارهایش چه خواهد شد و لذا در ملاقات‌ها با وعده او را از سر خود باز می‌کردم. در سال ۱۳۳۹ که شورای امنیت کشور بعداً شورای عالی هماهنگی نام گرفت را تشکیل دادم و دبیر آن بودم بختیار یا نمی‌آمد و اگر هم می‌آمد با سپهبد کیا مشاجره تند می‌کرد. بالاخره به ستوه آمدم و به محمدرضا گفتم و او که به دنبال بهانه‌ می‌گشت فردای آن روز هر دو را برکنار و بازنشسته کرد. کیا برخلاف بختیار در مقابل محمدرضا فرد مطیعی بود و برای این بازنشسته شد که تیمور کمتر ناراحت شود.

تیمور بختیار از چندی قبل در جوار سعدآباد کاخ کم نظیری برای خود ساخته و با اثانیه کم نظیری تزیین کرده بود و در همین خانه میهمانی‌های کم نظیری هم می‌داد. همیشه سفرای کشور‌های عربی را دعوت می‌کرد و از ایران نیز رؤسای مجلسین و تعدادی از نمایندگان و وزراء و افسران ارشد را دعوت می‌نمود. در موقع ورود و خروج میهمانان مقام آنها با بلندگو‌های متعدد که در خیابان سعدآباد قرار داده بود اعلام می‌شد. این کار مخصوصاً برای این بود که به گوش محمدرضا برسد مرا هم همیشه دعوت می‌کرد و اکثراً در میهمانی‌ها نزد من‌ می‌آمد و دست مرا در دستش می‌گرفت و محبت می‌کرد، ولی یک کلام درباره خواسته اش‌ نمی‌گفت ولی من درد او را می‌دانستم و سکوت می کردم.

هدف او نخست وزیر شدن بود و با پرداخت پول دستور می‌داد که برخی روزنامه‌های درجه ۲ عکس بزرگش را چاپ کنند و زیر آن بنویسند: نخست وزیر آینده ایران؛ لذا وقتی که امینی نخست وزیر شد بنای فحاشی علیه او را گذارد. به اشرف هم نزدیک شده و تماس‌های زیاد با او می‌گرفت. اشرف نیز فقط به دنبال پول و جواهر بود و نزد بختیار همه به و فور موجود بود. مدتی اشرف نزد محمدرضا بشدت اصرار‌ می‌کرد که بختیار نخست وزیر شود و محمدرضا با رنج سکوت می‌کرد و خود را می‌خورد و جواب او را نمی‌داد. بالاخره ناسزاگویی تیمور علیه امینی شدت یافت و او نیز به محمدرضا شکایت کرد و محمدرضا هم که حمایت آمریکایی‌ها از امینی را می‌دانست پشتش گرم شد و روزی دستور داد که تیمور را تحت الحفظ به فرودگاه ببرند و به اروپا بفرستند. بختیار با قدرت و ۲ بچه که از قدرت پیدا کرده بود به ژنو رفت و مدتی در آنجا ماندگار شد و مبارزه خود را با محمدرضا علنی کرد و به زدوبند با باند‌های معینی در انگلیس و آمریکا پرداخت. در آنموقع رئیس نمایندگی ساواک در ژنو فردی بود به نام سرهنگ حقیقی بهائی متعصب که مرید واقعی بختیار بود. 

ساواک که موضع او را می دانست پنهان از حقیقی افرادی را به ژنو اعزام داشت که مراقب بختیار باشند. برای تعطیلات عید فکر می‌کنم سال ۴۱ بود به ژنو رفتم. حقیقی به استقبالم آمد. از تیمور سوال کردم آن موقع به جنوب فرانسه رفته بود. پاسخ داد: «جز تعریف از او سؤالی از من نکنید گفتم: منظورم همین بود با این یک جمله حقیقی در تمام مدتی که در ژنو بودم خدمتگزار واقعی من بود و ارادت زیاد پیدا کرد حقیقی موقعی که فوت کرد در حساب بانکی اش ۳۲ میلیون فرانک سوئیس موجود بود. او آه در بساط نداشت و معلوم بود که این مبلغ از پول‌های بختیار است که نزد او به امانت گذارده ساواک ادعا کرد و به بانک سوئیس نامه نوشت که این پول متعلق به دولت ایران است. بانک سوئیس حتی جواب نامه ساواک را نداد! تیمور از ژنو به جنوب فرانسه رفت دولت فرانسه به محمدرضا قول داد که تا موقعی که در خاک فرانسه است، پلیس مخفی فرانسه مراقب او خواهد بود و به ساواک گزارش روزانه خواهد داد و به قول خود عمل کرد. بختیار سپس به لبنان و بعد به عراق رفت. در تمام این مدت تیمور یک مشغله مهم برای محمدرضا و یک هدف مهم برای ساواک بود.

همیشه تعدادی مأمور پنهانی ساواک در اطراف او گزارش روزانه می‌دادند. او با صرف پول‌های کلان خود را به مقامات مهم انگلیسی و آمریکایی نزدیک می‌کرد و آنها هم به این نتیجه رسیده بودند که وی مهره خوبی برای روز مبادا است کسی از آینده خبر ندارد و شاید یک روز کودتای نظامی در ایران لازم می‌شد و بختیار شخصیت درجه اولی برای چنین روز‌هایی بود. اصولاً سرویس‌های انگلیسی و آمریکا چنین محاسباتی دارند و لذا هر قدر با محمدرضا خوب بودند، مهره‌های احتمالی آینده خود را از دست نمی‌دادند. روزی دکتر جعفر شاهید به دیدار من آمد. او مجله هفتگی جوانان وابسته به ارتش را منتشر می‌کرد و به این بهانه از ارتش پولی دریافت می‌داشت.

او قبلا از بختیار هم پول می‌گرفت و برایش تبلیغ می‌کرد. شاهید گفت که در ژنو به دیدار بختیار رفته و از آنجا به انگلستان رفته و در لندن در میهمانی بزرگی شرکت کرده است. در این میهمانی فریزر رئیس شرکت نفت انگلیس بریتیش پترولیوم که شخصیت متنفذی در انگلستان محسوب می‌شد، به او گفته که بختیار فرد بسیار لایقی است و حیف است که شاه او را عاطل گذارده به مقامی در دربار بگویید که پیغام من را به شاه برساند که ما خیلی علاقه داریم بختیار نخست وزیر شود شاهید پاسخ داده که من تیمسار فردوست دوست شاه را می‌شناسم و فریزر گفته راه حل خوبی است به ایشان بگویید تا به شاه بگوید من به شاهید پاسخ دادم که این صحبت‌ها را نمی‌شود کرد و شما هم جای دیگر مطرح نکنید و برای خود اشکال ایجاد نمایید!‌ نمی‌دانم حرف شاهید صحت داشت یا نه؟ شاید نظر شخصی فریزر بود و شاید شاهید به دستوره بختیار از خودش جعل کرده بود. اگر انگلیسی‌ها نخست وزیری بختیار را می‌خواستند‌ می‌توانستند مستقیماً از طریق شاپورجی با محمدرضا مطرح کنند و وساطت شاهید مسخره بود.

به هر حال من به محمدرضا نگفتم و مسئله را جایی مطرح نکردم وگرنه زندان در انتظار شاهید بود. بختیار از جنوب فرانسه راهی بیروت شد و ساواک هم به دنبالش این مقارن با جریان ۱۵ خرداد ۴۲ بود و ساواک عکسی در ساحل دریا از تیمور و فرد دیگری برداشت و مقدم مدعی شد که بختیار توسط این فرد با ارسال ۲ میلیون تومان جریان ۱۵ خرداد را به راه انداخته است. در این باره بعدا توضیح می‌دهم.

اوج فعالیت بختیار زمانی بود که به بغداد رفت. طبق گزارشاتی که هر روز ساواک‌ می‌داد، در بغداد بختیار از امکانات وسیع رژیم بعث برخوردار بود و یک گروهان برای حفاظت از او تخصیص داده بودند. در بغداد عده‌ای افسر فراری و بازنشسته و غیر نظامی دور او جمع شدند و او با وساطت صدام حسین با دکتر رادمنش دبیر کل حزب توده روابطی ایجاد کرد و درمیان اطرافیان او توده‌ای‌ها نیز بودند. ساواک که در میان اطرافیان بختیار منابع متعدد داشت طرح بختیار را چنین اعلام کرد که او می‌خواهد از ایلام خود را به کوه‌های بختیاری برساند و در آنجا نیرویی جمع آوری کند و به حرکت‌های پارتیزانی علیه دولت مرکزی دست بزند و منتظر موضع گیری سیاست‌های خارجی نسبت به خود باشد.

بالاخره تیمور بختیار توسط یکی از اطرافیان او کشته شد. طرح ترور بختیار جزء  اسرار ساواک بود و نصیری که کلیه مسائل عملیاتی زیر نظر او بود کلمه‌ای به من نگفت و این به دلیل تقسیم کاری بود که میان ما وجود داشت. همانطور که او در امور مربوط به من مطلقاً مداخله نمی‌کرد من نیز در امور عملیاتی کنجکاوی یا دخالت نمی‌کردم. در زمان ترور نیز به بازرسی منتقل شده و قائم مقام ساواک نبودم. از طریق دفتر ویژه اطلاعات نیز در مورد چگونگی ترور کلمه‌ای گزارش نشد و مسائل در ملاقات‌های خصوصی محمدرضا و نصیری طرح می‌شد. ولی ثابتی که هر ۱۵ روز یکبار برای شرکت در جلسات شورای هماهنگی رده دو به دفتر می‌آمد و همیشه دقت داشت که مراعات احترام مرا کرده و به دیدارم بیاید، ماجرا را توضیح داد. او در آن زمان مدیر کل سوم ساواک بود.

طبق گفته او ساواک موفق شد از طریق شهریاری، رئیس شبکه مخفی حزب توده که مأمور ساواک بود، با یک افسر فراری توده‌ای رابطه برقرار کند. افسر فوق که سرگرد سابق نیروی هوایی بود، مورد علاقه شدید بختیار قرار داشت. ساواک با سرگرد توده‌ای قرار گذاشت که اگر موفق به قتل بختیار شود او را با پول گزاف به آمریکای جنوبی اعزام کند. فرد فوق پذیرفت روزی آنها به شکار می‌روند و بختیار اسکورت قوی عراقی خود را متوقف می‌کند و به تنهایی با افسر فوق به شکارگاه می‌رود. به محض اینکه از اسکورت دور می‌شوند افسر فوق بختیار را به رگبار می‌بندد و از مرز عراق گریخته و به ایران می‌آید. ساواک به وعده خود وفا کرد و او را با پول قابل ملاحظه‌ای به آمریکای جنوبی اعزام داشت. بدین ترتیب زندگی بختیار به پایان رسید.

انتهای پیام/ 161

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین