صنعتي اسفيوخي ,مرتضي

کد خبر: ۱۲۲۴۷۲
تاریخ انتشار: ۲۲ فروردين ۱۳۸۸ - ۰۹:۲۳ - 11April 2009

چهارم فروردین ماه سال 1326 ه ش در روستای اسفیوخ یکی از روستاهای شهرستان تربیت حیدریه متولد شد.
خواهرش می گوید: «قبل از تولد او، پدر و مادرم نذر کردند که اگر خداوند به آن ها پسری عطا فرماید، نامش را مرتضی بگذارند و سقای مسجد شود. بعد از تولدش او را عقیقه کردند و کمی بزرگ تر شد به عنوان سقا در مسجد به مردم آب می داد. بسیار مهربان بود. در سلام کردن پیشی می گرفت. از همان کودکی نماز را اول وقت می خواند. برای آموختن قرآن به مکتب رفت. در روستای ما مدرسه نبود، او برای تحصیل به روستایی دیگر می رفت و به خاطر علاقه ی زیاد به درس این مسافت طولانی را پیاده طی می کرد و تا ششم ابتدایی ادامه داد.»
به خاطر فقر اقتصادی و تنگدستی ترک تحصیل نمود.
کتاب های فرهنگی و کتاب های شهید مطهری را مطالعه می کرد.
در کارها با دایی اش مشورت می کرد و از ایشان راهنمایی می خواست. کسانی را که موافق با دین نبودند، ارشاد می کرد و اگر آن ها به روش خود ادامه می دادند، از آن ها کناره گیری می کرد. در ایام محرم و صفر نوحه خوانی می کرد. صدای دلنشینی داشت.
مشکلات خودش را به تنهایی حل می کرد و از کسی توقع کمک نداشت و مشکلات دیگران را در حد توان برطرف می کرد. اگر زمانی برای خانواده اش گرفتاری پیش می آمد، می گفت: «راضی باشید به رضای خداوند. گله نکنید. اگر مورد تنگدستی قرار گرفته ایم، حتماً مشیت الهی در آن هست.»
در سال 1348، در 20 سالگی با خانم بی بی منیره موسوی ازدواج کرد. مدت زندگی مشترک آن ها 13 سال بود.
حاصل ازدواج آن ها 6 دختر به نام مریم، محبوبه، معصومه، فاطمه، نصرت و عصمت است. او دوست داشت فرزندان صالحی را تحویل جامعه دهد که حافظ انقلاب باشند. او نیازهای خانواده اش را از راه حلال تامین می کرد. حتی به کارگری می رفت تا محتاج دیگران نباشد.
او در زمان جنگ تحمیلی خانواده اش را با خود به ارومیه و کرمانشاه برد. قبل از انقلاب در راهپیمایی ها شرکت می کرد. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی عضو بسیج شد و شب ها در خیابان های شهر به نگهبانی می پرداخت.
از طریق بسیج به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی پیوست و در سال 1360 عضو رسمی سپاه شد. در سپاه ادامه تحصیل داد و موفق به اخذ دیپلم شد.
به امام بسیار علاقه داشت، عکس ایشان را بالای سرش می گذاشت و می گفت: «جانم فدای رهبر.» امام را چندین بار در خواب دیده بود.
با شروع جنگ تحمیلی برای دفاع از دین، میهن، مقابله با تجاوزگران و لبیک گفتن به ندای رهبر انقلاب، جبهه را بر همه چیز ترجیح داد. او احساس می کرد که به حضورش در جبهه نیاز است، به همین خاطر خانواده اش را ترک کرد و به جبهه رفت.
او فرمانده ی بهداری بود. در تیپ ویژه شهدا مسئولیت داشت. از سمتش در جبهه چیزی نمی گفت و خانواده اش از سمت او در جبهه اطلاعی نداشتند. او خود را یکی از سربازان اسلام معرفی می کرد.
زمانی که به مرخصی می آمد، در پایگاه بسیج فعالیت می کرد، به تشویق مردم برای رفتن به جبهه می پرداخت و کمک های مردم را برای جبهه جمع آوری می نمود. هر موقع که به مرخصی می آمد، بلافاصله به جبهه برمی گشت.
در جبهه مداحی می کرد. پیش نماز و امام جماعت بود. با ملایمت با افراد برخورد می کرد. حتی اگر کسی اعتقادات مذهبی را نادیده می گرفت، با او صحبت می کرد و او را به راه راست هدایت می نمود.
مصطفی داروغه ( دوست شهید ) می گوید: «مشکلات را با توکل به خدا حل می نمود. علاقۀ زیادی به امام زمان (عج) داشت. ایشان به ما توصیه می کردند: پیرو ولایت فقیه و امام باشید. در خط انقلاب و اسلام حرکت کنید. در جبهه ها حضور یابید.»
آرزوی سلامتی امام، پیروزی انقلاب و باز شدن راه کربلا را داشت.
مرتضی صنعتی در یک عملیات برای کمک به افرادی که در باتلاق افتاده بودند، رفت و چون آن منطقه توسط دشمن شناسایی شده بود، مزدوران عراقی خمپاره ای به آن منطقه می زنند که ترکش خمپاره به او اصابت می کند و به شهادت می رسد.
مرتضی صنعتی در تاریخ 3/5/1364 در اشنویه کردستان به علت اصابت ترکش خمپاره به دیدار حق شتافت.
منبع:"فرهنگنامه جاودانه های تاریخ(زندگینامه فرماندهان شهیداستان خراسان)"نوشته ی سید سعید موسوی,نشر شاهد,تهران-1385



وصیت نامه
بسم الله الرحمن الرحیم
حسین جان، گواهی می دهم که تو مکان ما را می نگری و سخن گفتن ما را می شنوی. تو زنده ای و نزد پروردگارت از نور حقیقت روزی می خوری. از پروردگارت بخواه که زیارت کربلایت را روزی ما شیعیان عطا فرماید. ای کسی که دنیا و آخرت در دست قدرت توست، به من رحم کن که نه دنیا دارم و نه آخرت. پروردگارا، به خاطر تو، قرآن، اسلام، به پیروی از دستورات خاتم الانبیاء(ص) و ائمه معصومین (ع) و به خاطر رسیدن به لقای تو از همه چیز خود گذشته و با دلی مالامال از عشق به تو و با کوله باری از گناه به سوی تو می آیم و این قطره خون ( که امانتی در دست من بود ) را از من قبول فرما.
رحمت خداوند بر پدر و مادرانی که برای فرزندان خود زحمات زیادی کشیده اند و در مجلس عزای امام حسین (ع) آن ها را در دامان خود نشاندند و شیر و اشکشان را در هم آمیختند و مهر و علاقه به امام حسین (ع) را در دل فرزندان به وجود آوردند.
خداوندا، من هم به عشق حسین (ع) از خانه، زن و فرزند خود خداحافظی نمودم و به ندای هل من ناصر حسین زمان لبیک گفته و در محروم ترین نقطه کشور اسلامی به جنگ با مزدوران پرداختم تا اسلام زنده بماند و از تو می خواهم که همسرم را در میدان کارزار مدد برسانی.
برادران و خواهران، سپاه ارگانی است که معنویت در او حاکم است و وظیفه آن دفاع از حریم اسلام است. مواظب باشید رسالت سپاه را حفظ کنید، تابع دستورات دین و قرآن و در زندگی یاور یکدیگر باشید. هدفتان رضای خداوند باشد. خواهران، صبر و بردباری حضرت زینب (س) را سر لوحه خود قرار دهید. برادران، جبهه ها را خالی نگذارید. متاع ناچیز دنیا شما را مغرور نکند، چون دنیا فانیست. ترک از جبهه، ترک از دین است.

کبوتران مهاجر از این جهان رفتند
ز قید بند اسارت به عشق دین رستند
اگرچه جای شهیدان در این جهان خالیست
چه جای غم که به معشوق خویش پیوستند مرتضی صنعتی اسفیوخی



خاطرات
حسن صنعتی:
«ایشان با توجه به این که برادر بزرگ تر بودند ولی به خواهر و برادران کوچک تر از خودش بسیار احترام می گذاشتند. بسیار متواضع و فروتن بودند. حرف زور نمی زدند، حتی دیگران را هم از این کار منع می کردند. اخلاق پسندیده ای داشتند و همه را به راه راست هدایت می کردند. من کوچک ترین پرخاشگری و یا بی اعتنایی از ایشان به یاد ندارم.»

خواهر شهید :
«زمانی که سرباز بودند، در یکی از مرخصی ها که به روستا آمدند، به ایشان پیشنهاد ازدواج دادیم. ایشان گفتند: همسر من باید با حجاب و با ایمان باشد و ما از اهالی روستا دختری با شرایط ایشان انتخاب کردیم.»

منیره موسوی ,همسر شهید:
«ایشان اخلاق خوبی داشتند. با ایمان و دیانت بودند. به خانواده های بی سرپرست کمک و نیازهای آن ها را برطر ف می کردند. در کارهای خانه به من کمک می کردند.
اوقات بیکاری کتاب های امام و رساله امام را مطالعه می کردند. قرآن را با صوتی زیبا می خواندند. ما را به حرم و دیدن بزرگ ترهای فامیل می بردند. بچه ها برای نماز صبح با صدای دلنشین قرآن ایشان بلند می شدند. بسیار دوست داشتند که من درسم را ادامه دهم و باسواد شوم. ایشان یک طبقه از خانه را به نهضت سواد آموزی داده بودند.»
همچنین می گوید: «اگر کسی دعوا می کرد، ایشان با خوش رفتاری بین آن ها صلح برقرار می کرد. به بچه های چهار ، پنج ساله سلام می کردند و آن ها را می بوسیدند. ایشان به ما سفارش می کردند: صبور باشید. حجابتان را رعایت کنید. نمازتان را سروقت بخوانید. سوره های کوچک قرآن را به فرزندانم یاد بدهید تا صبح بخوانند و درسشان را ادامه دهند. نسبت به حجاب حساس بودند. به من می گفتند: پوشیه بزن تا از تو راضی باشم. برای دخترهایم مقنعه درست کرده بودم، چون ایشان می گفتند: باید از کودکی روسری و مقنعه سرشان باشد تا عادت کنند.»

حسن صنعتی,برادر شهید:
«اگر ما رفتار ناخوشایندی با خانواده مان داشتیم، ایشان به ما می گفتند: با خانواده تان با خضوع رفتار کنید. آن ها امانتی در دست ما هستند و ما باید به خوبی از آن ها نگهداری کنیم. آن ها امانت های خداوند هستند.»

مصطفی داروغه :
«ایشان روحیه ی بالایی داشتند. در کرمانشاه در سالن غذاخوری بودیم که به من گفتند: به چهره ی تک تک این رزمندگان نگاه کن. تمام آن ها نورانی هستند. ای کاش ما هم مثل آن ها نورانی بشویم. دعای ندبه، کمیل و توسل را چه در منزلش و چه در جبهه برگزار می کرد. نماز شب می خواند. صبح و شب قرآن می خواند. در جبهه بسیار فعال بود و در قسمت تبلیغات فعالیت می کرد. در پشت جبهه در بسیج و سپاه بود. افتخار می کرد که در تیپ ویژه ی شهداست و می تواند به خانواده های شهدا خدمت کند و به مجروحین رسیدگی نماید. زمانی که مسئول پدافند هوایی غرب بود بسیار تلاش می کرد تا به قسمت نیروهای پیاده برود و در آن جا خدمت کند.»

منیره موسوی ,همسر شهید:
«به دیدن خانواده های شهدا می رفتند، به مجروحین و جانبازان سرکشی می کردند. زمانی که به مرخصی می آمدند، خیلی کم در منزل بودند. شب ها دیروقت به منزل می آمدند. وقتی به ایشان اعتراض می کردم، چرا در منزل نیست و دیروقت به خانه می آید؟ می گفتند: شما بیایید مجروحین و جانبازان را ببینید که چه طور جانشان را برای انقلاب و اسلام داده اند، آن وقت به من نمی گویید: چرا در منزل نیستید؟ ایشان ما را به دیدن مجروحین می برد. اگر کسی برای تزریقات و یا پانسمان به خانه می آمد، ایشان پولی از او نمی گرفتند می گفتند: صلوات بفرستید و برای رزمندگان اسلام دعا کنید. اگر کسی علیه انقلاب و امام حرفی می زد، با آن ها قطع رابطه می نمود. زمانی که در سپاه خدمت می کردند، اقوامشان به ایشان می گفتند: شما برای حقوق به سپاه رفته ای؟ ایشان بسیار ناراحت شدند و گفتند: اگر بدانم زن و بچه ام از گرسنگی نمی میرند، همین حقوق را هم نمی گرفتم. من به خاطر دین و قرآن خدمت می کنم.»

مصطفی داروغه:
«ایشان بسیار دلیر و شجاع بودند. در یکی از مرخصی ها که با ایشان بودم، در اتوبوس راننده نوار موسیقی گذاشته بود. ایشان ناراحت شدند و به راننده تذکر دادند و گفتند: نوار موسیقی را خاموش کن.»

همسر شهید:
«ایشان به من می گفتند: اگر من شهید شوم، شما چه کار می کنید؟ گفتم: خدا نکند. ما خانواده عیال واری هستیم و اگر شما شهید شوید، ما چه کار کنیم؟ ایشان گفتند: بگویید: ان شاءالله. چون من آرزوی شهادت را دارم. دوستانم در نزدیکی من به شهادت می رسند، ولی من هیچ کار نمی شوم. من هنوز گناهکارم. پاک نشده ام. شما از من راضی نیستید. دعا کنید من شهید شوم. خواب دیده ام در یکی از عملیات ها هستم در آن جا من الله اکبر می گویم و آهن باریکی که بسیار سرخ و مذاب است در آن جاست. و در دستم پرچم سبزی است و مدام الله اکبر می گویم. دفعه آخری که ایشان به مرخصی آمدند، به من گفتند: از من راضی باشید، چون این دفعه من شهید می شوم. فرزندانم را خوب تربیت کنید.»

خواهر شهید:
«ایشان به من می گفتند: از من راضی باش. چون به شهادت نزدیک شده ام. گفتم: اگر من راضی شوم، فرزندانت راضی نمی شوند که پدرشان را از دست بدهند. ایشان گفتند: اگر تو راضی نشوی، در روز قیامت حضرت زینب (س) تو را مورد خطاب قرار می دهد: مگر خون برادرت از خون برادر من امام حسین (ع) بهتر است؟ خواهرم، تو شش برادر داری که باید یکی از آن ها را در راه اسلام و قرآن فدا کنی.»

حسن صنعتی, برادر شهید:
«ایشان آرزوی شهادت را داشتند. یکی از اقواممان شهید شده بود. ایشان به خانواده آن ها گفته بود: خوشا به حالتان که خانواده ی شهید شده اید. یکی از برادرهایم ( به نام مصطفی ) در کمیته خدمت می کرد. شهید به او گفته بود: شما از ما به شهادت نزدیک تر هستید. ایشان از مادرم خواسته بودند که برای شهادتش دعا کنند. ایشان از اینکه بیشتر دوستانش شهید شده بودند و ایشان در قید حیات، بسیار ناراحت بودند.»

خواهر شهید :
«یک سال بعد از شهادت ایشان مراسم ازدواج دختر دومم بود. بسیار گریه می کردم. چون برادرم در مراسم ازدواج دختر بزرگم حضور داشتند. با همان حال گریه خوابیدم. شهید را در خواب دیدم که عروسی دخترم را به من تبریک گفت: وقتی بیدار شدم، دیدم عکس او در بالای سرم است. از هر که سوال کردم: چه کسی این عکس را بالای سرم گذاشته است؟ کسی خبر نداشت. متوجه شدم که شهدا زنده هستند و نزد پروردگار خود روزی می خورند.
شبی دیگر خواب دیدم که زنی با چادر مشکی، نهالی را در دست دارد و می خواهد آن را در زمین بکارد و سپاهی در پشت سر آن خانم در حرکت هستند. در میان آن ها مرتضی را دیدم و پرسیدم: آن خانم کیست؟ گفت: آن خانم، حضرت زینب (س) هستند و می خواهند نهال اسلام را بکارند و حضرت زینب (س) هستند که اسلام را زنده نگه می دارند.»

حسن صنعتی,برادر شهید:
«هر وقت مشکلی داریم ایشان را در خواب می بینیم و مشکلمان حل می شود. پسرم خدمت سربازی اش را در منطقه ی دور افتاده ای بود. همسرم بسیار بی تابی کردند. یک شب شهید را در خواب دید که به او گفته بود: شما ناراحت نباشید. من خودم مواظب فرزندت هستم. از آن به بعد همسرم با این اعتماد قلبی آرام بود.»



آثار باقی مانده از شهید
شهید در دفترچه خاطرات خود در مورد سربازی می گوید:
«در سال 1344 به خدمت مقدس سربازی اعزام شدم و پدر، مادرم و برادرانم مشغول تلاش در کار خشت زنی بودند. در پادگان من یک سرباز گاردی نبودم، بلکه سربازی بودم که شب ها به پرستاری از سربازان بیمار و روزها در داروخانه و بخش تزریقات خدمت می کردم.»

او در دفترچه ی خاطرات خود می نویسد:
«در اوایل انقلاب در بسیج مشغول خدمت بودم و در خیابان ها با چوب دستی گشت می دادم. شبی خواب دیدم روی تپه ای اذان می گویم. جمعیت زیادی پشت سر امام می آیند. بعد از گفتن اذان نزد امام رفتم و سنگ ریزه ها را از جلوی پای امام برمی داشتم. به امام نگاه کردم که متوجه شدم یک چشم امام بسته است. سوال کردم: چرا یک چشمتان بسته است؟ امام فرمودند: برای این است که یک چشم مرا کور کرده اند. و دو روز بعد آیت الله مرتضی مطهری را شهید کردند که دل امام امت را به درد آوردند.»

«در پاوه مشغول خدمت بودم. شبی خواب دیدم که فرزندم مریض است که او را به بیمارستان بردم و باید عمل می شد و مبلغ هفت هزار تومان از من حق عمل می خواستند و من پولی همراه نداشتم. به من گفتند: بروید و از امام خمینی پول بگیرید. به قم رفتم. جلوی در حرم حضرت فاطمه معصومه (س) پیکانی دیدم که تمام بدنه اش را از گل محمدی پوشانده بودند. پرسیدم: چه کسی داخل اتومبیل است؟ گفتند: یک روحانی. داخل حرم شدم تا امام خمینی را ببینم، ولی هرچه نگاه کردم جز نور چیزی ندیدم. این خواب را برای امام جمعه پاوه تعریف کردم. ایشان گفتند: امام خمینی مانند ناخدای کشتی نوح (ع) هستند و تا این کشتی را به ساحل نجات نرسانند، کسی نمی تواند این کشتی را نابود کند.»

شهید در دفترچه ی خاطرات خود می نویسد:
«در سال 1360 هنگامی که عازم کردستان بودم، عده ای به من گفتند: تو چه طور دست از همسر، فرزند و خانواده ات کشیده ای و به جبهه می روی؟ در جواب آن ها می گفتم: من عاشق مکتب و مقصدم هستم. من از دنیا و زرق و برقش دست کشیده ام و حتی حاضرم برای زنده نگهداشتن اسلام جانم را فدا کنم.»

«ما در پست امداد تیپ امام جواد (ع) بودیم و نزدیکی شمال پنجوین مستقر شدیم. سنگری که برای ما در نظر گرفته شده بود، بیش از چهار ساعت تا محل فاصله نداشت. ساعت 9 شب حمله ی دشمن شروع شد. یکی ـ دو ساعت بعد برادران بسیجی مجروحان را از خط به سنگر ما آوردند. هیچ یک از برادران ناله نمی کردند همه یا مهدی (عج) و یا الله می گفتند. پیرمردی در وسط سنگر مجروحی را از خط آورده بود که تیری به پشت او اصابت کرده بود. و مدام می گفت: جانم فدای رهبر. به او گفتم: پدرجان، مجروح را زمین بگذارد. گفت: تا زمانی که پانسمان نشود، او را در پشت خود می گیرم. حمله تا صبح ادامه داشت. با این همه استراحتی نداشتیم. اصلاً ناراحت نبودیم. ساعت 10 صبح برادران از پنجوین گذشتند و تا نزدیکی ارتفاعات عراق پیشروی کردند. برادران اطلاعات برای تخلیه ی مجروحین به خط رفتند و مجروحی را آوردند که دستش قطع شده بود. می گفت: حدود سه کیلومتر زیر آتش دشمن سینه خیز آمده ایم. فوراً دستش را آتل بندی و پانسمان کردیم. بعد دو مجروحی داشتیم که یکی تیر به ساق پای چپ و دیگری به کشاله پای راست خورده بود و حالشان وخیم بود که به زحمت توانستیم سرم به آن ها وصل کنیم. خون زیادی از آن ها رفته بود. زخمی را که خودم بانداژ می کردم ترکش بزرگی در زیر پوست کنار زخم دیدم و خواستم ترکش را در بیاورم و محل زخم را با محلول شستشو دهم که در یک لحظه قدرت خداوند متعال را دیدم. با توجه به این که زخم به اندازه ی سکه دو تومانی بزرگ بود و ترکش از آن جا عبور کرده بود، عصب سالم و شفاف بود. فوراً زخم را پانسمان کردم و مجروح را به بیمارستان منتقل نمودیم. پست بعدی ما در آخرین تپه به پنجوین بود. در سنگر نشسته بودیم. بعضی از امدادگران در حال وضو برای نماز شب بودند. آتش دشمن به حدی شدید بود که همه جا را روشن می کرد. در همین حال مهتابی داخل سنگر خاموش شد. بعد از این که دوباره مهتابی را روشن کردیم، برادری از بیرون وارد سنگر شد و گفت: چون دشمن در حال شناسایی است، این خواسته ی خداوند بوده است که مهتابی خود به خود خاموش شود تا سنگر شناسایی نشود.
در یک از عملیات ما به سنگری که متعلق به مزدوران عراقی بود، رفتیم. حمله ی دشمن شدید بود. تیر مستقیم و خمپاره می زد. به همراه پزشکان و امدادگران از سنگر بیرون آمدیم و در کنار یک آمبولانس پناه گرفتیم. سلاحی جز ایمان به خدا و روز قیامت نداشتیم. سنگر با خمپاره منفجر شد. در جبهه ما شاهد امدادهای غیبی خداوند بودیم.
در یکی از عملیات ها، شب قبل از حمله آب منبع تمام شده بود و رزمندگان برای وضو و طهارت بسیار ناراحت بودند. من به همراه چند تن از رزمندگان دیگر برای پیدا کردن آب حرکت کردیم و به رودخانه ای که از لابه لای کوه عبور می کرد، رسیدیم. آب برداشتیم و برای رزمندگان آوردیم. صبح که به طرف منبع می رفتم، نگهبان گفت: منبع آب ندارد. وقتی سر منبع را برداشتم، دیدم منبع لبریز از آب است. همه متعجب بودیم که چه کسی منبع را آب کرده است. و این جز امدادهای غیبی چیزی نمی توانست باشد.»

او در نامه ای به همسر، پدر و مادرش می نویسد:
«درود بر خانواده هایی که با خودگذشتگی و با صبر، دوری فرزندان، همسران و پدران خود را تحمل نموده اند و خداوند اجری برابر با اجر مجاهدان به آن ها عطا خواهد نمود. همسرم و فرزندانم، سعی کنید وظایف دینی خود را به خوبی انجام دهید. بعد از نماز صبح سوره های کوچک قرآن را بخوانید. پدر و مادر عزیزم، اگر سعادت یافتم که شهید شوم، سلام مرا به امام امت برسانید و افتخار کنید که جزو خانواده های شهدا هستید. برای فرج امام زمان (عج) دعا کنید. بعد از شهادت من در حضور مردم گریه نکنید. اگر برادرانم خواستند به جبهه بروند به آن ها اجازه بدهید که به جبهه بروند و جای ما را پر کنند. اگر من شهید شدم مانند حضرت زینب (س) صبور باشید و راه اسلام را ادامه دهید.»


نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین