مرتضي گريه كرد و گفت چه كار دارند با مسلمان ها ميكنند
چند روزي هم پيش «شهيد گنجي» بوديم. در يك جلسهاي من گفتم كه باب شهادت بعد از قبول قطعنامه، بسته شد. «شهيد گنجي» گفت براي كساني كه بخواهند هنوز باب شهادت باز است. اين قضيه گذشت و ما آمديم ايران تا اينكه «صادق گنجي» را در لاهور به شهادت رساندند. بعدش كه آقا مرتضي را ديدم گفت : به خاطر داري كه به فلاني گفتي باب شهادت بسته شد و او گفت نه هنوز باز است.
خوابم نميآمد. ديدم كه مرتضي در جايي كه ميخوابيد، نشسته است و با صداي خيلي آرامي در حال گريه كردن است؛ تا حدي كه صداي آن را بغل دستي او هم نميشنيد. نماز شب ميخواند و گريه ميكرد. من به هواي اينكه متوجه نشدهام آمدم بيرون و نشستم. باران ميآمد. يك ربع بعد آمد بيرون و گفت كه مديوني اگر بگويي. گفتم چه چيزي را آقا مرتضي؟ گفت مديوني تا زندهام بگويي. گفتم: آقا مرتضي من چه كار دارم. اگر چه هه ميدانستند كه او هر شب نماز شب ميخواند. يك چيز عادي شده بود. فرداي آن روز براي فيلمبرداري به يك محلي رفتيم كه عدهاي چادرنشين بودند. رفتيم بالاي ديوار مرگي كه موتور سواري مشغول چرخيدن دور آن بود. اول رفتيم براي فليلمبرداري، بعد آمديم پايين، چون زير آن جايي كه موتور سوار ميچرخيد، چند تا زن هم براي جلب مشتري بيشتر، ميرقصيدند. هم آن زن ها با جان خودشان بازي ميكردند و هم موتورسوار. اگر موتور سوار ميافتاد اولين كساني كه كشته ميشدند، زنهايي بودند كه پايين در حال نمايش دادن بودند. مرتضي آمد پايين و ديدم رنگ او منقلب شد. بعد ديدم يك ماشينآمد در همان جمع بغل يك چادر ايستاد و يك دختر 13 ساله را چند مرد به زور داخل ماشين كردند و با خود بردند. مرتضي آمد توي ماشين نشست و به من گفت ديدي؟ گفتم بله. دستمال از جيبش بيرون آورد و شروع كرد به گريه كردن. گفت چه كار دارند با مسلمانها ميكنند. مسلمانها به كجا ميروند.
مرتضي دردهاي بزرگي هم داشت. مرتضي همان طوري كه قلبش قلب بزرگي بود؛ دل وسيعي داشت، دردهاي او هم دردهاي بزرگ بود.
ويژه نامه «سيد شهيدان اهل قلم»
خوابم نميآمد. ديدم كه مرتضي در جايي كه ميخوابيد، نشسته است و با صداي خيلي آرامي در حال گريه كردن است؛ تا حدي كه صداي آن را بغل دستي او هم نميشنيد. نماز شب ميخواند و گريه ميكرد. من به هواي اينكه متوجه نشدهام آمدم بيرون و نشستم. باران ميآمد. يك ربع بعد آمد بيرون و گفت كه مديوني اگر بگويي. گفتم چه چيزي را آقا مرتضي؟ گفت مديوني تا زندهام بگويي. گفتم: آقا مرتضي من چه كار دارم. اگر چه هه ميدانستند كه او هر شب نماز شب ميخواند. يك چيز عادي شده بود. فرداي آن روز براي فيلمبرداري به يك محلي رفتيم كه عدهاي چادرنشين بودند. رفتيم بالاي ديوار مرگي كه موتور سواري مشغول چرخيدن دور آن بود. اول رفتيم براي فليلمبرداري، بعد آمديم پايين، چون زير آن جايي كه موتور سوار ميچرخيد، چند تا زن هم براي جلب مشتري بيشتر، ميرقصيدند. هم آن زن ها با جان خودشان بازي ميكردند و هم موتورسوار. اگر موتور سوار ميافتاد اولين كساني كه كشته ميشدند، زنهايي بودند كه پايين در حال نمايش دادن بودند. مرتضي آمد پايين و ديدم رنگ او منقلب شد. بعد ديدم يك ماشينآمد در همان جمع بغل يك چادر ايستاد و يك دختر 13 ساله را چند مرد به زور داخل ماشين كردند و با خود بردند. مرتضي آمد توي ماشين نشست و به من گفت ديدي؟ گفتم بله. دستمال از جيبش بيرون آورد و شروع كرد به گريه كردن. گفت چه كار دارند با مسلمانها ميكنند. مسلمانها به كجا ميروند.
مرتضي دردهاي بزرگي هم داشت. مرتضي همان طوري كه قلبش قلب بزرگي بود؛ دل وسيعي داشت، دردهاي او هم دردهاي بزرگ بود.
ويژه نامه «سيد شهيدان اهل قلم»
لینک کپی شد
نظر شما
