به قلم «سيد مرتضي آويني»: «فتح خون»:
فتح خون(2)متن كامل كتابي ناتمام از شهيد «سيد مرتضي آويني» پيرامون «مقتل سيداشهدا»(صلوات الله عليه). اين كتاب پس از شهادت نويسنده آن منتشر شد و با استقبال چشمگيري از سوي علاقمندان سيد شهيدان اهل قلم مواجه گرديد.
**فصل پنجم: كربلا
امام ايستاد و خطبه اي كربلايي خواند : « اما بعد... مي بينيد كه كار دنيا به كجا كشيده است ! جهان تغيير يافته ، منكَر روي كرده است و معروف چهره پوشانده و ازآن جز ته مانده ظرفي، خرده ناني و يا چراگاهي كم مايه باقي نمانده است . » «زنهار ! آيا نمي بينيد حق را كه بدان عمل نمي شود و باطل را كه ازآن نهي نمي گردد تا مؤمن به لقاي خدا مشتاق شود؟ پس اگر اينچنين است ، من درمرگ جز سعادت نمي بينم و در زندگي با ظالمان جز ملالت . مردم بندگان حلقه به گوش دنيا هستند و دين جز بر زبانشان نيست؛ آن را تا آنجا پاس مي دارند كه معايش ايشان از قِبَل آن مي رسد ، اگر نه ، چون به بلا امتحان شوند ، چه كم هستند دينداران .»
راوي:
آه از رنجي كه دراين گفته نهفته است ! و اما سرّالاسرار اين خطبه در اين عبارت است كه « لِيَرغَبَ المؤمن في لقاء رَبِّه ـ تا مؤمن به لقاي خدا مشتاق شود.» يعني دهر بر مراد سفلگان مي چرخد تا تو در كشاكش بلا امتحان شوي و اين ابتلائات نيز پيوسته مي رسد تا رغبت تو در لقاي خدا افزون شود... پس اي دل ، شتاب كن تا خود را به كربلا برسانيم! مي گويي : مگر سر امام عشق را برنيزه نديده اي و مگر بوي خون را نمي شنوي ؟ كار از كار گذشته است . قرن هاست كه كار ازكار گذشته است ... اما اي دل ، نيك بنگر كه زبان رمز ، چه رازي را با تو باز مي گويد :كلّ ارض كربلا و كلّ يوم عاشورا. يعني اگرچه قبله در كعبه است، اما فَاَينَما تُوَلّوا فَثَمَّ وَجهُ اللهِ. يعني هر جا كه پيكر صد پاره تو بر زمين افتد ، آنجا كربلاست ؛ نه به اعتبار لفظ و استعاره ، كه در حقيقت . و هر گاه كه عَلَم قيام تو بلند شود عاشوراست ؛باز هم نه به اعتبار لفظ و استعاره . و اگر آن قافله را قافله عشق خوانديم در سفر تاريخ ، يعني همين.
ليرغب المؤمن في لقاء ربه ... عجب رازي در اين رمز نهفته است ! كربلا آميزه كرب است و بلا ... و بلا افق طلعت شمس اشتياق است . و آن تشنگي كه كربلاييان كشيده اند ، تشنگي راز است. و اگر كربلاييان تا اوج آن تشنگي ـ كه مي داني ـ نرسند ، چگونه جانشان سرچشمه رحيق مختوم بهشت شود؟ آن شراب طهور كه شنيده اي بهشتيان را مي خورانند ،ميكده اش كربلاست و خراباتيانش اين مستانند كه اينچنين بي سرودست و پا افتاده اند . آن شراب طهور را كه شنيده اي ، تنها تشنگان راز را مي نوشانند و ساقي اش حسين است ؛ حسين از دست يار مي نوشد و ما از دست حسين.
الا يا ايها الساقي ادر كأساً و ناولها
كه عشق آسان نمود اول ولي افتاد مشكلها
عمر بن سعد ابي وقاص نخست مايل نبود كه امر ميان او و امام حسين(ع) به پيكار كشد... هر كسي را ليله القدري هست كه در آن ناگزير ازانتخاب خواهد شد وعمر سعد را نيز ساعتي اينچنين فراخواهد رسيد . اما اكنون او مي گريزد و دهر نيز در كمينش ، كه او را به اين ليله القدر بكشاند. عمربن سعد فرزند سعد ابي وقاص است ، فاتح قادسيه ، و يكي از آن ده تني كه مي گويند رسول خدا هنگام مرگ از آنان رضايت داشته است . هنوز نيم قرن از رحلت رسول خدا نگذشته ، اين پسر سعد ابي وقاص است كه در برابر فرزند رسول الله(ص) و وصي او ايستاده است . ابن سعد تلاشي بسيار كرد تا كارش به پيكار با حسين بن علي(ع) نكشد ، اما دهر هيچ كس را نا آزموده رها نمي كند ؛ صبورانه در كمين مي نشيند تا تو را به دام امتحان درآرد و كارت را يكسره كند كه ان ربك لبالمرصاد . از گفت و گوهايي كه پيش از تاسوعا بين ابي سعد و امام گذشته است خوب مي توان دريافت كه او كيست . امام مي فرمايد :« مگر از خداي پروا نداري ؟ خدايي كه معادت به سوي اوست. عزم پيكار بامن كرده اي حال آنكه مرا نيك مي شناسي و مي داني كه فرزند كيستم . بيا و اين قوم را واگذار و با من همراه شو تا به خدا نزديك شوي.» ابن سعد گاهي مايملكش را بهانه كرد و گاهي خانواده اش را ... تا اينكه امام اميد از او بازگرفت و برخاست كه بازگردد در حالي كه مي گفت :« چه مي انديشي ؟ آيا نمي داني كه به زودي تو را در بستر خواهند كشت و در قيامت نيز رحمت خدا از تو دريغ خواهد شد؟اميدوارم كه از گندم عراق جز اندك زماني بهره مجويي .» و اين سخن دامي است كه دهر در كمين ابن سعد گسترده است تا لب به تمسخر بگشايد كه :« اگر به گندم دست نيافتم ، جو كه هست !» و با اين سخن به پرتگاه لعنت خدا در افتد . آيا هنوز عمرسعد را اميد نجاتي هست؟ تلاش امام براي آنكه عمرسعد را از ورطه اي كه در آن گرفتار افتاده بود نجات بخشد به جايي نرسيد . در تاريخ ها آمده است كه امام تا پيش از عصر تاسوعا بارها با او به گفت و گو نشست و اگر چه از آنچه دراين ديدارها گذشته است جز همان مختصر كه ذكر شد هيچ چيز نمي دانيم ، اما سيره سياسي امام حسين(ع) از آنچنان روشنايي و صفايي برخوردار است كه هيچ جاي شبهه اي باقي نمي گذارد.
راوي:
پر روشن است كه امام حسين(ع) در مرداب وجود عمر سعد به جست و جوي كدام گوهر نابي آمد است : شايد در اين مرداب كه روزگاري با اقيانوس هاي آزاد پيوند داشته است هنوز نشاني از حيات باشد، شايد در اين مدفن تاريكي كه عمرسعد فطرت الهي خويش را در آن به خاك سپرده است هنوز روزنه اي رو به آفتاب گشوده باشد .امام آفتاب كرامتي است كه خود را از ويرانه ها نيز دريغ نمي كند. آسمان را ديده اي كه چگونه در گودال هاي حقير آب نيز مي نگرد؟ آب را ديده اي كه چگونه پست ترين دره ها را نيز از ياد نمي برد؟ چگونه مي توان كار پاكان را قياس از خود گرفت ؟ امام رابا خداوند عهدي است كه غير او را در آن راهي نيست ، و بر همين پيمان است كه امام پاي مي فشارد .نه ، اين راز نه رازي است كه با من و تو درميان نهند . ولايت امام بر مخلوقات ولايت خداست، يعني همه ذرات عالم ، از پاي تا سر ، بقايشان به جذبه عشقي است كه آنان را به سوي امام مي كشد، اما خود از اين جذبه بي خبرند . اگر او كشكشانه ما را به كوي دوست نكشد و بر پاي خويش رهايمان كند، ياران ، همه از راه باز مي مانيم . آسمان را ديده اي كه از او بلندتر هيچ نيست ، اما درگودال هاي حقير آب نيز مي نگرد؟ امام در مرداب وجود عمرسعد در جست و جوي نشاني از درياست، درياي آزاد ، دريايي كه به اقيانوس راه دارد. زهير بن قين هر چند خود نمي خواست، اما امام آن عهد فراموش شده را با او تازه كرد.
عمرسعد نمي خواست كه كار او با امام به پيكار بينجامد . اين حقيقت از مَطلع نامه اي كه براي ابن زياد نگاشته معلوم است :« خداوند آتش را خاموش كرد و اتفاق برقرار شد و كار امت به صلاح آمد .»... با اين همه قصد دارد كه باطن خويش را از ابن زياد كتمان كند. اما ابن زياد زيرك تر از آن بود كه فريب عمرسعد را بخورد و گفت :« اين نامه مرد خيرخواهي است كه امير خويش را اندرز گفته و دل بر قوم خويش سوزانده است.» دست تقدير همه لوازم را يكجا گرد آورده است تا آنچه بايد، به انجام رسد . «شمر بن ذي الجوشن » نيز حاضر است تا ابن زياد را با سخنان خويش در آنچه قصد كرده است تشجيع كند... اگر خداوند انسان را رها كند ،دهر نيز با او همداستان مي شود. اما به راستي مگر تا كجا مي توان شرور بود كه خداوند انسان را در كاري اينچنين زشت ياري كند؟ شمر از جانب ابن زياد مأمور شد تا امريه او را به عمر سعد برساند و اگر آن شوربخت از جنگ با حسين سرباز زد، خود به جاي او بنشيند و عمرسعد را گردن بزند و سرش را براي ابن زياد بفرستد . او نامه ابن زياد را به عمرسعد رساند و منتظر ماند تا جواب آن را دريافت كند. ابن زياد نوشته بود :« من تو را به جانب حسين نفرستاده ام كه دست از او برداري و وقت را بيهوده بگذراني . بنگر كه اگر حسين و اصحابش تسليم رأي من شدند ، آنان را به مسالمت نزد من گسيل دار و اگر نه ... برآنان حمله بر و خونشان را بريز و پيكرشان را مُثله كن كه حق آنها اين است . آنگاه كه حسين كشته شد، او را زير سم ستوران بينداز و بر سينه و پشتش اسب بتاز ، كه ناسپاس است و مخالف . من مي دانم كه اين كار پس ازمرگ او را زياني نخواهد رساند ، اما عهد كرده ام كه با او اينچنين كنم . چنان كه به امرما عمل كني ، پاداشت پاداش كسي است كه مطيع فرمان بوده است ، و اگر نه ، از مقام خود كناره گير و امر لشكر را به شمر بن ذي الجوشن بسپار كه باقي را او خود مي داند .»
عمر بن سعد به روشني دريافت كه شمربن ذي الجوشن در اين ميانه چه كرده است .او مي دانست كه حسين بن علي تسليم نخواهد شد . اين جمله اي است كه از او در وصف حسين نقل كرده اند كه خطاب به شمر گفته است :« والله همان دلي را كه علي داشت در ميان دو پهلوي پسرش نهاده اند.» آنگاه فرماندهي لشكر پياده را به او سپرد و آماده جنگ شد.» شامگاه تاسوعا عمربن سعد چون قصد كرد كه حمله آغاز كند فرياد كرد :« يا خيل الله ، اركبي و ابشري ! ـ لشكرخدا سوار شويد؛ مژده باد شما را به بهشت .» و عجبا! اين همان كلامي است كه پدرش سعد ابي وقاص در جنگ قادسيه بر زبان آورده بود . آيا به راستي عمر بن سعد نمي داند كه چه مي كند ، يا خود را به ناداني زده است؟
راوي:
هنوز نيم قرن از حجه الوداع نگذشته ، امت محمد(ص) تيغ بر اوصاي او كشيده اند و با نام اسلام ، قلب اسلام را كه امام است ، مي درند! اجسامشان به جانب قبله نماز مي گزارند ، اما ارواحشان هنوز همان اصنامي را مي پرستند كه ابراهيم شكسته بود. اجسامشان به جانب قبله نماز مي گزارند، اما ارواحشان با باطن قبله كه امامت است، پيكار مي كنند. جاهليت ريشه در درون دارد و اگر آن مشرك بت پرست كه در درون آدمي است ايمان نياورد ، چه سود كه بر زبان لااله الا الله براند؟ آنگاه جانب عدل و باطن قبله را رها مي كندو خانه كعبه را عوض از صنمي سنگي مي گيرد كه روزي پنج بار در برابرش خم و راست شود و سالي چند روز گرداگردش طواف كند. و اي كاش تا همين جا بسنده مي كرد و قلب قبله را با تيغ نمي دريد! عجبا! جهان را ببين كه چه سان وارونه مي شود! افمن يمشي مكبا علي وجهه اهدي امن يمشي سويا علي صراط مستقيم ؟
**فصل ششم: ناشئه اليل
راوي:
اينك زمين در سفر آسماني خويش به عصر تاسوعا رسيده است و خورشيد از امام اذن گرفته كه غروب كند . ديگر تا آن نبأ عظيم ، اندك فاصله اي بيش نمانده است و زمين و آسمان در انتظارند . فرات تشنه است و بيابان از فرات تشنه تر و امام از هر دو تشنه تر. فرات تشنه مشكهاي اهل حرم است و بيابان تشنه خون امام و امام از هر دو تشنه تر است؛ اما نه آن تشنگي كه با آب سيراب شود... او سرچشمه تشنگي است ، و مي داني ، رازها را همه ، در خزانه مكتومي نهاده اند كه جز با مفتاح تشنگي گشوده نمي شود . امام سرچشمه راز است و بيابان طف ، عرصه اي كه مكنونات حجاب تكوين را بي پرده مي نمايد. مگر نه اينكه اينجا را عالم شهادت مي نامند ؟ و مگر از اين فاش تر هم مي توان گفت؟
غروب تاسوعا نزديك استو امام بر مدخل سراپرده راز، تكيه بر شمشير زده و در ملكوت مي نگرد . عمرسعد فرمان داده است :« ياخيل الله بر مركب ها سوار شويد ؛ بشارت باد شما را به بهشت !...» و آن گمگشتگان برهوت وهم، سپاه شيطان ، بر اسب ها نشسته اند تا به اردوي آل الله حمله برند، و هياهوي آنان باديه را سراسر از هول آكنده است. زينب كبري خود را به خيمه امام رساند و او را ديد بر در خيمه، تكيه بر شمشير زده ، چشم بر هم نهاده است. رسول الله آمده بود تا او را بشارت ديدار دهد . امام سربرداشت و به گنجينه دار عالم رنج نگريست : « رسول الله (ص) را به خواب ديدم كه مي گفت : زود است كه به ما الحاق خواهي يافت .» ... و طور قلب زينب از اين تجلي در خود فرو ريخت.
راوي:
آل كسا در انتظار خامس خويشند ، تا روز بعثت به غروب عاشورا پايان گيرد و خورشيد رحمت نبوي در افق خونين تاريخ غروب كند و شب آغاز شود... شب نقمتي كه درباطن رحمت حق پنهان بود؛ شبي دراز و ديجور؛ شب ظلمتي كه نور تنها از اختران امامت مي گيرد، و چقدر اين اختران از كره زمين دورند ! و ماييم اينجا ،بر اين سفينه سرگردان آسماني ، در سفري دراز و دشوار... در سفري هزار و چهارصد ساله . اختران نورند، نور مطلق ؛ اين تويي كه اينجا ، بر كرانه آسمان ، در شب دريغ نور، و امانده اي و بال شكسته ، و جز سوسويي دور به تو نمي رسد . اما در باطن ، اين نقمت نيز فرزند رحمتي است كه از ميان رنج و خون پاي بر سياره زمين مي نهد... سياره رنج ! و اين تويي اكنون، مسافر سفر بلند شب كه در اشتياق روز، چشم به افق طلوع دوخته اي و انتظار مي كشي . اگر شب نبودو اگرشب ، آن همه بلند و ژرف نبود ، اين اشتياق نبود. گل وجود آدمي خاك فقر است كه با اشك آميخته اند و در كوره رنج پخته اند. زينب كبري گنجينه دار عالم رنج است . او را اينچنين بشناس ! او محمل گرانبارترين رنج هايي است كه در اين مباركه نهفته : لقد خلقنا الانسان في كبد. او وارث بيت الاحزان فاطمه است و بيت الاحزان قبله رنج آدمي است .
امام چون دريافت كه عمرسعد قصد دارد حمله را آغاز كند، عباس بن علي را فرستاد كه آن شب را از آنان مهلت بخواهد . عمرسعد پاسخي نگفت و ايستاد. « عمروبن حجاج زُبيدي » روي به آنان كرد و گفت :« سبحان الله ! والله اگر اينان از تركان و يا ديلميان بودند و چنين مي خواستند ، بي ترديد مي پذيرفتيم . اكنون چگونه رواست كه اين مهلت را از خاندان محمد دريغ داريم ؟» مشهور است كه مي گويند امام حسين (ع) به عباس بن علي فرموده است :« اگر مي تواني ، يك امشبي را از آنان مهلت بگير... خدا مي داند كه من چقدر نماز را ، و كثرت دعا و استغفار را دوست مي دارم .»
راوي:
مگر امام را به اين يك شب چه نيازي است كه اينچنين مي گويد؟ كيست كه اين راز را بر ما بگشايد؟... اصحاب عشق را رنجي عظيم در پيش است . پاي بر مسلخ عشق نهادن ، گردن به تيغ جفا سپردن ، با خون كوير تشنه را سيراب كردن و ... دم بر نياوردن ! اگر ناشئه ليل نباشد، اين رنج عظيم را چگونه تاب مي توان آورد؟ يا ايها المزمل ـ قم اليل ...ـ انا سنلقي عليك قولا ثقيلا. رسول نيز آن قول ثقيل برگرده قيام ليل نهاد . با اين همه ، بار روحي بر آن جلوه اعظم خدا نيز سنگين مي نشست . سَبحِ طويل روز ناشئه ليل مي خواهد ، اگرنه ، انسان را كجا آن طاقت است كه اين رنج عظيم را تحمل كند؟ اما چرا شب؟ و مگردر شب چه سرّي نهفته است كه درروز نيست و خراباتيان چگونه بر اين راز آگاهي يافته اند؟ شب سراپرده راز و حرم سرّ عرفاست و رمز آن را بر لوح آسمانِ شب نگاشته اند ـ اگر بتواني خواند. جلوه ملكوتي ايمان نوراست و با اين چشم كه چشم اهل آسمان است ، زمين آسمان ديگري است كه به مصابيح وجود مؤمنين زينت يافته است. شب عرصه تجلاي روح عارف است ، اگر چه روزها را مُظهِر غير است و خود مخفي است ، و دراين صفت، عارف اختران را ماند.
امام ، نزديك غروف آفتاب ، اصحاب خويش را گرد آورد تا با آنان سخن بگويد . حضرت علي بن الحسين ، با آن همه كه بيمار بوده است ، خود را به نزديكي جمع ياران كشاند تا سخنان امام را بشنود:
« اما بعد... به راستي من نه اصحابي را بهتر و وفادارتر ازاصحاب خويش مي شناسم و نه خانواده اي را كه بيش از خانواده ام بر بِرّ و نيكوكاري و حفظ پيوند خانوادگي استوار باشند. خداوند شما را از جانب من بهترين جزاي خير عنايت فرمايد. آگاه باشيد كه من پيمان خويش را از ذمه شما برداشتم و اذن دادم كه برويد و از اين پس مرا بر گرده شما حقي نيست . اينك اين شب است كه سر مي رسد و شما را در حجاب خويش فرو مي پوشد ؛ شب را شتر رهوار خويش بگيريد و پراكنده شويد كه اين جماعت مرا مي جويند و اگر بر من دست يابند ، به غير من نپردازند.» سخن چو بدينجا رسيد ، ياران را دل از دست رفت و به زبان اعتراض و اعتذار گفتند: «چرا برويم ؟ تا آنكه چند روزي بيش از تو زندگي كنيم ؟ نه ،خداوند اين ننگ را ازما دور كند . كاش ما را صد جان بود كه همه را يكايك در راه تو مي داديم .» نخستين كسي كه بدين كلام ابتدا كرد عباس بن علي بود و ديگران از او پيروي كردند. امام روي به فرزندان مسلم كرد و آنان را رخصت داد كه بروند: « آيا شهادت پدرتان مسلم بن عقيل كافي نيست كه مي خواهيد مصيبتي ديگر نيز برآن بيفزاييد؟» غَلَيان آتش درون زلزالي شد كه كوه هاي بلند را به لرزه انداخت و صخره هاي سخت را شكافت و راه آتش را باز كرد. مسلم بن عوسجه برپا ايستاده ، گفت:«يا بن رسول الله ! آيا ما آن كسانيم كه دست از تو برداريم و پيرامون تو را رها كنيم در هنگامه اي كه دشمن اينچنين تو را درمحاصره گرفته است ؟ مگر ما را در پيشگاه حق عذري در اين كار باقي است ؟ نه ! والله تا آنگاه كه اين نيزه را در سينه دشمن نشكسته ام و شمشيرم را بر فرق دشمن خرد نكرده ام ، دل از تو بر نخواهم كند و اگر مرا سلاحي نباشد ، با سنگ به جنگ آنان خواهم آمد تا با تو كشته شوم.» و « سعيد بن عبدالله حنفي» به پا خاست و گفت :« قسم به ذات خداوند كه واگذارت نخواهيم كرد تا او بداند و ببيند كه ما حرمت پيامبرش را در حق تو كه فرزند و وصيّ او هستي ، حفظ كرده ايم . والله ، اگر بدانم كه كشته خواهم شد ، آنگاه جان دوباره خواهم يافت تا پيكرم را زنده بسوزانند و خاكسترم را برباد دهند و اين كردار را هفتاد بار مكرر خواهند كرد تا از تو جدا شوم، دست از تو بر نخواهم داشت تا مرگ را در خدمت تو ملاقات كنم . و اگر اينچنين است، چرا الحال از شهادت در راه تو روي برتابم با آنكه جز يك بار كشته شدن بيش نيست و كرامتي جاودانه را نيز به دنبال دارد؟»
راوي:
نازك دلي آزادگان چشمه اي زلال است كه از دل صخره اي سخت جوشد. دل مؤمن را كه مي شناسي : مجمع اضداد است ، رحم و شدت را با هم دارد و رقت و صلابت را نيز با هم . زلزله اي كه در شانه هاي ستبرشان افتاده از غليان آتش درون است؛ چشمه اشك نيز از كنار اين آتش مي جوشد كه اين همه داغ است اماما ، مرا نيز با تو سخني است كه اگر اذن مي دهي بگويم:« من در صحراي كربلا نبوده ام و اكنون هزار وسيصد وچهل و چند سال از آن روز گذشته است. اما مگرنه اينكه آن صحرا باديه هول ابتلائات است و هيچ كس را تا به بلاي كربلا نيازموده اند از دنيا نخواهند برد؟ آنان را كه اين لياقت نيست رها كرده ام ، مرادم آن كسانند كه يا ليتنا كنا معكم گفته اند . پس بگذار مرا كه در جمع اصحاب تو بنشينم و سر در گريبان گريه فرو كنم .» خورشيد سرخ تاسوعا در افق نخلستان هاي كرانه فرات غروب كرده است و زمين ملتهب كربلا را به ستاره جُدَي سپرده و مؤذن آسماني اذن حضور داده است ودروازه هاي عالم قرب را گشوده ... زمين از دل ذرات به آسمان پيوسته است و نسيمي خنك از جانب شمال وزيدن گرفته ... و اصحاب ، نماز گريه مي گزارند.
«سيد بن طاووس» روايت كرده است كه در آن حال، «محمد بن بشير حضرمي» را گفتند كه پسرت را در سر حدات مملكت ري به اسارت گرفته اند و او گفت :« عوض جان او و جان خويش ، از خالق ، جان ها خواهم گرفت . دوست نمي داشتم كه او را اسير كنندو من بمانم .» ... يعني چه خوب است كه اسيري او زماني رخ نموده است كه من نيز ديري در جهان نخواهم پاييد. امام كه مقال او شنيد گفت :« خدايت رحمت كند ، من بيعت خويش را از تو برداشتم . برو و فرزند خويش را از اسارت برهان .» او جواب داد:« درندگان بيابان مرا زنده بدرند اگر از تو جدا شوم و تو را در غربت بگذارم و بگذرم؛ آنگاه خبرت را از شتر سواران راهگذر باز پرسم؟ نه هرگز اينچنين نخواهد شد!»
راوي:
سفينه اجل به سرمنزل خويش رسيده است و اين آخرين شبي است كه امام در سياره زمين به سر مي برد . سياره زمين سفينه اجل است؛سفينه اي كه در دل بحر معلّق آسمان لايتناهي ، همسفر خورشيد ، رو به سوي مستقر خويش دارد و مسافرانش را نيز ناخواسته با خود مي برد. اي همسفر، نيك بنگر كه دركجايي!مباد كه از سر غفلت اين سفينه اجل را مأمني جاودان بينگاري و دراين توهم ، از سفرآسماني خويش غافل شوي. نيك بنگر! فراز سرت آسمان است و زير پايت سفينه اي كه در درياي حيرت به امان عشق رها شده است . اين جاذبه عشق است كه او را با عنان توكل به خورشيد بسته است و خورشيد نيز در طواف شمسي ديگر است و آن شمس نيز در طواف شمسي ديگرو... و همه در طواف شمس الشموس عشق ، حسين بن علي (ع) ... مگرنه اينكه او خود مسافر اين سفينه اجل است؟ ياران ! اينجا حيرتكده عقل است ... و تا «خود» باقي است ، اين«حيرت» باقي است . پس كار را بايد به «مِي» واگذاشت ؛ آن مِي كه تو را از «خويش» مي رهاند و من وما را درمسلخ او به قتل مي رساند . آه ! ان الله شاء ان يراك قتيلا.
گاه هست كه كس از «خويشتن » رسته ، اما هنوز در بند «تن خويش » است ... تن هم كه مقهور دهر است. آنگاه از دهر مي نالد كه :
يا دهر اف لك من خليل
كم لك بالاشراق و الاصيل
من صاحب او طالب قتيل
و الدهر لا يقنع بالبديل
و انما الامر الي الجليل
و كل حي سالك السبيل
اين آواي حسين است كه ازخيمه همسايه مي آيد ، آنجا كه «جون» شمشير او را براي پيكار فردا صيقل مي دهد. شعر و شمشير؟ عشق و پيكار؟ آري ! شعر و شمشير ، عشق و پيكار . اين حسين است ، سر سلسله عشاق، كه عَلَم جنگ برداشته است تا خون خويش را همچون كهكشاني از نور بر آسمان دنيا بپاشد و راه قبله را به قبله جويان بنماياند. آنجا كه قبله نيز در سيطره حراميان خون ريز است، عشاق را جز اين چاره اي نيست. شعر نيز ترنم موزون آن مستي و بيخودي است و شاعر تا از خويش نرهد ، شعرش شعر نخواهد شد .شعر،تا شاعر از خويش نرسته است ،حديث نفس است و اگر شاعر از خود رها شود، حديث عشق است، پس نه عجب اگر شعر و شمشير و عشق و پيكار با هم جمع شود... كه كار عشق ، ياران ، لاجرم كربلايي است . پس ديگر سخن از منصور و بايزيد و جنيد و فلان و بهمان مگو كه عشاق حقيقي ، تذكره الاوليا را بر خيابان هاي خرمشهر و آبادان و سوسنگرد و بر دشت هاي پرشقايق خوزستان و بر سفيدي برف هاي ارتفاعات بلند كردستان باخون مي نويسند ، با خون.
راز قربت را ، ياران ، در قربانگاه بر سرهاي بريده فاش مي كنند و ميان ما و حسين همين خون فاصله است . ميان حسين و يار نيز همان خون فاصله بود و جز خون ... بگذار بگويم كه طلسم شيطان ترس از مرگ است و اين طلسم نيز جز در ميدان جنگ نمي شكند . مردان حق را خوفي از غير خدا نيست و اين سخن را اگر در ميدان كربلايي جنگ نيازمايند، چيست جز لعقي بر زبان؟... اما اي دهر! اگر رسم بر اين است كه صبر را جز در برابر رنج نمي بخشند و رضاي او نيز در صبر است ، پس اين سرِ ما و تيغِ جفاي تو... شمر بن ذي الجوشن را بياور و بر سينه ما بنشان تا سرمان را ازقفا ببرد و زينب رانيز بدين تماشاگه راز بكشان. ديگر، آنان كه مانده اند همه اصحاب عاشورايي امامند و اينان را من دون الله هيچ پيوندي با دنيا نيست ؛ واگر بود، با آن سخن كه امام فرمود ، بريده شد و از آن پس ، ديگر هيچ حجابي آنان را از خدا نمي پوشاند . امام فرموده بود:« شب را شتر رهواري برگيريد و پراكنده شويد » ، نه براي آنكه آنان را در رنج اندازد ،بل تا آنان دل به مرگ بسپارند و اينچنين ، ديگر هيچ پيوندي من دون الله بين آنان و دنيا باقي نماند ؛ كه اگر پيوندها بريده شد، حجاب ها نيز دريده خواهد شد. واي همسفران معراج حسين ، چه مبارك شبي است! تا اينجا جبرائيل را نيز در التزام ركاب داشتيد، اما از اين پس... بال د سُبُحاتي گشوده ايد كه جبرائيل را نيز در آن بار نمي دهند. شما برگزيدگان دشوارترين ابتلائات تاريخ خلقت انسانيد و از اين است كه حسين شما را به همسفري درمعراج خويشتن پذيرفته است . راز اين شب را كسي خواهد گشود كه بال در بال شما بيفكند و اين عطيه را جز به كبوتران حرم انس نبخشيده اند . كيانند اين كبوتران حرم انس؟ چگونه است كه سينه هايتان نمي شكافد و قلب هايتان تاب اين حالات ناب را مي آورد و از هم نمي درد؟ اگر نمي دانستم كه «كلام»چيست ، مي خواستم ازشما كه ما را باز گوييد ازآنچه در اين شب بر شما رفته است ،اي غوطه ورانِ سبحاتِ جلال !... اي مستانِ جبروتي ، اي حاجبين سراپرده هاي انس، اي قبله دارانِ دايره طواف ! اي... چه بگويم ؟ يا ليتني كنت معكم . اما كلام را براي بيان اين رازها نيافريده اند و مفتاح اين گنجينه راز ، سكوت است نه كلام.
در ساعات آغاز شب ، «نافع بن هلال» كه به پاسداري ازحرم خيمه ها ايستاده بود ، امام را ديد كه در تاريكي ازخيمه ها دور مي شود. اوكه آمده بود تا پستي ها و بلندي هاي زمين پيرامون خيمه گاه را بسنجد، دست نافع كه را شتاب زده خود را به او رسانده بود در دست گرفت و فرمود:« والله امشب همان شب ميعاد تخلف ناپذير است. آيا نمي خواهي در دل شب به درة ميان اين دو كوه پناهنده شوي و خود را از مرگ برهاني ؟ » امام بار ديگر نافع بن هلال را آزموده بود، نه براي آنكه از حال دل او خبر بگيرد ، بل تا او را به مرز يقين بكشاند و از شرك و شك و خوف برهاند.
راوي:
الماس اگر چه از همه جوهرها شفاف تر است ، سخت تر نيز هست . ماندن در صف اصحاب عاشورايي امام عشق تنها با يقين مطلق ممكن است ... و اي دل! تو را نيز از اين سنت لايتغير خلقت گريزي نيست . نپندار كه تنها عاشوراييان را بدان بالا آزموده اند و لاغير... صحراي بلا به وسعت همه تاريخ است .
نافع بن هلال خود را به پاهاي امام انداخت و گفت :« مادرم بر من بگريد! من اين شمشير را به هزار درهم خريده ام ، آن اسب را نيز به هزار درهم ديگر . قسم به آن خدايي كه با حب شما برمن منت نهاده است، بين من و شما جدايي نخواهد افتاد مگر آنوقت كه اين شمشير كُند شود و آن اسب خسته .» از نافع بن هلال روايت كرده اند كه گفته است: « آنگاه امام بازگشت و به خيمه زينب كبري رفت و من نگاهباني مي دادم و شنيدم كه زينب كبري مي گويد: برادر، آيا اصحاب خويش را آزموده اي ! مبادا هنگام دشواري دست از تو بردارند و در ميان دشمن تنهايت بگذارند ! ... و امام در پاسخ او فرمود: والله آنان را آزموده ام و نيافتم در آنان جز جنگجوياني دلاور و استوار كه با مرگ در راه من آنچنان انس گرفته اند كه طفلي به پستان هاي مادرش .» امام عشق ، خود يارانش را اينچنين ستوده است :« جنگجوياني دلاور و استوار كه با مرگ در راه حق آنچنان انس گرفته اند كه طفلي به پستان هاي مادرش .»
راوي:
صحراي بلا به وسعت تاريخ است و كار به يك يا ليتني كنت معكم ختم نمي شود . اگر مرد ميدان صداقتي ، نيك در خويش بنگر كه تو را نيز با مرگ انسي اين گونه هست يا خير! اگر هست كه هيچ ، تو نيز از قبله داران دايره طوافي ، و اگر نه ... ديگر به جاي آنكه با زبان «زيارت عاشورا» بخواني ، در خيل اصحاب آخرالزماني حسين با دل به زيارت عاشورا برو . «ضحاك بن عبدالله مشرقي » را كه مي شناسي ! عصر عاشورا از جبهه حق گريخت بعد از آنكه صبح تا شام را در ركاب امام شمشير زده بود. خوف ،فرزند شك است و شك ، زاييده شرك و اين هرسه ، خوف و شك و شرك ، راهزنان طريق حقند... كه اگر با مرگ انس نگيري ، خوف ، راهِ تو را خواهد زد و امام را در صحراي بلا رها خواهي كرد. شب هر چه در خويش عميق ترمي شود، اختران را نيز جلوه اي بيشتر مي بخشد و اين ، سرالاسرار شب زنده داران است . اگر ناشئه ليل نباشد، رنج عظيم روز را چگونه تاب آوريم ؟
حضرت علي اكبر با پنجاه تن از ياران براي آخرين بار راه فرات را گشودند و با چند مشكي آب بازگشتند . ياران غسل شهادت كردند و وضو ساختند و به نماز وداع ايستادند.
راوي:
و آن خيمه و خرگاه، كهكشاني شد كه از آن پس ، آن را«مطاف عشق» مي خوانند.
*فصل هفتم: فصل تمييز خبيث از طيب ( اتمام حجت)
راوي:
فجر صادق دميد و مؤذن آسماني در ميان زمين و آسمان ندا در داد: سبوح قدوس رب الملائكه و الروح . امام به نماز فجر ايستاد و اصحاب به او اقتدا كردند و ظاهر و باطن و اول و آخر به هم پيوست.ميان
ظاهر و باطن ، وادي حيرتي است كه عقل درآن سرگردان است. تن در دنياست و جان در آخرت: اين يك به سوي خاك مي كشاند و آن يك به سوي آسمان ، و چشم حس ظاهربين است. درميان لشكر عمرسعد نيز بسيارند كساني كه به نماز ايستاده اند . وا اسفا! چگونه بايد به آنان فهماند كه اين نماز را سودي نيست اكنون كه تو با باطن قبله سر جنگ گرفته اي؟ وا اسفا! چگونه بايد اين جماعت را از باديه وهم ميان ظاهر و باطن رهاند؟ امام ، باطن قبله است و نماز را بايد به سوي قبله گزارد. آيا هيچ عاقلي پشت به قبله نماز مي گزارد؟ نماز آنگاه نماز است كه ميان ظاهر و باطن جمع شود و اگر نه ، مقتداي آن نماز كه در لشكر يزيد بخوانند شيطان است. اسلام لباسي نيست كه باپيكر جاهليت جفت بيايد ، اما اينجا دنياست و باديه وهم ميان ظاهر و باطن فاصله انداخته است . شيطان جاهلان متنسك را با نماز مي فريبد . در اينجاست كه ائمه كفر همواره از پيراهن عثمان عَلَم جنگ با علي(ع) مي سازند. اگر آنان پرده از مطامع دنيايي خويش بر مي داشتند كه اين خيل انبوه با آنان همراه نمي شد. جاهليت ريشه در باطن دارد و اگر نبود كوير مرده دل هاي جاهلي، شجره خبيثه بني اميه كجا مي توانست سايه جهنمي حاكميت خويش را بر جامعه اسلام بگستراند؟
امام(ع) بعد از اقامه نماز، روي به اصحاب خويش كرد و فرمود:« ان الله تعالي اذن في قتلكم و قتلي في هذا اليوم فعليكم بالصبر و القتال...ـ امروز خداوند به قتل شما و من اذن داده است ؛ پس بر شماست صبر و قتال ... صبر ،اي بزرگ زادگان، {چرا} كه مرگ نيست جز گذرگاهي كه شما را از سختي و شدّت و رنج ، به بهشت هاي وسيع و نعمت هاي دائم مي رساند.كيست كه نخواهد از زنداني تنگ به كاخي بزرگ منتقل شود؟ و اگر چه مرگ بر دشمنان شما آن گونه است كه كسي ازكاخي وسيع به زنداني تنگ انتقال يابد . پدرم از رسول الله مرا حديث گفته است كه :... الدنيا سجن المؤمن و جنه الكافرـ دنيا زندان مؤمن و بهشت كافر است ، و مرگ پلي است كه آنان را به بهشتشان مي رساند و اينان را به جهنمشان .» صبحگاه ،چون شب به تمامي برچيده شد و انبوه لشكريان عمرسعد كه نظم گرفته بودند تا به سراپرده آل الله حمله برند ظاهر شد، امام دست به آسمان برداشت و گفت :« الهي ، تويي كه در دلتنگي ها تنها به تو روي مي آورم و تويي كه در شدايد تنها به تو اميد مي بندم و تويي كه در آنچه بر من نازل مي شود ، پشتوانه و سلاح من بوده اي. چه بسيار روي نمود همومي كه قلب در آن به ضعف مي گرايد و حيله بريده مي شود و دوست كناره مي گيرد و دشمن زبان به شماتت مي گشايد ، و من با اشتياقي كه مرا از غير تو باز مي داشت، كار را به تو واگذار كردم و شكوِه پيش تو آوردم و تو آن غصه ها را زدودي و گره از كار فروبسته من گشودي و مرا كفايت كردي. پس تويي وليّ همه نعمت ها و منتهاي همه رغبت ها.» سخنان امام و يارانش ، پيش از آغاز جنگ ، نسيمي بهاري است كه بر ديار مردگان مي وزد، شايد در آن ميان هنوز هم باشند خفتگان نيمه جاني كه به خواب زمستاني فرورفته اند : « اي مردم ! گفتار مرا بشنويد و شتاب نكنيد تا شما را موعظه كنم ، كه اين حق شما بر عهده من است، و تا آنكه عذر خويش را بيان كنم. پس اگر درباره من جانب انصاف گرفتيد كه سعادتمند شده ايد و اگر نه ، رأي خود و شركاي خويش را برهم نهيد و آنگاه كه ديگرنشاني از ترديد درخود نيافتيد ، بي درنگ به من بپردازيد و كار را يكسره كنيد و بدانيد كه ولي من خدايي است كه قرآن را نازل كرده و صالحين را در كَنَف ولايت خويش مي گيرد.» و چون سخن امام به اينجا رسيد ، صداي اهل حرم كه گوش سپرده بودند ، به شيون بلند شد...
«اي زنان و دختران بني الهاشم ، آرام باشيد كه گريه بسياري در پيش خواهيد داشت ، تا آنجا كه چشمه هاي اشك بخشكد و جز خون در حدقه چشم ، نگردد.» «اي بندگان خدا، تقوا پيشه كنيد و از دنيا برحذر باشيد كه اگر دنيا به كسي وفا كند و يا كسي در آن باقي بماند ، انبيا براي بقا سزاوارترند ـ شايسته تر براي رضايت و راضي تر به قضا. اما هرگز! كه خداوند دنيا را براي فنا آفريده است؛ تازه هايش به كهنگي مي گرايد و نعمت هايش به زوال ، و شادي هايش به تيرگي ؛ منزلگاهي است پر فراز و نشيب و خانه اي است ناپايدار... و چون اينچنين است، زادراه سفر برگيريد و بهترين زادراه تقواست : واتقوا الله لعلكم تفلحون.» «اي مردم ، آفريدگار تعالي دنيا را آفريد تا خانه فنا و زوال باشد و دم به دم بر اهلش ديگرگون شود . اينچنين ، مغرور و فريفته است آن كه بدان غره شود و شقي است آن كه مفتون آن گردد. زنهار! نفريبد شما را ، كه مي بُرد رشته اميد آن را كه به اوتكيه كرده است و دست طمع آن را كه در او طمع ورزيده . و اكنون شما بركاري گرد آمده ايد كه خشم خدا را بر شما برانگيخته و چهره كَرَمش را ازشما بازگردانده و شما را سزاوار انتقامش ساخته است . چه خوب ربي است آفريدگار ما و چه بد بندگاني هستيد شما كه اقرار به طاعت كرده ايد و ايمان به رسالت محمد آورده ايد، اما اينك همان شما ، به سوي اهل بيت و عترت او خزيده ايد تا آنان را به قتل برسانيد . اين شيطان است كه بر شما سيطره يافته است و ذكر خداوند عظيم را از خاطرتان برده . پس ننگ بر شما و برآنچه اراده كرده ايد ! انا لله و انا اليه راجعون. هولاء قوم كفروا بعد ايمانهم فبعدا للقوم الظالمين .» « اي مردم ، نخست مرا بشناسيد كه كيستم، آنگاه به خود آييد و خويشتن را ملامت كنيد ، و بينديشيد كه آيا بر شما رواست قتل من و هتك حرمت من؟ آيا من فرزند دختر پيامبر شما نيستم ؟ آيا من فرزند وصي و پسر عم او نيستم كه پيش از همه به خدا ايمان آورد و پيش از همه رسولش را درآنچه ازجانب آفريدگار آمد تصديق كرد؟ آيا حمزه سيدالشهدا عموي پدر من نيست؟ آيا جعفر طيار عم من نيست؟ آيا اين گفته رسول خدا درباره من و برادرم به شما نرسيده است كه اين دو، سرور جوانان بهشتي اند؟ اگر هست ، بدانيد من درآنچه مي گويم بر حقم و به خدا سوگند دروغ نگفته ام از آن روز كه دانسته ام خشم خداوند اهل دروغ را مي گيرد و آنان را به تازيانه همان دروغ مي زند. و اگر مرا تكذيب مي كنيد، هستند هنوز كساني كه مي توانند شما را ازآنچه گفتم خبر دهند. از جابر بن عبدالله انصاري بپرسيد، از اباسعيد الخدري ، از سهل بن سعدالساعدي، از زيد بن ارقم و انس بن مالك بپرسيد تا با شما بازگويند كه اين حديث را درباره من و برادرم از رسول خدا شنيده اند. آنگاه ، در اين گفته حاجزي است كه شما را از قتل من باز مي دارد.»
شمر بن ذي الجوشن كه امير لشكر چپ بود ، فرياد زد: «خداوند را با شك پرستيده است آنكه بداند تو چه مي گويي؟» حبيب بن مظاهر پاسخ گفت :« تو خداوند را بر هفتاد جانب شك و شبهه پرستيده اي و من گواهم كه تو در آنچه گفتي صادقي و هيچ از سخنان او در نمي يابي ، چرا كه خداوند بر قلب تو مهر زده است.» امام حسين ادامه داد:« و اگر در آن گفته ترديد داريد، آيا در اينكه من فرزند رسول الله هستم نيز شكي هست؟ كه به خدا در فاصله ميان مشرق و مغرب عالم، جز من ، نه در ميان شما و نه در ميان غير شما كسي نيست كه فرزند دختر پيامبر باشد . واي برشما ! آيا مرا به طلب قتلي كه از شما كرده ام گرفته ايد؟ و يا به تلافي مالي كه از شما هدر داده ام ؟ و يا به قصاص جراحتي كه بر شما وارد كرده ام ؟ كدام يك؟»
امام لحظه اي سكوت كردو آنگاه ادامه داد:« اي شَبَث بن رِبعي ، اي حَجّار بن اَبجَر ، اي قيس بن اشعث ، اي يزيد بن حارث ! آيا اين شما نبوديد كه براي من نوشتيد بيا كه هنگام درو رسيده است، ميوه ها سرخ شده است و باغ ها سبز و كِيل ها لبريز و تو بر لشكرياني وارد خواهي شد كه براي تو تجهيز شده اند؟» آنها پاسخي نداشتند جز آنكه به دروغ انكاركنند. و قيس بن اشعث براي آنكه رسوايي خويش را در برابر عمرسعد بپوشاند فريادكرد:« چرا به حكم پسر عمت يزيد گردن نمي نهي، كه ازآنان به تو جز آنچه دلخواه توست نخواهد رسيد...» وامام او را پاسخ گفت :« تو برادر همان كسي هستي كه مسلم را به دارالاماره عبيدالله بن زياد كشاند. آيا از بني هاشم خون مسلم بن عقيل تو را بس نيست كه بيشتر از آن مي خواهي ؟ لا والله ، من نه آنم كه دست ذلت در دست بيعت آنان بگذارد و نه آن كه چون بردگان از مصاف آنان بگريزد.»
لاوالله ! و اين « لا والله» منشور آزادگي حزب الله است .آنگاه امام همان مباركه اي را تلاوت فرمود كه موسي در برابر فرعونيان : و اني عذت بربي و ربكم ان ترجمون ؛ عذت بربي و ربكم من كل متكبر لايومن بيوم الحساب...
راوي:
اكنون امام در برابر تاريخ ايستاده است و به صفوف لشكريان دشمن كه همچون سيل مواج شب تا افق گسترده است ، مي نگرد . به عمرسعد درحلقه صناديد كوفه چه بايد گفت؟ وا اسفا كه كلام را از حقيقت جز نصيبي اندك نيست ، واز آن بدتر، سيمرغ بلند پرواز دل رابگو كه اسير اين قفس تنگ و بال هاي شكسته است.چه روزگار شگفتي ! مردي با بار عظيم مظهريت حق،اما ... با چهره اي انساني چون چهره ديگران و جثه اي كه از ديگران بزرگ تر نيست.
عجبا ، اين يوسف زمانه چه زيباست ! اما اين زيبايي را چه سود ، آنگاه كه جهلا او را آيينه خويش مي بينند و در او نيز آن گونه نظرمي كنند كه درخويش... وا اسفا! يعني هيچ راهي وجود ندارد كه آنان حقيقت وجود او را دريابند؟ شمسي است كه غروب خويش را در اين سيل مواج شب مي نگرد و انتظار مي كشد تا د
لینک کپی شد
نظر شما
