در ميزگرد با حضور همرزمان شهيد آويني عنوان شد:آن چه آويني به ما داد و آن چه بايد كرد

کد خبر: ۱۲۲۵۳۸
تاریخ انتشار: ۲۵ فروردين ۱۳۸۸ - ۰۸:۲۲ - 14April 2009
اشاره:

تحريريه چهارم نشريه «سوره» پس از يك فعاليت چشمگير و پرمخاطب، به اراده مديريت سازمان تبليغات‌‌اسلامي از حوزه هنري؛ و امر ريلست حوزه هنري سازمان تبليغات اسلامي، از اداره اين نشزيه خلع گرديد.اين تيم دلشكسته اما پر انگيزه و آزمون پس داده ، در هفته‌‌هاي اول اخراج مراسمي در بزرگداشت سيد شهيدان اهل قلم در تالار رازي دانشگاه تهران برگزار كرد. ابتدا حاج سعيد قاسمي سخن گفت و سپس مسعود فراستي، عليرضا كمره اي و علي‌‌محمد مؤدب در ميزگردي از راي و راه آويني گفتند.آن چه مي خوانيد مشروح سخنان ميهمانان اين مراسم است:

*جليلي: بزرگداشت‌‌هاي آويني بايد رو به آينده داشته باشد. بايد براي بعد از شهادت آويني حرف داشته باشد. سؤال اين است كه شهادت ايشان توانست چه ظرفيت‌‌هايي و موقعيت‌‌هايي را به مجموعه جبهه فرهنگي انقلاب‌اسلامي اضافه كند؟ چه سرمايه‌هايي را در اختيار ما قرار داد؟ حضور "شهيد "آويني چه گشايشي در اين جبهه ايجاد كرد و ما بعد از سال‌ها چقدر توانستيم از اين حضور بهره ببريم و مجموعه اين جبهه را به اهدافش و آرمانهايش نزديك تر كنيم؟

*فراستي: من شروع‌‌كننده خوبي نيستم، شايد تمام ‌كننده خوبي باشم. ولي اين شروع با اين سؤال سخت، سخت‌‌تر مي‌شود يكي دو روز قبل از رفتن، در مجله سوره با هم بوديم، گفت: من مي‌روم ولي شما بايد ادامه بدهيد. گفتم مرتضي داري وصيت مي‌كني؟ يك چيزهايي داري مي‌گويي كه...؟ خودش ماند! ولي داشت وصيت مي‌كرد. مرتضي قبل از رفتن غيرقابل تحمل شده بود و دائماً از اين طرف و آن طرف پيغام مي‌فرستادند كه اين جوري نرويد! صفحه دوم، عكس بوسني را اينگونه نزنيد! از اين ور و آن ور دوستان انقلاب، مجله سوره مي‌نوشتند. مرتضي و سوره كاملاً منتقد بودند. من ناچيز را مي‌زدند تا بتوانند جلوي فعاليت‌‌هاي مرتضي را بگيرند. ديگران را مي‌زدند. مرتضي در زمان رفتن، كاملاً در رزم با كساني بود كه برايشان غيرقابل تحمل شده بود. براي اينكه خطش، خط غيرقابل تحملي شده بود. خط فرهنگي مرتضي، امروز هم غيرقابل تحمل است. بايد راجع به اين خط فرهنگي بحث كنيم. ببينيم كه تفكر فرهنگي مرتضي چه شاخصه‌‌هايي داشت؟ اما به نظرم با رفتن مرتضي، نيروهاي مختلفي در همه ايران تربيت شده‌‌اند و رفتن مرتضي يك سري از معادلات را عوض كرد. با اين كه دو روز قبلش مورد حمله بود، عده‌اي ساكت شدند و مجبور شدند در روزنامه‌شان عكس مرتضي را چاپ كنند و حرف آقا را بزنند كه ايشان را "سيد شهيدان اهل قلم " ناميد. مرتضي 15 سال پيش، 17 سال پيش مرتضي با چنگ و دندان در اين جبهه مي‌جنگيد. امروز هم همان جبهه‌ ها وجود دارند و بايد در آن جبهه ‌ها جنگيد. خوب اولين جبهه‌اي كه مي‌جنگيد و از چيزهايي كه مرتضي را براي خيلي‌ها غيرقابل تحمل مي‌كرد، جبهه غرب زدگي بي‌هويتي بود كه در عرصه سينما، حاكم بود و بر آن غلبه داشت. جبهه‌اي كه نگاه و فكرش به سمت بيرون از مرزها و هويت ماست. اين جبهه، همچنان هست، بيش و كم ضعيف شده ولي سربلند مي‌كند و در واقع تنها جريان سينمايي _ بگذاريد صريح‌تر بگويم _ تنها جريان فرهنگي غالب جامعه ماست. (مي‌توان اين جبهه را) جبهه هنر فرمايشي دولتي غرب‌پسند (ناميد). در عرصه سينما من به آن سينماي جشنواره‌اي مي‌گويم. حتماً ادبيات جشنواره‌اي، نقاشي جشنواره‌اي، تئاتر جشنواره‌اي و... هم هست و به شدت (با حمايت برخي) مسئولين اين قسمت‌ها دارند رشد پيدا مي‌كنند و(در واقع اين جريان) تنها جرياني است كه براي اين دوستان قابل حمايت است و مرتضي به شدت با اين‌ها مي‌جنگيد و من هم در كنارش لِك و لِكي مي‌كردم. اين مسئله به نظرم، هنوز آسيب اصلي هنر متعهد ماست كه بايد با آن جنگيد و خوشبختانه دوره اخير سوره به سردبيري آقا وحيد داشت در اين زمينه كار جدي مي‌كرد. اين را بايد دوباره راه انداخت. يعني براي ادامه راه مرتضي در عرصه فرهنگ كه بعد از اين كه جنگ تمام شد و مرتضي معتقد بود كه اينجا يعني جبهه فرهنگ، جاي خيلي مهمي براي جنگيدن است. ما بايد اين زمينه را ادامه بدهيم. بدانيم كه بايد با چه بجنگيم. بدانيم كه با روشنفكري بي‌هويت غربزده همه‌ چيز فروش بايد بجنگيم كه دارد از درون، ما را از هويتمان تهي مي‌كند و مورد خوشايند غرب عمل مي‌كند. "سيصد " فقط ساخته ذهن‌هاي منحط و ضدتمدني آمريكايي نيست كه هست! ساخته ما هم هست. وقتي كه دوستان در ده پانزده سال اخير دارند فيلم‌هايي را از ما به خارج مي‌فرستند كه سياه ‌نمايي، جهل ‌نمايي و در واقع عقب‌ افتادگي است، طبيعي است كه آنها به خودشان اجازه بدهند به گذشته ما هم توهين بكنند؛ به فرهنگ و تمدن ما هم توهين بكنند و احياناً چند تا اعتراض هم بشنوند. هركس از مادرش قهر مي‌كند، يك سناريو يا يك سيناپس داشته باشد كه غربي‌ها از آن خوششان بيايد، سريع اجازه مي‌دهند. فيلم در پانزده روز ساخته مي‌شود و در بيرون جايزه‌هاي بين‌المللي مي‌گيرد. حال بيا درستش كن. (اين بنده خدا) ديگر خدا را بنده نيست. فيلمساز، مؤلف و برگزيده جهاني است كه ديگر ما نمي‌توانيم به او بگوييم بالاي چشمت ابروست. اين تنها جريان تفكر دولتي حاكم بر سينماي ماست. متأسفانه بيشتر از اين حاكم بر هنر ما شده است. يعني رو به سوي غرب داشتن با فروش همه چيزهاي خودي، با فولكلور فروشي، با ميهن ‌فروشي، با همه‌ چيز فروشي مي‌رويم، جايزه آنها را مي‌گيريم تا (اسم‌مان را در ليست افتخار ثبت كنيم) و به (نسبت خودمان با) آن‌ها افتخار كنيم.
خوب، من گفتم كه شروع‌ كننده خوبي نيستم. همين جا يك كات مي‌‌دهيم و بقيه بحث را از دوستان مي‌شنويم.

*كمره اي: من دعوت‌ شده رسمي اين جلسه نيستم. البته حضور در چنين جمعي براي من مغتنم است و بهتر بود كه شنونده باشم. سؤالي را يكي از آقايان مطرح كرده بودند كه پاسخگوي آن سؤال باشم. آن سؤال اين بود كه اگر شهيد آويني الآن بود، چه كار مي‌كرد و به چه مشغول بود؟ اين سؤال مرا خيلي به فكر برد و قدري در پاسخ اين سؤال تمركز كردم. پيش از اينكه پيرامون سؤال، قدري حرف بزنم، اين نكته را عرض كنم كه من مثل آقاي فراستي، هم‌‌سخن و همنشين با شهيد آويني نبودم. اگر چه همديگر را مي‌ديديم، سلام و عليك داشتيم، گهگاهي هم مسئله‌ و موضوعي پيش مي‌آمد كه صحبت‌‌هايي بكنيم و يا نكته‌‌اي را در ميان راه يا در محل كار، بگوييم و بشنويم. منتها، محشور و دمخور و هم‌‌سخن ايشان نبودم. پاره‌‌خاطره‌‌هاي پراكنده‌‌اي از اين ديدارها دارم. اما از اين حيث آن سؤال مرا به فكر فرو برد كه گراميداشت و بزرگداشت شخصيتي مثل آويني، براي شناخت است يا براي تداعي؟
آنچه كه معمولاً در بزرگداشت يا گراميداشت رفتگان و بزرگاني چون شهيد آويني، حاكم و ساري است، يك فضاي كامل احساسي، عاطفي و به تعبير ايشان نوستالژيك و آميخته با دريافت‌‌ها و برداشت‌‌هاي بعضاً شخصي است. اين تجليل و تكريم‌‌ها خصوصاً در فضاهاي احساسي، آيا زمينه معرفت و شناخت را فراهم مي‌كند يا اينكه نه، احساسات ما را تحريك مي‌كند و اين احساسات باقي و برقرار است تا زماني كه شرايط آن، باقي است؟ وقتي آن شرايط برطرف شد، احساس و عاطفه‌‌اي هم بركنار مي‌شود. شبيه حالتي كه ما از شنيدن يك قطعه شعر يا يك قطعه موسيقي پيدا مي‌‌كينم. آيا اين نوع تداعي‌‌ها مي‌تواند به دانش و بينش و شناخت منجر بشود يا نه؟ اصلاً مقصود چيست؟ اين نكته را از آن حيث مي‌گويم كه خيلي از تجليل‌‌ها ما را به گذشته مي‌برد كه چنين بود و چنين شد يا چنين شده بود. آويني يك متفكر صاحب نظر بود. البته مي‌شود در انديشه‌‌هايش تأمل كرد و وارد حوزه نقد هم شد، اما او متفكر و صاحب نظر بود. سؤال مهم اين است كه آيا اين صاحبنظر و صاحب تفكر، دأب و دغدغه و دل‌‌مشغولي‌‌اش تداوم پيدا كرده، استقرار و پيوستگي پيدا كرده، به جريان رسيده يا نرسيده است؟ خصوصاً اگر كه متفكر، كارش مواجهه باشد ـ و نكاتي آقاي فراستي بدون اينكه از اين اصطلاح استفاده كند، اشاره كردند ـ مطرح كنند. يكي از مؤلفه از مولفه‌‌هاي انديشه و مشي شهيد آويني اين بود كه اهل مواجهه و مقابله بود. و اين مواجهه و مقابله نه رياكاري را برمي‌‌تابيد، نه ملاحظه‌‌كاري را و نه خيلي چيزهاي ديگري كه ما از آن تحت عنوان مصلحت نام مي‌بريم. اين نكته را از آن حيث دارم مي‌گويم كه ممكن است گاهي مجلس ذكري، ياد بودي و تجليلي به جاي برانگيزانندگي، تنبه، هشدار و آغاز براي شناختن، تبديل شود به مجلس فاتحه‌‌اي كه در عمل خاتمه است. در حالي كه فاتحه، آغاز است. كما اينكه خاطره، ذاكره است. ما خاطره نمي‌‌گوييم كه وقت و زماني را كه داريم سپري مي‌كنيم، خوش و خرم بگذرانيم. چون در ياد و تداعي مي‌‌خواهيم درباره زمان حالمان بينديشيم. كما اينكه در بحث تاريخ‌‌شناسي هم، نه در معناي سنتي‌ نقلي‌‌اش، بلكه در معناي جدي واقعي علمي‌‌اش؛ غرض از شناخت تاريخ، نسبت انسان است با زمان حالش و آينده. اگر اين طور شد ما از حوزه فضاي نوستالژيك به تعبير آقاي جليلي و فضاي اسطوره‌‌پردازي بايد به سمت و سوي ديگري را پي بگيريم و برويم. البته من نمي‌‌خواهم بگويم كه شهيد آويني نمونه‌ نبوده است، اسطوره نبوده است. اسوه چرا! ايشان مي‌تواند به عنوان كسي كه محل اعتناست به جهات مختلف، هم به لحاظ فكري و هم به لحاظ عملي، خصوصاً سيري كه زندگي ايشان داشته است. آن صيرورتي كه داشته اشت، معيار اعتبار باشد. مراحلي كه او پيموده ـ و متأسفانه به دلايل ملاحظات برنمي‌‌تابند كساني كه اين چيزها گفته و شنيده شود ـ براي ما مغتنم است تا بدانيم چگونه كسي چون او مرحله به مرحله به حقيقت و به نور و هدايت مي‌رسد. اين چيزي است كه در سير عمل و انديشه ‌هاي شهيد آويني هست و در آن شبه ‌اعتراف خودنوشتي كه از ايشان برجاي است، ديده مي‌‌شود. بنابراين مي‌خواهم بگويم كه آن طرز تصور اسطوره‌‌اي و قهرمان‌‌سازي و مطلق ‌انگاري را اگر از ذهن برداريم و به دنياي شناخت وارد شويم، امكان‌‌پذير خواهد كرد كه آن سؤال را پاسخ دهيم كه اگر آويني زنده بود چه مي‌كرد. منتها خيلي از مواقع، جرئت شنيدن، بسيار مهم‌‌تر از جرئت گفتن و پاسخ دادن است. از حيثي پاسخش معلوم است. اگر بگوييم شهيد آويني كسي بود كه در خودش متفرد بود و در خودش خلاصه شد و يكي بود كه دومي نداشت، يعني برسيم به يك اسطوره رستم‌‌گونه‌‌اي كه براي او بدل و بديلي قائل نشويم، اشتباه و ظلم كرده‌‌ايم و هم نادرست گفته‌‌ايم. بنابراين حتي اگر قرار باشد آن را يك شخص شاخص در نظر بگيريم، مهم در اين جا شخص او نيست، شخصيت اوست كه بايد ببينيم چگونه امكان تداوم و استمرار پيدا كرده است؟ اگر شخصيت او در شخص او منحصر شد، در خود او تمام شده است. پس پاسخ اين سؤال است كه اگر آويني بود چه مي‌‌كرد؟ اين است كه بايد ديد اشباه و اقران او اكنون چه مي‌كنند؟ چون حتي اگر ما قائل باشيم به اين كه او حجت بود، زمين خدا كه بي حجت نمي ماند، درهيچ زمان و مكان و جايي. اما در خود اين سؤال يك درد و اسف هم هست و آن اين كه اگر آويني بود و شهيد نمي‌‌شد، اصلاً چنين سؤالي مطرح نمي‌‌شد؛ انگار بودن و حضور داشتن بعضي‌‌ها مانع شناخت آنهاست. اما اين حرف خيلي دقيق نيست؛ دريغ و درد اينجاست كه ما حضور شايستگان را درك مي‌‌كنيم تا غيبت آنها فرا برسد. چرا؟ چون فكر ما درگير شخص‌هاست نه شخصيت‌‌ها، نه انديشه‌‌ها. اين مجلس ذكر هم اگر معطوف شخص آويني باشد، نه شخصيت او، به جاي تنبه آويني سبب خلسه و غفلت مي‌تواند بشود. اگر نگوييم همچون يا عين اويني كسي نيست، اما كم نيستند اشباه و اقران او، آنها چه مي‌‌كنند و ما چه مي‌‌كنيم با آنها. چرا پرده جهل ما را شهادت آنها بايد بدرد و نمود آنها ما را به بود آنها آگاه كند؟
نكته ديگر اين كه شناخت آويني شيوه‌‌اي مي‌خواهد. يكي از آن روش‌‌ها اين است كه همه كساني كه از او چيزي مي‌دانند، به راحتي و به درستي داشته‌‌ها و پنداشته‌‌ها يا گفته‌‌هاي خود را درباره او بگويند. دوم اينكه آنچه درباره او گفته‌‌اند و آنچه از او مانده است و به نوشته و تصوير درآمده است. با نظم و ترتيب و چينشي ـ بدون آن ملاحظات كه بعضي با خط قرمزهايي مانع ورود به آن شده ايد. در اين صورت است كه امكان شناخت فراهم مي‌شود اندك اندك. تا ببينيم كه چه اتفاقي افتاده؟ چرا اينطوري شده است؟ اگر يك كسي مثل شهيد آويني مي‌آيد يك جريان انديشه‌‌اي را وضع مي‌كند و مي‌پروراند و بعد هم همينطوري رشد و تكامل پيدا مي‌كند، پس چرا اين جريان، سرانجامش به اينجا مي‌رسد كه تصور مي‌شود اين نوع فكر در ميان مجموعه سياست‌‌گذاري‌‌ها و مديريت‌‌هاي فرهنگي با نوعي غرابت يا غربت مواجه است. اين مسئله را از آن طريق مي‌توان شناخت و پاسخ درخوري به آن داد.

*جليلي: يكي از دوستان يادداشتي براي ما نوشتند كه جلسه را به سمتي ببريد كه مخاطب احساس كند بايد كاري كرد. ان‌‌شاء‌‌الله اگر دوستان تحمل داشته باشند به آنجا هم خواهيم رسيد. آقاي مودب در خدمت شما هستيم.

*مؤدب: نكته مهمي كه در عملكرد شهيد مرتضي آويني مي‌توانم بگويم اين است كه دچار آفت انزوا و خستگي نشده است. پديده‌‌هايي مثل نفاق، تحجر و ريا از خسته كننده ترين آفات جامعه ديني و شبه ديني! هستند. به نظرم آويني، يك مشخصه مهمش اين است كه در اين مدت خسته نشد از پيران و بزرگان فرهنگ و هنر انقلاب، بسياري بودند كه خسته شدند و به فضاها و فعاليت‌‌هاي حاشيه‌‌اي روي آوردند. از انقلابي بودن خسته شدند و به سراغ اصل آن كار و رشته هنري‌‌شان رفتند ـ كه البته در همان جا هم منشاء بركاتي شدند ـ به هر حال اين جماعت در مراكز مختلف هستند و فعاليت مي‌‌كنند و از لحاظ سير تاريخي هنر و فرهنگ انقلاب هنوز حضور دارند و حضورشان منتظم و نظم دهنده هم هست و نياز است به اين حضور و بسياري از جوان‌‌ها با سرپرستي و كمك همين گروه بار مي‌‌آيند. و جوان‌‌ها، اگر مشكلي داشته باشند، آنها در صحنه هستند، منتها نياز است به مديريت قوي‌‌اي كه اين گروه را حمايت كند تا با توان و نيات انقلابي ادامه بدهند ـ نه اينكه با مقتضيات حرفه‌‌اي صرف فعاليت كنند ـ اين گروه بايد با عزم انقلابي و جوانانه مصدر كارها باشند و در جغرافياي نبرد فرهنگي فعال باشند و كار ايجابي در حوزه فرهنگ انقلاب‌‌اسلامي و اسلام ناب انجام بدهد. متأسفانه، اصلي‌‌ترين عاملي كه باعث شده است دچار انفعال بشويم، درگيري در جبهه داخلي با رياكاران و انقلابي‌‌هاي دروغين است. يعني مجبوريم در داخل با اين نيروهايي كه فعاليت و حضورشان واقعاً خسته كننده و عصبي كننده است تعامل داشته باشيم. و در اين فضا كه ما مجبوريم فعاليت‌‌هاي همديگر را نفي كنيم، خيلي از مفاهيم، ارزش‌‌ها و عناصر اصلي رها شده‌‌اند، كاري نشده است. ببينيد پديده انقلاب‌‌اسلامي انرژي خودش را در ساختارهاي جهاني تزريق كرده است. اين انقلاب زلزله‌‌اي بود كه اتفاق افتاد و خود آن زلزله، پس‌‌لرزه‌‌هايش را در جهان دارد. منتها بعد آن زلزله ما كه صاحبان ظاهري اين انقلاب هستيم، نتوانسته‌‌ايم به ايده‌‌هاي انقلاب شكل و قواره بدهيم، آن انديشه‌‌ها و تجربيات را مكتوب كنيم، ترجمه كنيم، دسته‌‌بندي كنيم چرا كه دچار اين آفات يعني تحجر، نفاق و دنياگرايي شده‌‌ايم و از سوي ديگر، فعالان ما دچار انفعال شده‌‌اند، يعني مجبور شده‌‌اند به اين كه در برابر يك سري از اتفاقات و هجمه‌ها، مدام دفاع مي‌كنند و آن محورهايي كه بايد كار مي‌‌شده، شناسايي نشده است. خيلي جاها هست كه هجمه بزرگي شكل مي‌گيرد، آن وقت انرژي زيادي از ما هدر مي‌رود تا يك حركت و اتفاق كوچكي در برابر آن صورت بگيرد.
حق اين است كه خيلي از فعاليت‌‌ها در جبهه فرهنگي هنر و ادبيات انقلاب‌‌اسلامي صورت مي‌گيرد كه شناسايي نشده است. اين نيروها همديگر را نمي‌‌شناسند. بايد به طور جدي، پتانسيل‌‌ها و جوان‌‌هاي پرشوري كه در اين حوزه فعالند، در مرحله نخست همديگر را شناسايي كنند و نيروهاي مستعد به صورت گروهي، نظام‌‌مند و هدف‌‌مند كار بكنند و كار اين‌‌ها مكتوب و مستند بشود، و اين مكتوبات و مستندات ترجمه بشود، متأسفانه اين اتفاقات نيفتاده است و دلايل آن هم خيلي زياد است كه اگر وقت اجازه بدهد در اين جلسه به مهم‌‌ترين آنها بپردازيم وگرنه در فرصتي ديگر. در خدمت اساتيد هستيم.

*جليلي: متشكريم از آقاي مؤدب. قبل از اينكه بخش ميزگرد را ادامه بدهيم، دوستان شهيد آويني كه خاطره نمي‌‌گويند. فكر مي‌كنم يكي از دغدغه‌ هاي دوستاني كه حضور پيدا مي‌كنند اين است كه خاطراتي هم از شهيد آويني بشنوند. من فقط يك بار شهيد آويني را ديده بودم؛ همان را تعريف مي‌كنم تا بحث هم تنوعي پيدا كند.
ايام نمايشگاه كتاب تهران بود در سال 71. نمايشگاه هم خيلي شلوغ بود. طيف حزب‌ اللهي، بسيجي هم زياد بودند. نمازخانه ‌هايش هم پر بود. بلندگوي نمايشگاه اعلام كرد كه سيدمرتضي آويني در يكي از سالن‌‌ها در ساعت 5 سخنراني دارد. بدو بدو رفتم خودم را به سالن برسانم. ساعت را ديدم، پنج و نيم بود. نيم ساعت از سخنراني از دست رفت. داخل سالن شدم. ديدم يك خانم مانتويي ته سالن نشسته و سالن خالي خالي است. فقط آويني بود و دو سه نفر ديگر كه البته آويني منتظر بود چهار پنج نفر ديگر بيايند و سخنراني‌‌اش را شروع كند. صندلي‌‌هاي جلسه امروز كه همرنگ آن جلسه است باعث تداعي اين خاطره شد. جالب بود كه در همان روزها، ما اعضاي فعال يك تشكل دانشجويي بوديم. در جلساتي شركت مي‌كرديم كه آقاي فلاني را مي‌آوردند تا ما را توجيه كند. توضيح مي‌داد كه برادران! نارمك محله خطرناكي است. نظام‌‌آباد خطرناك است. نازي‌‌آباد خطرناك است. نياوران و تجريش بحران‌‌خيز هستند. نقشه كل تهران را مي‌كشيد و 100 نقطه را به عنوان نقاط بحران‌‌خيز معرفي مي‌كرد. آنها داشتند ما را در مقابل تهاجم فرهنگي توجيه مي‌كردند كه اگر فلان روز، فلان اتفاق بيفتد بايد فلان كنيد و چنان. ما سرگرم اين بازي‌‌ها بوديم و آويني در آن عرصه‌‌ها فعاليت مي‌كرد. گفته‌اند كه در آن دوره سوره را 100 تا مي‌برديم نماز جمعه، 99تايش را برمي‌‌گردانديم. خوشبختانه الآن فضا شكسته، مثل ده، پانزده سال پيش نيست شما هر جا كه برويد يك سري جمع‌‌هاي حزب‌ اللهي مي‌بينيد كه فعاليت فرهنگي دارند و يك درك بالاتري از فرهنگ و هنر پيدا كرده‌‌اند كه يك بخش عمده‌‌اش مرهون حتي نام آويني است. اگر نگوييم انديشه و سيره‌‌اش. شايد خيلي‌ هايشان به تفكر آويني نزديك نشده باشند، ولي نام سيد شهيدان اهل قلم، اين فضا را براي ما ايجاد كرده است. بحث‌‌هاي ديگري من درباره شهيد آويني دارم كه دوستان و مخاطبان را به سوره شماره ده ارجاع مي‌دهم مهم‌‌ترين چيزهايي كه درباره شهيد آويني به ذهنم مي‌رسيده است در سرمقاله اين شماره نوشته ‌ام. آقاي فراستي نوبت به شما رسيد و اينكه چه كار بايد كرد؟

*فراستي: قبل از اينكه بگويم چه بايد كرد؟ اهل خاطره نيستم ولي يك خاطره از آقا مرتضي مي‌گويم. من اولين باري كه مرتضي را ديدم در يك جلسه نمايش فيلم بود. داشتم يكي از آن فيلم‌‌هايي را كه نيم ساعت پيش فحشش مي‌دادم، مي‌ديدم. يك آدمي دو سه رديف جلوتر از من نشسته بود. يك فيلمساز هم بغل‌‌دست من بود. از اين فيلم‌‌هايي بود كه من به شدت متنفرم و بعد فهميدم مرتضي هم همين طور. من زير لب داشتم فحش مي‌دادم. ديدم يكي آن وسط بلند بلند اعتراض مي‌‌كرد منتها مؤدب بود و من نه. يك دفعه به بغل‌‌دستي‌‌ام كه فيلمساز بود گفتم اين كه دارد به اين فيلم فحش مي‌دهد ـ آن مرد كلاه هم سرش بود و ريشش كوتاه بود ـ مرتضي نيست؟ چون پشتش به ما بود، نمي‌‌توانستيم ببينيم. گفت از كجا فهميدي؟ گفتم جربزه اين طوري ضد روشنفكري را فقط او دارد. اگر مرتضي بود، سالن سينما مي‌نشست و از اين مزخرفات روشنفكري مي‌‌ديد، اعتراض مي‌كرد و به شدت نقد مي‌كرد. مرتضي، نقد را به شدت فعال مي‌ديد. برخلاف خيلي‌‌ها كه ممكن است نقد را انفعالي ببيند. نقد را فعال مي‌ديد و مي‌گفت كه ما آمديم كه نظم موجود فرهنگي را به هم بزنيم. يوسف(ميرشكاك) را به همين دليل خيلي دوست داشت و حالا من ناچيز را هم به اين دليل. مي‌گفت كه اينها آمدند كه اين اوضاع را به هم بزنند. يكي از اين "چه بايد كرد "ها اين است. يعني اينكه اوضاع موجود را به هم بزنيم. چطوري اوضاع را به هم بزنيم؟ و به زباني ديگر، چطور بايد كافه را به هم ريخت؟ بايد نقدش كنيم. كجا را بايد نقد كرد؟ اوضاع فرهنگي را به شدت بايد نقد كرد و اين نقد به شدت فعال است و اين كار منفعلانه نيست و اصلاً اين نقد را جدي كنيم. ابتدا اوضاع را آسيب‌‌شناسي كنيم، ببينيم كه آن جبهه ‌هايي كه مرتضي با آنها مواجه بود و مقابله مي‌كرد، آيا هنوز هستند يا نه؟ من يك جبهه ‌اش را عرض كردم كه آن جبهه هم بسيار جان‌‌سخت است و به نظرم، جريان عمده دولتي و دولت‌ ساخته و غرب‌‌پسند است كه بايد با آن مبارزه كرد. خيلي هم مبارزه نياز دارد. بايد مبارزه جدي فرهنگي با آن كرد. مرتضي بود قطعاً اين كار را مي‌كرد، قوي‌‌تر و هماهنگ‌‌تر از گذشته بايد اين كار را انجام دهيم. در اين جبهه نقد، اجازه بدهيد كه يك نكته را اضافه كنم. غير از نقد فردي كه مي‌كرد، پاتوق نقد ايجاد مي‌كرد. يعني همه كساني را كه سرشان درد مي‌كرد را در "سوره " جمع كرده بود. اين را بايد همچنان ياد بگيريم و ادامه بدهيم. همه كساني كه سرشان درد مي‌كند براي نقد جدي، در زمينه‌ هاي فرهنگي و هنري، اينها را بايد دور هم جمع بكنيم. پاتوقي كه جليلي خبرش را داد (شكل‌ گيري دفتر مطالعات جبهه فرهنگي انقلاب‌‌اسلامي) را بايد به سرعت و جديت ايجاد كنيم. حالا كه اتاق نداريم، چادر بزنيم نقد كنيم. ديگران جمع‌‌اند. كساني كه هم فكر مرتضي نيستند، خيلي راحت جمع مي‌‌شوند، جمع هستند. دوستان متوليان فرهنگ هم كه پشت ميزهايشان هميشه جمع هستند، ولي اين طرف، بايد بتوانيم پاتوق نقد را راه بيندازيم. اين حتماً يكي از وصيت‌‌هاي جدي سيدمرتضي است. آثار ايشان را نگاه كنيد مي‌بينيد كه اين حرف‌‌هايم به شدت مستند است.
در زمينه نقد، بايد يك قدم هم جلوتر برويم كه نطفه‌ هايش را آقا مرتضي در "سوره " ريخته است. و غير از نقد جدي كه تحجر و تجدد كه دو محور اساسي نقد آقا مرتضي بودند، در زمينه فرهنگ و هنر و به خصوص در سينما، ديالوگ را به وجود آوريم. گفتماني كه مد شد ولي اصلاً عمري نداشت و هيچ راستي در آن نبود. گفتمان اين بود كه اگر در روزنامه من مي‌نويسي و طرفدار خط من هستي و بايد آن طرف را بزني. به شدت اين دوستان طرفدار گفتمان! سانسورچي و يك‌‌طرفه بودند و اداي گفتمان را درمي‌‌آوردند. مرتضي اصلاً اداي اين جوري درنياورد. اهل گفتمان فرهنگي بود. اين گفتمان را بايد راه انداخت. يعني اينكه بايد غير از اين جمع خوب يك دست طرفدار مرتضي، جمع‌‌هايي را هم بايد ايجاد كرد كه مخالفان مرتضي را بياوريد به عرصه دعوا. بين آنها دعواي فكري و نظري راه بيندازيد. بياييد كساني را كه با "روايت فتح " مخالفند، كه مي‌شناسم كساني كه با انديشه‌‌هاي مرتضي مخالف‌‌اند و هنوز هم هستند، اينها را بكشانيم به اين كه حرف بزنند و شرايطي را فراهم كنيم كه اين جدل آغاز بشود.
تمام اين سال‌ها، چهارده سال بعد از مرتضي، همه مراسمي كه براي مرتضي گذاشته شده است، از اين مسئله اساسي تهي است. من ده‌ها بار و سال‌هاست كه به بعضي‌ها مي‌گويم كه بياييد اين كار را بكنيد و اصلاً تاب اين را ندارند و (پايبندند) به آن تقدس‌مآبي كه براي مرتضي قائلند و اصلاً مرتضي اين گونه نبود. (اين‌ها مي‌خواهند)آن تقدس‌مآبي را برايش نگه دارند تا اصلاً كسي نيايد بگويد كه بالاي چشم مرتضي ابرو بوده كه قطعاً هم بوده است. يعني نقد آثار مرتضي، تشويق به قرائت آثارش و چالش بين نظرات مخالف و موافق سيدمرتضي بايد صورت بگيرد. به جاي اينكه در پشت سر و در خفا بگويند سيدمرتضي تروريست بود، به جاي اينكه بيرون حرف‌هايي را بزنند كه اصلاً بار تئوريك و نظري و معرفتي ندارد، بيايند داخل و حرف بزنند. شرايط را فراهم كنيم كه بيايند حرف بزنند و انتقاد كنند كه آيا طرفداران مرتضي درست مي‌گويند ـ كه به نظرم همچنان درست مي‌گويند ـ و مشخص شود كه آن طرف، دستشان خالي است.
اين دومين نكته‌‌اي است كه ما بايد انجام دهيم و شرايط نقد و جلسات مباحثه و تعامل را در خصوص انديشه‌‌هاي مرتضي فراهم كنيم.
مرتضي اگر بود، قطعاً باز مشوق مبارزه با بي‌‌سوادي بود. بي‌‌سوادي كه مي‌گويم به معناي خواندن و نوشتن نيست، منظورم مبارزه با بي‌‌سوادي فرهنگي است.
ما بايد در دانشگاه‌‌ها قطعاً اين كار را بكنيم. بايد اهل انقلاب سواد پيدا كنند. بي‌‌سوادي خيلي بد است. يعني از اين واژه‌‌هاي ساختارشكني و شالوده شكني و پست ‌مدرنيسم به هم نريزند. چطوري مي‌توانند به هم نريزند؟ بايد فضا و مباحث را بدانند و بشناسند. اصلاً دانشگاه‌‌ها جاي اين كارهاست. من همه آن چيزي را كه مرتضي در مواجهه با غرب خيلي برايش جاندار و مهم بود، با شناخت اين كار را مي‌كرد. غرب را به خوبي مي‌شناخت و اصولي با آن مبارزه مي‌كرد، با بسياري از مفاهيمي كه قبول نداشت. بايد غرب را بشناسيم. بايد فرهنگ امروز غرب را بشناسيم و اين جوري با آن مواجهه كنيم. اگر مفاهيم و مباني جديد غرب را نشناسيم، وارد يك لفاظي‌‌هايي مي‌شويم كه از اين روشنفكرهاي قلابي كه متأسفانه در دانشگاه‌‌ها پر هستند، به هم بريزيم و ميدان را به دست آنها بدهيم و مرعوب آنها بشويم.
مسئولين فرهنگي مملكت عزيز ما مرعوب روشنفكري هستند. ما اگر مي‌خواهيم مرعوب نشويم، بايد سواد فرهنگي داشته باشيم. با چهار تا كتاب كم‌‌مايه به هم نريزيم. كتاب بخوانيم، مباحث جديد و نكات مايه‌‌دار را ياد بگيريم و با آگاهي و محكم‌‌تر با غرب مواجهه كنيم. اگر مرتضي زنده بود قطعاً اين كار را مي‌كرد و به نظرم اينجا جايش است. جايش در دانشگاه است. مرتضي اگر بود باز دوباره روايت مي‌ساخت. قطعاً همين كار را مي‌‌كرد. جنگ خيلي وقت است كه ظاهراً تمام شده است. من معتقدم كه مهم‌‌ترين محور فرهنگي ـ هنري مملكت، همچنان جنگ است اگر اين جنگ نبود، به نظرم مي‌‌آيد كه دفاع ملي زير سؤال مي‌رفت. الآن در عرصه فرهنگ و هنر، دفاع ملي را هم زير سؤال مي‌برند. ديگر من اسم فيلم‌‌ها و نوشته‌‌ها و رمان‌‌ها را نگويم و بيش از اين آبرويشان را نبرم كه جايش است ببريم، كه دفاع مردم ايران و دفاع از خانه را هم قبول ندارند. مرتضي اگر بود، بر آنها هجمه مي‌برد، به اين بي هويتي و به اين سپر انداختن در مقابل دشمن.
چه رسد به ماكزيمم دفاع مقدس. مينيمم‌‌اش را دوستان روشنفكر ما و طرفدار دولتي‌‌شان زير سؤال مي‌برند كه بايد مقابلش ايستاد، شناسايي كرد، آسيب‌‌شناسي كرد و محكم نقد كرد. يكي از كارهايي بود كه مرتضي قطعاً مي‌كرد. مرتضي اگر بود، قطعاً مستندهايي در دفاع از ابعاد بسيار بسيار زياد جنگ كه تاكنون بسياري از آنها گفته شده است، مي‌گفت و ما را به گوشه‌‌هاي زيباي عميق روحي اين مقوله آشنا مي‌كرد. تنها شانس من در زندگي اين چند دهه‌‌اي كه هستم، آشنايي با يكي از اين‌هايي بود كه شهيد شد كه آن هم مرتضي بود.

*كمري: بهره‌‌مند شدم از صحبت‌‌هاي آقاي فراستي، بنده هم عرض كردم، هر كاري مستلزم آگاهي و مطالعه است. اگر كه آثار شهيد آويني، دقيق خوانده نشود، آن سير و سلوكي كه ايشان داشته است، نمي‌‌دانيد از كجا شروع شده و به كجا رسيده است. اشارتي شد منتها جاي بحث دارد كه شهيد آويني چيزي كه به وجود آورده و انكشاف كرد، روايت است. در باب روايت، بحث فراوان است و مي‌توان روايت‌‌هاي فراواني در مورد روايت داشت. يافتن زباني كه بتواند ترجمان ضمير رزمنده‌‌ها و زبان حال آنها قرار بگيرد، بيان واقعيت نمايد و به تصنع و تكلف نيفتد، خواص بفهمند و عوام بپسندند، يك جريان فراگير اين چنيني به پشتوانه آن نگاهي كه در پس همه اينهاست يعني تركيب لحن و صوت و موسيقي و تصوير و متن مجموعه اينها را عرض مي‌كنم، اين ريخت نويي بود كه آويني توانست جنگ و دفاع مقدس را در خراف بريزد و بيان كند.
يكي از مقولات مغفول ما در مقوله جنگ، نداشتن زبان درست براي گفتن بوده است. كافي است كه شما نگاهي كنيد به متن گزاره‌‌ها و نوشته‌‌هاي آن دوره. شما متني كه توانست از جنس خود واقعه باشد و آن را بيان كند، روايت شهيد آويني بود. صرفاً نتيجه حالت اشراقي و شهودي و معرفتي و احساسي و عاطفي نبود. آويني باسواد بود. درس خوانده بود. با فلسفه آشنايي داشت. آمد و شدي داشت با كساني از جمله تفكر فرديد و نحله‌‌هاي پيراموني ايشان مانند دكتر رضا داوري و مرحوم دكتر مددپور، كه بايد يادي از ايشان بكنيم و در واقع خود مرحوم مددپور، جزء كشفيات آويني بود.
آويني يك متفكر بود و اگر گران نباشد مي‌توانم بگويم متأله بود. كسي نمي‌‌داند كه دفتر مطالعات ديني هنر را آويني در حوزه هنري به وجود آورد. اين تصويري كه گاهي آويني را در پشت دوربين فيلمبرداري نشان مي‌دهد به عنوان كسي كه دوربين دستش گرفته و يا فيلمبردار و مستندساز است، بيان كننده همه وجوه يا وجه اساسي آويني نيست. ضمناً باطن و قلب و جان خودش را مصفا كرده بود تا آن حقيقتي كه در عقل تشخيص مي‌دهد در وجودش هم ببيند تا بتواند به تماشا بگذارد. در آثار او سير روبه رشد و به اصطلاح استعلا مشهود است تا برسد به آن تحقق تكامل و تكويني كه در فكه رقم مي‌خورد. البته شهادت او در زمان و شرايط خيلي خاصي صورت گرفت كه هم براي او و ديگران پس از او نقطه عطف تاثير شده است.
يكي از هنرها و توانايي‌هاي شهيد آويني، مشاهده دقيق بوده است. اين مشاهده نكته خيلي مهمي است. منظورم مشاهده تماشايي است. تماشا با تأمل و فكر كردن.

*جليلي: از آقاي كمري تشكر مي‌كنيم. آقاي مؤدب! اگر شما صحبتي درخصوص "چه بايد كرد "داريد بفرماييد.

*مؤدب: اساتيد بزرگوار نكات مهمي را مطرح كردند. متأسفانه با اينكه ما بيشتر هستيم و در اكثريت قرار داريم، منتها (در عرصه رسانه و هنر) نمايش جوري است كه ما كمتريم. به نظر مي‌‌رسد كه بايد به سمت مردمي كردن فعاليت‌هاي فرهنگي پيش برويم و به نهادهاي رسمي فرهنگي چندان خوش بين نباشيم. پيشنهاد من اين است كه خيلي جدي اين گروه‌‌هاي پراكنده‌‌اي كه در جاي جاي كشور هستند و دوست دارند فعاليت كنند به هم مرتبط بشوند و نتيجه اش مثل همين اتفاقاتي باشد كه امروز افتاده است و آن چنان كه بايد پرشكوه به فرهنگ و هنر انقلاب اهتمام كنيم. به نظرم وقت آن رسيده است كه غفلت را رها كنيم. شايد يكي از بزرگ‌‌ترين غفلت‌هاي ما اين بوده كه قدر نعمت انقلاب اسلامي را ندانستيم، به اين طريق كه از فعاليت فرهنگي عميق و ديرثمر غفلت كرديم. سازمان‌‌هاي فرهنگي ما متأسفانه دچار سياسي كاري شده‌‌اند و مديران شكست خورده سياسي وارد اين نوع عرصه‌‌ها مي‌‌شوند و همين بي‌‌توجهي‌‌ها به مقوله فرهنگ و هنر، باعث شده كه اوضاع ما به اينجا كشيده شود. اگر انديشه، فرهنگ و هنر انقلاب‌‌اسلامي در اين سال‌‌ها رشد نكند و آن بذرهايي كه در سالهاي نخست انقلاب پاشيده شد، آبياري نشود.اين جريان عظيم و مقدس ابتر مي‌‌ماند ـ البته تداوم جريان تشيع انقلابي به حكم قرآن و سوره مباركه كوثر تضمين شده است، اما ما بي نصيب مي‌‌مانيم و مواخذه خواهيم شد ـ در عرصه فرهنگ هم نياز به عمل انقلابي و مردمي است و نمي‌‌شود به سازمان‌‌هاي فرهنگي هنري و بخشنامه‌ها اعتماد كرد. پيشنهاد من اين است كه گروه‌‌هاي جدي را تشكيل بدهيم كه در عرصه‌‌هاي مختلف هنر و ادبيات از جبهه‌هاي مقابل و مهاجم كمتر نباشد. تكرار مي‌‌كنم شناخت نقشه نبرد فرهنگي و عمل ايجابي و پيش دستانه وظيفه مقدس ما است. به طور خلاصه هر حزب اللهي بايد براي فعاليت روزانه خود خروجي و محصول تعريف كند. انقلاب اسلامي در حوزه انديشه، ادبيات و هنر بايد مستند و مكتوب شود و به صورت محصولات فرهنگي ـ هنري توليد و ترجمه شود.

ويژه نامه «سيد شهيدان اهل قلم» در خبرگزاري فارس
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین