خاطرات/ در مسلخ عشق

کد خبر: ۱۲۴۷۴۴
تاریخ انتشار: ۱۴ شهريور ۱۳۸۸ - ۱۷:۰۴ - 05September 2009
رحيم مرا صدا کرد. هنوز هم آن قيافه نجيب و آن نگاه عميق او را به ياد دارم.
ـ «مي توانم چند لحظه مزاحمت شوم!؟»
گفتم: «اين چه حرفيه؟ شما بزرگ و برادر من هستي!»
گفت: «اگر امکان دارد بيا برويم کنار اروند، مي خواهم رازي را با تو در ميان بگذارم!»
راستش کمي کنجکاو شدم. با هم راه افتاديم و رفتيم به سوي اروند. چند دقيقه در سکوت ايستاديم. «رحيم» چشم به اعماق ظلمت دوخته بود. آن وقت سکوت را شکست و گفت:
ـ «برايم يک ورق کاغذ مي آوري»
ـ «کاغذ براي چي؟»
ـ «مي خواهم وصيت نامه بنويسم!»
پرسيدم: «مگه تا حال وصيت نامه ننوشته اي؟»
گفت: «مطلبي هست که مي خواهم در وصيت نامه ذکر کنم!»
به هر حال او را کنار اروند تنها گذاشتيم و برگشتم به سنگر. ورق کاغذي گير آوردم و برگشتم پيش او. ماه کنجکاوانه ما را نگاه مي کرد. در نور ماه رحيم اين جوري نوشت:

بسم الله الرحمن الرحيم
وصيت مي کنم از پسر کوچکم که نام مبارک حضرت «رضا» غريب الغربا را برايش انتخاب کرده ام، مواظبت کنيد....
لحظه اي درنگ کرد. آن وقت کاغذ را پاره پاره کرد و توي رودخانه ريخت.
ـ «داري چکار مي کني آقا رحيم!؟»
گفت: «ديگه نيازي نيست!»
مثل آن که از جهان ديگري حرف مي زد. خودش کنار من بود اما صدايش از دنياي ديگري مي وزيد. آنگاه دست در جيب اش کرد و عکسي را بيرون آورد.
ـ «ببين! عکس پسرم رضاست!»
عکس را گرفتم و در روشناي مهتاب نگاهش کردم. چقدر شباهت به پدرش داشت. «رحيم» عکس را گرفت و در مقابل چشمان حيرت زده من پاره کرد و در اروند ريخت.
ـ «چکار کردي رحيم جان؟»
گفت: «راز دلم همين بود! احساس مي کردم فرزندم مانع معامله من و خدايم شده. حالا ديگر اروند هم شاهد است که بين من و خداي من هيچ مانع و مزاحمي وجود ندارد!»
در حالي که نمي توانستم جلوي اشک هايم را بگيرم در آغوشش کشيدم و گفتم:
ـ «براي من هم دعا کن آقا رحيم!»

زير نور ماه قيافه اش را ديدم که چقدر نوراني شده بود. «رحيم» آن بسيجي گمنام مثل پرنده اي مهاجر به ديار باقي پر کشيده بود.


منبع: خاطرات شهداي آذربايجان شرقي سايت ساجد


نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین