سخنراني مهدي نصيري در دهمين سالگرد شهادت «سيدمرتضى آوينى»:
بسم الله الرحمن الرحيم
يك دهه از شهادت سيدمرتضى آوينى مىگذرد و عليرغم همه نكوداشتها و يادمانهايىكه براى او برگزار شده است، همچنان قدر و وجه برجسته شخصيت و انديشه او، در پرده است وكمتر مورد توجه قرار گرفته است. طى اين سالها، شاهد اقبال جمع قابل توجهى از جوانان مؤمن واسوهجو به آوينى بودهايم، اما آنچه از شخصيت آوينى براى آنان تلألوى بيشترى داشته است،وجه هنرمندى و رزمندگى او بوده است كه به نظر حقير، خلاصه كردن آوينى در اين وجه و يا حتىبرجستگى آوينى را از اين حيث ديدن، جفاى به اوست.
بنده بدون آنكه خواسته باشم، از آوينى يك اسطوره و شخصيت غيرقابل نقد، بسازم - كه هيچ كس جز انبياى الهى و ائمه معصومين (ع) - از چنين شأنى برخوردار نيست و در حديث، بهما گفتهاند: "مبادا فردى جز معصوم (ع) را نصبالعين خود قرار دهيد و هر آنچه را گفت تصديق وتأييد نماييد و عين حقيقت و غيرقابل نقد بدانيد "، تنها مىخواهم بگويم كه آنچه آوينى را درخشنده و ممتاز مىكند، تفكر، تعهد، تفقّه و فهم ويژه او از عالم و آدم كنونى است. به نظر حقير، آوينى زمانشناس بزرگ و كمنظير زمانه ما بود و اين با توجه به اين مسأله است كه جامعه دينىما در روزگار كنونى و يكصد و اندي سال اخير، يعنى از عهد مشروطه و ورود تجدد به ايران، بهشدت از فقدان يك زمانشناسى صحيح و عميق، رنج برده و زخمهاى فراوانى بر انديشه وجانش دارد.
لازم است پيش از آنكه به تشريح اين برجستهترين بعد فكرى و شخصيتى آوينى بپردازم، مقدمهاى را در باب زمانشناسى عرض نمايم: در توصيههاى معصومين (ع) است كه: العالمبزمانه لايهجم عليه اللوابس، يعنى شرط در نغلطيدن مؤمنين در شبههها و فتنهها و خطاهاىفاحش، زمان شناسى است. يعنى مومنين در هر مقطع تاريخى و زمانىاى كه مىزيند، بايدمؤلّفههاى تأثيرگذار بر زمانشان را به درستى بشناسند و متناسب با اين معرفت، تكاليف واولويتهاى خويش را رقم بزنند، در غير اين صورت، در معرض شبيخون و يورش شبهههاىعلمى و فتنههاى عملى قرار خواهند گرفت وچه بسا به هلاكت ابدى دچار خواهند شد.
اكنون با اين مقدمه كوتاه مىخواهم عرض كنم كه جامعه كنونى ما اعم از خواص و عوام، شديداً از ضعف و بلكه فقدان زمانشناسى صحيح، رنج مىبرد و اغلب به زمانشناسىاى وارونه و معكوس گرفتار آمدهايم. به عنوان مثال، اگر امروز شما اين سئوال را در هر محفلى و با هرمخاطبى مطرح نماييد كه ما در چه زمانهاى به سر مىبريم و مشخصه عصر حاضر چيست؟، بهنحوى بسيار غالب، با اين جواب مواجه خواهيد شد كه ما در عصرى پيشرفته و تكامليافته به سرمىبريم و زمان ما در ابعاد انديشه، تعقل، علم، ابزار و ساختارهاى معيشتى، سياسى، ارتباطى وفرهنگى، مسيرى رو به كمال و ترقى دارد و شايد بسيارى از ما بارها برخود باليدهايم كه در چنين قرنى و دورانى، زندگى مىكنيم و نه در قرون پيشين، و از عجايب اينكه مسلمين و كفار ومشركين و ملحدين، در چنين تحليلى از عصر و زمان، تا حد زيادى اتفاق نظر دارند.
يكى از كسانى كه اكنون بيش از همه، از اين ديدگاه دفاع مىكند و در جهت بسط و تثبيت بيشتر آن تلاش مىكند آقاى فوكوياما، نظريهپرداز ليبرال آمريكايى است، البته با اين تفاوت كه ما، اوج سير تكاملى تاريخ و مقطع كنونى را در يك تعبيرى كاملاً غلط، ظهور امام عصر (عج) مىدانيم و فوكوياما نظام ليبرال دموكراسى كنونى حاكم بر غرب را اوج اين تكامل مىداند.
اكنون بنده از شما خوبان و عزيزان حاضر مىپرسم آيا شما مخالف اين معنا هستيد كه ما فىالجمله، در زمانهاى متكامل و رو به ترقى، حداقل در نظامات معيشتى و مادى به سر مىبريم؟ چند نفر از شما عزيزان در اين مسأله ترديد داريد كه بشر قرن بيستم در سعادت و خوشبختىبسيار بيشترى نسبت به بشر قرن دهم و دوازدهم و نوزدهم، به سر مىبرد؟ چند تن از شما ارادتمندان به آوينى، منكر اين مسأله هستيد كه بشر كنونى در مراتب علمى، فنى، سياسى وحكومتى، حداقل بهطور نسبى، پيشرفتهتر و متكاملتر از چند قرن پيش است؟ اگر جسارت نباشد حدس بنده اين است كه كمتر كسى در ميان شما است كه اينگونه نيانديشد، اما معدودكسانى هستند كه نگاهى كاملاً متفاوت با نگاه رايج دارند، از جمله اين افراد، آوينى است.
آوينى بسيارى از مشهورات و مسلّمات خاص و عام كنونى را به نقد و چالش كشيده است. آوينى به هيچ وجه، مدافع وضع موجود عالم در عرصه علم و تكنيك و نظامات سياسى و اقتصادى نبود و بلكه از منتقدان جدى و صريح اين وضع و بشارت دهنده وضع موعود بود و اينمهمترين مرزبندى آوينى با مدرنها و روشنفكران و متأثران از آموزههاى مدرنيته و روشنفكرىبود، اما اجازه بدهيد پيش از آن كه اشاراتى به آراء و انديشههاى آوينى در اين باره داشته باشم، يادى از اقبال لاهورى نمايم كه او نيز از سابقون و از معدود انديشمندان مسلمانى است كه اگرچه نه كامل اما تا حد زيادى ماهيت عصر كنونى را دريافته بود و به باطن بحرانى و منحط عصرجديد، رسوخ كرده بود. او مىگفت:
باطن اين عصر را نشناختى
داو اول خويش را درباختى
اقبال، طبيعت عصر جديد را آفت زده و فتنهانگيز مىدانست و هرگز آن را متكامل و حتى روبه كمال نمىدانست:
عهد حاضر فتنهها زير سر است
طبع ناپرواى او آفت گر است
بزم اقوام كهن بر هم از او
شاخسار زندگى بىنم از او
و با صراحت و بدون مجامله، از تباهى و فساد عصر جديد، سخن مىگفت:
فساد عصر حاضر آشكار است
سپهر از زشتى او شرمسار است
اگر پيدا كنى ذوق نگاهى
دو صد شيطان تو را خدمتگزار است
علم جديد نيز از تازيانه نقد اقبال در امان نبود:
دانش حاضر حجاب اكبر است
بت پرست و بتفروش و بتگر است
تفكر و انديشه آوينى نيز در همين مسير قرار داشت و از جهاتى دقيقتر و عميقتر از اقبال، نقاد غرب مدرن و عصر جديد بود.
گفتم كه آوينى بسيارى از مشهورات و مسلمات عصر كنونى را به نقد و چالش كشيده است،اما آن مسلمات و مشهورات چيست؟
يكى از اين مشهورات، نظريه سير خطى پيشرفت تاريخ است. براساس اين نظريه، تاريخ بشرى از نقطه جهل و توحش و عقبماندگى و كودكى آغاز مىشود و در يك سير تدريجى وخطى رو به پيشرفت، ادوار و اعصار حجر و مفرغ و آهن را پشت سر مىگذارد و بالاخره در قرن پانزدهم و شانزدهم ميلادى با آغاز رنسانس، و در ادامه، با آغاز عصر ماشين و اتوماسيون، بشريت به دورانى مترقى و پيشرفته گام مىگذارد. اين نظريه يكى از مشهورترين و مسلّمتريننظريات رايج است و خاص و عام، آن را تلقى به قبول كردهاند. بعضى از غرب شناسان و نقادان غرب، خاطرنشان كردهاند كه هيچ نظريهاى به اندازه نظريه ياد شده، در بسط غربزدگى و جا افتادن ديگر انگارههاى غربى مؤثر نبوده است. آوينى در آثار و مقالات خود، به رد نظريه ترقىتاريخ مىپردازد و مىگويد:
"ما نظريه ترقى تاريخى را قبول نداريم... نظريه ترقى، تاريخ را در يك سير ارتقايى خطىمعنا مىكند و بر اين اساس، انسان اين عصر را از همه اعصار گذشته كاملتر مىبيند... حالآنكه اصلاً تاريخ، سيرى خطى ندارد و صيرورت آن ادوارى است. "(1)
آوينى بر همين اساس، تكامل يافتگى عصر جديد را رد مىكند و خطاب به روشنفكران شيفته عصر جديد مىگويد:
"آقايان! اين عصرى كه شما سنگ آن را به سينه مىزنيد، يكى از اعصار جاهليت است وتفاوت آن با ديگر اعصار جاهلى در آنجاست كه اين بار جاهليت را تئوريزه كردهاند و به آنصورتى علمى بخشيدهاند. اين عصر، چه قبول بكنيد و چه نكنيد، عصر خرافات است و ما مأموربه مبارزه با اين خرافهگرايى مدرن هستيم... و يكى از بزرگترين خرافههاى رايج اين عصر،نظريه ترقى است. "(2)
و در جاى ديگر، صريحتر، عصر جديد را رد مىكند و آن را دارالمجانين بزرگ مىخواند:
"اين عصر جاهلى، از همه آن اعصار جاهلى ديگر در تمامى قرون، پليدتر است و شيطانىتر.عاد و ثمود و فراعنه، اشرافيت و نژادپرستى يونان و روم باستان، بربريت مغولها و... همه و همه دراين دوران جمع آمدهاند، اما با نقابهاى موجه آدابدانى و تكنولوژى و رفاه و حقوق بشر... والفاظى تهى از معنا از همين نوع. و در اين دارالمجانين بزرگ، صاحبان عقل و دل، ديوانهمىنمايند و بايد هم كه اينچنين باشد، در جايى كه همه، روح خويش را به شيطان فروختهاند. "(3)
و درباره انحطاط و سقوط بشر جديد مىگويد:
"بشر جديد در جست و جوى عالمى فراتر از خوبى و بدى است كه در آن از انديشه مرگ و روزداورى بياسايد... اگر دريابيم كه جهان امروز ما، جهان شياطين بىگناه و معصوم است، شايدمفهوم اين سخنان روشنتر شود. در روزگار ما گناه كه مفهومى اخلاقى است، مبدل به "جرم "شده كه مفهومى حقوقى است و بنابراين ديگر هيچ كس گناهكار نيست. حتى قتل از آن لحاظمذموم است كه حق ديگران را براى زيستن انكار مىكند. تمدن تكنولوژيك چنين اقتضا دارد كههمه مفاهيم در حوزه آكادمىهاى علوم رسمى تعريف بشود. علم تكنولوژيك، شريعت رسمىاين روزگار وانفسايى است كه آكادميسينها بر جايگاه قدّيسين نشستهاند. بشر جديد شيطانىاست كه در كمال معصوميت گناه مىكند و ديگران را نيز به گناه وا مىدارد... "(4)
و در جاى ديگر در مورد ضرورت بازبينى در مورد مفهوم پيشرفتگى و عقب ماندگى ومفاهيمى ديگر از اين دست مىگويد:
"بايد در معناى پيشرفت تجديد نظر كرد و دريافت كه "پيش " كجاست و "پس " كجا. درتفكر جديد، مدنيت، توسعه توليد و اتوماسيون همچون گاوهاى مقدسى پرستيده مىشوند. " (5)
در اين مجال، جاى توضيح اين معنا نيست كه پذيرش نظريه سير خطى پيشرفت و متكاملدانستن عصر جديد و دوران غلبه مدرنيسم، نسبت به اعصار پيشين، چه تبعات نظرى وعملىاى به دنبال دارد، اما بديهىترين نتيجه آن اين است كه سيادت و كمال يافتگى غرب جديد، حداقل در عرصه علم و تكنولوژى و نظامات معيشتى پذيرفته مىشود و احساس انفعال والگوبردارى و دنبالهروى از غرب به وجود مىآيد. اگر كسى مشكلش با غرب منحصر به وجهاخلاقى و يا استعمارى و نظامىگرىاش باشد، ولى تمناى علم و تكنولوژى وتوسعه غربى را داشته باشد، بالاخره در مقابل تمدن مهاجم غربى، تسليم و يا لااقلمنفعل خواهد شد.
آوينى با وقوف و رسوخ به ماهيت و بنيانهاى فكرى و معرفت شناختى رنسانس و تمدنجديد، كليت تمدن غرب و مدرنيسم را اعم از تكنولوژى، توسعه، علوم تجربى و علوم انسانى، بهزير سؤال و تيغ نقد مىكشد. آوينى تجدد و مدرنيسم را به دو بخش منفى و مثبت تقسيمنمىكند، بلكه همه ابعاد تمدن مدرن را مورد سؤال و بلكه انكار قرار مىدهد. از جمله در مطلوبيتتكنولوژى جديد كه از ديدگاه بسيارى، فاقد جهتگيرى و خنثى است و مىتواند در خدمت اهدافحق قرار بگيرد، ترديد مىكند. او مىگويد:
"تمدن جديد بدان علت كه از همان آغاز، تعريف غلطى از انسان داشته است اكنون به طورگسترده به مصنوعاتى دست يافته است كه مظهر همان اشتباه اوليه هستند و با انسانمواجههاى دارند كه نمىبايست پيش بيايد. اگرچه مصاديق بارز و مشهور اين مطلب، بمبهاىاتمى و سلاحهاى شيميايى هستند، اما نمىتوان مطمئن بود كه ديگر محصولات و مصنوعاتتمدن جديد از اين اشتباه مبرا باشند. "(6)
آوينى، تكنولوژى جديد را يك ابزار صرف، مثل چاقو كه بسته به اينكه در دست يك جانىباشد يا يك جراح، كاركرد متفاوتى پيدا مىكند، نمىداند، بلكه تكنولوژى را حامل فرهنگ وجهتگيرى خاص مىداند، و مىگويد:
"در تمدن امروز غرب، فرهنگى به جز روشها و ابزار وجود ندارد و بنابراين پذيرش فرهنگغرب، مفهومى جز پذيرش روشها و ابزار ندارد و اين توهم كه ما ابزار را اخذ مىكنيم و فرهنگغرب را رها مىكنيم، سرابى بيش نيست. "(7)
و در جاى ديگر مىگويد:
"من تكنولوژى را يك شريعت مىدانم و آن را با ولايت در تعارض... ولايت تكنيك يكى ازانواع ولايت است كه اگر محقق شود، با هر نوع ولايت ديگرى معارض است. "(8)
و در خصوص تكنولوژى سينما مىگويد:
"بدون ترديد سينما هم، همچون ديگر فرآوردههاى تكنولوژى و مظاهر تمدن غرب، ماهيتاًداراى غايت و جهتى فطرى است. "(9)
توضيح بيشتر از زبان خود او اينكه:
"اغلب از تكنيك در سينما تلقى يك مهارت فنى صرف دارند كه به مضمون )يا به قولامروزىها ايده( امكان ظهور و بيان مىبخشد. تعريفى كه اينان از تكنيك دارند، همان ابزاراست و اين سادهانگارى تنها در اين مرحله نيست كه وجود دارد، آنان تكنولوژى را نيز وسيلهاىمىدانند كه مىتواند در خدمت هر غايت در آيد. در اين تعبير "تِلوس " يا "جهت فطرى "تكنولوژى، سادهلوحانه مورد غفلت واقع مىشود. تكنولوژى با غايات معينى پديد آمده است و بهتعبير روشنتر، فرهنگى است كه شيئيت پيدا كرده و به صورت ابزار در آمده است. "(10)
آوينى در جايى ديگر، حملهاى تند به نظام تكنولوژيك مىكند و مىنويسد:
"نظام تكنولوژيك، نظامى شقاوتآميز است و فرد انسانى در آن نه به مثابه يك انسان صاحب روح و جسم و عقل و عواطف، بل به مثابه شىءاى كه مىتواند نقص خط توليد را با دست،پا، چشم، گوش يا مغز خود جبران كند وجود دارد... سيطره تكنيك آزادى را نابود كرده است وانسان تا حد محورى كه چرخهاى تكنولوژى گرد او مىچرخند، تنزل كرده است ".(11)
اكنون فكر مىكنم بسيارى از شما عزيزان و دوستداران آوينى، با شنيدن اين نظرات آوينىكمى يكه خورده، دچار تعجب شده و دريافتهايد كه جريان فكرى آوينى چقدر با فضاى فكرىغالب جامعه ما اعم از خواص و عوام، تفاوت دارد.
آوينى علاوه بر تكنولوژى، علوم جديد را كه موجد تكنولوژى بوده است، به نقد و چالشمىكشد و در جايى مىگويد:
"اگر اكتشافات و يافتههاى علوم جديد مبتنى بر حقيقت عالم باشد، همه آنچه كه ما در ردّ وذمّ تمدن غربى و نظام آموزشى آن مىگوييم، به حسن و مدح و تاييد تبديل خواهد شد و نه تنهاديگر جاى هيچ اعتراضى باقى نمىماند، بلكه مىبايد شكرگزار غربىها باشيم كه راه ادراكحقايق را بر همه انسانهاى سراسر عالم گشودهاند. اما آيا به راستى انسان با اين علوم، ازخرافات و جهل نجات پيدا كرده و يا نه در جهل و خرافاتى بسيار عميقتر فرو رفته است؟ "(12)
آوينى علوم و تمدن جديد را حامل نوعى عقل مىداند و البته شبه عقل و عقلى در تعارضبا عقل دينى، و آنگاه از سيطره اين عقل بر همگان تأسف مىخورد. او مىگويد:
"عقل علمى جديد كه تشخص و تعين كامل خويش را در قرن نوزدهم يافته، تنها در حد دانشمندان غربى باقى نمانده و بر همه ابناى بشر، جز معدودى از اولياء، حاكميت يافته است. "(13)
اكنون سؤال بنده اين است كه آيا من و شما دانشجويان عزيز حاضر، از حاكميت اين عقل رهايى داريم؟ يعنى جزء همان معدود اولياء الهى هستيم، يا اينكه خير به گفته آوينى ما نيزمغلوب آن هستيم؟ بنده جسارتى به محضر شما عزيزان نمىكنم، اما آوينى بدون مجاملهمىگويد:
"علمزدگى و تكنوكراسى(يعنى ولايت تكنيك) سرنوشت محتوم قريب به اتفاق دانشجوياندانشگاههاست ".(14)
نكتهاى را كه لازم است همين جا بدان اشاره كنم، مسأله اسلامى كردن دانشگاههاست كه بهعنوان يكى از آرمانها از آغاز انقلاب مد نظر بوده است اما تاكنون توفيقى حاصل نشده است ودانشگاههاى ما به مثابه نهاد تضعيف كننده ايمان و عقيده فطرى جوانان عمل مىكنند. چندسال گذشته براساس تحقيقى كه از سوى وزارت بهداشت و درمان و آموزش پزشكى به عملآمده بود، هفتاد درصد از دانشجويان پزشكى، با فرسايش عقيده و تنزل ايمان از دانشگاهها فارغالتحصيل مىشوند؛ بنده در مورد اين آمار از يكى از مقامات عاليرتبه روحانى در دانشگاهها، جوياشدم، ايشان ضمن تاييد گفت: وضعيت در رشتههاى علوم انسانى بدتر است. علاوه بر اين، اخيراً نيز يكى از مقامات عاليرتبه روحانى در دانشگاهها، خبر از انجام نظرسنجىاى در 40 دانشگاهكشور در خصوص ميزان تقيد دينى دانشجويان دادهاند كه براساس آن، بيش از 58 درصددانشجويان ترم اول گفتهاند معتقد به نماز خواندن هستند ولى اين نسبت در بين دانشجويانترمهاى بالاتر به 18 درصد كاهش مىيابد. به گفته وى اين نتيجه نشان مىدهد كه دانشگاهها در تقويت دينى جوانان تأثير منفى داشتهاند.
به راستى سرّ اين ماجرا چيست؟ و چرا علىرغم همه تمهيداتى كه انديشيده شده است، نظامآموزشى ما بهخصوص دانشگاهها، چنين محصولى دارند؟ به عقيده بنده بايد رمز و راز آن رابراساس آنچه شهيد آوينى مىگويد جوهر علم زده (به مفهوم علوم مدرن و غربى) و تكنيك زده نظام آموزشى كنونى جست. كسانى كه تاكنون دست اندر كار امر اسلامى كردن دانشگاهها بودهاند، اغلب كمترين توجهى به اين مهم نداشتهاند و براساس اين تحليل غلط عمل كردهاند كه علوم غربى و متدولوژى حاكم بر آن، اعم از علوم تجربى و فنى و علوم انسانى، خنثى و بىجهت بوده و براساس يك برنامهريزى مىتوان آنها را در خدمت به اهداف خود به كار بگيريم. بهعبارت ديگر، ريشه چنين ضعف مهم و فاجعهآميزى بدانجا بر مىگردد كه تقابل ما با غرب درسطح يك تقابل صرفاً سياسى، منحصر مانده است و ما از بنيانهاى ماده زده، الحادى و غيردينىتمدن غربى كه نتايجاش به همه ابعاد فكرى، فرهنگى، علمى، تكنيكى، اقتصادى و سياسى آن،تسرى يافته است، غافل ماندهايم و تا زمانى كه چنين است، نه تنها نظام آموزشى ودانشگاههاى ما بلكه ديگر دستگاهها و نهادهاى علمى و فرهنگى ما كم و بيش در كار تضعيف ايمان و باورهاى فطرى و ديني جامعه، خواهند بود. مرحوم آوينى در اين باره مىگويد:
"تحول [در دانشگاهها] بدون ترديد، تغييرى در حد افزودن چند واحد معارف اسلامى بههمان محتواى قبلى دروس دانشگاهى نخواهد بود. افزودن چند واحد معارف اسلامى بهمجموعه دروس دانشگاهى، هيچ مشكلى را از پيش پاى بر نمىدارد. آنچه كه بايد انجام شود، يك بازنگرى كلى و وسيع و عميق در محتواى كنونى علوم غربى و ارزيابى آن توسط علمايىاست كه انديشه آنان بر مبانى معرفتى اسلام بنا شده است... اين بازنگرى و ارزيابى بايد نخست از علوم انسانى آغاز گردد و سپس به دامنه آن علوم تجربى نيز كشيده شود. اگر اين ارزيابى و تطبيقاز علوم انسانى آغاز گردد، لاجرم علوم تجربى را نيز در بر خواهد گرفت، چرا كه اصولاً برخلاف آنچه عموم مىپندارند، علوم تجربى، بنيان، جهت و حتى روش پژوهشى خويش را از فلسفهغربى اخذ كردهاند. "(15)
بنابراين بايد توجه خود را معطوف فهم بنيانها و مبانى انديشه و تمدن غربى نماييم و به يك مرزبندى مشخص و دقيق دست يابيم، در غير اين صورت، خطر التقاطِ بيشتر و بلكه هضم درنظم نوين غرب و غرق شدن در سيلاب تند جهانى سازى جامعه ما را تهديد مىكند. شايد اينهشدار اغراقآميز جلوه كند، اما وقتى دريابيم كه حتى گاهى حوزههاى علميه ما به نوعى گرفتار برخى از انگارههاى غربى هستند و در فهم همه ابعاد و لايههاى تمدن غربى، دچار كاستى، آنگاه هشدار را جدى خواهيم گرفت. آوينى در اين باره نيز مىگويد:
"اكنون اكثر افراد و حتى بسيارى از علماى روحانى، متأسفانه با خوش بينى و بدون تأملعميق در مسائل، مىانگارند كه اسلام فىالجمله محتواى علمى سيستم آموزشى كنونى را تأييد مىكند و ما شاهد تلاشهايى هستيم كه با هدف انتقال اين سيستم آموزشى و محتواى علمىآن به حوزههاى علميه انجام مىپذيرد. "(16)
شايد براى شما عجيبتر اين باشد كه آوينى كامپيوتر را نيز كه امروزه حيرت همراه با تحسين همگان را برانگيخته است، شديداً نقد مىكند و كاربرد آن را در آموزش جز در حيطهعلوم تجربى، سركوبگر مىداند. او در يكى از نقدهاى سينمايىاش مىنويسد:
"فىالمثل استفاده از كامپيوتر و شيوههاى به اصطلاح مدرن در امر آموزش، در حيطه پرورشاستعدادهاى روحى و عاطفى و ذوقى بچهها در زمينه هنر و ادبيات و فرهنگ و حتى در حيطهعلوم انسانى، نه تنها ثمر بخش نيست كه بسيار باز دارنده و سركوبگر است. "(17)
آوينى درباره رسانههاى تكنولوژيك جديد مثل تلويزيون وسينما و مطبوعات نيز چنين مىانديشد و يكى از مشهورات ديگرى را كه رد مىكند، مسأله "انفجار اطلاعات " است كه به عنوان يكى از ويژگيهاى عصر كنونى، مورد اعجاب و تقدير وتحسين فراوانى قرار گرفته است. او در يكى از نقدهاى خود مىنويسد:
"اين كدام انفجار اطلاعات است كه به آگاهى عموم مىانجامد؟ انفجار اطلاعات كه در جهانامروز خودش عامل اصلى ناآگاهى انسانهاست چگونه مىتوانست ما را به آگاهى عمومىبرساند؟ " (18)
تا به اينجا به پارهاى از مهمترين خطوط فكرى شهيد آوينى اشاره كرديم و دريافتيم كه او بسيارى از مشهورات زمانه را بر نمىتابد و آنها را به نقد مىكشد. حال اگر خواسته باشم يك جمعبندى از اصول فكرى آوينى ارائه بدهم، بايد بگويم كه مهمترين دغدغه او، رهاشدن خواصو عوام از سيطره اتمسفر فكرىاى است كه عمدتاً تحت تأثير مبانى فكرى تمدن جديد شكلگرفته است. حال اين رهايى چگونه محقق خواهد شد؟ آوينى دو گام اساسى را در اين راه توصيهمىكند: اول غربشناسى عميق و جهاد با مبانى فكرى و فلسفى غرب، و دوم، مراجعه به مبانى ومنابع اصيل دينى و آموزههاى وحيانى يعنى قرآن و عترت.
او در مورد گام اول چنين مىگويد:
"وظيفه ما به عنوان علمداران راه انبيا در سراسر جهان امروز اين چنين اقتضا دارد كه ما درنور بىنهايت قرآن به همه آنچه در ظلمات امروزى فرهنگ غرب به عنوان حقايقى مسلمانگاشته مىشود، نگاهى دوباره بيندازيم و حجاب از حقايق بر داريم. همه احكامى كه امروز دركتابهاى علوم انسانى به نام علم در سراسر جهان اشاعه مىيابد، مَعَالاسف از ظلمات كنونىفرهنگ غرب منشأ گرفته است و راه جز به تركستان نمىبرد. بازنگرى اين احكام و گشودنحقايق در پرتو نور قرآن و روايات، قسمت اعظم از وظيفهاى است كه ما در جهاد اعتقادى برعهده داريم. مسؤوليت ما در برابر حق، به جهاد نظامى با استكبار خاتمه نمىيابد و براى اشاعهفرهنگ اسلام در سراسر جهان، چارهاى نيست جز اينكه ما با فرهنگ و فلسفه غرب به جهادبرخيزيم، فرهنگ و فلسفهاى كه پشتوانه حيات سياسى استكبار و ريشه آن است "(19)
و در مورد گام دوم هم، در مقدمهاى كه بر مقالاتش در باب توسعه نگاشته است، پس از طرحسؤالاتى پيرامون توسعه و جوابهايى كه معمولاً به آنها داده مىشود، مىنويسد:
"اما به راستى اين جوابها، چه نسبتى با اسلام دارند؟ آيا ما اين جوابها را مستقيماً از مبانىاسلامى در قرآن و روايات و... استخراج كردهايم، يا به مجموعهاى از تحليلهاى جمعآورى شده از مسموعات روزانه و تخيلات من در آوردى شبانه يا مقالات علمى و صنعتى ترجمه شده ازساينتيفيك آمريكن، نيوزويك، نشنال جئوگرافى و غيره، يا به گزارش سمينارهاى دانشگاهى وغير دانشگاهى غربى و شرقى و... اكتفا كردهايم و اصلاً به سراغ معارف اسلامى نرفتهايم تا بدانيمكه آيا قرآن و روايات اين تخيلات و تصورات ما را تاييد مىكنند يا خير؟ و بعضىها هم اصلاً دراصل ضرورت بازگشت ما به مبانى اسلامى در همه زمينهها شك مىكنند و مىگويند: چهاحتياجى هست كه نظر قرآن و روايات را بدانيم؟ اينها جزو مسلمات علمى در مراكز دانشگاهىدنياست، چگونه مىتوان در آن شك كرد؟ مگر نه اين است كه سراسر دنيا بر همين مبانى عملمىكنند؟ اما از اين حرفها گذشته، آيا ما نبايد بر مبناى نظريات اسلام و احكام آن در همهزمينهها عمل كنيم؟ اگر نه، پس آن وجه تمايز ذاتى، كه انقلاب اسلامى را از ساير انقلابهاى غيرالهى جدا مىكند در كجاست؟ آيا همين كه مسؤولين سطوح بالا مسلمان و بعضاً از علماىروحانى هستند، كفايت مىكند و ديگر مهم نيست كه اين مسؤولين بر مبناى اسلام عمل كنند يانه، مسلّماً اين چنين نيست. "(20)
به عنوان آخرين مطلب درباره انديشههاى آوينى بايد بگويم كه او چون بر ماهيت اومانيستىو غيرالهى تمدن جديد و عصر مادّه زده و تكنيكزده كنونى وقوف يافته بود، نشانههاى بنبست وبحران و فروپاشى را در وضع موجود و تمدن غرب مىديد و لذا با همه وجود در تمناى وضع موعود بود. او مىگفت:
"اضطرابى كه بشر امروز را فراگرفته است، نشان از يك زلزله قريب الوقوع دارد، زلزلهاى كهتمدن غرب را از بنيان ويران خواهد ساخت و نسبت انسان را با خويشتن خويش و عالم، دگرگون خواهد كرد. از آنجا كه تمدن امروز، جهان را در تسخير دارد، انقلاب فردا نيز يك واقعهجهانى خواهد بود... تا آن وضع موعود كه انسان در انتظار اوست فاصلهاى چندان باقى نماندهاست... فصل الخطاب با انسان كامل است و لاغير ".(21)
والسلام
1) آئينه جادو، ج 2، ص 8 و 9
2) خلزونهاى خانه به دوش، ص 11
3) همان، ص 9
4) آينه جادو، ج 2، ص 316
5) آينه جادو، ج 1، ص 95
6) آينه جادو، ج 1، ص 104
7) آغازى بر يك پايان، ص 150
8) آينه جادو، ج 3، ص 155
9) همان، ص 173
10) همان، ص 172
11) فردايى ديگر، ص 41
12) توسعه و مبانى تمدن غرب، ص 179
13) آينه جادو، ج 1، ص 94
14) آينه جادو، ج 1، ص 87
15) توسعه و مبانى تمدن غرب، ص 181
16) توسعه و مبانى تمدن غرب، ص 180
17) آينه جادو، ج 2، ص 44
18) حلزونهاى خانه بدوش، ص 115
19) توسعه و مبانى تمدن غرب، ص 223
20) توسعه و مبانى تمدن غرب، ص 2 و 3
21) آغازى بر يك پايان، ص 151
ويژه نامه «سيد شهيدان اهل قلم» در خبرگزاري فارس
يك دهه از شهادت سيدمرتضى آوينى مىگذرد و عليرغم همه نكوداشتها و يادمانهايىكه براى او برگزار شده است، همچنان قدر و وجه برجسته شخصيت و انديشه او، در پرده است وكمتر مورد توجه قرار گرفته است. طى اين سالها، شاهد اقبال جمع قابل توجهى از جوانان مؤمن واسوهجو به آوينى بودهايم، اما آنچه از شخصيت آوينى براى آنان تلألوى بيشترى داشته است،وجه هنرمندى و رزمندگى او بوده است كه به نظر حقير، خلاصه كردن آوينى در اين وجه و يا حتىبرجستگى آوينى را از اين حيث ديدن، جفاى به اوست.
بنده بدون آنكه خواسته باشم، از آوينى يك اسطوره و شخصيت غيرقابل نقد، بسازم - كه هيچ كس جز انبياى الهى و ائمه معصومين (ع) - از چنين شأنى برخوردار نيست و در حديث، بهما گفتهاند: "مبادا فردى جز معصوم (ع) را نصبالعين خود قرار دهيد و هر آنچه را گفت تصديق وتأييد نماييد و عين حقيقت و غيرقابل نقد بدانيد "، تنها مىخواهم بگويم كه آنچه آوينى را درخشنده و ممتاز مىكند، تفكر، تعهد، تفقّه و فهم ويژه او از عالم و آدم كنونى است. به نظر حقير، آوينى زمانشناس بزرگ و كمنظير زمانه ما بود و اين با توجه به اين مسأله است كه جامعه دينىما در روزگار كنونى و يكصد و اندي سال اخير، يعنى از عهد مشروطه و ورود تجدد به ايران، بهشدت از فقدان يك زمانشناسى صحيح و عميق، رنج برده و زخمهاى فراوانى بر انديشه وجانش دارد.
لازم است پيش از آنكه به تشريح اين برجستهترين بعد فكرى و شخصيتى آوينى بپردازم، مقدمهاى را در باب زمانشناسى عرض نمايم: در توصيههاى معصومين (ع) است كه: العالمبزمانه لايهجم عليه اللوابس، يعنى شرط در نغلطيدن مؤمنين در شبههها و فتنهها و خطاهاىفاحش، زمان شناسى است. يعنى مومنين در هر مقطع تاريخى و زمانىاى كه مىزيند، بايدمؤلّفههاى تأثيرگذار بر زمانشان را به درستى بشناسند و متناسب با اين معرفت، تكاليف واولويتهاى خويش را رقم بزنند، در غير اين صورت، در معرض شبيخون و يورش شبهههاىعلمى و فتنههاى عملى قرار خواهند گرفت وچه بسا به هلاكت ابدى دچار خواهند شد.
اكنون با اين مقدمه كوتاه مىخواهم عرض كنم كه جامعه كنونى ما اعم از خواص و عوام، شديداً از ضعف و بلكه فقدان زمانشناسى صحيح، رنج مىبرد و اغلب به زمانشناسىاى وارونه و معكوس گرفتار آمدهايم. به عنوان مثال، اگر امروز شما اين سئوال را در هر محفلى و با هرمخاطبى مطرح نماييد كه ما در چه زمانهاى به سر مىبريم و مشخصه عصر حاضر چيست؟، بهنحوى بسيار غالب، با اين جواب مواجه خواهيد شد كه ما در عصرى پيشرفته و تكامليافته به سرمىبريم و زمان ما در ابعاد انديشه، تعقل، علم، ابزار و ساختارهاى معيشتى، سياسى، ارتباطى وفرهنگى، مسيرى رو به كمال و ترقى دارد و شايد بسيارى از ما بارها برخود باليدهايم كه در چنين قرنى و دورانى، زندگى مىكنيم و نه در قرون پيشين، و از عجايب اينكه مسلمين و كفار ومشركين و ملحدين، در چنين تحليلى از عصر و زمان، تا حد زيادى اتفاق نظر دارند.
يكى از كسانى كه اكنون بيش از همه، از اين ديدگاه دفاع مىكند و در جهت بسط و تثبيت بيشتر آن تلاش مىكند آقاى فوكوياما، نظريهپرداز ليبرال آمريكايى است، البته با اين تفاوت كه ما، اوج سير تكاملى تاريخ و مقطع كنونى را در يك تعبيرى كاملاً غلط، ظهور امام عصر (عج) مىدانيم و فوكوياما نظام ليبرال دموكراسى كنونى حاكم بر غرب را اوج اين تكامل مىداند.
اكنون بنده از شما خوبان و عزيزان حاضر مىپرسم آيا شما مخالف اين معنا هستيد كه ما فىالجمله، در زمانهاى متكامل و رو به ترقى، حداقل در نظامات معيشتى و مادى به سر مىبريم؟ چند نفر از شما عزيزان در اين مسأله ترديد داريد كه بشر قرن بيستم در سعادت و خوشبختىبسيار بيشترى نسبت به بشر قرن دهم و دوازدهم و نوزدهم، به سر مىبرد؟ چند تن از شما ارادتمندان به آوينى، منكر اين مسأله هستيد كه بشر كنونى در مراتب علمى، فنى، سياسى وحكومتى، حداقل بهطور نسبى، پيشرفتهتر و متكاملتر از چند قرن پيش است؟ اگر جسارت نباشد حدس بنده اين است كه كمتر كسى در ميان شما است كه اينگونه نيانديشد، اما معدودكسانى هستند كه نگاهى كاملاً متفاوت با نگاه رايج دارند، از جمله اين افراد، آوينى است.
آوينى بسيارى از مشهورات و مسلّمات خاص و عام كنونى را به نقد و چالش كشيده است. آوينى به هيچ وجه، مدافع وضع موجود عالم در عرصه علم و تكنيك و نظامات سياسى و اقتصادى نبود و بلكه از منتقدان جدى و صريح اين وضع و بشارت دهنده وضع موعود بود و اينمهمترين مرزبندى آوينى با مدرنها و روشنفكران و متأثران از آموزههاى مدرنيته و روشنفكرىبود، اما اجازه بدهيد پيش از آن كه اشاراتى به آراء و انديشههاى آوينى در اين باره داشته باشم، يادى از اقبال لاهورى نمايم كه او نيز از سابقون و از معدود انديشمندان مسلمانى است كه اگرچه نه كامل اما تا حد زيادى ماهيت عصر كنونى را دريافته بود و به باطن بحرانى و منحط عصرجديد، رسوخ كرده بود. او مىگفت:
باطن اين عصر را نشناختى
داو اول خويش را درباختى
اقبال، طبيعت عصر جديد را آفت زده و فتنهانگيز مىدانست و هرگز آن را متكامل و حتى روبه كمال نمىدانست:
عهد حاضر فتنهها زير سر است
طبع ناپرواى او آفت گر است
بزم اقوام كهن بر هم از او
شاخسار زندگى بىنم از او
و با صراحت و بدون مجامله، از تباهى و فساد عصر جديد، سخن مىگفت:
فساد عصر حاضر آشكار است
سپهر از زشتى او شرمسار است
اگر پيدا كنى ذوق نگاهى
دو صد شيطان تو را خدمتگزار است
علم جديد نيز از تازيانه نقد اقبال در امان نبود:
دانش حاضر حجاب اكبر است
بت پرست و بتفروش و بتگر است
تفكر و انديشه آوينى نيز در همين مسير قرار داشت و از جهاتى دقيقتر و عميقتر از اقبال، نقاد غرب مدرن و عصر جديد بود.
گفتم كه آوينى بسيارى از مشهورات و مسلمات عصر كنونى را به نقد و چالش كشيده است،اما آن مسلمات و مشهورات چيست؟
يكى از اين مشهورات، نظريه سير خطى پيشرفت تاريخ است. براساس اين نظريه، تاريخ بشرى از نقطه جهل و توحش و عقبماندگى و كودكى آغاز مىشود و در يك سير تدريجى وخطى رو به پيشرفت، ادوار و اعصار حجر و مفرغ و آهن را پشت سر مىگذارد و بالاخره در قرن پانزدهم و شانزدهم ميلادى با آغاز رنسانس، و در ادامه، با آغاز عصر ماشين و اتوماسيون، بشريت به دورانى مترقى و پيشرفته گام مىگذارد. اين نظريه يكى از مشهورترين و مسلّمتريننظريات رايج است و خاص و عام، آن را تلقى به قبول كردهاند. بعضى از غرب شناسان و نقادان غرب، خاطرنشان كردهاند كه هيچ نظريهاى به اندازه نظريه ياد شده، در بسط غربزدگى و جا افتادن ديگر انگارههاى غربى مؤثر نبوده است. آوينى در آثار و مقالات خود، به رد نظريه ترقىتاريخ مىپردازد و مىگويد:
"ما نظريه ترقى تاريخى را قبول نداريم... نظريه ترقى، تاريخ را در يك سير ارتقايى خطىمعنا مىكند و بر اين اساس، انسان اين عصر را از همه اعصار گذشته كاملتر مىبيند... حالآنكه اصلاً تاريخ، سيرى خطى ندارد و صيرورت آن ادوارى است. "(1)
آوينى بر همين اساس، تكامل يافتگى عصر جديد را رد مىكند و خطاب به روشنفكران شيفته عصر جديد مىگويد:
"آقايان! اين عصرى كه شما سنگ آن را به سينه مىزنيد، يكى از اعصار جاهليت است وتفاوت آن با ديگر اعصار جاهلى در آنجاست كه اين بار جاهليت را تئوريزه كردهاند و به آنصورتى علمى بخشيدهاند. اين عصر، چه قبول بكنيد و چه نكنيد، عصر خرافات است و ما مأموربه مبارزه با اين خرافهگرايى مدرن هستيم... و يكى از بزرگترين خرافههاى رايج اين عصر،نظريه ترقى است. "(2)
و در جاى ديگر، صريحتر، عصر جديد را رد مىكند و آن را دارالمجانين بزرگ مىخواند:
"اين عصر جاهلى، از همه آن اعصار جاهلى ديگر در تمامى قرون، پليدتر است و شيطانىتر.عاد و ثمود و فراعنه، اشرافيت و نژادپرستى يونان و روم باستان، بربريت مغولها و... همه و همه دراين دوران جمع آمدهاند، اما با نقابهاى موجه آدابدانى و تكنولوژى و رفاه و حقوق بشر... والفاظى تهى از معنا از همين نوع. و در اين دارالمجانين بزرگ، صاحبان عقل و دل، ديوانهمىنمايند و بايد هم كه اينچنين باشد، در جايى كه همه، روح خويش را به شيطان فروختهاند. "(3)
و درباره انحطاط و سقوط بشر جديد مىگويد:
"بشر جديد در جست و جوى عالمى فراتر از خوبى و بدى است كه در آن از انديشه مرگ و روزداورى بياسايد... اگر دريابيم كه جهان امروز ما، جهان شياطين بىگناه و معصوم است، شايدمفهوم اين سخنان روشنتر شود. در روزگار ما گناه كه مفهومى اخلاقى است، مبدل به "جرم "شده كه مفهومى حقوقى است و بنابراين ديگر هيچ كس گناهكار نيست. حتى قتل از آن لحاظمذموم است كه حق ديگران را براى زيستن انكار مىكند. تمدن تكنولوژيك چنين اقتضا دارد كههمه مفاهيم در حوزه آكادمىهاى علوم رسمى تعريف بشود. علم تكنولوژيك، شريعت رسمىاين روزگار وانفسايى است كه آكادميسينها بر جايگاه قدّيسين نشستهاند. بشر جديد شيطانىاست كه در كمال معصوميت گناه مىكند و ديگران را نيز به گناه وا مىدارد... "(4)
و در جاى ديگر در مورد ضرورت بازبينى در مورد مفهوم پيشرفتگى و عقب ماندگى ومفاهيمى ديگر از اين دست مىگويد:
"بايد در معناى پيشرفت تجديد نظر كرد و دريافت كه "پيش " كجاست و "پس " كجا. درتفكر جديد، مدنيت، توسعه توليد و اتوماسيون همچون گاوهاى مقدسى پرستيده مىشوند. " (5)
در اين مجال، جاى توضيح اين معنا نيست كه پذيرش نظريه سير خطى پيشرفت و متكاملدانستن عصر جديد و دوران غلبه مدرنيسم، نسبت به اعصار پيشين، چه تبعات نظرى وعملىاى به دنبال دارد، اما بديهىترين نتيجه آن اين است كه سيادت و كمال يافتگى غرب جديد، حداقل در عرصه علم و تكنولوژى و نظامات معيشتى پذيرفته مىشود و احساس انفعال والگوبردارى و دنبالهروى از غرب به وجود مىآيد. اگر كسى مشكلش با غرب منحصر به وجهاخلاقى و يا استعمارى و نظامىگرىاش باشد، ولى تمناى علم و تكنولوژى وتوسعه غربى را داشته باشد، بالاخره در مقابل تمدن مهاجم غربى، تسليم و يا لااقلمنفعل خواهد شد.
آوينى با وقوف و رسوخ به ماهيت و بنيانهاى فكرى و معرفت شناختى رنسانس و تمدنجديد، كليت تمدن غرب و مدرنيسم را اعم از تكنولوژى، توسعه، علوم تجربى و علوم انسانى، بهزير سؤال و تيغ نقد مىكشد. آوينى تجدد و مدرنيسم را به دو بخش منفى و مثبت تقسيمنمىكند، بلكه همه ابعاد تمدن مدرن را مورد سؤال و بلكه انكار قرار مىدهد. از جمله در مطلوبيتتكنولوژى جديد كه از ديدگاه بسيارى، فاقد جهتگيرى و خنثى است و مىتواند در خدمت اهدافحق قرار بگيرد، ترديد مىكند. او مىگويد:
"تمدن جديد بدان علت كه از همان آغاز، تعريف غلطى از انسان داشته است اكنون به طورگسترده به مصنوعاتى دست يافته است كه مظهر همان اشتباه اوليه هستند و با انسانمواجههاى دارند كه نمىبايست پيش بيايد. اگرچه مصاديق بارز و مشهور اين مطلب، بمبهاىاتمى و سلاحهاى شيميايى هستند، اما نمىتوان مطمئن بود كه ديگر محصولات و مصنوعاتتمدن جديد از اين اشتباه مبرا باشند. "(6)
آوينى، تكنولوژى جديد را يك ابزار صرف، مثل چاقو كه بسته به اينكه در دست يك جانىباشد يا يك جراح، كاركرد متفاوتى پيدا مىكند، نمىداند، بلكه تكنولوژى را حامل فرهنگ وجهتگيرى خاص مىداند، و مىگويد:
"در تمدن امروز غرب، فرهنگى به جز روشها و ابزار وجود ندارد و بنابراين پذيرش فرهنگغرب، مفهومى جز پذيرش روشها و ابزار ندارد و اين توهم كه ما ابزار را اخذ مىكنيم و فرهنگغرب را رها مىكنيم، سرابى بيش نيست. "(7)
و در جاى ديگر مىگويد:
"من تكنولوژى را يك شريعت مىدانم و آن را با ولايت در تعارض... ولايت تكنيك يكى ازانواع ولايت است كه اگر محقق شود، با هر نوع ولايت ديگرى معارض است. "(8)
و در خصوص تكنولوژى سينما مىگويد:
"بدون ترديد سينما هم، همچون ديگر فرآوردههاى تكنولوژى و مظاهر تمدن غرب، ماهيتاًداراى غايت و جهتى فطرى است. "(9)
توضيح بيشتر از زبان خود او اينكه:
"اغلب از تكنيك در سينما تلقى يك مهارت فنى صرف دارند كه به مضمون )يا به قولامروزىها ايده( امكان ظهور و بيان مىبخشد. تعريفى كه اينان از تكنيك دارند، همان ابزاراست و اين سادهانگارى تنها در اين مرحله نيست كه وجود دارد، آنان تكنولوژى را نيز وسيلهاىمىدانند كه مىتواند در خدمت هر غايت در آيد. در اين تعبير "تِلوس " يا "جهت فطرى "تكنولوژى، سادهلوحانه مورد غفلت واقع مىشود. تكنولوژى با غايات معينى پديد آمده است و بهتعبير روشنتر، فرهنگى است كه شيئيت پيدا كرده و به صورت ابزار در آمده است. "(10)
آوينى در جايى ديگر، حملهاى تند به نظام تكنولوژيك مىكند و مىنويسد:
"نظام تكنولوژيك، نظامى شقاوتآميز است و فرد انسانى در آن نه به مثابه يك انسان صاحب روح و جسم و عقل و عواطف، بل به مثابه شىءاى كه مىتواند نقص خط توليد را با دست،پا، چشم، گوش يا مغز خود جبران كند وجود دارد... سيطره تكنيك آزادى را نابود كرده است وانسان تا حد محورى كه چرخهاى تكنولوژى گرد او مىچرخند، تنزل كرده است ".(11)
اكنون فكر مىكنم بسيارى از شما عزيزان و دوستداران آوينى، با شنيدن اين نظرات آوينىكمى يكه خورده، دچار تعجب شده و دريافتهايد كه جريان فكرى آوينى چقدر با فضاى فكرىغالب جامعه ما اعم از خواص و عوام، تفاوت دارد.
آوينى علاوه بر تكنولوژى، علوم جديد را كه موجد تكنولوژى بوده است، به نقد و چالشمىكشد و در جايى مىگويد:
"اگر اكتشافات و يافتههاى علوم جديد مبتنى بر حقيقت عالم باشد، همه آنچه كه ما در ردّ وذمّ تمدن غربى و نظام آموزشى آن مىگوييم، به حسن و مدح و تاييد تبديل خواهد شد و نه تنهاديگر جاى هيچ اعتراضى باقى نمىماند، بلكه مىبايد شكرگزار غربىها باشيم كه راه ادراكحقايق را بر همه انسانهاى سراسر عالم گشودهاند. اما آيا به راستى انسان با اين علوم، ازخرافات و جهل نجات پيدا كرده و يا نه در جهل و خرافاتى بسيار عميقتر فرو رفته است؟ "(12)
آوينى علوم و تمدن جديد را حامل نوعى عقل مىداند و البته شبه عقل و عقلى در تعارضبا عقل دينى، و آنگاه از سيطره اين عقل بر همگان تأسف مىخورد. او مىگويد:
"عقل علمى جديد كه تشخص و تعين كامل خويش را در قرن نوزدهم يافته، تنها در حد دانشمندان غربى باقى نمانده و بر همه ابناى بشر، جز معدودى از اولياء، حاكميت يافته است. "(13)
اكنون سؤال بنده اين است كه آيا من و شما دانشجويان عزيز حاضر، از حاكميت اين عقل رهايى داريم؟ يعنى جزء همان معدود اولياء الهى هستيم، يا اينكه خير به گفته آوينى ما نيزمغلوب آن هستيم؟ بنده جسارتى به محضر شما عزيزان نمىكنم، اما آوينى بدون مجاملهمىگويد:
"علمزدگى و تكنوكراسى(يعنى ولايت تكنيك) سرنوشت محتوم قريب به اتفاق دانشجوياندانشگاههاست ".(14)
نكتهاى را كه لازم است همين جا بدان اشاره كنم، مسأله اسلامى كردن دانشگاههاست كه بهعنوان يكى از آرمانها از آغاز انقلاب مد نظر بوده است اما تاكنون توفيقى حاصل نشده است ودانشگاههاى ما به مثابه نهاد تضعيف كننده ايمان و عقيده فطرى جوانان عمل مىكنند. چندسال گذشته براساس تحقيقى كه از سوى وزارت بهداشت و درمان و آموزش پزشكى به عملآمده بود، هفتاد درصد از دانشجويان پزشكى، با فرسايش عقيده و تنزل ايمان از دانشگاهها فارغالتحصيل مىشوند؛ بنده در مورد اين آمار از يكى از مقامات عاليرتبه روحانى در دانشگاهها، جوياشدم، ايشان ضمن تاييد گفت: وضعيت در رشتههاى علوم انسانى بدتر است. علاوه بر اين، اخيراً نيز يكى از مقامات عاليرتبه روحانى در دانشگاهها، خبر از انجام نظرسنجىاى در 40 دانشگاهكشور در خصوص ميزان تقيد دينى دانشجويان دادهاند كه براساس آن، بيش از 58 درصددانشجويان ترم اول گفتهاند معتقد به نماز خواندن هستند ولى اين نسبت در بين دانشجويانترمهاى بالاتر به 18 درصد كاهش مىيابد. به گفته وى اين نتيجه نشان مىدهد كه دانشگاهها در تقويت دينى جوانان تأثير منفى داشتهاند.
به راستى سرّ اين ماجرا چيست؟ و چرا علىرغم همه تمهيداتى كه انديشيده شده است، نظامآموزشى ما بهخصوص دانشگاهها، چنين محصولى دارند؟ به عقيده بنده بايد رمز و راز آن رابراساس آنچه شهيد آوينى مىگويد جوهر علم زده (به مفهوم علوم مدرن و غربى) و تكنيك زده نظام آموزشى كنونى جست. كسانى كه تاكنون دست اندر كار امر اسلامى كردن دانشگاهها بودهاند، اغلب كمترين توجهى به اين مهم نداشتهاند و براساس اين تحليل غلط عمل كردهاند كه علوم غربى و متدولوژى حاكم بر آن، اعم از علوم تجربى و فنى و علوم انسانى، خنثى و بىجهت بوده و براساس يك برنامهريزى مىتوان آنها را در خدمت به اهداف خود به كار بگيريم. بهعبارت ديگر، ريشه چنين ضعف مهم و فاجعهآميزى بدانجا بر مىگردد كه تقابل ما با غرب درسطح يك تقابل صرفاً سياسى، منحصر مانده است و ما از بنيانهاى ماده زده، الحادى و غيردينىتمدن غربى كه نتايجاش به همه ابعاد فكرى، فرهنگى، علمى، تكنيكى، اقتصادى و سياسى آن،تسرى يافته است، غافل ماندهايم و تا زمانى كه چنين است، نه تنها نظام آموزشى ودانشگاههاى ما بلكه ديگر دستگاهها و نهادهاى علمى و فرهنگى ما كم و بيش در كار تضعيف ايمان و باورهاى فطرى و ديني جامعه، خواهند بود. مرحوم آوينى در اين باره مىگويد:
"تحول [در دانشگاهها] بدون ترديد، تغييرى در حد افزودن چند واحد معارف اسلامى بههمان محتواى قبلى دروس دانشگاهى نخواهد بود. افزودن چند واحد معارف اسلامى بهمجموعه دروس دانشگاهى، هيچ مشكلى را از پيش پاى بر نمىدارد. آنچه كه بايد انجام شود، يك بازنگرى كلى و وسيع و عميق در محتواى كنونى علوم غربى و ارزيابى آن توسط علمايىاست كه انديشه آنان بر مبانى معرفتى اسلام بنا شده است... اين بازنگرى و ارزيابى بايد نخست از علوم انسانى آغاز گردد و سپس به دامنه آن علوم تجربى نيز كشيده شود. اگر اين ارزيابى و تطبيقاز علوم انسانى آغاز گردد، لاجرم علوم تجربى را نيز در بر خواهد گرفت، چرا كه اصولاً برخلاف آنچه عموم مىپندارند، علوم تجربى، بنيان، جهت و حتى روش پژوهشى خويش را از فلسفهغربى اخذ كردهاند. "(15)
بنابراين بايد توجه خود را معطوف فهم بنيانها و مبانى انديشه و تمدن غربى نماييم و به يك مرزبندى مشخص و دقيق دست يابيم، در غير اين صورت، خطر التقاطِ بيشتر و بلكه هضم درنظم نوين غرب و غرق شدن در سيلاب تند جهانى سازى جامعه ما را تهديد مىكند. شايد اينهشدار اغراقآميز جلوه كند، اما وقتى دريابيم كه حتى گاهى حوزههاى علميه ما به نوعى گرفتار برخى از انگارههاى غربى هستند و در فهم همه ابعاد و لايههاى تمدن غربى، دچار كاستى، آنگاه هشدار را جدى خواهيم گرفت. آوينى در اين باره نيز مىگويد:
"اكنون اكثر افراد و حتى بسيارى از علماى روحانى، متأسفانه با خوش بينى و بدون تأملعميق در مسائل، مىانگارند كه اسلام فىالجمله محتواى علمى سيستم آموزشى كنونى را تأييد مىكند و ما شاهد تلاشهايى هستيم كه با هدف انتقال اين سيستم آموزشى و محتواى علمىآن به حوزههاى علميه انجام مىپذيرد. "(16)
شايد براى شما عجيبتر اين باشد كه آوينى كامپيوتر را نيز كه امروزه حيرت همراه با تحسين همگان را برانگيخته است، شديداً نقد مىكند و كاربرد آن را در آموزش جز در حيطهعلوم تجربى، سركوبگر مىداند. او در يكى از نقدهاى سينمايىاش مىنويسد:
"فىالمثل استفاده از كامپيوتر و شيوههاى به اصطلاح مدرن در امر آموزش، در حيطه پرورشاستعدادهاى روحى و عاطفى و ذوقى بچهها در زمينه هنر و ادبيات و فرهنگ و حتى در حيطهعلوم انسانى، نه تنها ثمر بخش نيست كه بسيار باز دارنده و سركوبگر است. "(17)
آوينى درباره رسانههاى تكنولوژيك جديد مثل تلويزيون وسينما و مطبوعات نيز چنين مىانديشد و يكى از مشهورات ديگرى را كه رد مىكند، مسأله "انفجار اطلاعات " است كه به عنوان يكى از ويژگيهاى عصر كنونى، مورد اعجاب و تقدير وتحسين فراوانى قرار گرفته است. او در يكى از نقدهاى خود مىنويسد:
"اين كدام انفجار اطلاعات است كه به آگاهى عموم مىانجامد؟ انفجار اطلاعات كه در جهانامروز خودش عامل اصلى ناآگاهى انسانهاست چگونه مىتوانست ما را به آگاهى عمومىبرساند؟ " (18)
تا به اينجا به پارهاى از مهمترين خطوط فكرى شهيد آوينى اشاره كرديم و دريافتيم كه او بسيارى از مشهورات زمانه را بر نمىتابد و آنها را به نقد مىكشد. حال اگر خواسته باشم يك جمعبندى از اصول فكرى آوينى ارائه بدهم، بايد بگويم كه مهمترين دغدغه او، رهاشدن خواصو عوام از سيطره اتمسفر فكرىاى است كه عمدتاً تحت تأثير مبانى فكرى تمدن جديد شكلگرفته است. حال اين رهايى چگونه محقق خواهد شد؟ آوينى دو گام اساسى را در اين راه توصيهمىكند: اول غربشناسى عميق و جهاد با مبانى فكرى و فلسفى غرب، و دوم، مراجعه به مبانى ومنابع اصيل دينى و آموزههاى وحيانى يعنى قرآن و عترت.
او در مورد گام اول چنين مىگويد:
"وظيفه ما به عنوان علمداران راه انبيا در سراسر جهان امروز اين چنين اقتضا دارد كه ما درنور بىنهايت قرآن به همه آنچه در ظلمات امروزى فرهنگ غرب به عنوان حقايقى مسلمانگاشته مىشود، نگاهى دوباره بيندازيم و حجاب از حقايق بر داريم. همه احكامى كه امروز دركتابهاى علوم انسانى به نام علم در سراسر جهان اشاعه مىيابد، مَعَالاسف از ظلمات كنونىفرهنگ غرب منشأ گرفته است و راه جز به تركستان نمىبرد. بازنگرى اين احكام و گشودنحقايق در پرتو نور قرآن و روايات، قسمت اعظم از وظيفهاى است كه ما در جهاد اعتقادى برعهده داريم. مسؤوليت ما در برابر حق، به جهاد نظامى با استكبار خاتمه نمىيابد و براى اشاعهفرهنگ اسلام در سراسر جهان، چارهاى نيست جز اينكه ما با فرهنگ و فلسفه غرب به جهادبرخيزيم، فرهنگ و فلسفهاى كه پشتوانه حيات سياسى استكبار و ريشه آن است "(19)
و در مورد گام دوم هم، در مقدمهاى كه بر مقالاتش در باب توسعه نگاشته است، پس از طرحسؤالاتى پيرامون توسعه و جوابهايى كه معمولاً به آنها داده مىشود، مىنويسد:
"اما به راستى اين جوابها، چه نسبتى با اسلام دارند؟ آيا ما اين جوابها را مستقيماً از مبانىاسلامى در قرآن و روايات و... استخراج كردهايم، يا به مجموعهاى از تحليلهاى جمعآورى شده از مسموعات روزانه و تخيلات من در آوردى شبانه يا مقالات علمى و صنعتى ترجمه شده ازساينتيفيك آمريكن، نيوزويك، نشنال جئوگرافى و غيره، يا به گزارش سمينارهاى دانشگاهى وغير دانشگاهى غربى و شرقى و... اكتفا كردهايم و اصلاً به سراغ معارف اسلامى نرفتهايم تا بدانيمكه آيا قرآن و روايات اين تخيلات و تصورات ما را تاييد مىكنند يا خير؟ و بعضىها هم اصلاً دراصل ضرورت بازگشت ما به مبانى اسلامى در همه زمينهها شك مىكنند و مىگويند: چهاحتياجى هست كه نظر قرآن و روايات را بدانيم؟ اينها جزو مسلمات علمى در مراكز دانشگاهىدنياست، چگونه مىتوان در آن شك كرد؟ مگر نه اين است كه سراسر دنيا بر همين مبانى عملمىكنند؟ اما از اين حرفها گذشته، آيا ما نبايد بر مبناى نظريات اسلام و احكام آن در همهزمينهها عمل كنيم؟ اگر نه، پس آن وجه تمايز ذاتى، كه انقلاب اسلامى را از ساير انقلابهاى غيرالهى جدا مىكند در كجاست؟ آيا همين كه مسؤولين سطوح بالا مسلمان و بعضاً از علماىروحانى هستند، كفايت مىكند و ديگر مهم نيست كه اين مسؤولين بر مبناى اسلام عمل كنند يانه، مسلّماً اين چنين نيست. "(20)
به عنوان آخرين مطلب درباره انديشههاى آوينى بايد بگويم كه او چون بر ماهيت اومانيستىو غيرالهى تمدن جديد و عصر مادّه زده و تكنيكزده كنونى وقوف يافته بود، نشانههاى بنبست وبحران و فروپاشى را در وضع موجود و تمدن غرب مىديد و لذا با همه وجود در تمناى وضع موعود بود. او مىگفت:
"اضطرابى كه بشر امروز را فراگرفته است، نشان از يك زلزله قريب الوقوع دارد، زلزلهاى كهتمدن غرب را از بنيان ويران خواهد ساخت و نسبت انسان را با خويشتن خويش و عالم، دگرگون خواهد كرد. از آنجا كه تمدن امروز، جهان را در تسخير دارد، انقلاب فردا نيز يك واقعهجهانى خواهد بود... تا آن وضع موعود كه انسان در انتظار اوست فاصلهاى چندان باقى نماندهاست... فصل الخطاب با انسان كامل است و لاغير ".(21)
والسلام
1) آئينه جادو، ج 2، ص 8 و 9
2) خلزونهاى خانه به دوش، ص 11
3) همان، ص 9
4) آينه جادو، ج 2، ص 316
5) آينه جادو، ج 1، ص 95
6) آينه جادو، ج 1، ص 104
7) آغازى بر يك پايان، ص 150
8) آينه جادو، ج 3، ص 155
9) همان، ص 173
10) همان، ص 172
11) فردايى ديگر، ص 41
12) توسعه و مبانى تمدن غرب، ص 179
13) آينه جادو، ج 1، ص 94
14) آينه جادو، ج 1، ص 87
15) توسعه و مبانى تمدن غرب، ص 181
16) توسعه و مبانى تمدن غرب، ص 180
17) آينه جادو، ج 2، ص 44
18) حلزونهاى خانه بدوش، ص 115
19) توسعه و مبانى تمدن غرب، ص 223
20) توسعه و مبانى تمدن غرب، ص 2 و 3
21) آغازى بر يك پايان، ص 151
ويژه نامه «سيد شهيدان اهل قلم» در خبرگزاري فارس
لینک کپی شد
نظر شما
