سخنراني مهدي نصيري در دهمين سالگرد شهادت «سيدمرتضى آوينى»:

کد خبر: ۱۲۲۵۴۰
تاریخ انتشار: ۲۵ فروردين ۱۳۸۸ - ۰۸:۲۸ - 14April 2009
بسم الله الرحمن الرحيم

يك دهه از شهادت سيدمرتضى آوينى مى‏گذرد و عليرغم همه نكوداشت‏ها و يادمان‏هايى‏كه براى او برگزار شده است، هم‏چنان قدر و وجه برجسته شخصيت و انديشه او، در پرده است وكمتر مورد توجه قرار گرفته است. طى اين سالها، شاهد اقبال جمع قابل توجهى از جوانان مؤمن واسوه‏جو به آوينى بوده‏ايم، اما آنچه از شخصيت آوينى براى آنان تلألوى بيشترى داشته است،وجه هنرمندى و رزمندگى او بوده است كه به نظر حقير، خلاصه كردن آوينى در اين وجه و يا حتى‏برجستگى آوينى را از اين حيث ديدن، جفاى به اوست.
بنده بدون آن‏كه خواسته باشم، از آوينى يك اسطوره و شخصيت غيرقابل نقد، بسازم - كه ‏هيچ كس جز انبياى الهى و ائمه معصومين (ع) - از چنين شأنى برخوردار نيست و در حديث، به‏ما گفته‏اند: "مبادا فردى جز معصوم (ع) را نصب‏العين خود قرار دهيد و هر آنچه را گفت تصديق وتأييد نماييد و عين حقيقت و غيرقابل نقد بدانيد "، تنها مى‏خواهم بگويم كه آنچه آوينى را درخشنده و ممتاز مى‏كند، تفكر، تعهد، تفقّه و فهم ويژه او از عالم و آدم كنونى است. به نظر حقير، آوينى زمان‏شناس بزرگ و كم‏نظير زمانه ما بود و اين با توجه به اين مسأله است كه جامعه دينى‏ما در روزگار كنونى و يكصد و اندي سال اخير، يعنى از عهد مشروطه و ورود تجدد به ايران، به‏شدت از فقدان يك زمان‏شناسى صحيح و عميق، رنج برده و زخمهاى فراوانى بر انديشه وجانش دارد.
لازم است پيش از آن‏كه به تشريح اين برجسته‏ترين بعد فكرى و شخصيتى آوينى بپردازم، مقدمه‏اى را در باب زمان‏شناسى عرض نمايم: در توصيه‏هاى معصومين (ع) است كه: العالم‏بزمانه لايهجم عليه اللوابس، يعنى شرط در نغلطيدن مؤمنين در شبهه‏ها و فتنه‏ها و خطاهاى‏فاحش، زمان‏ شناسى است. يعنى مومنين در هر مقطع تاريخى و زمانى‏اى كه مى‏زيند، بايدمؤلّفه‏هاى تأثيرگذار بر زمان‏شان را به درستى بشناسند و متناسب با اين معرفت، تكاليف واولويتهاى خويش را رقم بزنند، در غير اين صورت، در معرض شبيخون و يورش شبهه‏هاى‏علمى و فتنه‏هاى عملى قرار خواهند گرفت وچه بسا به هلاكت ابدى دچار خواهند شد.
اكنون با اين مقدمه كوتاه مى‏خواهم عرض كنم كه جامعه كنونى ما اعم از خواص و عوام، شديداً از ضعف و بلكه فقدان زمان‏شناسى صحيح، رنج مى‏برد و اغلب به زمان‏شناسى‏اى وارونه‏ و معكوس گرفتار آمده‏ايم. به عنوان مثال، اگر امروز شما اين سئوال را در هر محفلى و با هرمخاطبى مطرح نماييد كه ما در چه زمانه‏اى به سر مى‏بريم و مشخصه عصر حاضر چيست؟، به‏نحوى بسيار غالب، با اين جواب مواجه خواهيد شد كه ما در عصرى پيشرفته و تكامل‏يافته به سرمى‏بريم و زمان ما در ابعاد انديشه، تعقل، علم، ابزار و ساختارهاى معيشتى، سياسى، ارتباطى وفرهنگى، مسيرى رو به كمال و ترقى دارد و شايد بسيارى از ما بارها برخود باليده‏ايم كه در چنين ‏قرنى و دورانى، زندگى مى‏كنيم و نه در قرون پيشين، و از عجايب اين‏كه مسلمين و كفار ومشركين و ملحدين، در چنين تحليلى از عصر و زمان، تا حد زيادى اتفاق نظر دارند.
يكى از كسانى كه اكنون بيش از همه، از اين ديدگاه دفاع مى‏كند و در جهت بسط و تثبيت ‏بيشتر آن تلاش مى‏كند آقاى فوكوياما، نظريه‏پرداز ليبرال آمريكايى است، البته با اين تفاوت كه‏ ما، اوج سير تكاملى تاريخ و مقطع كنونى را در يك تعبيرى كاملاً غلط، ظهور امام عصر (عج) مى‏دانيم و فوكوياما نظام ليبرال دموكراسى كنونى حاكم بر غرب را اوج اين تكامل مى‏داند.
اكنون بنده از شما خوبان و عزيزان حاضر مى‏پرسم آيا شما مخالف اين معنا هستيد كه ما فى‏الجمله، در زمانه‏اى متكامل و رو به ترقى، حداقل در نظامات معيشتى و مادى به سر مى‏بريم؟ چند نفر از شما عزيزان در اين مسأله ترديد داريد كه بشر قرن بيستم در سعادت و خوشبختى‏بسيار بيشترى نسبت به بشر قرن دهم و دوازدهم و نوزدهم، به سر مى‏برد؟ چند تن از شما ارادتمندان به آوينى، منكر اين مسأله هستيد كه بشر كنونى در مراتب علمى، فنى، سياسى وحكومتى، حداقل به‏طور نسبى، پيشرفته‏تر و متكامل‏تر از چند قرن پيش است؟ اگر جسارت‏ نباشد حدس بنده اين است كه كمتر كسى در ميان شما است كه اين‏گونه نيانديشد، اما معدودكسانى هستند كه نگاهى كاملاً متفاوت با نگاه رايج دارند، از جمله اين افراد، آوينى است.
آوينى بسيارى از مشهورات و مسلّمات خاص و عام كنونى را به نقد و چالش كشيده است. آوينى به هيچ وجه، مدافع وضع موجود عالم در عرصه علم و تكنيك و نظامات سياسى و اقتصادى نبود و بلكه از منتقدان جدى و صريح اين وضع و بشارت دهنده وضع موعود بود و اين‏مهم‏ترين مرزبندى آوينى با مدرن‏ها و روشنفكران و متأثران از آموزه‏هاى مدرنيته و روشنفكرى‏بود، اما اجازه بدهيد پيش از آن‏ كه اشاراتى به آراء و انديشه‏هاى آوينى در اين باره داشته باشم، يادى از اقبال لاهورى نمايم كه او نيز از سابقون و از معدود انديشمندان مسلمانى است كه اگرچه ‏نه كامل اما تا حد زيادى ماهيت عصر كنونى را دريافته بود و به باطن بحرانى و منحط عصرجديد، رسوخ كرده بود. او مى‏گفت:

باطن اين عصر را نشناختى

داو اول خويش را درباختى

اقبال، طبيعت عصر جديد را آفت زده و فتنه‏انگيز مى‏دانست و هرگز آن را متكامل و حتى روبه كمال نمى‏دانست:

عهد حاضر فتنه‏ها زير سر است

طبع ناپرواى او آفت گر است

بزم اقوام كهن بر هم از او

شاخسار زندگى بى‏نم از او

و با صراحت و بدون مجامله، از تباهى و فساد عصر جديد، سخن مى‏گفت:

فساد عصر حاضر آشكار است

سپهر از زشتى او شرمسار است

اگر پيدا كنى ذوق نگاهى

دو صد شيطان تو را خدمتگزار است

علم جديد نيز از تازيانه نقد اقبال در امان نبود:

دانش حاضر حجاب اكبر است

بت پرست و بت‏فروش و بتگر است

تفكر و انديشه آوينى نيز در همين مسير قرار داشت و از جهاتى دقيق‏تر و عميق‏تر از اقبال، نقاد غرب مدرن و عصر جديد بود.
گفتم كه آوينى بسيارى از مشهورات و مسلمات عصر كنونى را به نقد و چالش كشيده است،اما آن مسلمات و مشهورات چيست؟
يكى از اين مشهورات، نظريه سير خطى پيشرفت تاريخ است. براساس اين نظريه، تاريخ‏ بشرى از نقطه جهل و توحش و عقب‏ماندگى و كودكى آغاز مى‏شود و در يك سير تدريجى وخطى رو به پيشرفت، ادوار و اعصار حجر و مفرغ و آهن را پشت سر مى‏گذارد و بالاخره در قرن ‏پانزدهم و شانزدهم ميلادى با آغاز رنسانس، و در ادامه، با آغاز عصر ماشين و اتوماسيون، بشريت به دورانى مترقى و پيشرفته گام مى‏گذارد. اين نظريه يكى از مشهورترين و مسلّم‏ترين‏نظريات رايج است و خاص و عام، آن را تلقى به قبول كرده‏اند. بعضى از غرب شناسان و نقادان‏ غرب، خاطرنشان كرده‏اند كه هيچ نظريه‏اى به اندازه نظريه ياد شده، در بسط غربزدگى و جا افتادن ديگر انگاره‏هاى غربى مؤثر نبوده است. آوينى در آثار و مقالات خود، به رد نظريه ترقى‏تاريخ مى‏پردازد و مى‏گويد:

"ما نظريه ترقى تاريخى را قبول نداريم... نظريه ترقى، تاريخ را در يك سير ارتقايى خطى‏معنا مى‏كند و بر اين اساس، انسان اين عصر را از همه اعصار گذشته كامل‏تر مى‏بيند... حال‏آن‏كه اصلاً تاريخ، سيرى خطى ندارد و صيرورت آن ادوارى است. "(1)

آوينى بر همين اساس، تكامل يافتگى عصر جديد را رد مى‏كند و خطاب به روشنفكران ‏شيفته عصر جديد مى‏گويد:

"آقايان! اين عصرى كه شما سنگ آن را به سينه مى‏زنيد، يكى از اعصار جاهليت است وتفاوت آن با ديگر اعصار جاهلى در آنجاست كه اين بار جاهليت را تئوريزه كرده‏اند و به آن‏صورتى علمى بخشيده‏اند. اين عصر، چه قبول بكنيد و چه نكنيد، عصر خرافات است و ما مأموربه مبارزه با اين خرافه‏گرايى مدرن هستيم... و يكى از بزرگ‏ترين خرافه‏هاى رايج اين عصر،نظريه ترقى است. "(2)

و در جاى ديگر، صريح‏تر، عصر جديد را رد مى‏كند و آن را دارالمجانين بزرگ مى‏خواند:

"اين عصر جاهلى، از همه آن اعصار جاهلى ديگر در تمامى قرون، پليدتر است و شيطانى‏تر.عاد و ثمود و فراعنه، اشرافيت و نژادپرستى يونان و روم باستان، بربريت مغول‏ها و... همه و همه دراين دوران جمع آمده‏اند، اما با نقاب‏هاى موجه آداب‏دانى و تكنولوژى و رفاه و حقوق بشر... والفاظى تهى از معنا از همين نوع. و در اين دارالمجانين بزرگ، صاحبان عقل و دل، ديوانه‏مى‏نمايند و بايد هم كه اين‏چنين باشد، در جايى كه همه، روح خويش را به شيطان فروخته‏اند. "(3)

و درباره انحطاط و سقوط بشر جديد مى‏گويد:

"بشر جديد در جست و جوى عالمى فراتر از خوبى و بدى است كه در آن از انديشه مرگ و روزداورى بياسايد... اگر دريابيم كه جهان امروز ما، جهان شياطين بى‏گناه و معصوم است، شايدمفهوم اين سخنان روشن‏تر شود. در روزگار ما گناه كه مفهومى اخلاقى است، مبدل به "جرم "شده كه مفهومى حقوقى است و بنابراين ديگر هيچ كس گناهكار نيست. حتى قتل از آن لحاظمذموم است كه حق ديگران را براى زيستن انكار مى‏كند. تمدن تكنولوژيك چنين اقتضا دارد كه‏همه مفاهيم در حوزه آكادمى‏هاى علوم رسمى تعريف بشود. علم تكنولوژيك، شريعت رسمى‏اين روزگار وانفسايى است كه آكادميسين‏ها بر جايگاه قدّيسين نشسته‏اند. بشر جديد شيطانى‏است كه در كمال معصوميت گناه مى‏كند و ديگران را نيز به گناه وا مى‏دارد... "(4)

و در جاى ديگر در مورد ضرورت بازبينى در مورد مفهوم پيشرفتگى و عقب ‏ماندگى ومفاهيمى ديگر از اين دست مى‏گويد:

"بايد در معناى پيشرفت تجديد نظر كرد و دريافت كه "پيش " كجاست و "پس " كجا. درتفكر جديد، مدنيت، توسعه توليد و اتوماسيون همچون گاوهاى مقدسى پرستيده مى‏شوند. " (5)

در اين مجال، جاى توضيح اين معنا نيست كه پذيرش نظريه سير خطى پيشرفت و متكامل‏دانستن عصر جديد و دوران غلبه مدرنيسم، نسبت به اعصار پيشين، چه تبعات نظرى وعملى‏اى به دنبال دارد، اما بديهى‏ترين نتيجه آن اين است كه سيادت و كمال يافتگى غرب ‏جديد، حداقل در عرصه علم و تكنولوژى و نظامات معيشتى پذيرفته مى‏شود و احساس انفعال والگوبردارى و دنباله‏روى از غرب به وجود مى‏آيد. اگر كسى مشكلش با غرب منحصر به وجه‏اخلاقى و يا استعمارى و نظامى‏گرى‏اش باشد، ولى تمناى علم و تكنولوژى وتوسعه غربى را داشته باشد، بالاخره در مقابل تمدن مهاجم غربى، تسليم و يا لااقل‏منفعل خواهد شد.
آوينى با وقوف و رسوخ به ماهيت و بنيان‏هاى فكرى و معرفت شناختى رنسانس و تمدن‏جديد، كليت تمدن غرب و مدرنيسم را اعم از تكنولوژى، توسعه، علوم تجربى و علوم انسانى، به‏زير سؤال و تيغ نقد مى‏كشد. آوينى تجدد و مدرنيسم را به دو بخش منفى و مثبت تقسيم‏نمى‏كند، بلكه همه ابعاد تمدن مدرن را مورد سؤال و بلكه انكار قرار مى‏دهد. از جمله در مطلوبيت‏تكنولوژى جديد كه از ديدگاه بسيارى، فاقد جهت‏گيرى و خنثى است و مى‏تواند در خدمت اهداف‏حق قرار بگيرد، ترديد مى‏كند. او مى‏گويد:

"تمدن جديد بدان علت كه از همان آغاز، تعريف غلطى از انسان داشته است اكنون‏ به‏ طورگسترده به مصنوعاتى دست يافته است كه مظهر همان اشتباه اوليه هستند و با انسان‏مواجهه‏اى دارند كه نمى‏بايست پيش بيايد. اگرچه مصاديق بارز و مشهور اين مطلب، بمب‏هاى‏اتمى و سلاح‏هاى شيميايى هستند، اما نمى‏توان مطمئن بود كه ديگر محصولات و مصنوعات‏تمدن جديد از اين اشتباه مبرا باشند. "(6)

آوينى، تكنولوژى جديد را يك ابزار صرف، مثل چاقو كه بسته به اين‏كه در دست يك جانى‏باشد يا يك جراح، كاركرد متفاوتى پيدا مى‏كند، نمى‏داند، بلكه تكنولوژى را حامل فرهنگ وجهت‏گيرى خاص مى‏داند، و مى‏گويد:

"در تمدن امروز غرب، فرهنگى به جز روش‏ها و ابزار وجود ندارد و بنابراين پذيرش فرهنگ‏غرب، مفهومى جز پذيرش روش‏ها و ابزار ندارد و اين توهم كه ما ابزار را اخذ مى‏كنيم و فرهنگ‏غرب را رها مى‏كنيم، سرابى بيش نيست. "(7)

و در جاى ديگر مى‏گويد:

"من تكنولوژى را يك شريعت مى‏دانم و آن را با ولايت در تعارض... ولايت تكنيك يكى ازانواع ولايت است كه اگر محقق شود، با هر نوع ولايت ديگرى معارض است. "(8)

و در خصوص تكنولوژى سينما مى‏گويد:

"بدون ترديد سينما هم، همچون ديگر فرآورده‏هاى تكنولوژى و مظاهر تمدن غرب، ماهيتاًداراى غايت و جهتى فطرى است. "(9)

توضيح بيشتر از زبان خود او اين‏كه:

"اغلب از تكنيك در سينما تلقى يك مهارت فنى صرف دارند كه به مضمون )يا به قول‏امروزى‏ها ايده( امكان ظهور و بيان مى‏بخشد. تعريفى كه اينان از تكنيك دارند، همان ابزاراست و اين ساده‏انگارى تنها در اين مرحله نيست كه وجود دارد، آنان تكنولوژى را نيز وسيله‏اى‏مى‏دانند كه مى‏تواند در خدمت هر غايت در آيد. در اين تعبير "تِلوس " يا "جهت فطرى "تكنولوژى، ساده‏لوحانه مورد غفلت واقع مى‏شود. تكنولوژى با غايات معينى پديد آمده است و به‏تعبير روشن‏تر، فرهنگى است كه شيئيت پيدا كرده و به صورت ابزار در آمده است. "(10)

آوينى در جايى ديگر، حمله‏اى تند به نظام تكنولوژيك مى‏كند و مى‏نويسد:

"نظام تكنولوژيك، نظامى شقاوت‏آميز است و فرد انسانى در آن نه به مثابه يك انسان‏ صاحب روح و جسم و عقل و عواطف، بل به مثابه شى‏ءاى كه مى‏تواند نقص خط توليد را با دست،پا، چشم، گوش يا مغز خود جبران كند وجود دارد... سيطره تكنيك آزادى را نابود كرده است وانسان تا حد محورى كه چرخ‏هاى تكنولوژى گرد او مى‏چرخند، تنزل كرده است ".(11)

اكنون فكر مى‏كنم بسيارى از شما عزيزان و دوستداران آوينى، با شنيدن اين نظرات آوينى‏كمى يكه خورده، دچار تعجب شده و دريافته‏ايد كه جريان فكرى آوينى چقدر با فضاى فكرى‏غالب جامعه ما اعم از خواص و عوام، تفاوت دارد.
آوينى علاوه بر تكنولوژى، علوم جديد را كه موجد تكنولوژى بوده است، به نقد و چالش‏مى‏كشد و در جايى مى‏گويد:

"اگر اكتشافات و يافته‏هاى علوم جديد مبتنى بر حقيقت عالم باشد، همه آنچه كه ما در ردّ وذمّ تمدن غربى و نظام آموزشى آن مى‏گوييم، به حسن و مدح و تاييد تبديل خواهد شد و نه تنهاديگر جاى هيچ اعتراضى باقى نمى‏ماند، بلكه مى‏بايد شكرگزار غربى‏ها باشيم كه راه ادراك‏حقايق را بر همه انسان‏هاى سراسر عالم گشوده‏اند. اما آيا به راستى انسان با اين علوم، ازخرافات و جهل نجات پيدا كرده و يا نه در جهل و خرافاتى بسيار عميق‏تر فرو رفته است؟ "(12)

آوينى علوم و تمدن جديد را حامل نوعى عقل مى‏داند و البته شبه عقل و عقلى در تعارض‏با عقل دينى، و آنگاه از سيطره اين عقل بر همگان تأسف مى‏خورد. او مى‏گويد:

"عقل علمى جديد كه تشخص و تعين كامل خويش را در قرن نوزدهم يافته، تنها در حد دانشمندان غربى باقى نمانده و بر همه ابناى بشر، جز معدودى از اولياء، حاكميت يافته است. "(13)

اكنون سؤال بنده اين است كه آيا من و شما دانشجويان عزيز حاضر، از حاكميت اين عقل‏ رهايى داريم؟ يعنى جزء همان معدود اولياء الهى هستيم، يا اين‏كه خير به گفته آوينى ما نيزمغلوب آن هستيم؟ بنده جسارتى به محضر شما عزيزان نمى‏كنم، اما آوينى بدون مجامله‏مى‏گويد:

"علم‏زدگى و تكنوكراسى(يعنى ولايت تكنيك) سرنوشت محتوم قريب به اتفاق دانشجويان‏دانشگاه‏هاست ".(14)

نكته‏اى را كه لازم است همين جا بدان اشاره كنم، مسأله اسلامى كردن دانشگاه‏هاست كه به‏عنوان يكى از آرمان‏ها از آغاز انقلاب مد نظر بوده است اما تاكنون توفيقى حاصل نشده است ودانشگاه‏هاى ما به مثابه نهاد تضعيف كننده ايمان و عقيده فطرى جوانان عمل مى‏كنند. چندسال گذشته براساس تحقيقى كه از سوى وزارت بهداشت و درمان و آموزش پزشكى به عمل‏آمده بود، هفتاد درصد از دانشجويان پزشكى، با فرسايش عقيده و تنزل ايمان از دانشگاه‏ها فارغ‏التحصيل مى‏شوند؛ بنده در مورد اين آمار از يكى از مقامات عاليرتبه روحانى در دانشگاه‏ها، جوياشدم، ايشان ضمن تاييد گفت: وضعيت در رشته‏هاى علوم انسانى بدتر است. علاوه بر اين، اخيراً نيز يكى از مقامات عاليرتبه روحانى در دانشگاه‏ها، خبر از انجام نظرسنجى‏اى در 40 دانشگاه‏كشور در خصوص ميزان تقيد دينى دانشجويان داده‏اند كه براساس آن، بيش از 58 درصددانشجويان ترم اول گفته‏اند معتقد به نماز خواندن هستند ولى اين نسبت در بين دانشجويان‏ترم‏هاى بالاتر به 18 درصد كاهش مى‏يابد. به گفته وى اين نتيجه نشان مى‏دهد كه دانشگاه‏ها در تقويت دينى جوانان تأثير منفى داشته‏اند.
به راستى سرّ اين ماجرا چيست؟ و چرا على‏رغم همه تمهيداتى كه انديشيده شده است، نظام‏آموزشى ما به‏خصوص دانشگاه‏ها، چنين محصولى دارند؟ به عقيده بنده بايد رمز و راز آن رابراساس آنچه شهيد آوينى مى‏گويد جوهر علم زده (به مفهوم علوم مدرن و غربى) و تكنيك زده‏ نظام آموزشى كنونى جست. كسانى كه تاكنون دست اندر كار امر اسلامى كردن دانشگاه‏ها بوده‏اند، اغلب كمترين توجهى به اين مهم نداشته‏اند و براساس اين تحليل غلط عمل كرده‏اند كه ‏علوم غربى و متدولوژى حاكم بر آن، اعم از علوم تجربى و فنى و علوم انسانى، خنثى و بى‏جهت‏ بوده و براساس يك برنامه‏ريزى مى‏توان آن‏ها را در خدمت به اهداف خود به كار بگيريم. به‏عبارت ديگر، ريشه چنين ضعف مهم و فاجعه‏آميزى بدانجا بر مى‏گردد كه تقابل ما با غرب درسطح يك تقابل صرفاً سياسى، منحصر مانده است و ما از بنيانهاى ماده زده، الحادى و غيردينى‏تمدن غربى كه نتايج‏اش به همه ابعاد فكرى، فرهنگى، علمى، تكنيكى، اقتصادى و سياسى آن،تسرى يافته است، غافل مانده‏ايم و تا زمانى كه چنين است، نه تنها نظام آموزشى ودانشگاه‏هاى ما بلكه ديگر دستگاه‏ها و نهادهاى علمى و فرهنگى ما كم و بيش در كار تضعيف ‏ايمان و باورهاى فطرى و ديني جامعه، خواهند بود. مرحوم آوينى در اين باره مى‏گويد:

"تحول [در دانشگاهها] بدون ترديد، تغييرى در حد افزودن چند واحد معارف اسلامى به‏همان محتواى قبلى دروس دانشگاهى نخواهد بود. افزودن چند واحد معارف اسلامى به‏مجموعه دروس دانشگاهى، هيچ مشكلى را از پيش پاى بر نمى‏دارد. آنچه كه بايد انجام شود، يك بازنگرى كلى و وسيع و عميق در محتواى كنونى علوم غربى و ارزيابى آن توسط علمايى‏است كه انديشه آنان بر مبانى معرفتى اسلام بنا شده است... اين بازنگرى و ارزيابى بايد نخست ‏از علوم انسانى آغاز گردد و سپس به دامنه آن علوم تجربى نيز كشيده شود. اگر اين ارزيابى و تطبيق‏از علوم انسانى آغاز گردد، لاجرم علوم تجربى را نيز در بر خواهد گرفت، چرا كه اصولاً برخلاف ‏آنچه عموم مى‏پندارند، علوم تجربى، بنيان، جهت و حتى روش پژوهشى خويش را از فلسفه‏غربى اخذ كرده‏اند. "(15)

بنابراين بايد توجه خود را معطوف فهم بنيانها و مبانى انديشه و تمدن غربى نماييم و به يك ‏مرزبندى مشخص و دقيق دست يابيم، در غير اين صورت، خطر التقاطِ بيشتر و بلكه هضم درنظم نوين غرب و غرق شدن در سيلاب تند جهانى سازى جامعه ما را تهديد مى‏كند. شايد اين‏هشدار اغراق‏آميز جلوه كند، اما وقتى دريابيم كه حتى گاهى حوزه‏هاى علميه ما به نوعى گرفتار برخى از انگاره‏هاى غربى هستند و در فهم همه ابعاد و لايه‏هاى تمدن غربى، دچار كاستى، آنگاه‏ هشدار را جدى خواهيم گرفت. آوينى در اين باره نيز مى‏گويد:

"اكنون اكثر افراد و حتى بسيارى از علماى روحانى، متأسفانه با خوش بينى و بدون تأمل‏عميق در مسائل، مى‏انگارند كه اسلام فى‏الجمله محتواى علمى سيستم آموزشى كنونى را تأييد مى‏كند و ما شاهد تلاش‏هايى هستيم كه با هدف انتقال اين سيستم آموزشى و محتواى علمى‏آن به حوزه‏هاى علميه انجام مى‏پذيرد. "(16)

شايد براى شما عجيب‏تر اين باشد كه آوينى كامپيوتر را نيز كه امروزه حيرت همراه با تحسين همگان را برانگيخته است، شديداً نقد مى‏كند و كاربرد آن را در آموزش جز در حيطه‏علوم تجربى، سركوبگر مى‏داند. او در يكى از نقدهاى سينمايى‏اش مى‏نويسد:

"فى‏المثل استفاده از كامپيوتر و شيوه‏هاى به اصطلاح مدرن در امر آموزش، در حيطه پرورش‏استعدادهاى روحى و عاطفى و ذوقى بچه‏ها در زمينه هنر و ادبيات و فرهنگ و حتى در حيطه‏علوم انسانى، نه تنها ثمر بخش نيست كه بسيار باز دارنده و سركوبگر است. "(17)

آوينى درباره رسانه‏هاى تكنولوژيك جديد مثل تلويزيون وسينما و مطبوعات نيز چنين مى‏انديشد و يكى از مشهورات ديگرى را كه رد مى‏كند، مسأله "انفجار اطلاعات " است كه به عنوان يكى از ويژگيهاى عصر كنونى، مورد اعجاب و تقدير وتحسين فراوانى قرار گرفته است. او در يكى از نقدهاى خود مى‏نويسد:

"اين كدام انفجار اطلاعات است كه به آگاهى عموم مى‏انجامد؟ انفجار اطلاعات كه در جهان‏امروز خودش عامل اصلى ناآگاهى انسان‏هاست چگونه مى‏توانست ما را به آگاهى عمومى‏برساند؟ " (18)

تا به اينجا به پاره‏اى از مهم‏ترين خطوط فكرى شهيد آوينى اشاره كرديم و دريافتيم كه او بسيارى از مشهورات زمانه را بر نمى‏تابد و آن‏ها را به نقد مى‏كشد. حال اگر خواسته باشم يك‏ جمع‏بندى از اصول فكرى آوينى ارائه بدهم، بايد بگويم كه مهم‏ترين دغدغه او، رهاشدن خواص‏و عوام از سيطره اتمسفر فكرى‏اى است كه عمدتاً تحت تأثير مبانى فكرى تمدن جديد شكل‏گرفته است. حال اين رهايى چگونه محقق خواهد شد؟ آوينى دو گام اساسى را در اين راه توصيه‏مى‏كند: اول غرب‏شناسى عميق و جهاد با مبانى فكرى و فلسفى غرب، و دوم، مراجعه به مبانى ومنابع اصيل دينى و آموزه‏هاى وحيانى يعنى قرآن و عترت.

او در مورد گام اول چنين مى‏گويد:

"وظيفه ما به عنوان علمداران راه انبيا در سراسر جهان امروز اين چنين اقتضا دارد كه ما درنور بى‏نهايت قرآن به همه آنچه در ظلمات امروزى فرهنگ غرب به عنوان حقايقى مسلم‏انگاشته مى‏شود، نگاهى دوباره بيندازيم و حجاب از حقايق بر داريم. همه احكامى كه امروز دركتاب‏هاى علوم انسانى به نام علم در سراسر جهان اشاعه مى‏يابد، مَعَ‏الاسف از ظلمات كنونى‏فرهنگ غرب منشأ گرفته است و راه جز به تركستان نمى‏برد. بازنگرى اين احكام و گشودن‏حقايق در پرتو نور قرآن و روايات، قسمت اعظم از وظيفه‏اى است كه ما در جهاد اعتقادى برعهده داريم. مسؤوليت ما در برابر حق، به جهاد نظامى با استكبار خاتمه نمى‏يابد و براى اشاعه‏فرهنگ اسلام در سراسر جهان، چاره‏اى نيست جز اين‏كه ما با فرهنگ و فلسفه غرب به جهادبرخيزيم، فرهنگ و فلسفه‏اى كه پشتوانه حيات سياسى استكبار و ريشه آن است "(19)

و در مورد گام دوم هم، در مقدمه‏اى كه بر مقالاتش در باب توسعه نگاشته است، پس از طرح‏سؤالاتى پيرامون توسعه و جوابهايى كه معمولاً به آن‏ها داده مى‏شود، مى‏نويسد:

"اما به راستى اين جواب‏ها، چه نسبتى با اسلام دارند؟ آيا ما اين جواب‏ها را مستقيماً از مبانى‏اسلامى در قرآن و روايات و... استخراج كرده‏ايم، يا به مجموعه‏اى از تحليل‏هاى جمع‏آورى شده ‏از مسموعات روزانه و تخيلات من در آوردى شبانه يا مقالات علمى و صنعتى ترجمه شده ازساينتيفيك آمريكن، نيوزويك، نشنال جئوگرافى و غيره، يا به گزارش سمينارهاى دانشگاهى وغير دانشگاهى غربى و شرقى و... اكتفا كرده‏ايم و اصلاً به سراغ معارف اسلامى نرفته‏ايم تا بدانيم‏كه آيا قرآن و روايات اين تخيلات و تصورات ما را تاييد مى‏كنند يا خير؟ و بعضى‏ها هم اصلاً دراصل ضرورت بازگشت ما به مبانى اسلامى در همه زمينه‏ها شك مى‏كنند و مى‏گويند: چه‏احتياجى هست كه نظر قرآن و روايات را بدانيم؟ اين‏ها جزو مسلمات علمى در مراكز دانشگاهى‏دنياست، چگونه مى‏توان در آن شك كرد؟ مگر نه اين است كه سراسر دنيا بر همين مبانى عمل‏مى‏كنند؟ اما از اين حرف‏ها گذشته، آيا ما نبايد بر مبناى نظريات اسلام و احكام آن در همه‏زمينه‏ها عمل كنيم؟ اگر نه، پس آن وجه تمايز ذاتى، كه انقلاب اسلامى را از ساير انقلاب‏هاى‏ غيرالهى جدا مى‏كند در كجاست؟ آيا همين كه مسؤولين سطوح بالا مسلمان و بعضاً از علماى‏روحانى هستند، كفايت مى‏كند و ديگر مهم نيست كه اين مسؤولين بر مبناى اسلام عمل كنند يانه، مسلّماً اين چنين نيست. "(20)

به عنوان آخرين مطلب درباره انديشه‏هاى آوينى بايد بگويم كه او چون بر ماهيت اومانيستى‏و غيرالهى تمدن جديد و عصر مادّه ‏زده و تكنيك‏زده كنونى وقوف يافته بود، نشانه‏هاى بن‏بست وبحران و فروپاشى را در وضع موجود و تمدن غرب مى‏ديد و لذا با همه وجود در تمناى وضع موعود بود. او مى‏گفت:

"اضطرابى كه بشر امروز را فراگرفته است، نشان از يك زلزله قريب الوقوع دارد، زلزله‏اى كه‏تمدن غرب را از بنيان ويران خواهد ساخت و نسبت انسان را با خويشتن خويش و عالم، دگرگون خواهد كرد. از آنجا كه تمدن امروز، جهان را در تسخير دارد، انقلاب فردا نيز يك واقعه‏جهانى خواهد بود... تا آن وضع موعود كه انسان در انتظار اوست فاصله‏اى چندان باقى نمانده‏است... فصل الخطاب با انسان كامل است و لاغير ".(21)

والسلام

1) آئينه جادو، ج 2، ص 8 و 9
2) خلزون‏هاى خانه به دوش، ص 11
3) همان، ص 9
4) آينه جادو، ج 2، ص 316
5) آينه جادو، ج 1، ص 95
6) آينه جادو، ج 1، ص 104
7) آغازى بر يك پايان، ص 150
8) آينه جادو، ج 3، ص 155
9) همان، ص 173
10) همان، ص 172
11) فردايى ديگر، ص 41
12) توسعه و مبانى تمدن غرب، ص 179
13) آينه جادو، ج 1، ص 94
14) آينه جادو، ج 1، ص 87
15) توسعه و مبانى تمدن غرب، ص 181
16) توسعه و مبانى تمدن غرب، ص 180
17) آينه جادو، ج 2، ص 44
18) حلزون‏هاى خانه بدوش، ص 115
19) توسعه و مبانى تمدن غرب، ص 223
20) توسعه و مبانى تمدن غرب، ص 2 و 3
21) آغازى بر يك پايان، ص 151

ويژه نامه «سيد شهيدان اهل قلم» در خبرگزاري فارس
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین