شهيد مرتضي صنعتي اسفيوخي

کد خبر: ۱۲۳۱۶۶
تاریخ انتشار: ۰۴ خرداد ۱۳۸۸ - ۰۶:۴۸ - 25May 2009
آقا مرتضی گه گاهی ما را به دیدن مجروحین و جانبازان می برد. اگر هم کسی برای تزریقات و پانسمان به خانه ی ما می آمد،  از او پول نمی گرفت و می گفت:
صلوات بفرستی د و برای رزمندگان اسلام دعا کنید.

بی بی منیره موسوی (همسر شهید)

آقا مرتضی به من می گفت:
اگر من شهید شوم،  شما چه کار می کنید؟
من می گفتم:
خدا نکند ما خانواده ی عیالباری هستیم و اگر شما شهید شوید،  ما چه کار کنیم؟
او گفت:
بگویید ان شا اﷲ  چون من آرزوی شهادت دارم. دوستانم در نزدیکی من به شهادت    می رسند،  ولی من سالم هستم. معلوم است که گنهکارم و هنوز گناهانم پاک نشده است. دعا کنید که من شهید شوم.
آخرین باری که به مرخصی آمد، با حال خاصی گفت:
از من راضی باشید من این دفعه شهید می شوم. بعد از شهادتم فرزندانم را خوب تربیت کنید.

بی بی منیره موسوی


در طول زندگی مشترکمان که 12 سال طول کشید،  صاحب شش دختر شدیم. هر وقت یکی از دختر ها به دنیا می آمد. آقا مرتضی خیلی خوشحال می شد و جشن می گرفت. وقتی دختر پنجمم به دنیا آمد،  آقا مرتضی همه ی دوستانش را به خانه دعوت و با خوشحالی از آن ها پذیرایی کرد. مادرش وقتی این همه شاد مانی را دید،  گفت:
آقای صنعتی،  این یکی هم که دختر شده!
و او در جواب مادرش گفت:
الهی درد و بلایش بخورد به چشم هایم. مگر من از دختر ناراضی ام؟  پنچ تا هیچ،  اگر صد تا هم داشته باشم،  باز هم راضی هستم. همین دخترهایند که پدر و مادرشان را به جایی می رسانند.

همسر شهید                                 

هر وقت که پدر می خواست به پادگان برود،  به من توصیه می کرد که د ر کارهای خانه به مادرم کمک کنم. یک بار به من قول داد که اگر دختر خوبی باشم و مادر از من راضی باشد،  برایم یک هدیه می خرد و از من پرسید که چه چیزی دوست دارم؟
من گفتم:  بابا!  من یک ساعت مچی دوست دارم.
پدر رفت و من بی صبرانه منتظر بازگشتش بودم. آن قد ر انتظار کشیدم که خوابم برد. نمی دانم چه قدر گذشت. فقط همین را می دانم که یک دفعه احساس کردم کسی دارد دستم را نوازش می کند. وقتی چشم هایم را باز کردم دیدم که پدر کنارم نشسته و دارد دستم را نوازش می کند. از جا پریدم و وقتی ساعت مچی را در دست پدر دیدم ،  خودم را د ر آغوش او انداختم و او را غرق بوسه کردم. آن شب تا صبح خوابم نبرد. گه گاه بر بالین پدر می رفتم. و در حالی که خواب بود او را می بوسیدم و نوازش می کردم. آن شب نمی دانستم که یک هفته ی دیگر پد رم را از دست می دهم.
                                      
مریم صنعتی


آن طور که همرزمانش تعریف می کنند،  نحوه ی شهادت مرتضی به این صورت بوده که در منطقه ی اشنویه،  مرتضی و یکی از پزشکان سوار آمبولانس شده و به پشت جبهه بر می گشته اند. در حین بازگشت دو نفر از رزکندگان را می بینند که در باتلاق گیر کرده اند و در حالی که دست و پا می زنند،  کمک می خواهند،  مرتضی خیلی سریع از آمبولانس پایین می پرد و برای نجات آنها به طرف باتلاق می رود. اما چیزی نمی گذرد که یک خمپاره به طرف او شلیک می شود و همه چیز به هم می ریزد. وقتی دکتر بالای سر او می رود،  می بیند که بیهوش است و خون زیادی از بدنش رفته. چون د و سه روز قبل از این اتفاق چند واحد خون به مجروحان اهدا کرده بود،  دیگر راهی برای نجاتش باقی     نمی ماند. ساعتی بعد مرتضی جان به جان آفرین تسلیم می کند و به شهادت می رسد.

همسر شهید
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین