3- خاطرات

کد خبر: ۱۲۳۲۰۷
تاریخ انتشار: ۰۶ خرداد ۱۳۸۸ - ۰۴:۰۱ - 27May 2009
رمضان علي احمد آبادي  آراني:
روز شنبه مورخ 22/ 12/ 66 بچه هاي گردان علي بن ابي طالب از لشکر 8 نجف ناهار را در موقعيت مهدي (عج) صرف کردند . براي آخرين بار فرمانده گردان شهيد علي اربابي ما را نسبت به نقشه عمليات آماده نمود . در آنجا جمله اي گفت که من بعد از گذشت ده سال اهميت سخنش را درک نمودم . او گفت : جنگ بالاخره تمام مي شود و کساني بازنده خواهند بود که به جبهه آمده باشند ولي شهيد نشده باشند و گرفتار مکر و فريب دنيا باشند .
حدود ساعت 5/4 بعد از ظهر سوار تويوتا روانه اسکله کنار رودخانه سيروان . شديم در آنجا وضو گرفتيم . بچه ها براي آخرين بار  با هم خداحافظي کردند و سوار قايق شدند . ساعتي روي آب بوديم . با فرا  رسيدن وقت مغرب به دستور نماز را داخل قايق خوانديم دقايقي بعد قايق ها هاخوش شد و مسافتي با پارو زدن به جلو حرکت کرديم تا اينکه قايق ها در ساحل رودخانه متوقف شد . آهسته و بدون سر و صدا پياده شديم . پس از حدود نيم ساعت توجيه و آخرين هماهنگي هاي لازم حرکت پياده گردان به سوي مواضع دشمن آغاز شد .
پس از هفت ساعت پياده روي . و پيشروي با عبور از ميان سنگرهاي کمين دشمن ، در حالي  که باران شديدي شروع به باريدن کرده بود گردان به صورت ستوني به حرکت خود ادامه مي داد . هنگام عبور از تپه اي از برادران بسيجي به علت لغزندگي زمين پايش سر خورد و چند متر به پايين پرت شد . چند نفر از برادران به کمک او شتافتند که اين قضيه باعث ايجاد رخنه و فاصله در بين ستون گروهان گرديد و در نتيجه بقيه گروهان که حدود 50 نفر بوديم  راه را گم کرديم و گردان را ديگر پيدا نکرديم .
با اينکه بي سيم در اختيار داشتيم ولي به علت سکوت راديويي از بي سيم استفاده نمي کرديم که مبادا قبل از رسيدن رزمندگان به مواضع دشمن و اجراي آتش به سوي آنها ، دشمن با استراق سمع مکتوجه آنها شود و اصل ماموريت گردان ناکام بماند . ساعتها بدين شکل نگران و سرگردان بوديم و نمي دانستيم به کدام قسمت برويم .
با فرا رسيدن اذان صبح هوا کم کم روشن مي شد . در يک لحظه از بي سيم صدايي شنيديم که يکي از گردانهاي ديگر لشکر فرمانده گردان ما را صدا زد متوجه شديم که حالا اجازه استفاده از بي سيم را داريم . يکي از برادران سريعا با فرمانده گردان تماس گرفت . فرمانده گردان وقتي صداي ما را شنيد خيلي خوشحال و متعجب گفت : شما کجاييد ؟! ما را خيلي نگران کرديد .
فرمانده گردان با شليک کلت منور در آسمان جاي خود را مشخص کرد . ما با سرعت هر چه بيشتر خود را به گردان رسانديم و متوجه شديم خط دشمن شکسته شده . چون جناح راست ما زودتر به خط دشمن زده بودند . نيروهاي عراقي مقابل گردان ما پا به فرار گذاشته بودند . بچه هاي ما بدون هيچ مقاومتي  ، آنجا را تصرف کرده بودند . يک خط پدافندي در 7 کيلومتري شهر حلبچه عراق ( پاسگاه هانسوره) تشکيل داديم . شبهاي بعد به سوي شهر عمليات را ادامه داديم و شهر را از وجود بعثيها پاک نموديم .


نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین