خاطرات/خاطرات سرهنگ خلبان آزاده "محمدعلي کياني" (قسمت دوم)

کد خبر: ۱۲۴۳۴۰
تاریخ انتشار: ۲۱ خرداد ۱۳۸۸ - ۰۲:۴۵ - 11June 2009

پس از اين که به مقصد رسيدند، دستشان را گرفتند و از ماشين پياده کردند. چون چشمانشان بسته بود جايي را نمي ديدند. بعد از عبور از راهرو و راه پله پيچ در پيچ داخل اتاقي شدند. چشمانشان را باز کردند. سرهنگ سرش را به اطراف چرخاند. داخل اتاق فرمانده پايگاه هوايي بود. فرمانده پايگاه از جا برخاست و در حالي که لبخند کمرنگي روي لبانش بود به طرفشان آمد.
دستور داد تا دست هايشان را باز کردند. بلافاصله گروه فيلم برداري که از قبل آماده شده بود شروع به فيلم برداري کرد. فرصت را غنيمت شمرد و براي اين که نشان دهد از اسير شدنش هيچ هراسي در دل ندارد، دست هايش را بالا گرفته بود و لبخند مي زد.
فيلم برداري تمام شد. دوباره دست ها و چشمانشان را بستند و آنها را سوار ماشين کردند و به طرف هلي کوپتري که براي بردن آنها آماده پرواز بود، بردند. از مکالمه خلبان هلي کوپتر متوجه شد که عيب باطري دارد و قادر به پرواز نيست. با هلي کوپتر ديگري آنها را به يکي از پايگاه هاي هوايي در آن حوالي بردند و با يک هواپيماي جت فالکون به طرف بغداد به پرواز در آمدند.
وقتي روي صندلي هواپيما نشست شخصي را کنارش احساس کرد . دستي به صورتش کشيد و گفت: حزب اللّه؟
چيزي نگفت. دوباره تکرار کرد:
- حزب اللّه حشيش مي کشي؟
سرهنگ در جوابش گفت:
- سيگار هم نمي کشم چه رسد به حشيش!
- حتماً مشروب مي خوري؟
- ارزاني خودت. به من نمي سازد.
مرتب اراجيف مي گفت تا او را عصباني کند ...
در بغداد فرود آمدند. از هواپيما پياده شان کردند و به طرف ماشيني که براي بردنشان آمده بود بردند. پس از طي مسافتي ماشين جلوي ساختماني متوقف شد. پياده شان کردند و وارد ساختمان شدند. پس از بالا رفتن از چند پله و راه پله داخل اتاقي شدند.
سرو صداهاي تصنعي و گاهي سکوت محض، رفت و آمدهاي مشکوک که شايد براي خالي کردن دل آنها و ايجاد وحشت بود، از شگردهايي بود که مرتب عليه آنها استفاده مي کردند.

بازجويي مجدد در استخبارات
آنها را در اتاقي قرار دادند و بعد از يک ساعت آمدند و چشمانشان را باز کردند. شخصي که خود را سرهنگ معرفي مي کرد وارد شد. سرهنگ کياني قبل از هر چيز از او ساعت را پرسيد. ولي اعتنايي نکرد. احساس گرسنگي مي کرد. سرهنگ با انگليسي دست و پا شکسته اي پرسيد:
- غذا خورده اي؟
- نه
- اگر به سوال هايم خوب جواب دهي غذاي خوب به تو مي دهيم.
چيزي نگفت. دوباره پرسيد:
- مگر نمي خواهي غذا بخوري؟
- نه کمي آب بدهيد.
خود را به راهي زد که گويي چيزي نشنيده است. پرسيد: کجا بودي؟
منظورش اين بود که کجا خدمت کرده اي. سرهنگ کياني گفت:
- بندر عباس.
- بندر عباس چند تا هواپيما دارد؟
- آمار دقيق را نمي دانم ولي روز 31 شهريور در آسمان 18 فروند هواپيما ديدم که رژه هوايي رفتند.
- اين شد آمار؟
- بيشتر از اين نمي دانم.
- خب اسامي خلبان ها را بگو.
سکوت کرد و چيزي نگفت. سعي مي کرد تا حد امکان پاسخ هايش گنگ باشد. سرهنگ کمي جلوتر آمد و دوباره گفت:
- اسامي خلبان ها را بگو.
چند اسم ساختگي سر هم کرد و تحويلش داد. دوباره گفت:
- نام فرمانده پايگاه را بگو.
نام فرمانده قبلي پايگاه را به او گفت تا کمي از شک و دو دلي اش که در چهره اش موج مي زد بکاهد . خودش هم در آن زمان علاوه بر پرواز، افسر اطلاعات پايگاه بندر عباس هم بود. سرهنگ در ادامه بازجويي پرسيد:
- وقتي "آلرت" مي ماندي چند موشک مي بستي؟
بستگي به آمادگي داشت.
- افسر اطلاعات عمليات پايگاه کيست؟
سوالي را که از آن واهمه داشت پرسيد. خودش را نباخت و گفت:
- سروان فني حسني.
- همه چيز را مي دانيم.
اين حرفش شک و ترديد را نسبت به اين که آيا واقعا مي داند که او خود، افسر اطلاعات پايگاه است بيشتر کرد. منتظر عکس العمل او بود که در گفته هاي بعدي اش عنوان کند. ولي بر خلاف انتظارش پرسيد:
- آيا مي داني دوستِ خلبانت مرده؟
براي لحظه اي دلش فرو ريخت و با خود گفت نکند فلاحي بر اثر سقوط ناراحتي اش بيشتر شده و همان منجر به مرگش شده باشد . بلافاصله پرسيد:
- دوست خلبانم چرا مرد؟
- از خوشي!
- منظورت چيست؟
- زيرِ شکنجه جان داد.
خود را بي اعتنا نشان داد . سرهنگ گفت:
- شنيده ام چهار فروند هواپيما از ليبي به ايران آمده ، همين طوره؟
- من هيچ اطلاعي ندارم.
- چطور دوستت خبر داره ولي تو بي خبري؟
- کدام دوستم؟ همان که مرده؟
- قبل اين که بميرد گفت.
- اگر مي گفت چرا شکنجه شد و چرا زيرِ شکنجه مرد؟
- هيچ چيز نگفت و از اين که خودش را لو داد عصباني شد و از اتاق بيرون رفت.
چند دقيقه بعد سربازي به اتفاق سرهنگ وارد شدند و غذا برايش آوردند. ساعت 5/5 عصر بود و تا آن موقع هيچ چيز نخورده بود. با احتياط قاشق را پر کرد و داخل دهانش گذاشت. سرهنگ گفت:
- نترس داخلش سم نريختيم. بخور غذاي خودمان است.
يکي دو قاشق ديگر خورد و آن را کنار زد. سرهنگ پرسيد:
- شيعه هستي يا سني؟
- چه فرقي مي کند شيعه و سني هر دو مسلمانند. مهم اين است که هر دو خداي واحد کتاب واحد و پيغمبر واحد دارند...
گفت: مگر در کشور شما شيعه و سني تضاد ندارند؟
- خير هر دو فرقه از حقوق يکسان برخوردارند.
- پس شيعه هستي؟ نه؟
- بله.
- بمب شيميايي داريد؟
- تا جايي که من اطلاع دارم رئيس جمهور ما، در نماز جمعه گفته ما اگر بخواهيم مي توانيم بسازيم . اما من تا به حال جايي نديده ام.
- پس تو چه خلباني هستي که از هيچ چيز اطلاع نداري؟
- راستش را بخواهي جناب سرهنگ من در حال بازنشستگي از نيروي هوايي بودم . به همين دليل اطلاعات زيادي از اين گونه مسائل ندارم، زياد هم علاقه به دانستنش نداشتم.
ليواني آب از روي ميز برداشت و از جايش بلند شد.
ساعت کمي از 9 گذشته بود که او را به اتاق ديگري بردند. يک تخت و تشک، چند صندلي و يک عکس تمام قد از صدام حسين تنها وسايل داخل آن بود.
کمي روي تخت دراز کشيد تا استراحت کند. در سکوت اتاق به ياد همسرش افتاد. فکر مي کرد تا حالا به او گفته اند که هواپيمايم را زده اند و او مي داند که من يا شهيد و يا اسير شده ام.
آن روز ليدر دسته ( جناب بقايي) هواپيماي آنها را ديد ولي کاري از دستش ساخته نبود. خودش هم در تيررس پدافند هوايي دشمن بود و ممکن بود او نيز مورد هدف قرار گيرد. به ناچار بازگشته بود و شرح ماجرا را براي خانواده و دوستانش گفته بود.
از جايش برخاست و کنجکاوانه همه جاي اتاق را وراندار کرد. يک تکه کاغذ مچاله شده در کنار پايه تخت نظرش را جلب کرد. با سرعت آن را برداشت و بازش کرد. بخشي از يک کاغذ اداري بود که روي آن نوشته شده بود: " استخبارات جويّه العراقيه"
تازه فهميد که جايي که آنها را آورده اند " اطلاعات نيروي هوايي عراق" است.
يازده روز در آن جا بود، ولي جز بازجوها با کسي تماس نداشت.
سخت تحت نظر بود. حتي براي رفتن به دستشويي و يا گرفتن وضو نگهباني تعقيبش مي کرد. روزها از پس هم مي آمدند و مي رفتند و بازجويي برنامه روزانه اش شده بود.
روزي در حال بازجويي با همان سرهنگ در اتاق بود که به يکباره در باز شد و تيمساري وارد شد. سرهنگ احترامي گذاشت و به سرعت از اتاق بيرون رفت. تيمسار عراقي مانند فشفشه بالا و پايين مي پريد و از خشم چهره اش گلگون بود. به زبان انگليسي گفت:
- کياني تو دروغگوي بزرگي هستي.
دستش به صندلي نزديکش رفت و آن را به سمتش پرتاب کرد. با واکنشي سريع برخاست و صندلي با او برخورد نکرد. تيمسار فرياد زد:
- بشين.
ادامه داد:
- تو سرهنگ هستي ولي خودت را سروان معرفي کرده اي؟ دروغگو...
با مشت به سينه اش کوبيد . نقشه اي را جلوي سرهنگ گذاشت و مرتب مي خواست تا اطلاعات دقيق تري راجع به آن بگيرد. ولي سرهنگ خودش را به بي خبري مي زد. تيمسار با تمسخر گفت:
- برو، تو آدم بي سوادي هستي!!!
از اتاق خارج شد.
چند لحظه بعد سرهنگ وارد شد و گفت:
- ببخشيد! اين تيمسار کمي عصباني است شما ناراحت نشويد.
در دلش گفت:
- تمام کارهايتان فيلم است. مطمئن باشيد که نم پس نمي دهم.

ورود به زندان وزارت دفاع عراق
يک روز ماشيني که تمام شيشه هاي آن پوشيده شده بود به محل استخبارات آمد. او و فلاحي را سوار کردند و به زندان وزارت دفاع بردند. چند روزي بود فلاحي را نديده بود. دلش مي خواست بداند که در اين مدت چه بر او گذشته است؟ فلاحي هنوز کمرش درد مي کرد. از حال و روزش مشخص بود که او را به دکتر نبرده بودند. به زندان وزارت رسيدند. دوباره هر يک را به سلول انفرادي بردند...
دو ماه از ورودشان مي گذشت. در بلاتکليفي به سر مي بردند. طبق "قرارداد ژنو" بايستي با اسرا رفتار مناسبي داشته باشند ولي نيروهاي عراقي همه چيز را زير پا گذاشته بودند. روزي يکي از افسران عراقي که درجه اش سرگرد بود به نام "مظهر" داخل سلول شد و چند برگ کاغذ جلوي او گذاشت و گفت:
- کياني! هر چه از نيروي هوايي ايران مي داني بنويس! اما سعي کن درست بنويسي و مثل بازجويي هاي قبلي ات طفره نروي.
سرهنگ کياني کاغذ ها را گرفت و شروع به نوشتن کرد.
" آيا مي دانيد يک هواپيماي ميگ و يا اف- 4 که سقوط مي کند چقدر قيمت دارد؟ و با پول آن چه کارهاي خدماتي مي توان انجام داد؟ هر دو کشور مسلمان وارد جنگي شده اند که ثروت ملي شان دارد به يغما مي رود و در شعله ي اتش اين جنگ مي سوزند. آيا نبايد فکر اين سرمايه ها بود؟..."
بدون اين که به موضوع اصلي بپردازد به ملامت و سرزنش جنگ و عواقب آن پرداخته بود. سرگرد مظهر مطالب را خواند و با ناراحتي گفت:
- اين حرفا چيه نوشتي؟ از تو نخواسته بودم که موعظه کني!
در جوابش گفت:
- بيش از اين چيزي نمي دانم . عقيده ام را نوشته ام.
- عقيده ات را براي خودت نگه دار. مثل اين که فراموش کردي اسيري و هر چه از تو بخواهند بايد همان را بنويسي.
- اين عقيده شماست. پس بهتر است شما هم عقيده تان را براي خودتان نگه داريد. من هر چه بدانم مي نويسم. قبلاً در بازجويي ها گفته ام که من چون در حال بازنشستگي بودم تمايل زيادي به کسب اطلاعات محرمانه نيروي هوايي از خود نشان نمي دادم.
از همان شب در نزديکي هاي سلولش صداي ضجه و فرياد به گوش مي رسيد. اين سر و صداها از ساعت 9 شب شروع مي شد و تا پاسي از شب ادامه داشت. ابتدا فکر مي کرد کسي را شکنجه مي کنند تا از او اطلاعات بگيرند اما خوب که دقت کرد پي برد نوار ضبط صوت است. فهميد اين هم يکي از شگردهاي آنها براي فرو ريختن دل آنان ست.
در مدتي که در وزارت دفاع زنداني بود مهر يکي از نگهبان ها به دلش نشسته بود و احساس خوبي نسبت به او داشت. جواني خوش رو و مودب بود. نامش " علي " بود. فهميده بود که علي شيعه است. او نيز نسبت به سرهنگ کياني احساس خوبي داشت. روزي علي آمد و گفت:
- مي خواهي حمام کني؟
پيشنهاد خوبي بود زيرا تا آن روز حتي حق حمام نداشت. گفت:
- بله ولي وسايل حمام ندارم.
علي رفت و چند لحظه بعد بازگشت. يک حوله و پيجامه اي مندرس برايش آورد. سرهنگ حمام کرد و به سلول بازگشت.
از روزي که به آن جا آمده بود از فلاحي خبر نداشت. از علي پرسيد:
- سروان فلاحي که با من به اين جا آوردند همين جاست؟
با احتياط گفت:
- بله همين سلول نزديک شماست.
- کمرش شکسته بود آيا او را به بيمارستان بردند؟
- نه.
از يک سو شاد شد چون نزديک فلاحي بود و از طرفي ناراحت چون پي برد که او هنوز درد مي کشد.

مهجر بند اعدامي هاي زندان الرشيد
روز جمعه بود که او را بيرون بردند. فلاحي را نيز از سلولش بيرون برده بودند. هر دو را سوار ماشين کردند و به مقصد نامعلومي حرکت دادند. وقتي به مقصد رسيدند فهميدند که زندان الرّشيد در حومه بغداد و نزديک کاظمين است.
هر دوشان را در يک سلول انداختند و نگهبان دو تخته پتو يک پارچ آب و يک سطل برايشان آورد. نگهبان توضيح داد که سطل براي ادرار است.
سرهنگ کياني پرسيد:
- چرا با ما اين گونه رفتار مي کنيد؟ مگر مي شود در اين سلول تنگ و تاريک سر کرد؟ پس قرار داد"ژنو" چه مي شود؟ همه آنها کشک است؟
نگهبان فراد زد:
- صحبت نباشد.
درِ سلول را به هم کوبيد ورفت. چند روز از اقامتشان در آن سلول مي گذشت که تصميم گرفتند کمي کنکاش کنند و بفهمند آن جا کجاست؟ زندان جديد " الرّشيد" بود که به گفته نگهبانان تا کاظمين ده دقيقه فاصله داشت.
" مهجر" نام بندي بود که آنها در آن جا بودند. مجرميني که قرار بود اعدام شوند را به اين محل مي آوردند و در همان جا به نوبت به جوخه اعدام مي سپردند.
درون مهجر راهرويي بود که حدوداً بيست سلول يک و نيم در دو متر داشت. که در دو طرف راهرو قرار داشتند. ديوارها به ارتفاع چهار متر قد کشيده بود و سقف آن نيز از پليت هاي آهن پوشيده شده بود که همين امر باعث مي شد تابستان هاي گرم و زمستان هاي سرد داشته باشد. ديوارها تا سقف امتداد نيافته بود بلکه مقداري فضاي خالي داشت و همين امر باعث مي شد تا زندانيان بتوانند با سلول هاي همجوار خود ارتباط برقرار کنند.
چند روزي از اقامتشان در زندان مهجر گذشته بود که دو نفر عراقي را به بند آنها آوردند. يکي از آنها دکتر بود و ديگري مهندس و افسرِ گاردِ ويژه.
به دليل اين که زندانيان مهجر يکدست نبودند و ترکيبي از اسراي ايراني و زندانيان عراقي بودند، شرايطي به وجود آمده بود که در برقراري ارتباط بايد جانب احتياط را رعايت مي کردند زيرا ممکن بود عواملي نفوذي از سوي رژيم عراق وارد زندان کرده باشند تا از اسراي ايراني حرف بکشند.
دکتر و مهندس عراقي علاقه زيادي براي هم کلام شدن با آ نها از خود نشان مي دادند تا اين که يک روز دکتر از سرهنگ کياني پرسيد:
- شما پناهنده ايد؟
سرهنگ در جوابش گفت:
- نه خلبانيم و اسير شده ايم.
کم کم ارتباطشان با آن دو بيشتر مي شد تا اين که فهميدند آنها نيز مورد غضب رژيم بعث قرار گرفته اند . روزي دکتر برايش تعريف کرد:
- عموي من جزو يکي از سازمان هاي اسلامي داخل عراق است. چون محل اختفاي او را به رژيم بعث نگفته ام مرا به زندان آوردند.
مهندس عراقي که افسر گارد ويژه بود و کاملاً به زبان انگليسي مسلط بود نيز گفت:
- قرار بود حمله اي به نيروهاي ايران بکنيم من از اين کار سرباز زدم و با فرمانده ام درگير شدم و با سيلي به گوش او نواختم به همين دليل زنداني شدم.
روزي سرهنگ متوجه شد که در سلول بغلي يک ايراني است. شب که شد چند بار بغلي را صدا زد تا اين که او متوجه شد . سرهنگ پس از صحبت با او فهميد که ستوان دوم نيروي زميني به نام احمدي است. او قبل از آنها اسير شده بود. از او پرسيد:
اين جا چه کار مي کني؟
- براي بازجويي آمده ام.
- چرا اين جا؟
- زندان مهجر حکم ترمينال را دارد. اسرايي را که مي خواهند بازجويي کنند و يا به بيمارستان ببرند، اين جا مي آورند. تا زماني که کارشان تمام شود اين جا مي مانند و سپس آنها را به اردوگاه بر مي گردانند.
- آيا ممکن است به اردوگاه برگردي؟
- بله
- اگر به اردوگاه برگشتي به دوستان خلبانمان بگو که کياني و فلاحي خلبانان " اف- 4 " در مهجر زنداني هستند.
ادامه دارد

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین