خاطره/آزادي ! آن هم بعد از سه سال
براي دايي ام نامه نوشتم که مجروح شده ام ، اما مجروحيتم سطحي است . نمي خواستم شوکه شوند .
اسراي معلول عراقي وقتي به خاکشان مي رسيدند ، اکثرا مي افتادند زمين و خاک وطنشان را مي بوسيدند و اکثر آنها از وضع بهداشت و غذاي اردوگاهشان راضي بودند ؛ بر عکس ما .صليب سرخ آمد و مطمئنشان کرد به آزادي . نام نويسي شروع شد .
اول ، اسم قديمي ها وارد ليست شد . يکي شان «علي رضا رحيمي » بود . همان نوجوان شير دل که در مصاحبه با خبرنگار هندي گفته بود :
اي زن به تو از فاطمه اين گونه خطاب است
ارزنده ترين زينت زن حفظ حجاب است .
همشهريم بود . رفتم پيشش به سفارش که : به همه سلام برسان .
جان من به کسي نگويي که من معلول شده ام ها ؟ هر کس حالم را پرسيد ، سلامش برسان و بگو التماس دعا دارم .
بچه هاي ديگر هم همين سفارش را مي کردند و اکثرا مي گفتند که به خانواده شان ، از معلوليشان حرفي نزنند . قلب مادرم ضعيف است و مي دانستم اگر بفهمد مجروح شده ام ، حالش بد مي شود . گروه اول جانبازان رفتند . دم عليرضا گرم ! به کسي جز برادرم و آن هم بعد از کلي قسم دادن و قول گرفتن نگفته بود که حال من چطور است . او را آماده ديدن من کرده بود . صليب سرخ آمد به اردوگاه و به ما گفت که شما هم دو سه ماه ديگر آزاد مي شويد . دو سه ماه ؛ چه طولاني ! به عراقي ها هم سفارش کردند که در اين مدت ، با ما خوب تا کنند و بهمان برسند . عراقي ها هم از نظر غذا و لباس و بهداشت سعي مي کردند فقط به بچه هاي درمانگاه برسند . از همه خوشحال تر ، دکتر مجيد بود ؛ چون مي دانست با رفتن ما به ايران ، وضع مان بهتر مي شود و او ديگر نگران خونريزي ، زخم پشت و پاها و کج شدن کمر و مهرهاي ستون فقرات و گردن مان نخواهد بود . گر چه دوري خيلي سخت بود و بچه هاي قاطع 3 ، کاغذي به طول نيم متر ، با نشاني و شماره تلفن به دستم دادند که خبر سلامتي شان را به خانواده شان برسانم . هي مي آمدند و مي بو.سيدندمان و سفارش مي کردند از طرف آنان به زيارت امام برويم . صليب سرخ هم همه اش وعده مي داد که يک هفته ، دو هفته يا يک ماه ديگر آزاد مي شويد . صبرمان لبريز شده بود تا اين که خبري قطعي آزادي را دادند . دل تو دلمان نبود . باورمان نمي شد که بعد از اين همه مدت ، به آغوش خانواده برگرديم . بچه ها روغن تهيه کردند و شروع کردند به ماساژ دادن پاهايمان که بر اثر حرکت نکردن ، مثل چوب خشک شده بود
. پايمان را چرب مي کردند و ماساز مي دادند ؛ نوبت به نوبت . و در حين ماساژ چنان با حسرت نگاهمان دمي کردند که توان نگاه کردن به چشمانشان را نداشتيم .
لباس نو دادند ، نظامي و تميز . گريه امان مان را بريده بود . همه در آغوش يکديگر گره خورده ، آخرين ديدار را انجام مي داديم . دکتر مجيد پاک نژاد ؛ همه گريه مي کردند .
بعد از سه سال مي خواستبم از سيم خاردار ها رد شويم . باورش سخت بود . خود عراقي ها هم به هيجان آمده بودند . دو سه نفرشان همراه ما ، سوار اتوبوس هاي مخصوص صليب سرخ شدند . ديگر نه چشمان مان را بستند ، نه کتک مان زدند . روي تخت هاي نرمي خوابيديم . کيک و نوشابه آوردند . بعد از چند سال ، شربت درست کرده و از فروشگاه بيسگويت خريده بودند و هر چه مي توانستند ، خدمت کردند . نمي دانم شيشه خيس شده بود ، يا چشمان من ، آن سوي پرده خيس ؛ بچه ها دست تکان مي دادند . حتما آنها هم ما را از پس پرده اشک مي ديدند . ما بيست نفر بوديم. کيانپور هم بود ، صفر نجفي بود و علي ابوالفضلي ، همان که دعاي توسل و کميل مي خواند و حالا به زخم معده و خونريزي مبتلا شده بود . اتوبوس راه افتاد . صلوات فرستاديم و قلبم تند مي زد . از پس شيشه ها ؛ مزارع ، نخلستان و شهرها را مي ديديم . بعد از چند سال برايم تازگي داشت .انگار تازه متولد شده بودم . بين راه ، با سربازان عراقي شروع به صحبت کرديم . دور از چشم فرماندشان ، با ما صميمي شده بودند .
بچه ها نصيحت شان مي کردند که وقتي برگشتند ، با اسرا خوش رفتاري کنند . به آنها مي گفتند که اسراي شما در ايران وضع شان خوب است ، شما هم بچه هاي ما را شکنجه ندهيد . آنها هم تصديق مي کردند .
از رماديه گذشتيم و به بغداد رسيديم و بعد به فرودگاه . پرواز به سوي ايران ، آيا رويا بود يا واقيت ؟ ظهر بود . آفتاب وسط آسمان بود . مگر از ذوق مي توانستيم ناهار بخوريم ؟ فکر و حواسم متوجه ايران بود . به خانواده ام فکر مي کردم . اگر مرا اين طور ببينند ، چه مي شود ؟ چه بکنم ؟ مادرم چه شکلي شده ؟ آيا مرا خواهد شناخت ؛ مني که شانزده سالم است و در راه اسلام جانباز شده ام ، پدرم چه خواهد کرد ؟ دو برادرم ؟ آن که مثل من قطع نخاع بود و نوشته بودند که حالش خوب شده و راه مي رود ؟ آيا من هم راه خواهم رفت ؟ چگونه با خانواده ام برخورد کنم ؟ ديگر من يک جانبازم ، به آنها درباره اسارت و مجروحيتم چه بگويم ؟ آيا به آنها درباره شهيد بهمن اميريان ، شهيد فرزين يارامين ، بچه تهران – آن شهيد آذربايجاني و جاسم ، حامي عراقيان حرفي بزنم . آيا امام را خواهم ديد ؟ او چه خواهد گفت ؟ مثل ما ؛ مثل ماهي بود در ايران ، قدر امام را نمي دانستيم و دور از وطن و امام آرزوي ديدارش را مي کشيديم ، مثل ماهي که به هنگام بودن در آب ، قدر آب را نمي داند .
نماز ظهر را تازه خوانده بوديم که ويلچر ها به حرکت د ر آمد و سوار هواپيما شديم . مي خواستيم پرواز کنيم . در هواپيما ، بچه ها با هم قول و قرار مي گذاشتند . هر کدام ، اهل يک شهر بوديم و همه ايراني . قرار مي گذاشتيم که به ديدار هم برويم . هواپيما تکاني خورد و ما از زمين عراق کنده شديم . آسمان برايمان آغوش گشود .
اسراي معلول عراقي وقتي به خاکشان مي رسيدند ، اکثرا مي افتادند زمين و خاک وطنشان را مي بوسيدند و اکثر آنها از وضع بهداشت و غذاي اردوگاهشان راضي بودند ؛ بر عکس ما .صليب سرخ آمد و مطمئنشان کرد به آزادي . نام نويسي شروع شد .
اول ، اسم قديمي ها وارد ليست شد . يکي شان «علي رضا رحيمي » بود . همان نوجوان شير دل که در مصاحبه با خبرنگار هندي گفته بود :
اي زن به تو از فاطمه اين گونه خطاب است
ارزنده ترين زينت زن حفظ حجاب است .
همشهريم بود . رفتم پيشش به سفارش که : به همه سلام برسان .
جان من به کسي نگويي که من معلول شده ام ها ؟ هر کس حالم را پرسيد ، سلامش برسان و بگو التماس دعا دارم .
بچه هاي ديگر هم همين سفارش را مي کردند و اکثرا مي گفتند که به خانواده شان ، از معلوليشان حرفي نزنند . قلب مادرم ضعيف است و مي دانستم اگر بفهمد مجروح شده ام ، حالش بد مي شود . گروه اول جانبازان رفتند . دم عليرضا گرم ! به کسي جز برادرم و آن هم بعد از کلي قسم دادن و قول گرفتن نگفته بود که حال من چطور است . او را آماده ديدن من کرده بود . صليب سرخ آمد به اردوگاه و به ما گفت که شما هم دو سه ماه ديگر آزاد مي شويد . دو سه ماه ؛ چه طولاني ! به عراقي ها هم سفارش کردند که در اين مدت ، با ما خوب تا کنند و بهمان برسند . عراقي ها هم از نظر غذا و لباس و بهداشت سعي مي کردند فقط به بچه هاي درمانگاه برسند . از همه خوشحال تر ، دکتر مجيد بود ؛ چون مي دانست با رفتن ما به ايران ، وضع مان بهتر مي شود و او ديگر نگران خونريزي ، زخم پشت و پاها و کج شدن کمر و مهرهاي ستون فقرات و گردن مان نخواهد بود . گر چه دوري خيلي سخت بود و بچه هاي قاطع 3 ، کاغذي به طول نيم متر ، با نشاني و شماره تلفن به دستم دادند که خبر سلامتي شان را به خانواده شان برسانم . هي مي آمدند و مي بو.سيدندمان و سفارش مي کردند از طرف آنان به زيارت امام برويم . صليب سرخ هم همه اش وعده مي داد که يک هفته ، دو هفته يا يک ماه ديگر آزاد مي شويد . صبرمان لبريز شده بود تا اين که خبري قطعي آزادي را دادند . دل تو دلمان نبود . باورمان نمي شد که بعد از اين همه مدت ، به آغوش خانواده برگرديم . بچه ها روغن تهيه کردند و شروع کردند به ماساژ دادن پاهايمان که بر اثر حرکت نکردن ، مثل چوب خشک شده بود
. پايمان را چرب مي کردند و ماساز مي دادند ؛ نوبت به نوبت . و در حين ماساژ چنان با حسرت نگاهمان دمي کردند که توان نگاه کردن به چشمانشان را نداشتيم .
لباس نو دادند ، نظامي و تميز . گريه امان مان را بريده بود . همه در آغوش يکديگر گره خورده ، آخرين ديدار را انجام مي داديم . دکتر مجيد پاک نژاد ؛ همه گريه مي کردند .
بعد از سه سال مي خواستبم از سيم خاردار ها رد شويم . باورش سخت بود . خود عراقي ها هم به هيجان آمده بودند . دو سه نفرشان همراه ما ، سوار اتوبوس هاي مخصوص صليب سرخ شدند . ديگر نه چشمان مان را بستند ، نه کتک مان زدند . روي تخت هاي نرمي خوابيديم . کيک و نوشابه آوردند . بعد از چند سال ، شربت درست کرده و از فروشگاه بيسگويت خريده بودند و هر چه مي توانستند ، خدمت کردند . نمي دانم شيشه خيس شده بود ، يا چشمان من ، آن سوي پرده خيس ؛ بچه ها دست تکان مي دادند . حتما آنها هم ما را از پس پرده اشک مي ديدند . ما بيست نفر بوديم. کيانپور هم بود ، صفر نجفي بود و علي ابوالفضلي ، همان که دعاي توسل و کميل مي خواند و حالا به زخم معده و خونريزي مبتلا شده بود . اتوبوس راه افتاد . صلوات فرستاديم و قلبم تند مي زد . از پس شيشه ها ؛ مزارع ، نخلستان و شهرها را مي ديديم . بعد از چند سال برايم تازگي داشت .انگار تازه متولد شده بودم . بين راه ، با سربازان عراقي شروع به صحبت کرديم . دور از چشم فرماندشان ، با ما صميمي شده بودند .
بچه ها نصيحت شان مي کردند که وقتي برگشتند ، با اسرا خوش رفتاري کنند . به آنها مي گفتند که اسراي شما در ايران وضع شان خوب است ، شما هم بچه هاي ما را شکنجه ندهيد . آنها هم تصديق مي کردند .
از رماديه گذشتيم و به بغداد رسيديم و بعد به فرودگاه . پرواز به سوي ايران ، آيا رويا بود يا واقيت ؟ ظهر بود . آفتاب وسط آسمان بود . مگر از ذوق مي توانستيم ناهار بخوريم ؟ فکر و حواسم متوجه ايران بود . به خانواده ام فکر مي کردم . اگر مرا اين طور ببينند ، چه مي شود ؟ چه بکنم ؟ مادرم چه شکلي شده ؟ آيا مرا خواهد شناخت ؛ مني که شانزده سالم است و در راه اسلام جانباز شده ام ، پدرم چه خواهد کرد ؟ دو برادرم ؟ آن که مثل من قطع نخاع بود و نوشته بودند که حالش خوب شده و راه مي رود ؟ آيا من هم راه خواهم رفت ؟ چگونه با خانواده ام برخورد کنم ؟ ديگر من يک جانبازم ، به آنها درباره اسارت و مجروحيتم چه بگويم ؟ آيا به آنها درباره شهيد بهمن اميريان ، شهيد فرزين يارامين ، بچه تهران – آن شهيد آذربايجاني و جاسم ، حامي عراقيان حرفي بزنم . آيا امام را خواهم ديد ؟ او چه خواهد گفت ؟ مثل ما ؛ مثل ماهي بود در ايران ، قدر امام را نمي دانستيم و دور از وطن و امام آرزوي ديدارش را مي کشيديم ، مثل ماهي که به هنگام بودن در آب ، قدر آب را نمي داند .
نماز ظهر را تازه خوانده بوديم که ويلچر ها به حرکت د ر آمد و سوار هواپيما شديم . مي خواستيم پرواز کنيم . در هواپيما ، بچه ها با هم قول و قرار مي گذاشتند . هر کدام ، اهل يک شهر بوديم و همه ايراني . قرار مي گذاشتيم که به ديدار هم برويم . هواپيما تکاني خورد و ما از زمين عراق کنده شديم . آسمان برايمان آغوش گشود .
لینک کپی شد
نظر شما
