خاطرات/ جاده هاي برفي
وقتي کمي شيشه را پايين کشيد باريکه اي از سوز هواي سرد هجوم آورد. با آدرسي که در دست داشت، خانه فرمانده را پيدا کرد.
ـ «خودشان رفتند برادر!»
ـ «کجا؟ آخه من بايد .... تبريز رفتند ديگه، بله!؟»
ـ «بله برگشتند تبريز!»
با اوقات تلخي سوار ماشين تويوتا شد و راه بازگشت را در پيش گرفت.
ـ «تو اين برف و سرما بکوب بيا... آقا برگشته، واقعا! که!»
از شهر خارج نشده مقابل قنادي نگه داشت و مقداري شيريني و چند بسته نقل بيد مشک خريد.
با غيظ در ماشين را بست و راه افتاد.
درست وقتي مي خواست از شهر خارج شود رزمنده اي را ديد که چشم به جاده دوخته بود. خواست اعتنايي نکند اما دلش سوخت و پا روي پدال ترمز فشار داد.
ـ «کجا برادر!»
ـ «تبريز مي رم!»
ـ «شانس آوردي! بيا بالا»
رزمنده تشکر کرد و سوار شد. راننده شيريني تعارف کرد و پرسيد:
ـ «بسيجي هستي؟!»
ـ «بله!»
ـ «کجا خدمت مي کني!»
ـ «لشکر عاشورا!»
آن وقت راننده شروع کرد به نقل ماجرا و پشت سر فرمانده لشکر به بد و بيراه گفتن. بسيجي خاموش بود و همچنان که برف بي پايان گردنه و تردد کند ماشين ها را نگاه مي کرد، گوش مي داد.
وقتي به تبريز رسيدند، عصبانيت راننده بيشتر شد. با خشم از ماشين پياده شد و رفت به داخل. رزمنده همسفر هم پشت سر او وارد شد.
ـ «اين چه وضعي آقا! چند ساعت تو اين فلاکت و بدبختي کوبيدم رفتم اروميه... گفتند که آقا خودش برگشته!»
مخاطب جواني متوسط القامه و خوش سيما بود و با لبخندي گفت:
ـ «تو که آقا مهدي را با خودت آوردي!»
راننده هاج و واج برگشت و پشت سرش را نگاه کرد. فرمانده با تبسم او را نگاه مي کرد.
ـ «آقا مرا ببخشيد... تو را خدا مرا...!»
ـ «آقا مهدي» او را در آغوش گرفت و آهسته در گوشش گفت:
ـ «خسته نباشي برادر!»
قطره هاي اشک از چشم هاي راننده جوشيد و سر رفت.
منبع: خاطرات رزمندگان آذربايجان شرقي - سايت ساجد
ـ «خودشان رفتند برادر!»
ـ «کجا؟ آخه من بايد .... تبريز رفتند ديگه، بله!؟»
ـ «بله برگشتند تبريز!»
با اوقات تلخي سوار ماشين تويوتا شد و راه بازگشت را در پيش گرفت.
ـ «تو اين برف و سرما بکوب بيا... آقا برگشته، واقعا! که!»
از شهر خارج نشده مقابل قنادي نگه داشت و مقداري شيريني و چند بسته نقل بيد مشک خريد.
با غيظ در ماشين را بست و راه افتاد.
درست وقتي مي خواست از شهر خارج شود رزمنده اي را ديد که چشم به جاده دوخته بود. خواست اعتنايي نکند اما دلش سوخت و پا روي پدال ترمز فشار داد.
ـ «کجا برادر!»
ـ «تبريز مي رم!»
ـ «شانس آوردي! بيا بالا»
رزمنده تشکر کرد و سوار شد. راننده شيريني تعارف کرد و پرسيد:
ـ «بسيجي هستي؟!»
ـ «بله!»
ـ «کجا خدمت مي کني!»
ـ «لشکر عاشورا!»
آن وقت راننده شروع کرد به نقل ماجرا و پشت سر فرمانده لشکر به بد و بيراه گفتن. بسيجي خاموش بود و همچنان که برف بي پايان گردنه و تردد کند ماشين ها را نگاه مي کرد، گوش مي داد.
وقتي به تبريز رسيدند، عصبانيت راننده بيشتر شد. با خشم از ماشين پياده شد و رفت به داخل. رزمنده همسفر هم پشت سر او وارد شد.
ـ «اين چه وضعي آقا! چند ساعت تو اين فلاکت و بدبختي کوبيدم رفتم اروميه... گفتند که آقا خودش برگشته!»
مخاطب جواني متوسط القامه و خوش سيما بود و با لبخندي گفت:
ـ «تو که آقا مهدي را با خودت آوردي!»
راننده هاج و واج برگشت و پشت سرش را نگاه کرد. فرمانده با تبسم او را نگاه مي کرد.
ـ «آقا مرا ببخشيد... تو را خدا مرا...!»
ـ «آقا مهدي» او را در آغوش گرفت و آهسته در گوشش گفت:
ـ «خسته نباشي برادر!»
قطره هاي اشک از چشم هاي راننده جوشيد و سر رفت.
منبع: خاطرات رزمندگان آذربايجان شرقي - سايت ساجد
لینک کپی شد
نظر شما
