به قلم «سيد مرتضي آويني»:«فردايي ديگر »
جورج اورول در مقاله «چــرا مي نويسم » كه دو سه سال قبل از مرگش به چاپ رسيده مي نويسد:
«تكرار كنم كه هيچ كتابي از تعصب سياسي رها نيست. اين عقيده كه هنر بايد از سياست بركنار بماند، خودش يك گرايش سياسي است.
در پس كتاب « 1984 » چنين تفكري هست كه البته سعي در اخفاي خويش نيز دارد و حتي چند پاراگراف بعد، با صراحت بيش تر مي نويسد:
در سراسر ده سال گذشته، آنچه كه بيش از همه مي خواسته ام انجام دهم، عبارت بوده از تبديل سازي نوشته سياسي به يك هنر... هنگامي كه به نوشتن كتابي دست مي يازم، به خود نمي گويم، « من در كار آفرينش يك اثر هنري هستم. » كتاب مي نويسم چرا كه دروغي هست كه مي خواهم برملايش سازم، واقعيتي هست كه در صدد معطوف ساختن توجه ديگران به آن هستم...»
« تبديل سازي نوشته سياسي به هنر » بي رو دربايستي يعني ايدئولوژي زدگي، و اگر چه باز هم انصاف بايد داد كه همين نيت، جورج اورول را از سرطاني كه به جان هنر مدرن افتاده است مصونيت مي بخشد... و شايد تعبير « خوره » از سرطان بهتر باشد، چرا كه اين بيماري جان و تن هنر و هنرمند را از درون و بيرون مي خورد و خورده است، و چه بدانيم و چه ندانيم، ادبيات داستاني اين روزگار – و نقاشي و شعر و... – جذام زده اي است كه ديگر شوقي و تواني براي زنده بودن و زنده ماندن ندارد. بشر در انتظار فردايي ديگر است و هنرش نيز.
آيا اين خصيصه را كه در آثار اورول وجود دارد يكسره به آنجا باز گردانيم كه او سال هايي روي اين سياره زيسته است كه جنگ هاي اول و دوم جهاني، انقلاب اكتبر و اقتدار نازيسم واقع شده، تاريخ پوست تركانده و بشر، هستي تازه خويش را در هدم و عدم حيات پيشين خود مي جسته است؟ مگر آندره برتون، گيوم آپلينر، لويي آراگون، تريستان تزارا، سالوادور دالي و پيكاسو در همين سال ها نزيسته اند؟ مگر آلبر كامو در همين سال ها نزيسته است... و بسياري ديگر؟
«كامو» و «اورول» در جهان واحدي زيسته اند، اما تأثراتي كه آن دو از اين جهان گرفته اند يكسان نيست. آلبر كامو يك سال پيش از آغاز جنگ جهاني اول به دنيا آمده . پانزده سال بعد از پايان جنگ جهاني دوم از دنيا رفته است. اورول يازده سال قبل از آغاز جنگ جهاني اول به دنيا آمده و پنج سال پس از ترك مخاصمه، در چهل و هفت سالگي، مرده است. آلبر كامو نيز چهل و هفت سال بيش تر نزيسته است.
در سال هايي كه زمين گرفتار بلايايي بزرگ است، عمرها كوتاه مي شود – آنتوان دوسنت اگزوپري نيز در چهل و چهار سالگي طعمه خلبانان آلماني شده است – و يا هنرمندان آن همه عميق مي زيند كه زودازود پيمانه سهمشان از حيات پُر مي شود و مي روند؟ جنگ جهاني اول در دوم اوت 1914 آغاز شده است. پدر كامو از كشته شدگان همان نخستين سال جنگ است و مادرش غريبانه رخت اقامت به همان محله اي مي كشد كه بعدها « مورسو » ي « بيگانه » در آنجا خواهد زيست. اين سال ها، زمين محفوف است به وقايعي در هم پيچيده كه بي وقفه سر مي رسند. جنگ جهاني اول در سال 1914 آغاز شده است. « نظريه نسبيت عمومي » يك سال پس از آغاز جنگ پديدار مي شود. دو سال بعد كه انقلاب اكتبر به پيروزي مي رسد ـ 1917 ـ اورول چهارده ساله است. كمپاني كيتون كارخانه خنده سازي آمريكاست؛ مردم در سينماها جمع مي شوند و به چارلي چاپلين مي خندند. جنگ جهاني اول در سالي پايان مي يابد كه كامو وارد دبستان شده است.
دو سال پيش از پايان جنگ ـ 1916ـ مكتب دادائيسم در زوريخ در يك آبجو فروشي پا گرفته است. تريستان تزارا و هانس آرپ، بنيانگذاران دادائيسم، نيز در همان جهاني مي زيسته اند كه آلبر كامو و جورج اورول... شايد آنها مجلاي جنوني باشند كه اروپاي جنگ زده به آن گرفتار آمده است. اولين بيانيه دادا در فوريه 1920 خوانده شد:
نمي فهميد كه ما چه مي كنيم، اين طور نيست؟ دوستان عزيز! اين موضوع را خود ما خيلي كمتر از شما مي فهميم. چه سعادتي! حق داريد. دلم مي خواست يك بار ديگر بغل پاپ بخوابم. باز هم نمي فهميد؟ من هم نمي فهمم. چقدر گريه آور است!
سال هاي 27ـ 1918 شاهد ظهور اتومبيل و پادشاهي فورد است. در سال 1920 زنان حقّ شركت در انتخابات يافتند. آخرين مقاومت ها در برابر آزادي جنسي رفته رفته فرو مي ريخت. پخش منظم برنامه هاي راديويي از سال 1920 صورت گرفت. « عصر مجاز » همزمان است با عصياني عمومي عليه عرف و عادت هاي عصر ويكتوريا: اتومبيل هاي سريع السير و جنون سرعت؛ پارتي هاي شبانه و رقص ديوانه وار چارلستون... دختران، زيبايي را در موها و دامن هاي كوتاه و كشيدن سيگار مي جويند؛ لويي آرمسترانگ ساحري است كه با آواي ترومپت جوانان را سحر مي كند.
در سال 1924، زمان انتشار بيانيه سوررئاليسم نوشته آندره برتون، آلبر كامو در الجزيره سال دوم دبيرستان را مي گذراند و جورج اورول در برمه فقر را تجربه مي كرد. سوررئاليست ها مي گفتند:
سوررئاليسم تقرير و تثبيت تفكر است بدون تحكم عقل و خارج از هر گونه تقيد به قوانين زيباشناسي و اصول اخلاقي.
بحران اقتصادي وال استريت ـ 1929 ـ عرصه را براي تحولات شگفت آور سياسي در سراسر دنيا فراهم مي آورد. ميليون ها نفر بي خانمان در آمريكا، انگليس، فرانسه و آلمان در خيابان ها زندگي مي كنند. اين سخن درباره بشري كه روح خويش را به شيطان فروخته است كاملاً واقعي است. در چنين دنيايي است كه هيتلر امكان حاكميت مي يابد. او مظهر صورت آلماني ناسيوناليسم است؛ مردي كه مردم آلمان براي مدتي بيش از ده سال، خود را در وجود او مي يافتند. يك سال پيش از آن، آلدوس هاكسي رمان « دنياي متهور نو » را انتشار داده است. اين كتاب مظهر نگراني بشري است كه خود را مقهور تكنولوژي مي يابد؛ سحر تكنولوژي در اختيار غريزه سيراب ناشدني قدرت، اضطرابي كه در كتاب «1984» نيز جلوه گر شده است. داستان اين كتاب در لندن، پايتخت انقلاب صنعتي مي گذرد، شش قرن ديگر در « سال 600 فورد »؛ شش قرن بعد از تولد هنري فورد، مؤسس شركت اتومبيل سازي فورد و پيشتاز عرضه اتومبيل هاي ارزان مدل T. تمدن « دنياي متهور نو » از تاريخ تولد هنري فورد ـ 1863 ـ آغاز مي شود و اين استعاره اي بسيار داهيانه است كه آلدوس هاكسي روح دنياي جديد را در آن دميده است. تكنولوژي، در خدمت استمرار حكومتي جهاني، « زنده زايي » را برانداخته است و افراد بشر در مؤسسات توليد و پرورش نوزادان از لوله هاي آزمايشگاه پا به جهان مي گذارند:
« مركز بارورسازي و پرورش نطفه لندن »؛ نوزادان اين مركز در پنج طبقه اجتماعي پرورش مي يابند، از آلفا تا اپسيلون. آلفاها بالاترين طبقه هستند و سردمداران حكومت. بتاها متخصصان و تكنوكرات ها هستند و بعد از اين دو، گاماها، دلتاها و اپسيلون ها كه برده هاي اين جامعه يوتوپيايي هستند، تحت عمل بوكانفسكي – توليد دوقلوهاي مشابه از يك تخم – به صورت موجوداتي درون بشر و لاشعور پا به دنيا مي گذارند تا كارهاي ساده و غير حرفه اي، اما سنگين و طاقت فرسا را انجام دهند.
آيا وجود چنين جامعه اي غير محتمل است؟ آلدوس هاكسلي پانزده سال بعد، در 1946 ميلادي، در مقدمه اي كه بر چاپ جديد كتابش نگاشته است، مي نويسد:
«... از نظر تكنيكي و ايدئولوژيكي براي توليد نوزادان در « لوله هاي آزمايشگاهي » و « گروههاي كم عقل بوكانفسكي » هنوز راه درازي در پيش داريم اما كسي چه مي داند كه در سال 600 فورد چه اموري اتفاق خواهد افتاد. با اين حال احتمال وقوعجنبه هاي مشخص ديگري از اين جهان سعادتمند و با ثبات – همانند « سوما »، « آموزش ضمن خواب كودكان » و سيتم طبقه بندي علمي بيش از سه يا چهار نسل ديگر بطول نخواهد انجاميد. بي بند و باري جنسي « دنياي شگفت انگيز نو » چندان هم دور از انتظار نيست. در سالهاي اخير، آماري مساوي از طلاقها و ازدواجها از بعضي شهرهاي آمريكا گزارش شده است. بدون شك طولي نخواهد كشيد كه قباله ازدواج زنها هم چون سند مالكيت سگها به فروش برسد، هنگامي كه قانوني عليه تعويض سگها يا داشتن بيش از يك همسر در آن واحد وجود ندارد، پايداري ازدواجها در بهترين حالت يكسان خواهد بود. همزمان با افول آزادي سياسي و اقتصادي، آزادي جنسي افزايش مي يابد و ديكتاتور تمام تلاش خود را براي گسترش اين نوع آزادي بكار خواهد بست. ( اگر چه او به مردماني خود فروش براي اداره قلمروهاي مغلوب يا خالي نياز دارد). آزادي براي فرو رفتن در روؤيا تحت تأثير مواد مخدر، راديو و سينما امر برده بار آوردن مردم را ميسر مي سازد.
اگر پانزده سال پيش [1931 ] را در ذهن خود مجسم كنيم در مي يابيم كه اكنون به جامعه «يوتوپيا » بمراتب نزديكتريم. در آن زمان از نظر من دنياي « يوتوپيا » در ششصد سال بعد قابل تحقق بود اما امروزه بعيد نيست كه آن دنياي وحشت انگيز فقط ظرف يك قرن بر ما حاكم گردد. و تازه اين در صورتي است كه ما در اين فاصله خود را به نابودي نكشانيم و در واقع ما بايد روش غير متمركز را انتخاب كرده و علم موجود را هدفي كه بشر براي آن وسيله اي گردد، قرار ندهبم بلكه از آن بعنوان وسيله اي در راه ايجاد جامعه اي متشكل از انسانهاي آزاداستفاده نمائيم. در غير اين صورت، دو راه در مقابل خود خواهيم داشت. شق اول شماري ازحكومتهاي ملي نظامي – استبدادي كه به خاطر ماهيتشان از بمب اتم استفاده نموده، تمدن بشري را به نابودي خواهند كشيد. ( كه در صورت محدود بودن جنگ نيز نظاميگري هميشگي خواهد بود) و شق دوم حكومت فراملي مستبدي است كه يا به خاطر هرج و مرج ناشي از رشد سريع صنعت به وجود مي آيد و يا بطور اخص با انقلاب اتمي ظاهر مي شود. اين حكومت به خاطر تأمين ثبات و حفظ قدرت خود جامعه را به سوي جامعه استبدادي « يوتوپيا » خواهد كشاند. حال مختاريد شانس خود را امتحان كنيد. »
انسان براي قبول خطر و ورود در مبارزه سياسي – اگر چه منشأ گرفته از پراگماتيسم باشد – يا بايد پذيرش ولايت كند يا تصوري از يوتوپياي موعود خويش داشته باشد، همراه با درك تعهدي كه او را از حدود متعارف حوائج فردي و جمعي خارج كند. و لازمه روي آوردن به هر يك از اين دو، عبور از انتلكتوئليسم منفعل است.
آلبر كامو در 1934 به صف نهضت هاي ضدّ فاشيسم پيوست و در حزب كمونيست مأمور تبليغات در محافل مسلمانان الجزيره شد. جورج اورول نيز آنگاه كه پنرال فرانكو، به پشت گرمي فاشيسم آلمان و ايتاليا، به جمهوري اسپانيا اعلان جنگ داد، به جبهه رفت و مجروح شد ( سال 1937). جبهه خلق نيز كه جمهوري اسپانيا را تشكيل داده بود، منزه از گرايش هاي كمونيستي نبود.
نه كامو و نه اورول كمونيست نماندند. مورسو – بيگانه كامو – در برهوتي ميان « نه عشق » و « نه نفرت » مي زيد و شهر طاعون زده « اُران »، بيرون از حيطه تاريخ و جغرافيا و فراتر از هر دو، گرفتار طاعون شده است تا انسان براي آخرين بار در « حكمت بلا » بينديشد. كامو از سِحر يوتوپيا رهيده است، اما اورول نه. بنابراين، رمان «1984» هنوز ايدئولوژي زده، و به عبارت بهتر، يوتوپيازده است.
يوتوپيا توهّم زميني بهشت گمشده آدميزادگان است، و بهشت اگر بخواهند كه در زمين متحقق شود سرابي بيش نيست. هر ايدئولوژي سياسي خواه ناخواه تصوري از يك بهشت زميني دارد كه غايات خويش را در آن متحقق مي بيند. هاكسلي در « دنياي متهور نو » تصويري از بهشت موعود خويش به دست نمي دهد، اما « يوتوپياي علمي » يا صورت مثالي مدينه اي را كه در سايه علوم و تكنولوژي بنا مي شود، جهنمي بسيار وحشتناك و پُر رنج مي بيند، و حق با اوست. در دنياي متهور نو فرديت و تشخص تا آنجا كه امكان دارد از ميان رفته است و انسان هايي كه از لوله هاي آزمايشگاه به عالم « تخليه شده اند » خصلت هاي مشتركي يافته اند، تا آنجا كه بتوان آنان را در پنج گروه نژادي معين طبقه بندي كرد و از اين طريق، جامعه انساني به ثباتي رياضي دست يافته كه لازمه برنامه ريزي هاي بسيار بلند مدت است:
دستش را بالا برد و با لحني موقرانه ادامه داد:
فرآيند بوكانفسكي يكي از عوامل اصلي ثبات اجتماعي است. دانشجويان يادداشت كردند:
عوامل اصلي ثبات اجتماعي.
در آغاز رمان، عده اي از دانشجويان از مركز بارورسازي و پرورش نطفه لندن ديدار مي كنند و با ولع، تعليمات مدير مركز را مي بلعند:
مردها و زنهاي استاندارد در گروه هاي يكسان. كاركنان يك كارخانه كوچك با توليدات فقط يك تخم بوكانفسكي شده تأمين مي گردد. نود و شش دوقلوي يكسان مانند نود و شش ماشين يكسان كار مي كنند. مدير در حاليكه سرشار از هيجان بود اضافه كرد: آيا واقعاً مي دانيد كه در چه موقعيتي هستيد؟ اين امر براي اولين بار در تاريخ به وقوع مي پيوندد. سپس شعار كره خاكي را خاطر نشان كرد: « جماعت، همساني، ثبات ». واژه هاي شكوهمند! اگر مي توانستيم بطور نامحدودي بوكانفسكي كنيم تمام مسائل حل شده بود.
با گامهاي استاندارد، دلتاهاي همسان و اپسيلونهاي يكسان تمام مسائل حل مي شد. ميليون ها دوقلوي يكسان تمام مسائل حل مي شد. ميليون ها دوقلوي يكسان. اصل توليد انبوه انسان، آخرين دستاورد بيولوژي خواهد بود.
« توليد انبوه انسان، آخرين دستاورد بيولوژي. » اگر كتاب تا به آخر بر همينسياق باقي مي ماند، از حيطه « ساينس فيكشِن » خارج نمي شد: يك افسانه علمي. اما از نيمه داستان، كم كم كتاب صورتي فلسفي به خود مي گيرد. برنارد ماركس، يك آلفاي مثبت كه در ارزش ها و اعتبارات دنياي متهور نو ترديد كرده است، همراه با لنينا كراون به مالپانيس مي روند: يكي از اردوگاه هايي كه در آن شصت هزار نفر از سرخپوستان دنياي كهن به صورتي محصور و معتزل از دنياي تمدن زندگي مي كنند:
... در حدود شصت هزار سرخپوست و دو رگه... مطلقاً وحشي... محققين ما گاه گاهي از اونجا ديدن مي كنند... از طرف ديگر، اونا هيچ نوع ارتباطي با دنياي متمدن ندارند. هنوز عادتهاي تنفر انگيز خودشان را حفظ كرده اند... ازدواج، اگر بدانيد چيست... خانم عزيز! خانواده... بدون تربيت... خرافات عجيب غريب... مسيحيت و توتميسم و پرستش نياكان... زبانهاي مرده اي چون زوني، اسپانيولي و زبانهاي متفرقه سرخپوستي... يوزپلنگ، جوجه تيغي و حيوانات وحشي ديگر... بيماريهاي عفوني، كشيش... سوسمارهاي سمي.
- واقعاً باور نكردنيه.
... و اين دو دنيا در مقابل يكديگر قرار مي گيرند.
دنياي متهور نو در واقع صورتِ انتزاعي همين جامعه اي است كه اكنون در مغرب زمين تحقق يافته است. فرد انساني مستحيل در جمع شده است و اجازه ندارد كه عالمي متعلق به خويش داشته باشد. و اما از آنجا كه اين استحاله در همسويي و هم آهنگي با هواي نفس امّاره انجام گرفته است، فرد خود را منقاد و مسيطر نمي يابد؛ افراد با توهّمي از آزادي فريفته شده اند:
هر كسي متعلق به تمام افراد ديگر است.
اين يكي از شعارهايي است كه از طريق « هيپنوپديا » منطق ذهني انسان هاي دنياي متهور نو را مي سازد. مدير مركز بارورسازي آموزش در حال خواب را چنين توصيف مي كند:
شگرف ترين عامل پرورش اخلاق جامعه در تمام اعصار.
ذهن نوزادان آزمايشگاهي، از همان آغاز، با يك لالايي مداوم كه اعتباراتِ منطقي معيني را به او تلقين مي كنند بار مي آيد. فرد انساني در سپهر رواني معيني كه به هيچ روي امكان خروج از آن وجود ندارد رشد مي كند؛ يك گنبد شيشه اي شفاف و دور از دسترس. جبر مطلق. حيات انسان ها در ژرفاي غفلتي عميق كه نه چون چاهي تاريك بل چون گنبدي شفاف آنها را از عالم واقع جدا كرده، جريان دارد؛ و عالم واقع يعني اختيار. و جز اين اردوگاه هايي كه در آن سرخپوستان بر همان عادات دنياي كهن مي زيند هيچ نشانه ديگري از عالم اختيار و آزادي باقي نمانده است. مدير مركز بارورسازي در ادامه تعليمات خويش مي افزايد:
نه همچون قطرات آب، درست است كه آب در دل سخت ترين سنگهاي خارا نفوذ مي كند، بل، مانند قطرات سيال موم كه به يكديگر مي چسبند، پوسته مي بندند و بر هر چه فرو ريزند آنرا از جنس خود مي سازند و سرانجام سنگ را به صورت توده اي سرخ فام در مي آورند.
تا جايي كه ذهن بچه انباشته از اين تلقينات مي گردد و مجموعه همين تلقينات است كه ذهن او را مي سازد. و نه فقط ذهن بچه را كه ذهن بزرگسالان را نيز، در سراسر زندگي شان.
ذهني كه تشخيص مي دهد، طلب مي كند و تصميم مي گيرد، از اين تلقينات ساخته شده است. اما تمامي اين تلقينات از جانب ماست! مدير سرشار از هيجان پيروزي فرياد برآورد: « تلقينات حكومت ».
در دهكده جهاني مك لوهان اگر چه هيپنوپديا وجود ندارد، اما حكومت ها از رسانه هاي جمعي و علي الخصوص تلويزيون و سينما تعريفي نزديك به آن دارند. بعد از جنگ جهاني دوم بود كه تلويزيون به مثابه رسانه جمعي – و مهمترين آنها – مورد اعتنا قرار گرفت و پيش از آن، در دوراني كه آلدوس هاكسلي « دنياي متهور نو » را مي نوشت، اولين تصوير تلويزيوني فقط براي انجمن سلطنتي انگليس به نمايش در آمده بود. تلويزيون 405 خطي ولاديمير زوُريكين نيز در سال 1938 رواج يافت، و اگر نه، شايد هاكسلي نيز چون اورول صورت انتزاعي تلويزيون – تله اسكرين – را هم در خدمت حكومت جهاني يوتوپياي خويش قرار مي داد. و يا چون ري برادبري در « فارنهايت 451 ». در « 1984» تله اسكرين، كه هم گيرنده و هم فرستنده است، خانه ها را از صورت يك پناهگاه امن بيرون آورده است و مردم حتي در خلوتِ خانه هاي خويش، از نظارت حكومت مركزي رهايي ندارند.
در « دنياي متهور نو » رابطه مردان و زنان – و به عبارت بهتر، نران و مادگان – منحصر در تمتع جنسي است، آرزويي كه امروز هنوز جامه عمل نپوشيده است. آلدوس هاكسلي افقي نهايي سير تاريخي جامعه غرب را پيش بيني كرده است و البته براي اين پيش بيني هم دَهاي بسياري لازم است كه او از آن برخوردار است. اگر تكنولوژي بتواند از لوله هاي آزمايش زهداني براي پرورش جنين انساني بسازد، اين تمايل همگاني كه امروز به صورتي پنهان در جامعه غربي وجود دارد آشكار خواهد شد و به زودي زنده زايي، خانواده، پدر، مادر، برادر و خواهر به مفاهيمي منسوخ و حتي وقيح مبدل خواهند شد، آنچه كه در « دنياي متهور نو » وقوع يافته است:
مدير پرسيد: و اما درباره « والدين » چه؟
سكوتي سنگين حاكم شد. چند تا از دانشجويان سرخ شدند. آنها هنوز ياد نگرفته بودند كه خط فاصلي ظريف و متمايز كننده بين سخنان وقيح و علم ناب رسم نمايند. سرانجام يكي از آنها دستش را بلند كرد و گفت: آدمها عادت داشتند كه... در بيان كلمات دودل بود، خون به گونه اش دويد. خوب... يعني آنها عدت داشتند، زنده زايي كنند.
مدير بعنوان تأييد سرش را تكان داد و گفت: كاملاً درست است.
دانشجو ادامه داد: و وقتي آنها تخليه... حرف خود را تصحيح كرد: زاييده مي شدند. خوب آنها والدين بودند « البته منظورم بچه ها نيستند – يعني طرف ديگر قضيه. » پسرك بيچاره بكلي گيج شده بود. مدير جمع بندي كرد و گفت: بطور اجمال « والدين پدر و مادر بودند ». اين سخن وقيح و در عين حال علمي باعث شد كه دانشجويان از شرم نتوانند به چشمهاي مدير نگاه كنند. مدير با صداي بلند تكرار كرد « مادر» و به كلمات حالت علمي داد. آنگاه با لحني موقرانه ادامه داد: اينها حقايق نامطبوع هستند، مي دانم. اما بالأخره بيشتر حقايق تاريخي نامطبوعند.
مطبوع يا نامطبوع، وقيح يا زيبا؛ « اخلاق » در دنياي متهور نو تابع يك « نظام تربيتي تكنولوژيك » است كه همه را همسان در خدمت يك حكومت جهاني بار مي آورد. همه در سپهري از جهل و غفلت مطلق كه با تلقينات حكومت – از طريق هيپنوپديا و يا پرورش بر اساس ايجاد بازتاب هاي شرطي تغيير ناپذير – خلق شده است زندگي مي كنند. با اين همه، هستند كساني – اگر چه بسيار معدود – كه به مراتبي از « خود آگاهي » دست مي يابند. اينان را به جزايري محصور تبعيد مي كنند. برنارد ماركس و هلمولتس از آن جمله اند. آنان نسبت به بعضي اعتبارات منطقي حكومت صنعتي شك كرده اند و دريافته اند كه آزادي در گريز از اين نظام پرورشي خاصي است كه همه را همسان و فاقد فرديت بار مي آورد. وقتي تفاوت ها از ميان برداشته شوند، معرفت نيز حاصل نمي آيد و بنابراين، شعار اصولي دنياي متهور نو اين است: اجتماع، همساني، ثبات. اما فرديت چيست و يا آزادي در وصول به فرديت است؟ آلدوس هاكسلي به اين سؤال پاسخ نمي دهد. او نسبت به ليبراليسم متعهد است، اما در عين حال نمي تواند تبعات اخلاقي ليبراليسم را تماماً بپذيرد.
همساني و ثبات در عالمي كه عين تزاحم و تغيير است حاصل نمي آيد و بنابراين، يوتوپيا جز در لازمان و لامكان محقق نمي گردد و اين همان معناي « يوتوپيا » ست: لامكان و « نيست در جهان ». در « دنياي متهور نو » تزاحم و تغيير به حداقل رسيده است، اما وجود دارد. دنياي «1984» نيز با همين شاخص ها – استحاله فرد در اجتماع، وجود همساني و تصوري از ثبات – خلق شده است و هر مدينه آرماني ديگري نيز جز با همين شعارها شكل نمي گيرد. حيات دنيايي بشر عين فنا و زوال بيماري و مرگ است و بنابراين، بهشت زميني را « آرزوي جاودانگي و اقتدار بي زوال و فناناپذير » مي سازد. در « دنياي متهور نو » مسئله مرگ همچنان حل ناشده باقي مانده است، اما پيري و بيماري درمان شده است و انسان ها تا دم مرگ از لذايذ زندگي تمتع مي جويند. صفاتي كه يوتوپيا را صورت مي بخشند نقيض اين صفاتي هستند كه عالم واقع را ساخته اند: فرديت و تفرّد، تفاوت ها و تمايزات، تغير و تحول، فنا و زوال و بيماري و مرگ... و چنين عالمي جز در لامكان و لازمان چگونه وجود پيدا خواهد كرد؟ زمان يعني عدم ثبات و مكان يعني زمان؛ زمان و مكان دو وجه از يك موجوديت واحد هستند. « رازي واحد » يك بار جلوه مكان يافته است و بار ديگر جلوه زمان. بهشت نيز در لازمان و لامكان است و نمونه اي زميني ندارد. وعده ابليس را در بهشت مثالي به پدرمان به ياد آوريد: هَل اَدُلُّكَ عَلي شَجَرَةِ الخُلدِ و مُلكٍ لايَبلي؟
در دنياي « 1984» نيز، حكومت مسلط حزب حاكم يا اينگساك – با نفي فرديت و هدم تمايزات ميان آدم ها به صورتي از ثبات دست يافته است، اگر چه باز هم نه به طور كامل. در اينجا نيز اجتماعاتي از مردم – رنجبران – هنوز بيرون از يوتوپيا، بر همان عادات و اعتبارات دنياي كهن زندگي مي كنند، اگر چه حزب حاكم محصورشان نكرده است، چرا كه از جانب آنان مورد تهديد نيست:
تمام باورها، عادات، سليقه ها، عواطف، گرايش هاي ذهني، كه شاخص زمان ما هستند، طرح ريزي شده اند تا در واقع پاسدار رازورانگي [ رازآميز بودن ] حزب باشند و از درك ماهيت واقعي اجتماع امروز جلوگيري به عمل آورند. عصيان جسماني، يا هر گونه نهضت مقدماتي در جهت عصيان، در حال حاضر امكان پذير نيست. امكان تهديدي از جانب رنجبران وجود ندارد. به حال خودشان كه رها شوند، از نسلي به نسلي و از قرني به قرني، به كار زاد و زه و مردن ادامه مي دهند و نه تنها انگيزه اي براي عصيان، كه قدرت فهم اينكه دنيا مي تواند چيزي جز اين باشد را نخواهد داشت... از سوي ديگر، حتي كوچكترين انحراف عقيدتي عضو « حزب » در مورد موضوعي هر چند بي اهميت، قابل اغماض نيست.
عضو « حزب » از ميلاد تا مرگ زير نظر « پليس انديشه » زندگي مي كند. حتي وقتي هم تنها است، نمي تواند از اين امر مطمئن باشد. هر جا كه باشد، خواب يا بيدار، در حال كار يا استراحت، در حمام يا در رختخواب، مي توانند بدون هشدار جاسوسي اش را بكنند، بي آنكه خودش از اين امر بويي ببرد. هيچيك از اعمال او مهر بي اعتنايي نمي خورد. دوستي هايش، استراحت هايش، رفتار او نسبت به زن و فرزندانش، حالت چهره اش به هنگام تنهايي، كلماتي كه در خواب به زبان مي آورد، حتي حركات چشمگير اندامش، تماماً زير ذره بين جاسوسي قرار مي گيرد. نه تنها هر گونه تخلف واقعي، بلكه هر گونه مردم گريزي، ولو به اندازه سر سوزن، هرگونه تغيير عادت، هر گونه شيوه رفتار عصبي كه نشاني از جدال دروني داشته باشد، از ذره بين دستگاه جاسوسي پنهان نمي ماند.
در اين كتاب نيز، داستان از آنجا صورتي فلسفي به خود مي گيرد كه اين دو دنيا – دنياي كهن و يوتوپيا – با هم مقايسه مي شوند. وينستون اسميت كه عضو حزب اينگساك است به صورتي از خودآگاهي نزديك مي شود و در همه باورهايي كه از جانب حزب القا مي شود ترديد مي كند، و اين ترديد او را از « سپهر وهمي » مسيطر بر دنياي « 1984» خارج مي كند. آيا دهكده جهاني مارشال مك لوهان نيز در يك چنين سپهر وهمي – اگر چه با مشخصاتي ديگر – بنا نشده است؟
چرا. « دنياي متهور نو » به جهان امروز نزديك تر است، اگر چه « 1984» نيز از دنياي امروز چندان دور نيست. جورج اورول بيش از آلدوس هاكسلي شيفته دنياي جديد و محسور اعتبارات ذهني ملازم با اين شيفتگي است. او « آزادي » را همان گونه مي فهمد كه در دهكده جهاني معنا مي شود و بنابراين، سازندگان فيلم « 1984» استالين را بر مسند « برادر بزرگ » نشانده اند و البته بعيد نيست كه خود اورول نيز هنگام ترسيم چهره برادر بزرگ چنين تصوري را در ذهن داشته است. برادر بزرگ، رهبر حزب اينگساك است كه پوستري شگفت انگيز و بسيار بزرگ از چهره او زيب ديوارهاي خارجي و داخلي مدينه فرضي « 1984» است:
... پوستري رنگي، كه براي ديوار داخل ساختمان بسيار بزرگ بود، به ديوار زده شده بود. تصوير چهره غول آسايي بود به پهناي بيش از يك متر، چهره آدمي چهل و چند ساله با سبيل مشكي پرپشت و خطوط زيباي مردانه... در هر طبقه، روبروي در آسانسور تصوير چهره غول آسا بر روي ديوار به آدم زل مي زد. از آن تصاويري بود كه نگارگري اش چنان ماهرانه است كه چشم هاي آن هنگام راه رفتنت دنبالت مي كنند. زير آن نوشته شده بود: ناظر كبير [برادر بزرگ ] تو را مي نگرد.
نام حزب حاكم اينگساك نيز كه تركيبي است از دو كلمه English و socialism مي فهماند كه اورول از مدينه فرضي « 1984» نظر به يك جامعه سوسياليستي توتاليتر داشته است، اگر چه هشدار او از اين حد بسيار فراتر مي رود... افرادي چون جورج اورول آيينه هايي هستند كه مي توان « باطن عصر » را در آثارشان به تماشا نشست.
در « دنياي متهور نو » تقابل هاكسلي مشخصاً با تكنولوژي است و سپهر مسيطر بر يوتوپياي مثالي او هويت خويش را از تكنولوژي گرفته است. هاكسلي « علم » را مي ستايد – مرادم از علم همان علوم رسمي است – اما تكنولوژي را نه: در علم محض غرضي مستتر نيست، اما تكنولوژي محصول يك تلاش علمي غرض مند است و اتوماسيون – چرخي كه خواه نا خواه بايد بچرخد – غايات خود را بر انسان تحميل كرده است. مصطفي موند، يكي از ده ناظر يا كنترل كننده جهاني، به هلمولتس كه به جرم خوآگاهي بايد به جزاير فاكلند تبعيد شود مي گويد:
من به حقيقت علاقمندم، علم را دوست دارم. اما حقيقت تهديد آميز است و علم خطري عمومي. به همان اندازه كه مفيد است، خطرناك هم هست... من دوباره از علم سپاسگذارم. اما ما نمي توانيم بگذاريم كه علم راه خود را برود. بهمين دليل با احتياط دامنه تحقيقات آن را محدود مي نمائيم... ما اجازه نمي دهيم كه علم با هر مشكلي درگير شود، بلكه تنها بايد به مشكلات فوري و حاضر بپردازد... فورد اعظم خود بر راحتي و سعادت بيشتر از حقيقت و زيبايي تأكيد داشت. توليد انبوه اينگونه تغيير را ايجاب مي كرد. سعادت عمومي باعث ميشود كه چرخهاي مملكت همواره در چرخش باشد. اما حقيقت و زيبايي نمي توانند چنين نقشي را ايفا كنند.
مراد از « فورد اعظم » هنري فورد است، مؤسس كمپاني اتومبيل سازي فورد. هنگامي كه او كمپاني خويش را در سال 1903 در ديترويت آمريكا تأسيس كرد، اتومبيل هنوز وسيله اي همگاني نبود و جز به ثروتمندان اختصاص نداشت. توليد انبوه اتومبيل نخستين بار در كارخانه فورد آغاز شد: اتومبيل فورد مدل تي (T)، ارزان و جمع و جور، مخصوص خانواده ها. از اين پس هر خانواده اي مي تواند صاحب يك اتومبيل باشد.
خطّ توليد اتومبيل فورد مدل T سيستمي ساده بر مبناي يك تقسيم كار بسيار دقيق داشت. در اين خطّ توليد 7882 عمل مختلف انجام مي گرفت. هنري فورد در خاطرات خويش مي نويسد كه از اين 7882 كار تتخصصي، 949 كار آن مي بايست كه به وسيله « مرداني قوي با بدني پُر قدرت و در كمال صحت و سلامت » انجام گيرد، 3338 كار را « مرداني با قدرت بدني معمولي » مي توانستند انجام دهند و باقي كارها از عهده زنان و كودكان نيز برمي آمد.
مي نويسد:
ما پي برديم كه 670 كار را مردان بدون پا و 2637 كار را مردان با يك پا و دوكار را مردان بدون دست و 715 كار را مردان يك دست و ده كار را مردان كور مي توانند انجام دهند.
حتي الوين تافلر، نويسنده كتاب « موج سوم » نيز در هنگام نقل اين خاطرات نمي تواند نسبت به لحن عاري از عاطفه اين سخنان بي اعتنا باشد. او مي نويسد:
به اختصار، براي كار تخصصي، كل يك شخص مورد نياز نبود بلكه فقط به قسمتي از بدن وي احتياج بود تا كنون شواهدي اينچنين زنده دال بر اينكه تخصصي شدن افراطي تا اين حد مي تواند شقاوت انگيز باشد ارائه نشده است.
نظام تكنولوژيك، نظامي شقاوت آميز است و فرد انساني در آن نه به مثابه يك انسان صاحب روح و جسم و عقل و عواطف، بل به مثابه شيئي كه مي تواند نقص خطّ توليد را با دست، پا، چشم، گوش يا مغز خود جبران كند وجود دارد. و اين معنا را آلدوس هاكسلي چه خوب دريافته است؛ « دنياي متهور نو » در امتداد طبيعي دنياي شقاوت آميزي است كه تقسيم كار فورد در آن واقع مي شود و بنابراين، خداي انسان هاي « دنياي متهور نو » فورد است. آنها به فورد سوگند مي خورند و با ترسيم حرف T بر شكم خود به او توسل مي جويند.
مصطفي موند – كنترل كننده جهاني – در تعليمات خويش براي دانشجويان مي گويد:
ماشينها در حركتند، در حركتند و براي هميشه بايد كار كنند، توقف آنها به منزله مرگ خواهد بود... چرخها مي بايست بي وقفه گردش كنند، اما بدون مراقبت نمي توانند بچرخند، انسانها هستند كه بايد آنها را كنترل كنند. مردان سخت كوش كه محور چرخش چرخها هستند. انسانهايي عاقل، مطيع و همواره خشنود.
سيطره تكنيك آزادي را نابود كرده است و انسان تا حدّ محوري كه چرخ هاي تكنولوژي گرد او مي چرخند تنزل كرده است. استدلال مصطفي موند وارونه است و اين وارونگي هم اكنون نيز وجود دارد و در استدلال ها و براهين همواره اصل بر حفظ و استمرار و ضع موجود گذاشته مي شود. مصطفي موند مي گويد كه هر چيز بهايي دارد و سعادت و رفاه چيزي است كه بهاي آن را با قرباني كردن حقيقت و زيبايي بايد پرداخت... و بشر جديد نيز چنين كرده است. هاكسلي در «دنياي متهور نو » جهاني انتزاعي ساخته است تا انسان امروز در آن به تماشاي خويش بنشيند:
ثبات، ثبات، ابتدايي ترين و نهايي ترين نياز.
چرخ تكنولوژي به انسان هايي نياز دارد كه گرفتار بيماري، پيري و ناخشنودي نشوند. عواطف و احساسات بايد نابود شوند و انسان هاي مسيطر تكنولوژي بايد به ماشين هايي ديگر مبدل شوند، فاقد عواطف، همسان و دور از تحول و تغيير.
مصطفي موند مي گويد:
آنچه كه دراين فاصله زماني بين خواست و تأمين خواست، كمين مي كند احساس است. اين فاصله زماني را كم كنيد و موانع سركوب كننده غير ضروري را از ميان برداريد... جوانهاي دوران طلايي [!] دردها اكنون از ميان رفته است تا زندگي از نظر احساسي آسان شود. تا شما بتوانيد فارغ از احساسات تند به زندگي خود ادامه دهيد.
مدير زير لب نجوا كرد: روح فورد در كالبدي ديگر، دنيا بر وفق مراد است.
... مصطفي موند گفت: زندگي خودتان را در نظر بگيريد! آيا تاكنون به مشكل غير قابل حلي برخورد كرده ايد[؟] دانشجويان با سكوت جواب منفي دادند. آيا تا به حال هيچ كدامتان مجبور شده ايد كه اين خواست و برآورده شدن آن فاصله زماني طولاني را تحمل كنيد [؟]
يكي از دانشجويان گفت: خوب، اما در ادامه حرفش ترديد داشت.
مدير گفت: حرف بزن، جناب كنترل كننده را معطل نكن.
- من يكبار مجبور شدم چهار هفته براي تصاحب يك دختر صبر كنم.
- در نتيجه تحريكات شديدي در خود احساس كردي.
درست است؟
- خيلي وحشتناك.
كنترل كننده گفت: بله، دقيقاً وحشتناك. اجداد ما آنقدر خرف و كوته فكر بودند كه وقتي اولين مصلحين براي نجات آنها از اين تحريكات و احساسات وحشتناك قدم پيش گذاشتند نمي دانستند با آنها چگونه برخورد كنند.
« غفلت » لازمه خشنودي است. پس در دنياي متهور نو نيازهاي انساني نيز تا آنجا محدود شده اند كه بين نيازها و برآورده شدنشان فاصله اي نماند؛ يعني افق غايات انساني اجازه نمي يابد كه از مرز حيوانيت فراتر رود. دريغ از آن اوقات متعالي كه روح به بي منتها پيوند مي خورد!
بي قراري عين ذات انساني است، چرا كه قرار او در عدم است؛ عدم نه به معناي لامكان و لازمان – كه در افق وهمي يوتوپيا متصور است – بلكه عدم به معناي افق مثالي وجود، ماوراي زمان و مكان، افق اعلي.
آلدوس هاكسلي روح دنياي معاصر را يافته است. بشر امروز درست از هر آنچه كه عين ذات انساني اوست مي گريزد. او در جست و جوي « قرار» است، در همين عالم كه عالم فناست. ذات اين عالم عين حركت و تغيير است و اگر انسان بخواهد « اشتيلق عدم » را كه در روح است در اينجا فروبنشاند، يا بايد روي به انتحار بياورد و يا از جوهر انساني خويش فاصله بگيرد – آن سان كه در دنياي متهور نو روي داده است – يعني « رنج » را نابود كند. يوتوپيا – بهشت زميني – تشبه به بهشت آسماني مي كند كه در آن نه رنج هست، نه بي قراري و نه تغيير. وعده ابليس را در بهشت آسماني به پدرمان به ياد آوريد: هَل اَدُلُكَ عَلي شَجَرَةِ الخُلدِ ومُلكٍ لايَبلي؟
برنارد ماركس كه به نحوي خودآگاهي دست يافته است عشق را تجربه مي كند. او ديگر نمي تواند لنينا را فقط براي تمتع جنسي بخواهد:
برنارد دندانهايش را بهم فشرد و نجواكنان گفت: طوري در مورد لنينا صحبت مي كنند كه انگار يه تكه گوشته. ببرش اينجا، ببرش اونجا، مثل گوشت گوسفند...
اما در دنياي « 1984»، وينسون اسميت نه در جست و جوي عواطف ناب و عشق، كه فقط جوياي تمتع جنسي است. او به جوليامي گويد:
- گوش كن. هر چه با مردان بيشتري بوده باشي، بيشتر دوستت مي دارم. مي فهمي؟
- آره، كاملاً.
- از عفاف بيزارم، از نيكي بيزارم. مي خواهم سر به تن فضيلت نباشد. مي خواهم آدم ها تا مغز استخوان فاسد شوند.
- در اين صورت عزيزم، شايستگي ات را دارم. تا مغز استخوان فاسدم.
و البته مراد وينستون از عفاف و نيكي و فضيلت مفاهيمي هستند كه حزب حاكم در كالبد اين الفاظ گنجانيده است، تا آنجا كه نفس « زنا » چون يك مبارزه سياسي جلوه مي كند. جورج اورول آزادي جنسي را نيز مي ستايد. رمان « 1984» ايدئولوژي زده است و اورول از نوشتن رمان نظر به يك مبارزه ايدئولوژيك با توتاليتاريسم دارد و اين غرض است كه بر هنر او سايه انداخته و آن را پوشانده است:
چون غرض آمد هنر پوشيده شد
صد حجاب از دل به سوي ديده شد
غرضي نظير اين بر « دنياي متهور نو » نيز سايه انداخته است، اگر چه هاكسلي چشمان بازتري دارد و فريب ليبراليسم را نخورده است. غايت او « فلسفي » است، حال آنكه غايت جورج تورول در نوشتن رمان « 1984» ـ و همين طور « قلعه حيوانات » ـ سياسي است.
« دنياي متهور نو » اگر فصل هاي آخر آن را منها كنيم، به يك افسانه علمي مبدل خواهد شد. مراد آن نيست كه ادبيات را ماهيتاً از اين اغراض جدا بدانم، بلكه مي خواهم بگويم كه تعهد بايد از چشمه جان هنرمند بجوشد و در اثر او راه يابد، نه آنكه از بيرون بر كار او سايه بيفكند.
در پايان كتاب، جان كه فرزند يكي از مديران است اما در اثر حادثه اي عجيب در مالپائيس – اردوگاه سرخپوستان غيرمتمدن – به دنيا آمده است، ديگر باره به دنياي متمدن راه پيدا مي كند. او كه در سپهر مالپائيس با عادات و ملكات دنياي كهن رشد كرده، انساني از دنياي ماست كه به يوتوپياي ششصد سال بعد از ميلاد فورد انتقال يافته است تا آن محادثه فلسفي كه هاكسلي مي خواهد، شكل بگيرد.
بخشي از فصل هفدهم كتاب « دنياي متهور نو » را كه حاوي آن محادثه فلسفي است نقل مي كنم:
هنگاميكه كنترل كننده و وحشي تنها ماندند و حشي گفت: « هنر، علم – به نظر مي رسد بهاي سنگيني براي سعادت پرداخته ايد. ديگر چه؟ »
كنترل كننده جواب داد: « خوب، البته، مذهب، قبل از جنگ نه ساله، چيزي بود كه آن را خدا مي ناميدند. اما داشتم فراموش مي كردم، گمان مي كنم شما همه چيز را درباره خدا بدانيد. »
وحشي تأمل كرد: « خوب... » او مي خواست چيزي در مورد تنهايي، شب، تپه كمرنگ در مهتاب، پرتگاه، فرو رفتن در تاريكي و مرگ، بگويد، مي خواست حرف بزند، اما كلمات گم شده بودند، حتي در آثار شكسپير.
در اين بين، كنترل كننده به قسمت ديگر اطاق رفت، گاو صندق بزرگي را كه در ديوار مابين قفسه كتابها قرار داشت باز كرد. در سنگين آن به كنار رفت. در حاليكه كتابها را زيرو رو مي كرد گفت: « آها، همين است، موضوع مورد علاقه من. » مصطفي موند كتاب قطور سياهي را بيرون كشيد: « فكر مي كنم، تا حالا اين را نخوانده باشيد. &
«تكرار كنم كه هيچ كتابي از تعصب سياسي رها نيست. اين عقيده كه هنر بايد از سياست بركنار بماند، خودش يك گرايش سياسي است.
در پس كتاب « 1984 » چنين تفكري هست كه البته سعي در اخفاي خويش نيز دارد و حتي چند پاراگراف بعد، با صراحت بيش تر مي نويسد:
در سراسر ده سال گذشته، آنچه كه بيش از همه مي خواسته ام انجام دهم، عبارت بوده از تبديل سازي نوشته سياسي به يك هنر... هنگامي كه به نوشتن كتابي دست مي يازم، به خود نمي گويم، « من در كار آفرينش يك اثر هنري هستم. » كتاب مي نويسم چرا كه دروغي هست كه مي خواهم برملايش سازم، واقعيتي هست كه در صدد معطوف ساختن توجه ديگران به آن هستم...»
« تبديل سازي نوشته سياسي به هنر » بي رو دربايستي يعني ايدئولوژي زدگي، و اگر چه باز هم انصاف بايد داد كه همين نيت، جورج اورول را از سرطاني كه به جان هنر مدرن افتاده است مصونيت مي بخشد... و شايد تعبير « خوره » از سرطان بهتر باشد، چرا كه اين بيماري جان و تن هنر و هنرمند را از درون و بيرون مي خورد و خورده است، و چه بدانيم و چه ندانيم، ادبيات داستاني اين روزگار – و نقاشي و شعر و... – جذام زده اي است كه ديگر شوقي و تواني براي زنده بودن و زنده ماندن ندارد. بشر در انتظار فردايي ديگر است و هنرش نيز.
آيا اين خصيصه را كه در آثار اورول وجود دارد يكسره به آنجا باز گردانيم كه او سال هايي روي اين سياره زيسته است كه جنگ هاي اول و دوم جهاني، انقلاب اكتبر و اقتدار نازيسم واقع شده، تاريخ پوست تركانده و بشر، هستي تازه خويش را در هدم و عدم حيات پيشين خود مي جسته است؟ مگر آندره برتون، گيوم آپلينر، لويي آراگون، تريستان تزارا، سالوادور دالي و پيكاسو در همين سال ها نزيسته اند؟ مگر آلبر كامو در همين سال ها نزيسته است... و بسياري ديگر؟
«كامو» و «اورول» در جهان واحدي زيسته اند، اما تأثراتي كه آن دو از اين جهان گرفته اند يكسان نيست. آلبر كامو يك سال پيش از آغاز جنگ جهاني اول به دنيا آمده . پانزده سال بعد از پايان جنگ جهاني دوم از دنيا رفته است. اورول يازده سال قبل از آغاز جنگ جهاني اول به دنيا آمده و پنج سال پس از ترك مخاصمه، در چهل و هفت سالگي، مرده است. آلبر كامو نيز چهل و هفت سال بيش تر نزيسته است.
در سال هايي كه زمين گرفتار بلايايي بزرگ است، عمرها كوتاه مي شود – آنتوان دوسنت اگزوپري نيز در چهل و چهار سالگي طعمه خلبانان آلماني شده است – و يا هنرمندان آن همه عميق مي زيند كه زودازود پيمانه سهمشان از حيات پُر مي شود و مي روند؟ جنگ جهاني اول در دوم اوت 1914 آغاز شده است. پدر كامو از كشته شدگان همان نخستين سال جنگ است و مادرش غريبانه رخت اقامت به همان محله اي مي كشد كه بعدها « مورسو » ي « بيگانه » در آنجا خواهد زيست. اين سال ها، زمين محفوف است به وقايعي در هم پيچيده كه بي وقفه سر مي رسند. جنگ جهاني اول در سال 1914 آغاز شده است. « نظريه نسبيت عمومي » يك سال پس از آغاز جنگ پديدار مي شود. دو سال بعد كه انقلاب اكتبر به پيروزي مي رسد ـ 1917 ـ اورول چهارده ساله است. كمپاني كيتون كارخانه خنده سازي آمريكاست؛ مردم در سينماها جمع مي شوند و به چارلي چاپلين مي خندند. جنگ جهاني اول در سالي پايان مي يابد كه كامو وارد دبستان شده است.
دو سال پيش از پايان جنگ ـ 1916ـ مكتب دادائيسم در زوريخ در يك آبجو فروشي پا گرفته است. تريستان تزارا و هانس آرپ، بنيانگذاران دادائيسم، نيز در همان جهاني مي زيسته اند كه آلبر كامو و جورج اورول... شايد آنها مجلاي جنوني باشند كه اروپاي جنگ زده به آن گرفتار آمده است. اولين بيانيه دادا در فوريه 1920 خوانده شد:
نمي فهميد كه ما چه مي كنيم، اين طور نيست؟ دوستان عزيز! اين موضوع را خود ما خيلي كمتر از شما مي فهميم. چه سعادتي! حق داريد. دلم مي خواست يك بار ديگر بغل پاپ بخوابم. باز هم نمي فهميد؟ من هم نمي فهمم. چقدر گريه آور است!
سال هاي 27ـ 1918 شاهد ظهور اتومبيل و پادشاهي فورد است. در سال 1920 زنان حقّ شركت در انتخابات يافتند. آخرين مقاومت ها در برابر آزادي جنسي رفته رفته فرو مي ريخت. پخش منظم برنامه هاي راديويي از سال 1920 صورت گرفت. « عصر مجاز » همزمان است با عصياني عمومي عليه عرف و عادت هاي عصر ويكتوريا: اتومبيل هاي سريع السير و جنون سرعت؛ پارتي هاي شبانه و رقص ديوانه وار چارلستون... دختران، زيبايي را در موها و دامن هاي كوتاه و كشيدن سيگار مي جويند؛ لويي آرمسترانگ ساحري است كه با آواي ترومپت جوانان را سحر مي كند.
در سال 1924، زمان انتشار بيانيه سوررئاليسم نوشته آندره برتون، آلبر كامو در الجزيره سال دوم دبيرستان را مي گذراند و جورج اورول در برمه فقر را تجربه مي كرد. سوررئاليست ها مي گفتند:
سوررئاليسم تقرير و تثبيت تفكر است بدون تحكم عقل و خارج از هر گونه تقيد به قوانين زيباشناسي و اصول اخلاقي.
بحران اقتصادي وال استريت ـ 1929 ـ عرصه را براي تحولات شگفت آور سياسي در سراسر دنيا فراهم مي آورد. ميليون ها نفر بي خانمان در آمريكا، انگليس، فرانسه و آلمان در خيابان ها زندگي مي كنند. اين سخن درباره بشري كه روح خويش را به شيطان فروخته است كاملاً واقعي است. در چنين دنيايي است كه هيتلر امكان حاكميت مي يابد. او مظهر صورت آلماني ناسيوناليسم است؛ مردي كه مردم آلمان براي مدتي بيش از ده سال، خود را در وجود او مي يافتند. يك سال پيش از آن، آلدوس هاكسي رمان « دنياي متهور نو » را انتشار داده است. اين كتاب مظهر نگراني بشري است كه خود را مقهور تكنولوژي مي يابد؛ سحر تكنولوژي در اختيار غريزه سيراب ناشدني قدرت، اضطرابي كه در كتاب «1984» نيز جلوه گر شده است. داستان اين كتاب در لندن، پايتخت انقلاب صنعتي مي گذرد، شش قرن ديگر در « سال 600 فورد »؛ شش قرن بعد از تولد هنري فورد، مؤسس شركت اتومبيل سازي فورد و پيشتاز عرضه اتومبيل هاي ارزان مدل T. تمدن « دنياي متهور نو » از تاريخ تولد هنري فورد ـ 1863 ـ آغاز مي شود و اين استعاره اي بسيار داهيانه است كه آلدوس هاكسي روح دنياي جديد را در آن دميده است. تكنولوژي، در خدمت استمرار حكومتي جهاني، « زنده زايي » را برانداخته است و افراد بشر در مؤسسات توليد و پرورش نوزادان از لوله هاي آزمايشگاه پا به جهان مي گذارند:
« مركز بارورسازي و پرورش نطفه لندن »؛ نوزادان اين مركز در پنج طبقه اجتماعي پرورش مي يابند، از آلفا تا اپسيلون. آلفاها بالاترين طبقه هستند و سردمداران حكومت. بتاها متخصصان و تكنوكرات ها هستند و بعد از اين دو، گاماها، دلتاها و اپسيلون ها كه برده هاي اين جامعه يوتوپيايي هستند، تحت عمل بوكانفسكي – توليد دوقلوهاي مشابه از يك تخم – به صورت موجوداتي درون بشر و لاشعور پا به دنيا مي گذارند تا كارهاي ساده و غير حرفه اي، اما سنگين و طاقت فرسا را انجام دهند.
آيا وجود چنين جامعه اي غير محتمل است؟ آلدوس هاكسلي پانزده سال بعد، در 1946 ميلادي، در مقدمه اي كه بر چاپ جديد كتابش نگاشته است، مي نويسد:
«... از نظر تكنيكي و ايدئولوژيكي براي توليد نوزادان در « لوله هاي آزمايشگاهي » و « گروههاي كم عقل بوكانفسكي » هنوز راه درازي در پيش داريم اما كسي چه مي داند كه در سال 600 فورد چه اموري اتفاق خواهد افتاد. با اين حال احتمال وقوعجنبه هاي مشخص ديگري از اين جهان سعادتمند و با ثبات – همانند « سوما »، « آموزش ضمن خواب كودكان » و سيتم طبقه بندي علمي بيش از سه يا چهار نسل ديگر بطول نخواهد انجاميد. بي بند و باري جنسي « دنياي شگفت انگيز نو » چندان هم دور از انتظار نيست. در سالهاي اخير، آماري مساوي از طلاقها و ازدواجها از بعضي شهرهاي آمريكا گزارش شده است. بدون شك طولي نخواهد كشيد كه قباله ازدواج زنها هم چون سند مالكيت سگها به فروش برسد، هنگامي كه قانوني عليه تعويض سگها يا داشتن بيش از يك همسر در آن واحد وجود ندارد، پايداري ازدواجها در بهترين حالت يكسان خواهد بود. همزمان با افول آزادي سياسي و اقتصادي، آزادي جنسي افزايش مي يابد و ديكتاتور تمام تلاش خود را براي گسترش اين نوع آزادي بكار خواهد بست. ( اگر چه او به مردماني خود فروش براي اداره قلمروهاي مغلوب يا خالي نياز دارد). آزادي براي فرو رفتن در روؤيا تحت تأثير مواد مخدر، راديو و سينما امر برده بار آوردن مردم را ميسر مي سازد.
اگر پانزده سال پيش [1931 ] را در ذهن خود مجسم كنيم در مي يابيم كه اكنون به جامعه «يوتوپيا » بمراتب نزديكتريم. در آن زمان از نظر من دنياي « يوتوپيا » در ششصد سال بعد قابل تحقق بود اما امروزه بعيد نيست كه آن دنياي وحشت انگيز فقط ظرف يك قرن بر ما حاكم گردد. و تازه اين در صورتي است كه ما در اين فاصله خود را به نابودي نكشانيم و در واقع ما بايد روش غير متمركز را انتخاب كرده و علم موجود را هدفي كه بشر براي آن وسيله اي گردد، قرار ندهبم بلكه از آن بعنوان وسيله اي در راه ايجاد جامعه اي متشكل از انسانهاي آزاداستفاده نمائيم. در غير اين صورت، دو راه در مقابل خود خواهيم داشت. شق اول شماري ازحكومتهاي ملي نظامي – استبدادي كه به خاطر ماهيتشان از بمب اتم استفاده نموده، تمدن بشري را به نابودي خواهند كشيد. ( كه در صورت محدود بودن جنگ نيز نظاميگري هميشگي خواهد بود) و شق دوم حكومت فراملي مستبدي است كه يا به خاطر هرج و مرج ناشي از رشد سريع صنعت به وجود مي آيد و يا بطور اخص با انقلاب اتمي ظاهر مي شود. اين حكومت به خاطر تأمين ثبات و حفظ قدرت خود جامعه را به سوي جامعه استبدادي « يوتوپيا » خواهد كشاند. حال مختاريد شانس خود را امتحان كنيد. »
انسان براي قبول خطر و ورود در مبارزه سياسي – اگر چه منشأ گرفته از پراگماتيسم باشد – يا بايد پذيرش ولايت كند يا تصوري از يوتوپياي موعود خويش داشته باشد، همراه با درك تعهدي كه او را از حدود متعارف حوائج فردي و جمعي خارج كند. و لازمه روي آوردن به هر يك از اين دو، عبور از انتلكتوئليسم منفعل است.
آلبر كامو در 1934 به صف نهضت هاي ضدّ فاشيسم پيوست و در حزب كمونيست مأمور تبليغات در محافل مسلمانان الجزيره شد. جورج اورول نيز آنگاه كه پنرال فرانكو، به پشت گرمي فاشيسم آلمان و ايتاليا، به جمهوري اسپانيا اعلان جنگ داد، به جبهه رفت و مجروح شد ( سال 1937). جبهه خلق نيز كه جمهوري اسپانيا را تشكيل داده بود، منزه از گرايش هاي كمونيستي نبود.
نه كامو و نه اورول كمونيست نماندند. مورسو – بيگانه كامو – در برهوتي ميان « نه عشق » و « نه نفرت » مي زيد و شهر طاعون زده « اُران »، بيرون از حيطه تاريخ و جغرافيا و فراتر از هر دو، گرفتار طاعون شده است تا انسان براي آخرين بار در « حكمت بلا » بينديشد. كامو از سِحر يوتوپيا رهيده است، اما اورول نه. بنابراين، رمان «1984» هنوز ايدئولوژي زده، و به عبارت بهتر، يوتوپيازده است.
يوتوپيا توهّم زميني بهشت گمشده آدميزادگان است، و بهشت اگر بخواهند كه در زمين متحقق شود سرابي بيش نيست. هر ايدئولوژي سياسي خواه ناخواه تصوري از يك بهشت زميني دارد كه غايات خويش را در آن متحقق مي بيند. هاكسلي در « دنياي متهور نو » تصويري از بهشت موعود خويش به دست نمي دهد، اما « يوتوپياي علمي » يا صورت مثالي مدينه اي را كه در سايه علوم و تكنولوژي بنا مي شود، جهنمي بسيار وحشتناك و پُر رنج مي بيند، و حق با اوست. در دنياي متهور نو فرديت و تشخص تا آنجا كه امكان دارد از ميان رفته است و انسان هايي كه از لوله هاي آزمايشگاه به عالم « تخليه شده اند » خصلت هاي مشتركي يافته اند، تا آنجا كه بتوان آنان را در پنج گروه نژادي معين طبقه بندي كرد و از اين طريق، جامعه انساني به ثباتي رياضي دست يافته كه لازمه برنامه ريزي هاي بسيار بلند مدت است:
دستش را بالا برد و با لحني موقرانه ادامه داد:
فرآيند بوكانفسكي يكي از عوامل اصلي ثبات اجتماعي است. دانشجويان يادداشت كردند:
عوامل اصلي ثبات اجتماعي.
در آغاز رمان، عده اي از دانشجويان از مركز بارورسازي و پرورش نطفه لندن ديدار مي كنند و با ولع، تعليمات مدير مركز را مي بلعند:
مردها و زنهاي استاندارد در گروه هاي يكسان. كاركنان يك كارخانه كوچك با توليدات فقط يك تخم بوكانفسكي شده تأمين مي گردد. نود و شش دوقلوي يكسان مانند نود و شش ماشين يكسان كار مي كنند. مدير در حاليكه سرشار از هيجان بود اضافه كرد: آيا واقعاً مي دانيد كه در چه موقعيتي هستيد؟ اين امر براي اولين بار در تاريخ به وقوع مي پيوندد. سپس شعار كره خاكي را خاطر نشان كرد: « جماعت، همساني، ثبات ». واژه هاي شكوهمند! اگر مي توانستيم بطور نامحدودي بوكانفسكي كنيم تمام مسائل حل شده بود.
با گامهاي استاندارد، دلتاهاي همسان و اپسيلونهاي يكسان تمام مسائل حل مي شد. ميليون ها دوقلوي يكسان تمام مسائل حل مي شد. ميليون ها دوقلوي يكسان. اصل توليد انبوه انسان، آخرين دستاورد بيولوژي خواهد بود.
« توليد انبوه انسان، آخرين دستاورد بيولوژي. » اگر كتاب تا به آخر بر همينسياق باقي مي ماند، از حيطه « ساينس فيكشِن » خارج نمي شد: يك افسانه علمي. اما از نيمه داستان، كم كم كتاب صورتي فلسفي به خود مي گيرد. برنارد ماركس، يك آلفاي مثبت كه در ارزش ها و اعتبارات دنياي متهور نو ترديد كرده است، همراه با لنينا كراون به مالپانيس مي روند: يكي از اردوگاه هايي كه در آن شصت هزار نفر از سرخپوستان دنياي كهن به صورتي محصور و معتزل از دنياي تمدن زندگي مي كنند:
... در حدود شصت هزار سرخپوست و دو رگه... مطلقاً وحشي... محققين ما گاه گاهي از اونجا ديدن مي كنند... از طرف ديگر، اونا هيچ نوع ارتباطي با دنياي متمدن ندارند. هنوز عادتهاي تنفر انگيز خودشان را حفظ كرده اند... ازدواج، اگر بدانيد چيست... خانم عزيز! خانواده... بدون تربيت... خرافات عجيب غريب... مسيحيت و توتميسم و پرستش نياكان... زبانهاي مرده اي چون زوني، اسپانيولي و زبانهاي متفرقه سرخپوستي... يوزپلنگ، جوجه تيغي و حيوانات وحشي ديگر... بيماريهاي عفوني، كشيش... سوسمارهاي سمي.
- واقعاً باور نكردنيه.
... و اين دو دنيا در مقابل يكديگر قرار مي گيرند.
دنياي متهور نو در واقع صورتِ انتزاعي همين جامعه اي است كه اكنون در مغرب زمين تحقق يافته است. فرد انساني مستحيل در جمع شده است و اجازه ندارد كه عالمي متعلق به خويش داشته باشد. و اما از آنجا كه اين استحاله در همسويي و هم آهنگي با هواي نفس امّاره انجام گرفته است، فرد خود را منقاد و مسيطر نمي يابد؛ افراد با توهّمي از آزادي فريفته شده اند:
هر كسي متعلق به تمام افراد ديگر است.
اين يكي از شعارهايي است كه از طريق « هيپنوپديا » منطق ذهني انسان هاي دنياي متهور نو را مي سازد. مدير مركز بارورسازي آموزش در حال خواب را چنين توصيف مي كند:
شگرف ترين عامل پرورش اخلاق جامعه در تمام اعصار.
ذهن نوزادان آزمايشگاهي، از همان آغاز، با يك لالايي مداوم كه اعتباراتِ منطقي معيني را به او تلقين مي كنند بار مي آيد. فرد انساني در سپهر رواني معيني كه به هيچ روي امكان خروج از آن وجود ندارد رشد مي كند؛ يك گنبد شيشه اي شفاف و دور از دسترس. جبر مطلق. حيات انسان ها در ژرفاي غفلتي عميق كه نه چون چاهي تاريك بل چون گنبدي شفاف آنها را از عالم واقع جدا كرده، جريان دارد؛ و عالم واقع يعني اختيار. و جز اين اردوگاه هايي كه در آن سرخپوستان بر همان عادات دنياي كهن مي زيند هيچ نشانه ديگري از عالم اختيار و آزادي باقي نمانده است. مدير مركز بارورسازي در ادامه تعليمات خويش مي افزايد:
نه همچون قطرات آب، درست است كه آب در دل سخت ترين سنگهاي خارا نفوذ مي كند، بل، مانند قطرات سيال موم كه به يكديگر مي چسبند، پوسته مي بندند و بر هر چه فرو ريزند آنرا از جنس خود مي سازند و سرانجام سنگ را به صورت توده اي سرخ فام در مي آورند.
تا جايي كه ذهن بچه انباشته از اين تلقينات مي گردد و مجموعه همين تلقينات است كه ذهن او را مي سازد. و نه فقط ذهن بچه را كه ذهن بزرگسالان را نيز، در سراسر زندگي شان.
ذهني كه تشخيص مي دهد، طلب مي كند و تصميم مي گيرد، از اين تلقينات ساخته شده است. اما تمامي اين تلقينات از جانب ماست! مدير سرشار از هيجان پيروزي فرياد برآورد: « تلقينات حكومت ».
در دهكده جهاني مك لوهان اگر چه هيپنوپديا وجود ندارد، اما حكومت ها از رسانه هاي جمعي و علي الخصوص تلويزيون و سينما تعريفي نزديك به آن دارند. بعد از جنگ جهاني دوم بود كه تلويزيون به مثابه رسانه جمعي – و مهمترين آنها – مورد اعتنا قرار گرفت و پيش از آن، در دوراني كه آلدوس هاكسلي « دنياي متهور نو » را مي نوشت، اولين تصوير تلويزيوني فقط براي انجمن سلطنتي انگليس به نمايش در آمده بود. تلويزيون 405 خطي ولاديمير زوُريكين نيز در سال 1938 رواج يافت، و اگر نه، شايد هاكسلي نيز چون اورول صورت انتزاعي تلويزيون – تله اسكرين – را هم در خدمت حكومت جهاني يوتوپياي خويش قرار مي داد. و يا چون ري برادبري در « فارنهايت 451 ». در « 1984» تله اسكرين، كه هم گيرنده و هم فرستنده است، خانه ها را از صورت يك پناهگاه امن بيرون آورده است و مردم حتي در خلوتِ خانه هاي خويش، از نظارت حكومت مركزي رهايي ندارند.
در « دنياي متهور نو » رابطه مردان و زنان – و به عبارت بهتر، نران و مادگان – منحصر در تمتع جنسي است، آرزويي كه امروز هنوز جامه عمل نپوشيده است. آلدوس هاكسلي افقي نهايي سير تاريخي جامعه غرب را پيش بيني كرده است و البته براي اين پيش بيني هم دَهاي بسياري لازم است كه او از آن برخوردار است. اگر تكنولوژي بتواند از لوله هاي آزمايش زهداني براي پرورش جنين انساني بسازد، اين تمايل همگاني كه امروز به صورتي پنهان در جامعه غربي وجود دارد آشكار خواهد شد و به زودي زنده زايي، خانواده، پدر، مادر، برادر و خواهر به مفاهيمي منسوخ و حتي وقيح مبدل خواهند شد، آنچه كه در « دنياي متهور نو » وقوع يافته است:
مدير پرسيد: و اما درباره « والدين » چه؟
سكوتي سنگين حاكم شد. چند تا از دانشجويان سرخ شدند. آنها هنوز ياد نگرفته بودند كه خط فاصلي ظريف و متمايز كننده بين سخنان وقيح و علم ناب رسم نمايند. سرانجام يكي از آنها دستش را بلند كرد و گفت: آدمها عادت داشتند كه... در بيان كلمات دودل بود، خون به گونه اش دويد. خوب... يعني آنها عدت داشتند، زنده زايي كنند.
مدير بعنوان تأييد سرش را تكان داد و گفت: كاملاً درست است.
دانشجو ادامه داد: و وقتي آنها تخليه... حرف خود را تصحيح كرد: زاييده مي شدند. خوب آنها والدين بودند « البته منظورم بچه ها نيستند – يعني طرف ديگر قضيه. » پسرك بيچاره بكلي گيج شده بود. مدير جمع بندي كرد و گفت: بطور اجمال « والدين پدر و مادر بودند ». اين سخن وقيح و در عين حال علمي باعث شد كه دانشجويان از شرم نتوانند به چشمهاي مدير نگاه كنند. مدير با صداي بلند تكرار كرد « مادر» و به كلمات حالت علمي داد. آنگاه با لحني موقرانه ادامه داد: اينها حقايق نامطبوع هستند، مي دانم. اما بالأخره بيشتر حقايق تاريخي نامطبوعند.
مطبوع يا نامطبوع، وقيح يا زيبا؛ « اخلاق » در دنياي متهور نو تابع يك « نظام تربيتي تكنولوژيك » است كه همه را همسان در خدمت يك حكومت جهاني بار مي آورد. همه در سپهري از جهل و غفلت مطلق كه با تلقينات حكومت – از طريق هيپنوپديا و يا پرورش بر اساس ايجاد بازتاب هاي شرطي تغيير ناپذير – خلق شده است زندگي مي كنند. با اين همه، هستند كساني – اگر چه بسيار معدود – كه به مراتبي از « خود آگاهي » دست مي يابند. اينان را به جزايري محصور تبعيد مي كنند. برنارد ماركس و هلمولتس از آن جمله اند. آنان نسبت به بعضي اعتبارات منطقي حكومت صنعتي شك كرده اند و دريافته اند كه آزادي در گريز از اين نظام پرورشي خاصي است كه همه را همسان و فاقد فرديت بار مي آورد. وقتي تفاوت ها از ميان برداشته شوند، معرفت نيز حاصل نمي آيد و بنابراين، شعار اصولي دنياي متهور نو اين است: اجتماع، همساني، ثبات. اما فرديت چيست و يا آزادي در وصول به فرديت است؟ آلدوس هاكسلي به اين سؤال پاسخ نمي دهد. او نسبت به ليبراليسم متعهد است، اما در عين حال نمي تواند تبعات اخلاقي ليبراليسم را تماماً بپذيرد.
همساني و ثبات در عالمي كه عين تزاحم و تغيير است حاصل نمي آيد و بنابراين، يوتوپيا جز در لازمان و لامكان محقق نمي گردد و اين همان معناي « يوتوپيا » ست: لامكان و « نيست در جهان ». در « دنياي متهور نو » تزاحم و تغيير به حداقل رسيده است، اما وجود دارد. دنياي «1984» نيز با همين شاخص ها – استحاله فرد در اجتماع، وجود همساني و تصوري از ثبات – خلق شده است و هر مدينه آرماني ديگري نيز جز با همين شعارها شكل نمي گيرد. حيات دنيايي بشر عين فنا و زوال بيماري و مرگ است و بنابراين، بهشت زميني را « آرزوي جاودانگي و اقتدار بي زوال و فناناپذير » مي سازد. در « دنياي متهور نو » مسئله مرگ همچنان حل ناشده باقي مانده است، اما پيري و بيماري درمان شده است و انسان ها تا دم مرگ از لذايذ زندگي تمتع مي جويند. صفاتي كه يوتوپيا را صورت مي بخشند نقيض اين صفاتي هستند كه عالم واقع را ساخته اند: فرديت و تفرّد، تفاوت ها و تمايزات، تغير و تحول، فنا و زوال و بيماري و مرگ... و چنين عالمي جز در لامكان و لازمان چگونه وجود پيدا خواهد كرد؟ زمان يعني عدم ثبات و مكان يعني زمان؛ زمان و مكان دو وجه از يك موجوديت واحد هستند. « رازي واحد » يك بار جلوه مكان يافته است و بار ديگر جلوه زمان. بهشت نيز در لازمان و لامكان است و نمونه اي زميني ندارد. وعده ابليس را در بهشت مثالي به پدرمان به ياد آوريد: هَل اَدُلُّكَ عَلي شَجَرَةِ الخُلدِ و مُلكٍ لايَبلي؟
در دنياي « 1984» نيز، حكومت مسلط حزب حاكم يا اينگساك – با نفي فرديت و هدم تمايزات ميان آدم ها به صورتي از ثبات دست يافته است، اگر چه باز هم نه به طور كامل. در اينجا نيز اجتماعاتي از مردم – رنجبران – هنوز بيرون از يوتوپيا، بر همان عادات و اعتبارات دنياي كهن زندگي مي كنند، اگر چه حزب حاكم محصورشان نكرده است، چرا كه از جانب آنان مورد تهديد نيست:
تمام باورها، عادات، سليقه ها، عواطف، گرايش هاي ذهني، كه شاخص زمان ما هستند، طرح ريزي شده اند تا در واقع پاسدار رازورانگي [ رازآميز بودن ] حزب باشند و از درك ماهيت واقعي اجتماع امروز جلوگيري به عمل آورند. عصيان جسماني، يا هر گونه نهضت مقدماتي در جهت عصيان، در حال حاضر امكان پذير نيست. امكان تهديدي از جانب رنجبران وجود ندارد. به حال خودشان كه رها شوند، از نسلي به نسلي و از قرني به قرني، به كار زاد و زه و مردن ادامه مي دهند و نه تنها انگيزه اي براي عصيان، كه قدرت فهم اينكه دنيا مي تواند چيزي جز اين باشد را نخواهد داشت... از سوي ديگر، حتي كوچكترين انحراف عقيدتي عضو « حزب » در مورد موضوعي هر چند بي اهميت، قابل اغماض نيست.
عضو « حزب » از ميلاد تا مرگ زير نظر « پليس انديشه » زندگي مي كند. حتي وقتي هم تنها است، نمي تواند از اين امر مطمئن باشد. هر جا كه باشد، خواب يا بيدار، در حال كار يا استراحت، در حمام يا در رختخواب، مي توانند بدون هشدار جاسوسي اش را بكنند، بي آنكه خودش از اين امر بويي ببرد. هيچيك از اعمال او مهر بي اعتنايي نمي خورد. دوستي هايش، استراحت هايش، رفتار او نسبت به زن و فرزندانش، حالت چهره اش به هنگام تنهايي، كلماتي كه در خواب به زبان مي آورد، حتي حركات چشمگير اندامش، تماماً زير ذره بين جاسوسي قرار مي گيرد. نه تنها هر گونه تخلف واقعي، بلكه هر گونه مردم گريزي، ولو به اندازه سر سوزن، هرگونه تغيير عادت، هر گونه شيوه رفتار عصبي كه نشاني از جدال دروني داشته باشد، از ذره بين دستگاه جاسوسي پنهان نمي ماند.
در اين كتاب نيز، داستان از آنجا صورتي فلسفي به خود مي گيرد كه اين دو دنيا – دنياي كهن و يوتوپيا – با هم مقايسه مي شوند. وينستون اسميت كه عضو حزب اينگساك است به صورتي از خودآگاهي نزديك مي شود و در همه باورهايي كه از جانب حزب القا مي شود ترديد مي كند، و اين ترديد او را از « سپهر وهمي » مسيطر بر دنياي « 1984» خارج مي كند. آيا دهكده جهاني مارشال مك لوهان نيز در يك چنين سپهر وهمي – اگر چه با مشخصاتي ديگر – بنا نشده است؟
چرا. « دنياي متهور نو » به جهان امروز نزديك تر است، اگر چه « 1984» نيز از دنياي امروز چندان دور نيست. جورج اورول بيش از آلدوس هاكسلي شيفته دنياي جديد و محسور اعتبارات ذهني ملازم با اين شيفتگي است. او « آزادي » را همان گونه مي فهمد كه در دهكده جهاني معنا مي شود و بنابراين، سازندگان فيلم « 1984» استالين را بر مسند « برادر بزرگ » نشانده اند و البته بعيد نيست كه خود اورول نيز هنگام ترسيم چهره برادر بزرگ چنين تصوري را در ذهن داشته است. برادر بزرگ، رهبر حزب اينگساك است كه پوستري شگفت انگيز و بسيار بزرگ از چهره او زيب ديوارهاي خارجي و داخلي مدينه فرضي « 1984» است:
... پوستري رنگي، كه براي ديوار داخل ساختمان بسيار بزرگ بود، به ديوار زده شده بود. تصوير چهره غول آسايي بود به پهناي بيش از يك متر، چهره آدمي چهل و چند ساله با سبيل مشكي پرپشت و خطوط زيباي مردانه... در هر طبقه، روبروي در آسانسور تصوير چهره غول آسا بر روي ديوار به آدم زل مي زد. از آن تصاويري بود كه نگارگري اش چنان ماهرانه است كه چشم هاي آن هنگام راه رفتنت دنبالت مي كنند. زير آن نوشته شده بود: ناظر كبير [برادر بزرگ ] تو را مي نگرد.
نام حزب حاكم اينگساك نيز كه تركيبي است از دو كلمه English و socialism مي فهماند كه اورول از مدينه فرضي « 1984» نظر به يك جامعه سوسياليستي توتاليتر داشته است، اگر چه هشدار او از اين حد بسيار فراتر مي رود... افرادي چون جورج اورول آيينه هايي هستند كه مي توان « باطن عصر » را در آثارشان به تماشا نشست.
در « دنياي متهور نو » تقابل هاكسلي مشخصاً با تكنولوژي است و سپهر مسيطر بر يوتوپياي مثالي او هويت خويش را از تكنولوژي گرفته است. هاكسلي « علم » را مي ستايد – مرادم از علم همان علوم رسمي است – اما تكنولوژي را نه: در علم محض غرضي مستتر نيست، اما تكنولوژي محصول يك تلاش علمي غرض مند است و اتوماسيون – چرخي كه خواه نا خواه بايد بچرخد – غايات خود را بر انسان تحميل كرده است. مصطفي موند، يكي از ده ناظر يا كنترل كننده جهاني، به هلمولتس كه به جرم خوآگاهي بايد به جزاير فاكلند تبعيد شود مي گويد:
من به حقيقت علاقمندم، علم را دوست دارم. اما حقيقت تهديد آميز است و علم خطري عمومي. به همان اندازه كه مفيد است، خطرناك هم هست... من دوباره از علم سپاسگذارم. اما ما نمي توانيم بگذاريم كه علم راه خود را برود. بهمين دليل با احتياط دامنه تحقيقات آن را محدود مي نمائيم... ما اجازه نمي دهيم كه علم با هر مشكلي درگير شود، بلكه تنها بايد به مشكلات فوري و حاضر بپردازد... فورد اعظم خود بر راحتي و سعادت بيشتر از حقيقت و زيبايي تأكيد داشت. توليد انبوه اينگونه تغيير را ايجاب مي كرد. سعادت عمومي باعث ميشود كه چرخهاي مملكت همواره در چرخش باشد. اما حقيقت و زيبايي نمي توانند چنين نقشي را ايفا كنند.
مراد از « فورد اعظم » هنري فورد است، مؤسس كمپاني اتومبيل سازي فورد. هنگامي كه او كمپاني خويش را در سال 1903 در ديترويت آمريكا تأسيس كرد، اتومبيل هنوز وسيله اي همگاني نبود و جز به ثروتمندان اختصاص نداشت. توليد انبوه اتومبيل نخستين بار در كارخانه فورد آغاز شد: اتومبيل فورد مدل تي (T)، ارزان و جمع و جور، مخصوص خانواده ها. از اين پس هر خانواده اي مي تواند صاحب يك اتومبيل باشد.
خطّ توليد اتومبيل فورد مدل T سيستمي ساده بر مبناي يك تقسيم كار بسيار دقيق داشت. در اين خطّ توليد 7882 عمل مختلف انجام مي گرفت. هنري فورد در خاطرات خويش مي نويسد كه از اين 7882 كار تتخصصي، 949 كار آن مي بايست كه به وسيله « مرداني قوي با بدني پُر قدرت و در كمال صحت و سلامت » انجام گيرد، 3338 كار را « مرداني با قدرت بدني معمولي » مي توانستند انجام دهند و باقي كارها از عهده زنان و كودكان نيز برمي آمد.
مي نويسد:
ما پي برديم كه 670 كار را مردان بدون پا و 2637 كار را مردان با يك پا و دوكار را مردان بدون دست و 715 كار را مردان يك دست و ده كار را مردان كور مي توانند انجام دهند.
حتي الوين تافلر، نويسنده كتاب « موج سوم » نيز در هنگام نقل اين خاطرات نمي تواند نسبت به لحن عاري از عاطفه اين سخنان بي اعتنا باشد. او مي نويسد:
به اختصار، براي كار تخصصي، كل يك شخص مورد نياز نبود بلكه فقط به قسمتي از بدن وي احتياج بود تا كنون شواهدي اينچنين زنده دال بر اينكه تخصصي شدن افراطي تا اين حد مي تواند شقاوت انگيز باشد ارائه نشده است.
نظام تكنولوژيك، نظامي شقاوت آميز است و فرد انساني در آن نه به مثابه يك انسان صاحب روح و جسم و عقل و عواطف، بل به مثابه شيئي كه مي تواند نقص خطّ توليد را با دست، پا، چشم، گوش يا مغز خود جبران كند وجود دارد. و اين معنا را آلدوس هاكسلي چه خوب دريافته است؛ « دنياي متهور نو » در امتداد طبيعي دنياي شقاوت آميزي است كه تقسيم كار فورد در آن واقع مي شود و بنابراين، خداي انسان هاي « دنياي متهور نو » فورد است. آنها به فورد سوگند مي خورند و با ترسيم حرف T بر شكم خود به او توسل مي جويند.
مصطفي موند – كنترل كننده جهاني – در تعليمات خويش براي دانشجويان مي گويد:
ماشينها در حركتند، در حركتند و براي هميشه بايد كار كنند، توقف آنها به منزله مرگ خواهد بود... چرخها مي بايست بي وقفه گردش كنند، اما بدون مراقبت نمي توانند بچرخند، انسانها هستند كه بايد آنها را كنترل كنند. مردان سخت كوش كه محور چرخش چرخها هستند. انسانهايي عاقل، مطيع و همواره خشنود.
سيطره تكنيك آزادي را نابود كرده است و انسان تا حدّ محوري كه چرخ هاي تكنولوژي گرد او مي چرخند تنزل كرده است. استدلال مصطفي موند وارونه است و اين وارونگي هم اكنون نيز وجود دارد و در استدلال ها و براهين همواره اصل بر حفظ و استمرار و ضع موجود گذاشته مي شود. مصطفي موند مي گويد كه هر چيز بهايي دارد و سعادت و رفاه چيزي است كه بهاي آن را با قرباني كردن حقيقت و زيبايي بايد پرداخت... و بشر جديد نيز چنين كرده است. هاكسلي در «دنياي متهور نو » جهاني انتزاعي ساخته است تا انسان امروز در آن به تماشاي خويش بنشيند:
ثبات، ثبات، ابتدايي ترين و نهايي ترين نياز.
چرخ تكنولوژي به انسان هايي نياز دارد كه گرفتار بيماري، پيري و ناخشنودي نشوند. عواطف و احساسات بايد نابود شوند و انسان هاي مسيطر تكنولوژي بايد به ماشين هايي ديگر مبدل شوند، فاقد عواطف، همسان و دور از تحول و تغيير.
مصطفي موند مي گويد:
آنچه كه دراين فاصله زماني بين خواست و تأمين خواست، كمين مي كند احساس است. اين فاصله زماني را كم كنيد و موانع سركوب كننده غير ضروري را از ميان برداريد... جوانهاي دوران طلايي [!] دردها اكنون از ميان رفته است تا زندگي از نظر احساسي آسان شود. تا شما بتوانيد فارغ از احساسات تند به زندگي خود ادامه دهيد.
مدير زير لب نجوا كرد: روح فورد در كالبدي ديگر، دنيا بر وفق مراد است.
... مصطفي موند گفت: زندگي خودتان را در نظر بگيريد! آيا تاكنون به مشكل غير قابل حلي برخورد كرده ايد[؟] دانشجويان با سكوت جواب منفي دادند. آيا تا به حال هيچ كدامتان مجبور شده ايد كه اين خواست و برآورده شدن آن فاصله زماني طولاني را تحمل كنيد [؟]
يكي از دانشجويان گفت: خوب، اما در ادامه حرفش ترديد داشت.
مدير گفت: حرف بزن، جناب كنترل كننده را معطل نكن.
- من يكبار مجبور شدم چهار هفته براي تصاحب يك دختر صبر كنم.
- در نتيجه تحريكات شديدي در خود احساس كردي.
درست است؟
- خيلي وحشتناك.
كنترل كننده گفت: بله، دقيقاً وحشتناك. اجداد ما آنقدر خرف و كوته فكر بودند كه وقتي اولين مصلحين براي نجات آنها از اين تحريكات و احساسات وحشتناك قدم پيش گذاشتند نمي دانستند با آنها چگونه برخورد كنند.
« غفلت » لازمه خشنودي است. پس در دنياي متهور نو نيازهاي انساني نيز تا آنجا محدود شده اند كه بين نيازها و برآورده شدنشان فاصله اي نماند؛ يعني افق غايات انساني اجازه نمي يابد كه از مرز حيوانيت فراتر رود. دريغ از آن اوقات متعالي كه روح به بي منتها پيوند مي خورد!
بي قراري عين ذات انساني است، چرا كه قرار او در عدم است؛ عدم نه به معناي لامكان و لازمان – كه در افق وهمي يوتوپيا متصور است – بلكه عدم به معناي افق مثالي وجود، ماوراي زمان و مكان، افق اعلي.
آلدوس هاكسلي روح دنياي معاصر را يافته است. بشر امروز درست از هر آنچه كه عين ذات انساني اوست مي گريزد. او در جست و جوي « قرار» است، در همين عالم كه عالم فناست. ذات اين عالم عين حركت و تغيير است و اگر انسان بخواهد « اشتيلق عدم » را كه در روح است در اينجا فروبنشاند، يا بايد روي به انتحار بياورد و يا از جوهر انساني خويش فاصله بگيرد – آن سان كه در دنياي متهور نو روي داده است – يعني « رنج » را نابود كند. يوتوپيا – بهشت زميني – تشبه به بهشت آسماني مي كند كه در آن نه رنج هست، نه بي قراري و نه تغيير. وعده ابليس را در بهشت آسماني به پدرمان به ياد آوريد: هَل اَدُلُكَ عَلي شَجَرَةِ الخُلدِ ومُلكٍ لايَبلي؟
برنارد ماركس كه به نحوي خودآگاهي دست يافته است عشق را تجربه مي كند. او ديگر نمي تواند لنينا را فقط براي تمتع جنسي بخواهد:
برنارد دندانهايش را بهم فشرد و نجواكنان گفت: طوري در مورد لنينا صحبت مي كنند كه انگار يه تكه گوشته. ببرش اينجا، ببرش اونجا، مثل گوشت گوسفند...
اما در دنياي « 1984»، وينسون اسميت نه در جست و جوي عواطف ناب و عشق، كه فقط جوياي تمتع جنسي است. او به جوليامي گويد:
- گوش كن. هر چه با مردان بيشتري بوده باشي، بيشتر دوستت مي دارم. مي فهمي؟
- آره، كاملاً.
- از عفاف بيزارم، از نيكي بيزارم. مي خواهم سر به تن فضيلت نباشد. مي خواهم آدم ها تا مغز استخوان فاسد شوند.
- در اين صورت عزيزم، شايستگي ات را دارم. تا مغز استخوان فاسدم.
و البته مراد وينستون از عفاف و نيكي و فضيلت مفاهيمي هستند كه حزب حاكم در كالبد اين الفاظ گنجانيده است، تا آنجا كه نفس « زنا » چون يك مبارزه سياسي جلوه مي كند. جورج اورول آزادي جنسي را نيز مي ستايد. رمان « 1984» ايدئولوژي زده است و اورول از نوشتن رمان نظر به يك مبارزه ايدئولوژيك با توتاليتاريسم دارد و اين غرض است كه بر هنر او سايه انداخته و آن را پوشانده است:
چون غرض آمد هنر پوشيده شد
صد حجاب از دل به سوي ديده شد
غرضي نظير اين بر « دنياي متهور نو » نيز سايه انداخته است، اگر چه هاكسلي چشمان بازتري دارد و فريب ليبراليسم را نخورده است. غايت او « فلسفي » است، حال آنكه غايت جورج تورول در نوشتن رمان « 1984» ـ و همين طور « قلعه حيوانات » ـ سياسي است.
« دنياي متهور نو » اگر فصل هاي آخر آن را منها كنيم، به يك افسانه علمي مبدل خواهد شد. مراد آن نيست كه ادبيات را ماهيتاً از اين اغراض جدا بدانم، بلكه مي خواهم بگويم كه تعهد بايد از چشمه جان هنرمند بجوشد و در اثر او راه يابد، نه آنكه از بيرون بر كار او سايه بيفكند.
در پايان كتاب، جان كه فرزند يكي از مديران است اما در اثر حادثه اي عجيب در مالپائيس – اردوگاه سرخپوستان غيرمتمدن – به دنيا آمده است، ديگر باره به دنياي متمدن راه پيدا مي كند. او كه در سپهر مالپائيس با عادات و ملكات دنياي كهن رشد كرده، انساني از دنياي ماست كه به يوتوپياي ششصد سال بعد از ميلاد فورد انتقال يافته است تا آن محادثه فلسفي كه هاكسلي مي خواهد، شكل بگيرد.
بخشي از فصل هفدهم كتاب « دنياي متهور نو » را كه حاوي آن محادثه فلسفي است نقل مي كنم:
هنگاميكه كنترل كننده و وحشي تنها ماندند و حشي گفت: « هنر، علم – به نظر مي رسد بهاي سنگيني براي سعادت پرداخته ايد. ديگر چه؟ »
كنترل كننده جواب داد: « خوب، البته، مذهب، قبل از جنگ نه ساله، چيزي بود كه آن را خدا مي ناميدند. اما داشتم فراموش مي كردم، گمان مي كنم شما همه چيز را درباره خدا بدانيد. »
وحشي تأمل كرد: « خوب... » او مي خواست چيزي در مورد تنهايي، شب، تپه كمرنگ در مهتاب، پرتگاه، فرو رفتن در تاريكي و مرگ، بگويد، مي خواست حرف بزند، اما كلمات گم شده بودند، حتي در آثار شكسپير.
در اين بين، كنترل كننده به قسمت ديگر اطاق رفت، گاو صندق بزرگي را كه در ديوار مابين قفسه كتابها قرار داشت باز كرد. در سنگين آن به كنار رفت. در حاليكه كتابها را زيرو رو مي كرد گفت: « آها، همين است، موضوع مورد علاقه من. » مصطفي موند كتاب قطور سياهي را بيرون كشيد: « فكر مي كنم، تا حالا اين را نخوانده باشيد. &
لینک کپی شد
نظر شما
