خاطرات/ مقصر اصلي
از کجا پيدا کرده بودم اين همه جسارت را؟! بگذاريد برايتان بگويم. ما قبل از جنگ و حتي بيشتر از آن به مسجد محله مان مي رفتيم. بعد از افطار، رفتن به مسجد حال و هواي ديگري داشت. در باره فضايل حضرت علي (ع) و در باره روزه صحبت مي شد. تا دلت مي خواست نماز مي خوانديم و قرآن تلاوت مي کرديم. اصلاً چايي ماه رمضان چايي ديگري بود. نان روغني هاي کوچک که احسان مي دادند، مزه ديگري داشت. چند روز مانده به پانزده رمضان دست به کار مي شديم حياط مسجد را با لامپ هاي کوچک سبز و سرخ و سفيد و آبي تزئين مي کرديم. درخت توت شاخه هايش با لامپ هاي رنگي زينت داده مي شد. به ياد امام حسن مجتبي (ع) پرچم هاي سبز را کنار در ورودي مسجد مي زديم. بچه هاي مداح شعرهايشان را در باره «امام حسن مجتبي (ع)» دوره مي کردند. سفارش نان روغني و زولبيا و باميه داده مي شد.
بعد از نيمه رمضان کم کم شب هاي احيا از راه مي رسيد و چه عالمي داشت قرآن را بر سر گذاشتن و گريستن و توبه کردن.
توي اردوگاه، عراقي ها به خاطر آن که از جيره ما بدزدند، با روزه گرفتن ما موافق بودند اما با مراسم و شب زنده داري و احيا هرگز!
آن شب خوابيدم. دلم خيلي گرفته بود. با خودم مي گفتم که حالا بچه هاي مسجد آنها که شهيد نشده اند، دارند خود را براي شب هاي قدر آماده مي کنند. اما ما چرا بايد نتوانيم با ياد «امير مومنان» عزاداري کنيم و دعا بخوانيم.
توي خواب مي دانستم که خوابيده ام. اما فرقي نمي کرد. مولاي متقيان با صراحت هرچه تمام از من پرسيد:
ـ «مومن چرا ناراحتي و بي تابي مي کني؟ شما هر طوري که دوست داريد مناجات و عزاداري و سينه زني کنيد. خيالتان راحت باشد بقيه کار با ماست!
از خواب برخاستم و همه را بيدار کردم.
ـ «بچه ها نماز شب يادتان نره! امشب شب اول قدره ها! بيدار شويد!»
آن قدر با اطمينان گفتم که بچه ها خيال کردند عراقي اجازه داده اند. تازه اشتياق خواب اجباري را از چشم ها فراري داده بود. نوحه اي براي مولا خواندم. اشک همه درآمد. مي خواستم در باره فضيلت شب قدر تا آنجايي که بلد بودم، قدري حرف بزنم که عراقي ها ريختند داخل آسايشگاه.
ـ «من مقصر هستم سيدي!»
حالا دارند مرا به اتاق شکنجه مي برند. جمله مولا کلمه به کلمه در يادم هست. ذره اي نمي ترسم. وارد اتاق تاريک مي شوم. نور مهتابي ظلمت را عقب مي راند. پاهايم را مي بندند تا مي خواهند اولين ضربه کابل را فرود بياورند، صداي محکم تکبيري از داخل اتاق به گوش مي رسد. دست سرباز عراقي با شلاق در هوا خشک مي شود. بلافاصله پاهايم را باز مي کنند.
ـ «برو و ديگر خرابکاري نکن!»
خوشحال و خندان به آسايشگاه برمي گردم. بچه هاي نگران با ديدن قيافه ام جا مي خورند.
ـ «خيال نمي کردم زنده برگردم اما تکبيرتان به موقع بود!»
همه هاج و واج مي مانند.
ـ «معلوم است چه مي گويي؟ ما که تکبير نگفتيم. صداي تکبير هم نشنيديم!»
لرزشي خوشايند به جانم مي افتد. کلام مولا در ذهنم طنين مي اندازد:
«... شما هر طوري که دوست داريد مناجات و عزاداري و سينه زني کنيد. خيال تان راحت باشد. بقيه کار با ماست!»
دو قطره اشک سر مي خورد و روي گونه هايم مي لغزد. چيزي به زمان خوردن سحري مختصر، باقي نمانده است.
منبع: خاطرات رزمندگان آذربايجان شرقي سايت ساجد
بعد از نيمه رمضان کم کم شب هاي احيا از راه مي رسيد و چه عالمي داشت قرآن را بر سر گذاشتن و گريستن و توبه کردن.
توي اردوگاه، عراقي ها به خاطر آن که از جيره ما بدزدند، با روزه گرفتن ما موافق بودند اما با مراسم و شب زنده داري و احيا هرگز!
آن شب خوابيدم. دلم خيلي گرفته بود. با خودم مي گفتم که حالا بچه هاي مسجد آنها که شهيد نشده اند، دارند خود را براي شب هاي قدر آماده مي کنند. اما ما چرا بايد نتوانيم با ياد «امير مومنان» عزاداري کنيم و دعا بخوانيم.
توي خواب مي دانستم که خوابيده ام. اما فرقي نمي کرد. مولاي متقيان با صراحت هرچه تمام از من پرسيد:
ـ «مومن چرا ناراحتي و بي تابي مي کني؟ شما هر طوري که دوست داريد مناجات و عزاداري و سينه زني کنيد. خيالتان راحت باشد بقيه کار با ماست!
از خواب برخاستم و همه را بيدار کردم.
ـ «بچه ها نماز شب يادتان نره! امشب شب اول قدره ها! بيدار شويد!»
آن قدر با اطمينان گفتم که بچه ها خيال کردند عراقي اجازه داده اند. تازه اشتياق خواب اجباري را از چشم ها فراري داده بود. نوحه اي براي مولا خواندم. اشک همه درآمد. مي خواستم در باره فضيلت شب قدر تا آنجايي که بلد بودم، قدري حرف بزنم که عراقي ها ريختند داخل آسايشگاه.
ـ «من مقصر هستم سيدي!»
حالا دارند مرا به اتاق شکنجه مي برند. جمله مولا کلمه به کلمه در يادم هست. ذره اي نمي ترسم. وارد اتاق تاريک مي شوم. نور مهتابي ظلمت را عقب مي راند. پاهايم را مي بندند تا مي خواهند اولين ضربه کابل را فرود بياورند، صداي محکم تکبيري از داخل اتاق به گوش مي رسد. دست سرباز عراقي با شلاق در هوا خشک مي شود. بلافاصله پاهايم را باز مي کنند.
ـ «برو و ديگر خرابکاري نکن!»
خوشحال و خندان به آسايشگاه برمي گردم. بچه هاي نگران با ديدن قيافه ام جا مي خورند.
ـ «خيال نمي کردم زنده برگردم اما تکبيرتان به موقع بود!»
همه هاج و واج مي مانند.
ـ «معلوم است چه مي گويي؟ ما که تکبير نگفتيم. صداي تکبير هم نشنيديم!»
لرزشي خوشايند به جانم مي افتد. کلام مولا در ذهنم طنين مي اندازد:
«... شما هر طوري که دوست داريد مناجات و عزاداري و سينه زني کنيد. خيال تان راحت باشد. بقيه کار با ماست!»
دو قطره اشک سر مي خورد و روي گونه هايم مي لغزد. چيزي به زمان خوردن سحري مختصر، باقي نمانده است.
منبع: خاطرات رزمندگان آذربايجان شرقي سايت ساجد
لینک کپی شد
نظر شما
