خاطرات/ دفترچه - بخش اول

کد خبر: ۱۲۴۹۳۹
تاریخ انتشار: ۲۳ شهريور ۱۳۸۸ - ۱۷:۴۴ - 14September 2009
مانده ام اين خود کشي به چه قيمتي به پايان خواهد رسيد ؟
بايد از بني صدر درباره مرگ سوال مي کردم .
آيا شما به مرگ فکر نمي کنيد ؟
حتما جوابش اين بود . من از مرگ نمي ترسم . مرگ بخشي از زندگي است چه جواب فيلسوفانه اي ؟ حتما مرگ براي او پرده آخر زندگي اش است . ترس ديگر براي چيست ؟
فکر و خيال عذابم مي دهد . بي هدف از راهروها به اتاقها مي روم . از حرف هاي دهان پر کن خسته شده ام ... احساس خستگي مي کنم .
يکي از نيروها مي گفت : بني صدر به  او  و چند نفر از بچه هاي سپاه گفته ، شماها جز درد سر چيزي نداريد . زيادي تو دست و پا هستيد . از وقتي اين حرف را شنيده ام ، شقيقه ام چنان مي کوبد ، که چيزي به متلاشي شدن مغزم نمانده . کاش يکي به او            مي فهماند،  که بچه هاي سپاه از جان مايه مي گذارند . اگر راست مي گويند اسلحه و تجهيزات در اختيارمان بگذارند تا نشان دهيم چقدر توانا و قدرتمنديم . بچه هاي سپاه ، پشتشان خدا است و بس . کاش بعضي از مسئوولين چشم بينا پيدا مي کردند .
از صبح  با چند  تفر تماس گرفته ام . فقط توانسته ام با نخست وزير صحبت کنم . از حرف هايش فهميدم، کاري از دست او بر نمي آيد.
مي دانم بيشتر از من و امثال من دلش به حال مردم مي سوزد . با اين حال ، قول هايي را داده است . فرستادن نيروي کمکي يکي ازآن قول هايش است . خدا کند نيروي کمکي هر چه زودتر از راه برسد .
وامروز شاهد منظره اي بودم ، که هرگز تا آخر عمرم آن را فراموش نخواهم کرد . ثروتمندان و سرمايه دارها ، شروع به ترک شهر کرده اند . زن و بچه با هلهله و تمسخر بدرقه شان مي کردند . چند بار خواستم دهان بازکنم و چيزي بگويم ، ولي بغض راه گلويم را بست . چقدر تاريک و زشت است اين منظره ها.  خدا مي داند از اين پس چه چيزهايي را خواهيم ديد .

30 شهريور ماه سال 1359
آفتاب امروز چنان شدتي داشت ، که آسمان يک دست سفيد شده بود . با اين حال بوي پاييز و باز شدن مدرسه ها را مي شد شنيد . تنها چيزي که براي لحظاتي فکرم را از جنگ دور مي ساخت ، فرياد دستفروش ها براي فروش لوازم مدرسه بود .
امروز درگيري هاي مرزي شدت پيدا کرده بود . عراقي ها روستاهاي شلمچه ، خين ، مومني را با خمپاره و توپ و آرپي جي گلوله باران کرده اند . خيلي از مردم بي دفاع به شهادت رسيده اند . يک گروه از نيروهايم را براي کمک به آنها فرستاده ام . نبود اسلحه و تجهيزات کافي مانع از کمک هاي بيشتر مي شود .
تمام بعد از ظهر را با فکرهاي عجيب و کشيدن نقشه گذارنده ام . غم و بداخلاقي همه وجودم را فرا گرفته است . بايد دست به دامان خدا بشوم.

31 شهريور ماه 1359
خداي من ، چرا انسانها چنين بي رحم مي شوند ؟! چگونه مي توانند دست به قتل عام برادرها و خواهر هايش بزنند . باورم نمي شود . ما مسلمانها همديگر را به خاک و خون بکشيم . مطمئنم دستي پشت پرده است ، دستي که تنها براي ريشه کن کردن مسلمانها دراز شده .
مي دانستم خلق عربي ها از آب گل آلود ماهي خواهند گرفت . کاش از همان روزهاي  اول پيروزي انقلاب ، اجازه رشد به آنها داده نمي شد . خبر رسيده ، سرکردگان فراري خلق عرب خرمشهر با ائتلاف گروههاي چپ در سطح شهر ، دست به تظاهرات و اغتشاش زده اند . مجبور شده ام بخشي از نيروهايم را براي امنيت داخلي شهر با آنها درگير کنم . از خواهر ها نيز کمک گرفته ام . الحق کمک خوبي هستند . از آنها خواسته ام براي اسلحه هاي موجود ، کارت درست کنند . بمباران بخش غربي شهر ، وجودم را آتش زد . کوي طالقاني ، راه آهن مولوي که از نقاط مستضعف نشين شهر است ، زير آتش گسترده خمپاره و توپهاي دشمن قرار گرفت . تعدادشهدا بسيار زياد است . تا به امروز چنين فاجعه اي را از نزديک نديده بودم . نيروهاي امداد ، آتش نشاني و جوانان شهر بسيج شده بودند ، اما به علت در هم ريختگي ، سازمان دهي بسيار مشکل بود . بايد اقرار کنم قيامت را به چشم ديدم . سر هاي از بدن جدا شده ، جسد هاي جزغاله شده . بدن هاي دو نيم شده . جوي خون . پدري که فقط مشتي مو و تکه هاي جزغاله شده فرزندش را به سينه چسبانده بود . فرياد و شيون . آتش و دود و انفجار . سقفهاي فرو ريخته . خانه هاي ويران ، بچه هاي بي سرپرست .
به کمک چند نفر از نيروهايم بچه هاي بي سرپرست را به مسجد جامع انتقال داديم و ترس و وحشت و نگاه خون آلود بچه ها ، تار و پود وجودم را مي سوزاند . مي توانم به جرات بگويم: ارتش عراق از بيش از صد قبضه انواع خمپاره انداز و توپ استفاده کرده است . مغزم از آن همه ويراني  و خون و قتل عام ، حجيم شده است .
احساس مي کنم الان است که تمام رگ هايم پاره شوند . حتي براي لحظه اي نمي توانم صحنه هاي دلخراش را از ياد ببرم . فکر بچه هاي بي سرپرست و جسدهاي تکه تکه شده و ناشناس ، ديوانه ام کرده است . حتي نقشه هاي نظامي روي ميز هم نمي تواند افکارم را به خود متمرکز کند . بايد گشتي در خيابان شهر بزنم . شايد در کنار بچه ها بودن آرامم کند .
نيمه شب گلوله ها به باران درشتي تبديل شده اند که لحظه اي قطع نمي شوند ، دشمن قصد دارد با فشارهايش ، مردم را از خانه و شهرشان براند . از نيروهايم خواسته ام تا براي آواره ها و جنگ زده هايي که به طرف خرمشهر سرازير شده اند، جايي دست و پا کنند . روستايي ها از مرد و زن و بچه و احشام خود به شهر هجوم آورده اند . عده اي از آنها در مسجد ها جا داده ايم . بعضي ديگر ، هر جاي خالي اي را که ديده اند در آن اتراق کرده اند . درگيري و زد و خورد بين روستاييان و صاحب هانه هاي شهري زياد شده است . مانده ايم چرا يکباره رحم و انسان دوستي در بين مردم کمرنگ شده است ؟
شايد آن همه خون بي تاثير نباشد . شايد صحنه هاي جنون آميز که خيلي ها را از پا در آورده ، باعث آن است و با اين حال هيچ وضعي قابل توجيح نيست .
احساسات دست از سرم بر نمي دارد . نمي توانم جلوي اشک هايم را بگيرم .
من هم مثل همه انسانم . قلبم از آن همه جنايت به درد آمده .
از اين که نمي توانم پاسخگوي نيروهايم باشم در عذابم . بايد اجازه دهم اشک هايم سرازير شوند . شايد با گريه آرام شوم . در اتاقم را قفل مي کنم . نبايد کسي اشک هايم را ببيند ، پرده را آهسته مي کشم تا ماه نيز گريه هايم را نبيند .

سوم مهر ماه سال 1359
سه روز است که پراکنده با نيروهاي عراقي در جنگ هستيم و تجهيزات و سلاح کافي در اختيار نيروهايم نيست ، خبر سقوط پاسگاه شلمچه مثل آواري بود که روي سرم ريخته شد .
از ساعتي که از گشت در نوار مرزي برگشته ايم ، شهر زير آتش توپخانه و خمپاره اندازهاي عراقي است . با شنيدن خبر شهادت دو نفر از نيروهايم ، براي ساعتي در گيجي به سر بردم از کساني که  خبر را آورده اند ، خواسته ام آن را مخفي نگه دارند . آنها از محورهاي اصلي و مهم بودند.
 امکان تضعيف روحيه نيروها زياد است . بايد روحيه بچه ها را حفظ کنم . روزهاي سختي  را در پيش رو داريم . دشمن آهسته آهسته جلو مي کشيد. از نيروهايم خواستم به گمرک بروند و مقداري  لوازم در اختيار مردم بگذارند تا در اطراف و داخل شهر سنگر بسازند . ديدن مردم و شهر با آن وضع ، شکنجه ام مي کند .
با کمک بچه ها جلوي ساختمان  مقر ، چند سنگر کوچک و بزرگ ساخته ايم . هنوز از کمبوداسلحه و تجهيزات در رنجيم . نمي دانم تا چند روز ديگر بايد صبر کنيم . رضا موسوي ، قائم مقام را براي گرفتن اسلحه و تجهيزات فرستاده ام  . ولي هيچ خبري از او نيست . با اين حال دلم از طرف او قرص است . رضا يک چريک تمام عيار است . سالها مبارزه ، از او يک سرباز نمونه و بي نظير ساخته است . مي دانم با هر ترفندي ، اسلحه و تجهيزات را برايمان مي آورد . اما دلشوره و فکرهاي عجيب و غريب، امانم را بريده است. بي خوابي هاي پي در پي مي تواند يکي از علتهايش باشد . پلک هايم را روي هم فشار مي دهم . بر اثر بي خوابي پلکهايم خشک شده اند . کو خواب تا آنها را نرم کند . از اتاق مي زنم بيرون تا در کنار نيروهايم باشم .

روز چهارم مهرماه سال 1359
بمب هاي عراقي براي مردم به اشباح تبديل شده اند و همه جا و همه وقت به دنبالشان هستند.  فکر فرار مثل خوره وجودشان را مي خورد . کلمه فرار با روح آنها سازگاري ندارد . هيچ وقت از ترس دشمن متجاوز فرار نکرده اند . حالا نيز قصد فرار ندارند . ولي با زن و بچه چه بايد کرد ؟
سيل انسانهايي درمانده در جاده خرمشهر- اهواز جاري شده است . خيلي ها حتي             نمي دانند به کجا مي روند . تمام وسليه آنها ، بقچه پيچ کوچک ، زنبيل يا ساک دستي است، پا برهنه  و گرسنه هستند . صبح موقع رفتن به آبادان چند نفر از آنها را با خودم بردم . گفتم: از آبادان به اهواز بروند . مانده بودم چگونه مي نتوانند وسيله اي براي رفتن پيدا کنند . بچه هاي سپاه آبادان هم از آن همه جمعيت آواره در احمد آباد ، حيران مانده بودند .
بيابانها از جمعيت پر شده اند . هواپيماهاي عراقي با راکت و تير بار به مردم بي دفاع و سرگردان هجوم مي بردند . شهيد و زخمي است که روي زمين مانده است . تنها کاري که توانسته ايم بکنيم ، گرفتن کمپرسي هاي شهرداري است . کمپرسي ها فقط زن و بچه ها را بدون وسيله تا اهواز مي رسانند .
پس از سه روز جنگ با دشمن ، بالاخره بچه ها با از خود گذشتگي و شجاعت زياد توانستند با يک حمله ، پاسگاه « حدود» را بگيرند .
اين پيروزي روحيه بچه ها را با لا برده است . از خوشحالي چند بار نماز شکر به جا آورده ام . مي خواهم امشب را همراه نيروهايم در مرزها گشت زني کنم . بايد راه کارهاي تازه اي براي مقابله با دشمن به دست بياورم . بچه ها کمک خوبي برايم هستند . به تجربه هاي جنگي مان هر روز اضافه مي شود .

داوود بختياري

ادامه دارد....


 
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین