آب گرم كن نفتي

کد خبر: ۱۲۵۱۸۰
تاریخ انتشار: ۱۸ مهر ۱۳۸۸ - ۱۲:۴۸ - 10October 2009
 عباس پيکري هم سخت مشغول کار است . به پنجره کوچکي که در سقف سنگر تعبيه شده است نگاه مي کنم ، ذره هاي گرد و خاک را در راستاي اشعه خورشيد مي نگرم که ناگهان همه جاي سنگر تاريک و مات مي شود و همه چيز در هم مي ريزد و محکم به ديوار سنگر پرتاب مي شوم و روي زمين رها مي گردم ، چند ثانيه گيج و مبهوت هستم ، گرد و خاک تمام فضاي سنگر را گرفته ، همه چيز در سنگ روي هم خرابي شده ، به لباس هايم  نگاه مي کنم پر از خون شده است تکه گوشتي به سرم چسبيده ، چندين ترکش ريز پوتين و لباس هايم را پاره کرده است به خود مي گويم شايد شهيد شده ام اما نه ! مي بينم و مي شناسم !
مي خواهم از سنگر بيرون بروم عباس پيکري را نزديک در ورودي سنگر اورژانس مي بينم که تکه تکه شده است !
آدم سالم و جسد سالم در اورژانس ديده نمي شود ! سرم گيج مي رود و به زمين مي افتم ، کسي بالاي سرم ظاهر مي شود و بلندم مي کند ، به چهره اش نگاه مي کنم ، فرمانده لشکر امام حسين (ع) حاج حسين خرازي است ، به او مي گويم حاجي چي شده ؟ مي  گويد گلوله اي مستقيم از پنجره سنگر وارد اورژانس شد و ...
تا چند روز بعد کار من شناسايي اجساد پاره پاره است !
جسد عباس پيکري ، جسد مرتضي تاج الدين ، جسد ابراهيم تلان ، جسد دکتر مهدي کرباسي ، جسد پرويز بهار لو .... !

 حسين مزروعي
منبع: مجموعه خاطرات فرشتگان نجات - سايت ساجد
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین