براي آن کودک معصوم

کد خبر: ۱۲۷۵۱۴
تاریخ انتشار: ۲۸ ارديبهشت ۱۳۹۰ - ۰۶:۴۱ - 18May 2011


پرسنل فداکار و به خصوص خلبانان از جان گذشته آن ، گاه روزانه دو يا سه پرواز جنگي انجام مي دادند و عموماً بيست و چهار ساعت شبانه روز را در آشيانه « الرت» هوشيارانه بيدار مي ماندند تا از فشار بي امان دشمن _ که در همه جبهه ها اعمال مي شد _ بکاهند . با اين وصف ، به دليل همکاري استکبار _ به خصوص شيطان بزرگ _ در تجهيز امکانات وسيع نظامي ، حملات دشمن مکرر و بي وقفه بود ؛ به گونه اي که در نقاط مختلف کشور _ از جمله همدان و کرمانشاه _ گاه روزانه چندين حمله ناجوانمردانه به مواضع نظامي و غير نظامي صورت مي گرفت که علاوه بر ايجاد خرابي ، به مردم بي پناه نيز آسيِب فراوان وارد مي ساخت . در يکي از اين حملات که به شهر و پايگاه صورت گرفت ، 5 نفر کشته و تعدادي از پرسنل جان بر کف مجروح و بستري گرديدند و علاوه بر پذيرش بيمارستان پايگاه ، تعدادي ازمجروحان هم به بيمارستان شهر _ که مصدومان عادّي نيز در آن بستري بودند _ انتقال يافتند .
من به عنوان فرمانده و مسئول پايگاه ، يک روز بعد از حمله، از مجروحان بيمارستان پايگاه وشهر همدان عيادت کردم . در بيمارستان شهر ، ضمن احوالپرسي از مجروحان ، به دختر بچه کوچکي برخوردم که در پي حمله دشمن ، مجروح و بستري شده بود . در بررسي کوتاهي متوجه شدم که وي تمامي افراد خانواده ، از جمله پدر و مادر خود را از دست داده است و پسر بچه 14_ 15 ساله اي که از بستگان نزديک وي بود ، از او مراقبت مي کرد . در آن موقعيت و با توجه به
بي کسي او ، صميمانه تصميم گرفتم که در صورت امکان ، او را به جاي فرزند دختري که نداشتم ، به  خانه ببرم و چون فرزند واقعي خود از او نگهداري کنم . در پي تصميم ، دريافتم که آن دختر ، مادر بزرگي دارد که بايد موافقت وي را کسب کنم ، براي اين منظور به اتفاق چند تن از همکاران دلسوز و خيّر ، ايشان را ملاقات و درخواست خود را مطرح کردم . مادر بزرگ ضمن تشکّر ، از قبول اين درخواست امتناع ورزيد . همراهان من که به سرنوشت کودک علاقمند شده بودند ، مادر بزرگ را به شيوه هاي مختلف تشويق کردند ؛ ولي ايشان باز امتناع ورزيد . آنها نهايتاً توضيح دادند که متقاضي ، فرمانده و مسئول پايگاه هوايي منطقه بوده و خود خلبان است و در مقابل مردم ، احساس مسئوليت صميمانه دارد وچنين درخواستي از طرف او ، بسيار طبيعي و خيرخواهانه است . مادر بزرگ بعد از شنيدن اين مطلب و آگاهي نسبت به مسئوليت و شغل من، با تأمل و تعمّقي کوتاه ، در کمال سادگي گفت :« اگر ايشان خلباني ماهر و مسلماني مسئول مي باشند ، به جاي نگهداري از اين طفل بي سرپرست ، بهتر است جلو حملات دشمن را بگيرند و در عوض نگهداري از يک طفل ، از بي سرپرست شدن صدها طفل جلوگيري کنند و حامي و سرپرست واقعي صدها نفر شوند . »
سخن مادر بزرگ چنان ساده و مؤثّر بود که دوستان ما را از هرگونه اصرار منصرف کرد و اثر شگرفي بر ما گذاشت . چند روز از اين ماجرا گذشت . بعد از ظهر بود و به علّت تداوم و حجم کار قدري احساس خستگي مي کردم . به آشيانه آلرت رفتم تا به خلباناني که در آنجا همواره آماده براي مقابله با هواپيماهاي دشمن بودند ، سرکشي کنم . در کنار آنان نشسته بودم که زنگ آماده باش و پرواز سريع به صدا در آمد . اين ، نشانه يورش هوايي دشمن به منطقه ما بود . با توجه به نزديکي غروب آفتاب و بعد وسيع حمله ، مسئول عمليات از طريق مرکز فرماندهي پايگاه درخواست کرد که از خلبانان با تجربه استفاده شود . حضور من در محل ، تعيين کننده بود؛ چون اين اختيار را داشتم که در صورت تمايل پرواز کنم .
مقدّمات کار با سرعت انجام شد و عازم پرواز شدم . پس از بلند شدن ، با رادار منطقه تماس گرفتم و به طرف هواپيماهاي دشمن سمت گرفتم . پرسنل رادار که صداي من را شناخته بودند ، از حضور گسترده دشمن درفضاي منطقه خبرمي دادند و بر مراقبت ازمنطقه تأکيد مي کردند . از آنان خواستم مرا به طرف دشمن هدايت کنند. همچنان که به سوي آنها مي رفتم ، وجود تعداد کثيرهواپيماهاي دشمن و صداي هيجان زده پرسنل رادار ، موجب بروز هيجاني ناخودآگاه در من شده بود .در اين لحظه ، ناگهان به ياد چهره معصوم آن دختر بچّه بي سرپرست و سخن مؤثر مادر بزرگ او افتادم . وضع موجود را به کلّي فراموش کرده ، به خود نهيب زدم که وقت کار است و زمان آن رسيده که به گفته مادر بزرگ عمل شود . به طرف هواپيماهاي دشمن رفتم و در رادار هواپيماي خودم آنها را رديابي کردم . سپس با نزديک شدن بيشتر ، متوجه شدم که قادر نيستم روي آنها قفل کرده ، آنها را از دور ، مورد هدف قرار دهم . در واقع ، هواپيماهاي دشمن، به وسيله دستگاه الکترونيکي مخصوصي ، مانع کار من مي شدند . ناچار نزديکتر شدم؛ به طوري که در ديد چشم قرار گرفته ، آنها را هدف قرار دادم و اولين موشک را به طرف آنها رها کردم و پس از چند ثانيه ، اصابت موشک را به يکي از هواپيماهاي دشمن ديدم .
چند لحظه اي گذشت . دوباره متوجّه شدم که يک هواپيماي ديگر در حالت  « پرواز جمع دور » با من پرواز مي کند . در اين هنگام ، خلبان کابين عقب نيز متوجه جريان شد و تعجّب زده پرسيد :« اين چيست ؟»
براي چند ثانيه نتوانستم عکس العملي نشان دهم . ناگهان ديدم هواپيماي دشمن ، به سرعت به من نزديک مي شود . بلافاصله و به شدت به سمت هواپيما گردش کردم و پس از عبور از بالاي آن ، به طرف او برگشته با مسلسل آن را هدف قرار دادم . اصابت گلوله ها و جرقه هاي ناشي از آن بر بدنه هواپيما واقعاً ديدني بود . در همين حال ، نفر کابين عقب ، باهيجان گفت : « به بالا نگاه کن ! »
دو هواپيماي ديگر ، بالاي سرمان ، در ارتفاع دو يا سه هزار پا پرواز مي کردند . موشکها را قبلا ًرها کرده بودم و به جز چند فشنگ باقي مانده چيز ديگري نداشتيم و از لحاظ بنزين براي مراجعت به پايگاه نيزدرمضيقه بوديم . آن دو هواپيما در حال فرار بودند . هواپيما را به طرف پايگاه هدايت مي کردم که ناگهان خلبان کابين عقب ، خبر از وجود هواپيماي دشمن در پشت سرمان داد و بلافاصله گفت :« ما را هدف گرفته اند !»      
ثانيه اي نگذشت که هواپيماي ما به شدّت تکان خورد و شروع به از دست دادن ارتفاع کرد و من ، ترکش انفجار موشکهاي رها شده دشمن را در اطراف هواپيماي خود ديدم . در حالي که « فشار منفي» هواپيما را تحمّل مي کرديم ، نفر کابين عقب پيشنهاد کرد که هواپيما را ترک کنيم . ما از سمت غرب ، در حال پرواز به طرف کرمانشاه بوديم و پدافند زميني منطقه ، در حال اجراي سنگين آتش بود. در صورت ترک هواپيما از آن آتش مصون نبوديم . به ناچار از پريدن و ترک هواپيما خودداري کرديم . در عين نااميدي و رسيدن به احساس اينکه همه درها به رويمان بسته شده ، با همه وجود و خلوص « يا زهرا » گفته ، فرامين هواپيما را گرفتم و شروع به اوجگيري کردم . ناگهان متوجّه شدم که هواپيما قابل پرواز است .مسير را به طرف پايگاه ادامه دادم و هواپيماهاي تعقيب کننده دشمن از ما دور شدند .
رادار زميني خودي ، پي در پي وجود خطر را گوشزد مي کرد وهشدار مي داد که به سرعت به طرف پايگاه برگرديد . من که از دفع دشمن و سقوط دو فروند هواپيما بسيار هيجان زده بودم ، مدام به کابين عقب مي گفتم : « ديدي چه شد ؟! ديدي چقدر جانانه و زيبا بود! » و با اينکه هواپيماي ما مورد اصابت قرار گرفته بود و هوا هم رو به تاريکي مي رفت ، ازشوق ، چند دور هواپيما را دور محور طولي به چرخش در اورده ، بدين وسيله ابراز شادماني کرديم . کمي بعد به مقصد رسيده ، فرود امديم . هوا کاملاً تاريک شده بود . هواپيما را به طرف پناهگاهي در نزديکي اتاق آلرت هدايت کرده و پس از پارک در محل مربوطه ، آن را خاموش کردم . وقتي از هواپيما بيرون آمدم ، با استقبال کم نظير دوستان و خلبانان و مکانيسين ها روبه رو شدم که همه بي اختيار فرياد « الله اکبر » سر داده بودند و مرتب صلوات مي فرستادند .
پس از چند لحظه ، با ساير کساني که در محل بودند ، هواپيما را به منظور بررسي خسارات وارد شده بازديد کرديم و با کمال شگفتي مشاهده کرديم ميزان خسارت وارد شده ، خيلي بيشتر از تصور ما بوده ؛ به طوري که تمامي سکّان افقي عقب هواپيما که عمل اوجگيري و فرود را انجام مي دهد ، از ميان رفته و اکثر نقاط بدنه هواپيما سوراخ شده است . از آن شگفت انگيز تر اينکه ترکشي از موشکهاي رها شده دشمن ، در داخل خرج پرتاب موتور تنها موشک رها نشده هواپيماي ما فرو رفته ، ولي آن را منفجر ننموده است . اين همه ،باعث تعجّب و شگفتي من و حاضران گرديد که چگونه ممکن است با از بين رفتن و جدا شدن دم، هواپيما بتواند به صورت عادي ، پرواز کرده، سالم در باند فرود آيد ؟ چگونه ترکش فرورفته در موتور موشک رها نشده ، آن را منفجر نکرده بود ؟ چگونه 000؟ چگونه 000؟
گروه مواد منفجره اقرار مي کرد که هيچ يک از پرسنل فنّي ، پاسخي علمي و فنّي براي آنچه مي بينند ، ندارند . و هنوز هم که مدّتها از آن ماجرا گذشته است ، جوابي براي آن نداريم ؛ جز اينکه صميمانه اعتراف کنم ، هر چه بود ، از توسّل و توجّه بود ؛ از توجّه به عالم . از توسّل به ائمه اطهار و معصومين عليهم السلام ، از فاطمه عليهاسلام و از « يا زهرا » بود . اين جريان هر چه بود ، حادثه اي نو و بي نظير در زندگي  من ، درسي تازه براي همکارانم و موجب هراس و وحشت  دشمن بود. بدين ترتيب که طيّ ماه بعد ، هرگز هواپيماهاي دشمن در آسمان کرمانشاه ظاهر نشدند . 
پس از آن نيز ، من آن مادر بزرگ بزرگوار را هرگز از ياد نبردم و به فرموده مولا علي ( ع) که فرمود : « من علّمني حرفا فقد سيرني عبداً » ، او را براي تمامي عمر گرامي مي دارم.
راوي : سرهنگ س.ب

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین