وظيفه مجهول
روزها و هفته ها و ماهها از شروع جنگ گذشت . من به خدمت وظيفه فرا خوانده شدم و بناچار روانه دانشکده افسري شده و در آنجا به مدت هشت ماه آموزش ديدم . پس از سپري شدن دوره آموزشي با دريافت درجه ستوان دوم به پادگان "جلولا" آمدم و بعد از گذراندن يک دوره دوماهه ، فنون و آموزشهاي نظامي جديدي را فرا گرفتم .
بعد از اين دوره به لشکر ... منتقل شدم .
من فرماندهي يک دسته را به عهده داشتم .ماموريت دسته ام واقع در ناحيه « زُرباطيه » بود . در حقيقت منطقه زرباطيه بر خلاف تصور ما که شهري با نام بزرگ بوده اما به طور کلي از داشتن ساختمانهاي نوساخته محروم بود .
همه خانه ها کاهگلي بوده و تنها ساختمان يک مدرسه و باشگاه شهر از آجر احداث شده بود .
زرباطيه در 25 کيلومتري شهر «بدره » واقع شده است ، شهر بدره در ميان انبوهي از نخلستانها قرار گرفته و قرارگاه اصلي لشگر 417 در همان جاست . منتها اين قرارگاه يک مرکز ديگر براي خود در منطقه زرباطيه تعيين کرده بود .
در آن حوالي نيروهاي چندين گردان زرهي و پياده محور بسمت پاسگاه « الدراجي» منشعب مي شدند. از کنار پاسگاه الدراجي خياباني پر از دست انداز و ناهموار بسوي ارتفاعات «الصدور » امتداد داشته و ايرانيها اين ارتفاعات را « کله قندي » ناميدند .
در اطراف ارتفاعات کله قندي ، گردان اول لشکر 417 و يک گروهان ژاندارمري مشغول انجام وظيفه بودند . اين ارتفاعات از چندين تپه با پستي و بلنديهاي متفاوت تشکيل شده است . در پاره اي از نقاط اين ارتفاعات ، با نام ايرانيها تطابق داشته و شبيه يک « کله قند » بود . گروهان و دسته من در همين نقطه مستقر بود . و من در اولين روز ماموريتم شب هنگام بدين نقطه رسيدم و تيرگي شب ، سياهي و ظلمات در پيرامونمان پراکنده بود .من و همراهم (راننده ) بهيچوجه قادر به ديدن يکديگر نبوده و کورمال کورمال و به سختي براهمان ادامه مي داديم . گاه و بيگاه در اثر پرتاب منور ، بناچار قوز کرده و لحظه اي آرام و بي حرکت از ادامه راه باز مي مانديم . طبق قرار بايد سربازي در لبه دره منتظرم مي بود .
لحظه هاي دشوار خيلي کند مي گذشتند ، من به آينده مجهول ، وظيفه مجهول و نتيجه مجهول خود مي انديشيدم . من راه طي شده را به مراتب از سياهي شب تيرهتر احساس کرده و تاريکي شب ، پرده ضخيمي بر آينده ام انداخته بود . بعد از طي مسافتي يکدفعه صداي راننده رشته افکارم را پاره کرد و پايان راه را به من اطلاع داد، آري محل ماموريت من جاي امني نبود . خطر در چند قدمي ما کمين کرده بود ، در اينجا من با سربازي مواجه شدم و او مرا به طرف مقر فرمانده گروهان راهنمايي کرد .
فرمانده گروهان فردي به نام « وليد نوري » بود . اين افسر ذخيره ستوان دوم بود ، ولي به خاطر قدمت خدمت و داشتن عضويت در حزب بعث در راس گروهان قرار گرفته بود .
وليد از من پذيرايي به عمل آورد و مقداري با هم گپ زديم و در پايان حرفهايمان به من گفت که فردا صبح راجع به چگونگي جغرافياي منطقه برايم صحبت خواهد کرد .
صبح روز بعد هنگاميکه از بلندي به زير پاي خود نگاه کردم . ناباورانه به کوهپيمايي شب گذشته و اينکه چگونه اين همه راه را طي کرده ام انديشيدم، ستوان وليد نوري همراهم بود و ضمن تشريح منطقه نظامي وظايف اساسي مرا نيز به من گفت.
بعد از اين دوره به لشکر ... منتقل شدم .
من فرماندهي يک دسته را به عهده داشتم .ماموريت دسته ام واقع در ناحيه « زُرباطيه » بود . در حقيقت منطقه زرباطيه بر خلاف تصور ما که شهري با نام بزرگ بوده اما به طور کلي از داشتن ساختمانهاي نوساخته محروم بود .
همه خانه ها کاهگلي بوده و تنها ساختمان يک مدرسه و باشگاه شهر از آجر احداث شده بود .
زرباطيه در 25 کيلومتري شهر «بدره » واقع شده است ، شهر بدره در ميان انبوهي از نخلستانها قرار گرفته و قرارگاه اصلي لشگر 417 در همان جاست . منتها اين قرارگاه يک مرکز ديگر براي خود در منطقه زرباطيه تعيين کرده بود .
در آن حوالي نيروهاي چندين گردان زرهي و پياده محور بسمت پاسگاه « الدراجي» منشعب مي شدند. از کنار پاسگاه الدراجي خياباني پر از دست انداز و ناهموار بسوي ارتفاعات «الصدور » امتداد داشته و ايرانيها اين ارتفاعات را « کله قندي » ناميدند .
در اطراف ارتفاعات کله قندي ، گردان اول لشکر 417 و يک گروهان ژاندارمري مشغول انجام وظيفه بودند . اين ارتفاعات از چندين تپه با پستي و بلنديهاي متفاوت تشکيل شده است . در پاره اي از نقاط اين ارتفاعات ، با نام ايرانيها تطابق داشته و شبيه يک « کله قند » بود . گروهان و دسته من در همين نقطه مستقر بود . و من در اولين روز ماموريتم شب هنگام بدين نقطه رسيدم و تيرگي شب ، سياهي و ظلمات در پيرامونمان پراکنده بود .من و همراهم (راننده ) بهيچوجه قادر به ديدن يکديگر نبوده و کورمال کورمال و به سختي براهمان ادامه مي داديم . گاه و بيگاه در اثر پرتاب منور ، بناچار قوز کرده و لحظه اي آرام و بي حرکت از ادامه راه باز مي مانديم . طبق قرار بايد سربازي در لبه دره منتظرم مي بود .
لحظه هاي دشوار خيلي کند مي گذشتند ، من به آينده مجهول ، وظيفه مجهول و نتيجه مجهول خود مي انديشيدم . من راه طي شده را به مراتب از سياهي شب تيرهتر احساس کرده و تاريکي شب ، پرده ضخيمي بر آينده ام انداخته بود . بعد از طي مسافتي يکدفعه صداي راننده رشته افکارم را پاره کرد و پايان راه را به من اطلاع داد، آري محل ماموريت من جاي امني نبود . خطر در چند قدمي ما کمين کرده بود ، در اينجا من با سربازي مواجه شدم و او مرا به طرف مقر فرمانده گروهان راهنمايي کرد .
فرمانده گروهان فردي به نام « وليد نوري » بود . اين افسر ذخيره ستوان دوم بود ، ولي به خاطر قدمت خدمت و داشتن عضويت در حزب بعث در راس گروهان قرار گرفته بود .
وليد از من پذيرايي به عمل آورد و مقداري با هم گپ زديم و در پايان حرفهايمان به من گفت که فردا صبح راجع به چگونگي جغرافياي منطقه برايم صحبت خواهد کرد .
صبح روز بعد هنگاميکه از بلندي به زير پاي خود نگاه کردم . ناباورانه به کوهپيمايي شب گذشته و اينکه چگونه اين همه راه را طي کرده ام انديشيدم، ستوان وليد نوري همراهم بود و ضمن تشريح منطقه نظامي وظايف اساسي مرا نيز به من گفت.
لینک کپی شد
نظر شما
