حاج آقا، اعتصابش رو شكست

کد خبر: ۱۲۷۶۳۴
تاریخ انتشار: ۱۰ خرداد ۱۳۹۰ - ۱۱:۱۸ - 31May 2011

يك روز،بهانه اي پيدا كرد،آمد حاج آقا را برد. شكنجه اش كرد.صداي يا الله ويازهرا گفتن هايش را مي شنيديم و گريه مي كرديم. وقتي برش گرداندند، لبخند مي زد.همة بدنش كبود بود. لباس هايش پاره شده بود. چشم هاي بچه ها ازگريه قرمز شده بود.سعي كرد بايستد. گفت «ببخشيد اگه اذيت شدن. خدا، به حرمت مادرم زهرا، اجرتون بده. روزقيامت روسفيد باشن.»
صداي گرية بچه ها بلندتر شد.

****************
توي اردوگاه، عراقي ها بيشتر از اردوگاه هاي ديگر سخت مي گرفتند. بيشتر اسراي اين اردوگاه، كساني بودند كه توي اردوگاه هاي قبلي، كارهاي فرهنگي زيادي مي كردند. بعضي شان با حاج آقا آشنا نبودند. چند نفري هم روش حاج آقا را قبول نداشتند.
هميشه حاج آقا مي گفت «مواظب باشيد،با كارهاتون،بهانه دست دشمن نديد كه موجب اذيبت و آزار بقيه بشن.» يك بار، يكي از آن ها كه ميانة خوبي با حاج آقا نداشت، اعتصاب غذا كرد. پيش از اين كه عراقي ها بفهمند، حاج آقا رفت با او صحبت كرد. بهش گفت «با اين كارش بقيه را به دردسر مي اندازد». او به اعتصابش ادامه داد. دوباره حاج آقا ازش خواهش كرد، فايده نداشت. روز سوم هم غذايش را نخورد. حاج آقا سر جايش نشست و دو ركعت نماز خواند. حواسم به حاجي بود. بعد از نمازش رفت به سجده و گريه كرد. چند دقيقه بعد،ديدم طرف دارد غذا مي خورد. رفتم كنار حاج آقا نشستم. هنوز در سجده بود. گفتم «تموم شد حاج آقا، اعتصابش رو شكست.» سرش را بنلد كرد. ديدش. داشت غذايش را مي خورد. دوباره به سجده رفت. شانه هايش مي لرزيد.

 تکريت 5
علي محمد احدي

يادمان يازدهمين سالگرد مرحوم سيد علي اکبر ابوترابي

 

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین