محاصره
نمي دانم چرا اين صحنه بيش از هر چيز ديگر نظرم را به خود جلب کرد !
از فرماندهي لشکر بما اطلاع دادند که واحدهاي تازه نفس تدارک اجراي يک پاتک جديد را عليه مواضع ايرانيها ديده اند .
آن روز زود به پايان رسيد و در شب به حالت آماده باش بسر برديم ، آن شب هيچ حادثه اي رخ نداد ، البته من بي شام ماندم !
من همچنان در بستر انديشه ها شناور بودم .درباره سرنوشتم ، پدر و مادر و اهداف صدام فکر مي کردم ، گاهي فکر تسليم و فرار بسوي جبهه ايرانيها در ذهنم جرقه مي زند ، اما خيلي زود سرنوشت خانواده ام مرا از چنين اقدامي باز مي داشت و فرماندهان ارشد در تماس هاي خود بما وعده يک پاتک قوي مي دادند .
آن شب به پايان رسيد در حاليکه من نه شام خورده بودم و نه تصميم صحيحي را گرفته بودم .
روز بعد ، تانکهاي عراق از دو جناح به طرف مواضع ايرانيها هجوم بردند . اما با اين حملات نتوانستند ايرانيها را عقب برانند ؛
شب هنگام من به چند نفر گفتم که ايرانيها ما را محاصره کرده و هيچگونه راه فراري پيش روي ما نيست !
اما ما مکلف به ماندن و مقاومت بوديم، آب به اندازه دو روز داشتيم ، با وجود اين سربازان در مصرف آب رويه اسراف در پيش گرفته بودند . هوا از شدت گرما طاقت فرسا بود .
واحدهاي ما در بکار گيري مهمات خيلي دست و دل باز بودند . درگيري هادر آن روز بيشتر بصورت تک تير و يا گاهي رگبار بود .
تانکهاي ما از ترس « آرپي جي » زن هاي ايران در پشت تپه ها و خاکريزها پنهان شده بودند .
فرا رسيدن شب در اين منطقه فوق العاده دلگير و اندوهبار است ، شب با چهره غمزده و عبوسي بالهاي خود را ناشکيبانه مي گستراند و بلنديهاي اينجا در شب چشم انداز خاصي به خود مي گيرند. تيرهاي اندوه از جاهاي نامرئي و در پوشش لايه هاي سياه شب بر سر ما مي ريزد ام چه كاري از دست ما بر مي ايد؟ "هيچي" البته انتظار سخت و مبهم روحمان را مي چلاند .
پنجه هاي شب ، وحشت و هراس به درون ما مي دواند . حتي ماه شب چهارده نيز اخمو و عبوس مي نمود .
شبهاي مهتابي، نوعي ترس و بدبيني در ما القا مي کرد .
زنگ تلفن هر از چند گاهي بصدا در مي آمد . ظاهرا اين تلفن همچون ما به حالت آماده باش بسر مي برد !
گلوله ها از پشت خاکريز ايرانيها در چند قدمي ما فرود مي آمد و زمين را در زير پاي ما به لرزه در مي آورد .
صفير گلوله آهنگي هولناک در پيرامونمان پخش مي کرد .
در حقيقت موضع ايرانيها خيلي به ما نزديک بود . فاصله ما در برخي نقاط به 50 الي 70 متر مي رسيد . از پشت جبهه به ما خبر مي رسيد که هر چه زودتر محاصره شکسته خواهد شد . بله ما واقعا محاصره شده بوديم . من به ناچار از خوابيدن سربازان جلوگيري کرده و از آنها مي خواستم که با چشماني باز مراقب اوضاع باشند . در همان ساعت به بازرسي و شمارش نارنجکهاي دستي پرداختم . ما حدود 500 نارنجک دستي ذخيره داشتيم . يکي از سربازان با لحني دردناک که گويي مشتاق يک همدرد بود . به من از سرنوشت برادرش در يکي از مناطق جنگي شکوه کرد .
من متقابلا چيزي براي گفتن نداشتم . اما به او گفتم : فلاني ما خود نيز گرفتاريم . پس بهتر است تنها در فکر خود باشيم . من به همراه يکي از فرماندهان عازم مقر فرماندهي گروهان شديم .
در آنجا با نگهباني به نام لاهوب برخورديم ، اين سرباز تمام برادرانش را در جنگ از دست داده بود و با روحي آزرده از سر نوشت خود شکايت مي کرد .
من مقداري او را دلداري دادم ، اما او مي گفت که جنگ دوتا از برادرانش را قرباني گرفته و اکنون نوبت خود اوست . سرنوشت خانواده اين سرباز مدتي مرا به خود مشغول کرد ، از او جدا شدم و به داخل چادر فرمانده رفتم .
در آن لحظه صداي مارش نظامي از پشت خاکريز ايرانيها شنيده مي شد .
زنگ تلفن به صدا در آمد ، گوشي را برداشتم ، در پشت تلفن ستوان دوم گروهان به من اطلاع داد که ايرانيها با بلندگوهاي خود از ما خواسته اند که هر چه زودتر تسليم شويم . بلندگويي پي در پي از ما مي خواست که بدون مقاومت سلاح هايمان را زمين بگذاريم . من از شدت ناراحتي پناه به قرآن کوچکي که به همراه داشتم بردم . آري ما تنها در روزهاي سخت به ياد قرآن و خدا مي افتيم ! روي تخت نشسته بودم ، در واقع محل خواب من لانه موشها بود . گاهي اتفاق مي افتاد که يک افعي سمي به حالت معلق در سقف مشاهده مي کردم .البته صداي دويدن موشهاي بازيگوش لحظه اي قطع نمي شد .
در آنجا باز فلش انديشه هايم به سمت خانواده ام گرايش پيدا کرد .
کم کم داشتم به پايان زندگي خود متقاعد مي شدم . چهره نازنين پسرم در برابرم پيوسته ظاهر و مخفي مي شد .
گاهي ترس و لحظه اي اميد بر من چيره مي شد . مرگ با گامهاي ناپيداي خود به طرفمان حرکت مي کرد .
براي من فکر اينکه ديگر پسرم را نخواهم ديد سخت دلهره آور بود .
به قصد بازرسي پست نگهبان از چادر بيرون رفتم . با روحي سنگين به طرف پست نگهبان که بر دره اي مشرف بود به راه افتادم .
نگهبان يکي از پست ها بيدار بود ، من از او درباره صداي بلند گوي ايرانيها پرسيدم ، او گفت : ايرانيها کرارا از ما تقاضاي تسليم شدن کرده اند .
نزد او رفتم و بعد از يک ربع ساعت که دوباره پيش او باز گشتم نگهبان را خوابيده ديدم .من که از اين وضع قدري عصباني شدم بر سر او فرياد زدم .
او دستپاچه شده و به من گفت که خواب نبوده است . در آنسوي پست نگهبان دو سرباز بلند قد به چشم مي خورد . من نزد آنها رفتم و مقداري با هم دوستانه گپ زديم .
اندوهي به بزرگي کوهي بر روي سينه ام سنگيني مي کرد .
اما چه کاري از دست من بر مي آمد ؟ حزب بعث مردم را چهار چشمي مي پاييد .
همه را در قبضه آهنين خود جمع کرده بود . من به مدت دو روز تنها دو ساعت خواب داشتم .
اما در همان دو ساعت فرمانده ، سربازي را به سراغم فرستاد ، او نيز احتياج به خواب داشت به همين جهت مرا به عنوان فرمانده جانشين تعيين و خود به بستر خواب رفت .
در مقر فرمانده ستوان ياري حضور داشت که به قساوت قلب معروف بود . اما ترسو و بزدل بود .
اين ستوانيار به سربازان خود مي گفت : اسير بي اسير هر که دم دست شما از ايرانيها افتاد او را بي ترديد بکشيد . من به او گفتم اين کار بر خلاف انسانيت است . تازه ما نزديک به 50 هزار اسير عراقي در ايران داريم .
در چادر فرماندهي ، دو افسر ديگر نيز حضور داشتند . يکي از بغداد بوده و ديگري از نجف اشرف . ما از هر دري با آنها حرف مي زديم .
سياهي شب به تدريج و به طور نامحسوس به روشنايي مبدل شد . آفتاب نور خود را به همه جا تابانيده و با چشماني درخشان به من مي نگريست . آه چقدر شب در هنگام خواب کوتاه بود و به هنگام بيداري طولاني است!
ما از لحاظ آب همانطور که گفتم در مضيقه بوديم .و بي آبي آزمايش سختي بود که سر گذشت آلوده و هراسناک خط مشي دستگاه حاکمه در عراق را به وضوح نشان مي داد . من از نزديک شاهد آشفتگي و کم ظرفيتي نظاميان خودي بودم . اصولا گذشت و بردباري و تحمل و احساس در مقابل يکديگر در ميان آب و نظاميان عراقي سرگردان بود و خيلي زود اين مفاهيم چون دود گلوله هاي خمپاره در فضا ناپديد مي شد .
در آن گير و دار ستوانياري که در جمع ما بود . خيلي مي ترسيد و بي تابي مي کرد ، بخصوص آمادگي نيروهاي اسلام براي از سرگيري حمله اي جديد او را کلافه و مضطرب ساخته بود . همانطور که پيش بيني شد او به بهانه استحمام با پشت جبهه تماس گرفت و از اين طريق توانست يک روز مرخصي بگيرد .
اما من همچنان اسير اندوه هابم بودم و با کشيدن پي در پي سيگار مي کوشيدم تا از بار سنگين نگراني هايم مقداري بکاهم .
از فرماندهي لشکر بما اطلاع دادند که واحدهاي تازه نفس تدارک اجراي يک پاتک جديد را عليه مواضع ايرانيها ديده اند .
آن روز زود به پايان رسيد و در شب به حالت آماده باش بسر برديم ، آن شب هيچ حادثه اي رخ نداد ، البته من بي شام ماندم !
من همچنان در بستر انديشه ها شناور بودم .درباره سرنوشتم ، پدر و مادر و اهداف صدام فکر مي کردم ، گاهي فکر تسليم و فرار بسوي جبهه ايرانيها در ذهنم جرقه مي زند ، اما خيلي زود سرنوشت خانواده ام مرا از چنين اقدامي باز مي داشت و فرماندهان ارشد در تماس هاي خود بما وعده يک پاتک قوي مي دادند .
آن شب به پايان رسيد در حاليکه من نه شام خورده بودم و نه تصميم صحيحي را گرفته بودم .
روز بعد ، تانکهاي عراق از دو جناح به طرف مواضع ايرانيها هجوم بردند . اما با اين حملات نتوانستند ايرانيها را عقب برانند ؛
شب هنگام من به چند نفر گفتم که ايرانيها ما را محاصره کرده و هيچگونه راه فراري پيش روي ما نيست !
اما ما مکلف به ماندن و مقاومت بوديم، آب به اندازه دو روز داشتيم ، با وجود اين سربازان در مصرف آب رويه اسراف در پيش گرفته بودند . هوا از شدت گرما طاقت فرسا بود .
واحدهاي ما در بکار گيري مهمات خيلي دست و دل باز بودند . درگيري هادر آن روز بيشتر بصورت تک تير و يا گاهي رگبار بود .
تانکهاي ما از ترس « آرپي جي » زن هاي ايران در پشت تپه ها و خاکريزها پنهان شده بودند .
فرا رسيدن شب در اين منطقه فوق العاده دلگير و اندوهبار است ، شب با چهره غمزده و عبوسي بالهاي خود را ناشکيبانه مي گستراند و بلنديهاي اينجا در شب چشم انداز خاصي به خود مي گيرند. تيرهاي اندوه از جاهاي نامرئي و در پوشش لايه هاي سياه شب بر سر ما مي ريزد ام چه كاري از دست ما بر مي ايد؟ "هيچي" البته انتظار سخت و مبهم روحمان را مي چلاند .
پنجه هاي شب ، وحشت و هراس به درون ما مي دواند . حتي ماه شب چهارده نيز اخمو و عبوس مي نمود .
شبهاي مهتابي، نوعي ترس و بدبيني در ما القا مي کرد .
زنگ تلفن هر از چند گاهي بصدا در مي آمد . ظاهرا اين تلفن همچون ما به حالت آماده باش بسر مي برد !
گلوله ها از پشت خاکريز ايرانيها در چند قدمي ما فرود مي آمد و زمين را در زير پاي ما به لرزه در مي آورد .
صفير گلوله آهنگي هولناک در پيرامونمان پخش مي کرد .
در حقيقت موضع ايرانيها خيلي به ما نزديک بود . فاصله ما در برخي نقاط به 50 الي 70 متر مي رسيد . از پشت جبهه به ما خبر مي رسيد که هر چه زودتر محاصره شکسته خواهد شد . بله ما واقعا محاصره شده بوديم . من به ناچار از خوابيدن سربازان جلوگيري کرده و از آنها مي خواستم که با چشماني باز مراقب اوضاع باشند . در همان ساعت به بازرسي و شمارش نارنجکهاي دستي پرداختم . ما حدود 500 نارنجک دستي ذخيره داشتيم . يکي از سربازان با لحني دردناک که گويي مشتاق يک همدرد بود . به من از سرنوشت برادرش در يکي از مناطق جنگي شکوه کرد .
من متقابلا چيزي براي گفتن نداشتم . اما به او گفتم : فلاني ما خود نيز گرفتاريم . پس بهتر است تنها در فکر خود باشيم . من به همراه يکي از فرماندهان عازم مقر فرماندهي گروهان شديم .
در آنجا با نگهباني به نام لاهوب برخورديم ، اين سرباز تمام برادرانش را در جنگ از دست داده بود و با روحي آزرده از سر نوشت خود شکايت مي کرد .
من مقداري او را دلداري دادم ، اما او مي گفت که جنگ دوتا از برادرانش را قرباني گرفته و اکنون نوبت خود اوست . سرنوشت خانواده اين سرباز مدتي مرا به خود مشغول کرد ، از او جدا شدم و به داخل چادر فرمانده رفتم .
در آن لحظه صداي مارش نظامي از پشت خاکريز ايرانيها شنيده مي شد .
زنگ تلفن به صدا در آمد ، گوشي را برداشتم ، در پشت تلفن ستوان دوم گروهان به من اطلاع داد که ايرانيها با بلندگوهاي خود از ما خواسته اند که هر چه زودتر تسليم شويم . بلندگويي پي در پي از ما مي خواست که بدون مقاومت سلاح هايمان را زمين بگذاريم . من از شدت ناراحتي پناه به قرآن کوچکي که به همراه داشتم بردم . آري ما تنها در روزهاي سخت به ياد قرآن و خدا مي افتيم ! روي تخت نشسته بودم ، در واقع محل خواب من لانه موشها بود . گاهي اتفاق مي افتاد که يک افعي سمي به حالت معلق در سقف مشاهده مي کردم .البته صداي دويدن موشهاي بازيگوش لحظه اي قطع نمي شد .
در آنجا باز فلش انديشه هايم به سمت خانواده ام گرايش پيدا کرد .
کم کم داشتم به پايان زندگي خود متقاعد مي شدم . چهره نازنين پسرم در برابرم پيوسته ظاهر و مخفي مي شد .
گاهي ترس و لحظه اي اميد بر من چيره مي شد . مرگ با گامهاي ناپيداي خود به طرفمان حرکت مي کرد .
براي من فکر اينکه ديگر پسرم را نخواهم ديد سخت دلهره آور بود .
به قصد بازرسي پست نگهبان از چادر بيرون رفتم . با روحي سنگين به طرف پست نگهبان که بر دره اي مشرف بود به راه افتادم .
نگهبان يکي از پست ها بيدار بود ، من از او درباره صداي بلند گوي ايرانيها پرسيدم ، او گفت : ايرانيها کرارا از ما تقاضاي تسليم شدن کرده اند .
نزد او رفتم و بعد از يک ربع ساعت که دوباره پيش او باز گشتم نگهبان را خوابيده ديدم .من که از اين وضع قدري عصباني شدم بر سر او فرياد زدم .
او دستپاچه شده و به من گفت که خواب نبوده است . در آنسوي پست نگهبان دو سرباز بلند قد به چشم مي خورد . من نزد آنها رفتم و مقداري با هم دوستانه گپ زديم .
اندوهي به بزرگي کوهي بر روي سينه ام سنگيني مي کرد .
اما چه کاري از دست من بر مي آمد ؟ حزب بعث مردم را چهار چشمي مي پاييد .
همه را در قبضه آهنين خود جمع کرده بود . من به مدت دو روز تنها دو ساعت خواب داشتم .
اما در همان دو ساعت فرمانده ، سربازي را به سراغم فرستاد ، او نيز احتياج به خواب داشت به همين جهت مرا به عنوان فرمانده جانشين تعيين و خود به بستر خواب رفت .
در مقر فرمانده ستوان ياري حضور داشت که به قساوت قلب معروف بود . اما ترسو و بزدل بود .
اين ستوانيار به سربازان خود مي گفت : اسير بي اسير هر که دم دست شما از ايرانيها افتاد او را بي ترديد بکشيد . من به او گفتم اين کار بر خلاف انسانيت است . تازه ما نزديک به 50 هزار اسير عراقي در ايران داريم .
در چادر فرماندهي ، دو افسر ديگر نيز حضور داشتند . يکي از بغداد بوده و ديگري از نجف اشرف . ما از هر دري با آنها حرف مي زديم .
سياهي شب به تدريج و به طور نامحسوس به روشنايي مبدل شد . آفتاب نور خود را به همه جا تابانيده و با چشماني درخشان به من مي نگريست . آه چقدر شب در هنگام خواب کوتاه بود و به هنگام بيداري طولاني است!
ما از لحاظ آب همانطور که گفتم در مضيقه بوديم .و بي آبي آزمايش سختي بود که سر گذشت آلوده و هراسناک خط مشي دستگاه حاکمه در عراق را به وضوح نشان مي داد . من از نزديک شاهد آشفتگي و کم ظرفيتي نظاميان خودي بودم . اصولا گذشت و بردباري و تحمل و احساس در مقابل يکديگر در ميان آب و نظاميان عراقي سرگردان بود و خيلي زود اين مفاهيم چون دود گلوله هاي خمپاره در فضا ناپديد مي شد .
در آن گير و دار ستوانياري که در جمع ما بود . خيلي مي ترسيد و بي تابي مي کرد ، بخصوص آمادگي نيروهاي اسلام براي از سرگيري حمله اي جديد او را کلافه و مضطرب ساخته بود . همانطور که پيش بيني شد او به بهانه استحمام با پشت جبهه تماس گرفت و از اين طريق توانست يک روز مرخصي بگيرد .
اما من همچنان اسير اندوه هابم بودم و با کشيدن پي در پي سيگار مي کوشيدم تا از بار سنگين نگراني هايم مقداري بکاهم .
لینک کپی شد
نظر شما
